سـلول انـفرادی و شـکنجه

مصاحبه روزنامه تگزانزایگر با امید حبیبی نیا در باره موج اخیر سرکوب روزنامه نگاران در ایران:

روزنامه نگاران بازداشت شده با شکنجه و سلول انفرادی روبرو می شوند

  روزنامه نگاران بازداشت شده

 به دنبال آغاز موج جدید بازداشت روزنامه نگاران در ایران، روزنامه تگزانزایگر، یکی از قدیمی ترین، معتبرترین و پرخواننده ترین روزنامه های سوئیس که مطالبش معمولا در رسانه های دیگر بازنشر می شود مصاحبه ای با امید حبیبی نیا روزنامه نگار تبعیدی ایرانی که در ضمن از موسسان انجمن روزنامه نگاران ایرانی (سپس انجمن بین المللی روزنامه نگاران مستقل ایرانی) در خارج از کشور است انجام داد. وی در این مصاحبه تاکید می کند که این موج جدید سرکوب و بازداشت روزنامه نگاران و مستندسازان به منظور مرعوب کردن آنها در آستانه یک نمایش انتخاباتی دیگر در جمهوری اسلامی است.

تگزانزایگر: آقای حبیبی نیا، خبرگزاریها گزارش داده اند که چهارده روزنامه نگار اخیرا در تهران بازداشت شده اند، از آنجا که رسانه های بین الملی دسترسی آزادانه به منابع خبری در تهران ندارند، آیا شما می توانید جزئیات و پیامدهای بیشتری را به ما بگویید؟

حبیبی نیا: در همین حالی که ما با هم حرف می زنیم تعداد بازداشتی ها به شانزده نفر رسیده است، شب گذشته ریحانه طباطبایی و علی دهقان هم بازداشت شدند. همه این ها همکارانی بوده اند که در روزنامه ها یا رسانه های کشور مشغول به کار بوده اند، روزنامه نگاران حرفه ای که فقط کار خود را در بدترین شرایطی که می توان برای روزنامه نگاری در ایران متصور شد، انجام می دادند.

آنها به خوبی می دانستند که تمام فعالیتهای آنها تحت کنترل قرار دارد و حتی برخی اوقات ما برای گفتگوهای دوستانه آنلاین یا چت روی فیس بوک هم از تماس با این روزنامه نگاران پرهیز می کنیم تا مبادا امنیت آنها را به خطر بیندازیم. اما بطرزی حیرت آمیز اکنون همین روزنامه نگاران به اتهام به خطر انداختن امنیت ملی بازداشت شده اند. اتهامی که کاملا بی مورد و بی ربط است و فقط برای پروپاگاندای حکومت و افزایش تهدید علیه روزنامه نگاران کاربرد دارد.

 براساس بیلان گزارشگران بدون مرز، ایران از نظر آزادی رسانه های خبری در جایگاه ۱۷۴ از میان ۱۷۹ جای گرفته است، با این اوصاف آیا شما به آینده بهتری برای روزنامه نگاران ایرانی خوشبین هستید؟

– مطمئنا نه تحت حاکمیت این رژیم! خامنه ای همچون خمینی همواره از مطبوعات به عنوان «پایگاه دشمن» یاد می کند.

روزنامه نگاران مستقل تحمل نمی شوند، هیچ گونه آزادی بیانی در ایران وجود ندارد، این را خودم وقتی در ایران بودم تجربه کردم. مقالات من، حتی نقدهای سینمایی م بطور کامل و سخت گیرانه ای سانسور می شدند. مشکل اینجاست که آلترناتیو دمکراتیک فعالی وجود ندارد. ما تنها برای چند هفته آزادی مطبوعات را تجربه کردیم؛ یک بار پس از اعتصاب بزرگ روزنامه نگاران در پایان رژیم شاه و چند هفته ای پس از انقلاب. پس از آن خمینی روزنامه نگاران را به شدت مورد تهدید قرار داد و مطبوعات مورد حمله و توقیف قرار گرفتند. از ۳۴ سال پیش تاکنون هیچ نوعی از آزادی مطبوعات در ایران وجود نداشته است و حالا رژیم حتی ما را از بیان آزادانه در وبلاگ ها و رسانه های اجتماعی در داخل و حتی در خارج از کشور باز می دارد. در واقع وضعیت همواره رو به بدتر شدن پیش رفته است. تنها روزنه امید آن است که یک جنبش اعتراضی دمکراتیک بار دیگر پدیدار شود و در نهایت رسانه های خبری ایران رها شوند.

– آیا از روزنامه نگاران بازداشتی خبری دارید، چه چیزی دقیقا در انتظار آنهاست؟

–  از وقتی (حدود یازده سال پیش) از کشور خارج شده ام همواره سعی کرده ام از حقوق روزنامه نگاران ایرانی دفاع کنم. اکنون ۲۳ سال است که من در ارتباط نزدیک با همکارانم در ایران و سراسر جهان هستم.

روزنامه نگاران بازداشتی شاید انتظار بدترین ها را داشته باشند: سلول انفرادی و شکنجه.

زنان بازداشتی اغلب مورد انواع گوناگون آزار جنسی قرار می گیرند یا با بازجویی های طولانی و به شدت نفرت برانگیز در باره زندگی خصوصی شان مواجهه می شوند.

بازداشتی ها در معرض فشار بسیاری قرار می گیرند تا سناریوهای دروغین مقامات امنیتی در جهت تبلیغات حکومتی را بپذیرند و به اعترافات دروغین حتی در برابر دوربین تلویزیون واداشته شوند.

این بدان معناست که هم اکنون این روزنامه نگاران تحت انواع شکنجه های روانی و جسمانی برای پذیرش ارتباط و همکاری خود با رسانه های خارجی (که امری ناروا تلقی می شود) هستند تا رژیم بتواند بازداشت آنها را به دلایل امنیتی توجیه کند.

جواد دلیری، سردبیر روزنامه اعتماد در هنگام آزادی

 آیا این بازداشت ها مرتبط با انتخابات ریاست جمهوری در خرداد ماه آتی ست؟

– بله، حکومت سعی می کند در ماههای منتهی به انتخابات سرکوب را افزایش بدهد، از همین رو فشار بسیاری بر روزنامه نگاران و مطبوعات وارد می آید و حتی ممکن است برخی از آنها را نیز توقیف کنند. روزنامه نگاران در واقع گروگان های رژیم هستند. بنابراین سرکوب آنها می تواند به سرکوب همگانی شدت ببخشد، زیرا در شرایطی که بحران اقتصادی در حال تعمیق است امکان خیزش عمومی کاملا محتمل است و اگر روزنامه نگاران نیز به این موضوعات حساس بپردازند، رژیم را در تنگنای شدیدی قرار می دهند، از همین روست که رسانه ها به عنوان هدف اولیه مورد تهاجم نیروهای امنیتی قرار می گیرند.

 فقط روزنامه نگاران در ایران نیستند که تحت فشار هستند بلکه بنا بر گزارشهای منتشر شده خانواده برخی از روزنامه نگاران بی بی سی از جمله علی اصغر رمضانپور هم مورد تهدید قرار گرفته اند تا آنها را ساکت کنند. آیا شما هم تجربه این گونه تهدیدات را داشته اید؟

– بارها، آنها هرکاری را برای واداشتن من به سکوت انجام دادند. اما اخیرا این گونه فشارها و تهدیدات درمورد بسیاری از روزنامه نگاران ایرانی صورت می گیرد.

در حالی که میلیونها ایرانی بصورت غیرقانونی به فیس بوک دسترسی دارند، رژیم یک واحد پلیس ویژه برای کنترل، شناسایی و دستگیری فعالان در اینترنت تاسیس کرده است. همین چند ماه پیش ستار بهشتی، وبلاگ نویس ایرانی زیر شکنجه جان باخت. تصور می کنید در چنین شرایطی وبلاگ نویسان هم مانند روزنامه نگاران در معرض خطر هستند؟

– وبلاگ نویسان اغلب گمنام هستند و گاهی ما از سرنوشت آنها مدتها پس از بازداشت بی خبر می مانیم اما روزنامه نگاران معمولا مشهور هستند و سازمانهای بین المللی از آنها حمایت می کنند، ولی این بدان معنا نیست که آنها در معرض خطر کمتری نسبت به وبلاگ نویسان هستند.  من می توانم مورد زیبا (زهرا) کاظمی را یادآوری کنم که پس از بارها تجاوز وحشیانه، زیر شکنجه در زندان اوین جان باخت. بازجویان و مقامات امنیتی و قضایی جمهوری اسلامی خود را در حریمی از امنیت تصور می کنند که امکان دست زدن به هر جنایت و وحشی گری را دارند و خود را از هر گونه بازخواستی مصون می دانند.

آیا ما می توانیم انتظار تظاهراتی در هنگام انتخابات نظیر آنچه در سال ۱۳۸۸ رخ داد، داشته باشیم؟

-هر چیزی ممکن است. بحران اقتصادی موجود با افزایش سرسام آور قیمت ها، کمر طبقه کارگر و متوسط را شکسته است و ممکن است حتی منجر به تظاهرات گسترده تری نسبت به سال ۱۳۸۸ شود، به ویژه آنکه این بار دیگر اصلاح طلبان نمی توانند آن را در چارچوب خواسته های سطحی شان متوقف کنند. تنها شانسی که رژیم تاکنون از آن بهره مند بوده عدم وجود یک آلترناتیو کارآمد و دمکراتیک بوده است. با این حال من تصور می کنم دیر یا زود شاهد تظاهرات خیابانی مردم علیه رژیم خواهیم بود.

 چه تعداد روزنامه نگار در سالهای اخیر ناچار به فرار از کشور شده اند؟

– براساس برآوردهای ما در سه سال گذشته ۴۰۰ روزنامه نگار کشور را ترک کرده اند، بدیهی ست که همه آنها در معرض خطر مستقیم نبوده اند. با این حال هر کسی که درکی از شرایط کنونی ایران داشته باشد، می داند که روزنامه نگاران در حاکمیت جمهوری اسلامی، همواره در معرض خطر بالقوه هستند.

امید حبیبی نیا  امید حبیبی نیا، حدود یازده سال است که در تبعید در سوئیس زندگی می کند. او از موسسان و دبیر اجرایی انجمن بین المللی روزنامه نگاران مستقل ایرانی است. امید حبیبی نیا پس از انقلاب به هواداری از یک سازمان رادیکال چپ پرداخت و بارها بازداشت شد. در سال ۱۳۶۷ در هنگام قتل عام زندانیان سیاسی وی یک سال را در سلول انفرادی گذراند. پس از آزادی از زندان به تحصیل در رشته روانشناسی بالینی پرداخت و به حرفه روزنامه نگاری روی آورد و سالها بعد هنگامی که در معرض دستگیری توسط ماموران امنیتی قرار گرفت، ناچار به فرار و اقامت در سوئیس شد.

این مصاحبه در شماره ۳۱ ژانویه ۲۰۱۳ روزنامه تگزانزایگر منتشر شده است.

سفر در روزنامه اینترنتی»روزنامه نگاران ایرانی»

چهارمین شماره روزنامه نگاران ایرانی به موضوع سفر پرداخته است.

این روزنامه اینترنتی یک صفحه ای از سوی گروه روزنامه نگاران ایرانی در فیس بوک تهیه می شود که تا کنون شصت عضو دارد.

مطلب من در این شماره:

سفر درونی

برای من که 35 سال بدون گذرنامه و ممنوع الخروج بودن، حداقل درون این قاره کوچک بدون مرز حالا دائم در سفر هستم، سفر جغرافیایی همواره با سفر روانی درهم می‌آمیزد، انگار وسط زمین و هوا ناچارم به خودم حساب پس بدهم که از کجا آمده‌ام؟ به کجا می‌روم؟ کجای راه را اشتباه رفتم؟ راه دیگری بود؟ تا زمانی که سرانجام به زمین بازمی‌گردم این سفر درونی هم پایان می‌گیرد و اگر مقصد سفر خانه‏ای باشد که خانواده کوچکم در آن به انتظارم نشسته‌اند دوان دوان به سمت قطار می‌دوم، تاهفته بعد بازگردم و با دلتنگی میان ابرهای کج خلق به دنبال پاسخ بگردم. چیزی همیشه بی‌جواب می‏ماند، چیزی که سرنوشت نسل من را رقم زده … تابلوها، … راهنماها،… از دروازه می‌گذرم … به زبان دیگری سخن می‌گویم و سوز سردی خودش را در بغلم جا می‏کند …

اميد حبيبی نيا (سوئيس)

مطالب سایر دوستان:

همايون خيری (استراليا)

سفر، تکه‌ای از خانه

من البته آماری درباره‌ی تعداد سفرنامه‌های ايرانی‌ها که حالا پايه‌های ادبيات فارسی را تشکيل می‌دهند ندارم ولی به نظرم می‌رسد هر چقدر که جامعه‌ی ايرانی متجددتر شده تعداد سفرنامه نويسانش کمتر شده‌اند. شايد هم آنقدری مسافر قلم به دست داشته‌ايم و نوشته‌اند ولی دوستان و شعبات محرمعلی‌خان برنتافته‌اند که نگاه نو و کنجکاوانه‌ی مسافران‌ ايرانی به جهان ماوراء سنت‌ها به جامعه‌ی سنتی ايران نفوذ پيدا کند. به همين دليل هم اين سفرنامه نويسان غربی بوده‌اند که جای خالی جهانشناسی ما ايرانی‌ها را پر کرده‌اند و هم شرق ما و هم غرب خودشان را به ما شناسانده‌اند. باز هم آماری ندارم اما دست کم به اطراف خودم که نگاه می‌کنم می‌بينم تعداد آن‌هايی از ما که سبک سفر می‌کنند هنوز هم کم است. پيش خودم هميشه فرض کرده‌ام که سفر چنان برای‌مان ناامن و نامکشوف است که بخشی از زندگی‌مان را هم با خودمان می‌بريم که غربت و غريبی را کمتر حس کنيم. جمدان‌مان لباس‌های‌مان نيست، تکه‌ای از خانه‌مان است که هر بار به آن نگاه می‌کنم احساس امن خانه را پيدا می‌کنيم. و البته حالا داريم آرام آرام به دنيا اعتماد می‌کنيم و تا بشود و اگر بتوانيم، با کوله‌پشتی سفر می‌کنيم. و البته خودمان شده‌ايم محرمعلی‌خان. نهال محرمعلی‌خان درختی شده و به بار نشسته و ما در عين مسافر بودن و قلم به دستی، باز هم نمی‌نويسيم. اين بار دور از چشم محرمعلی‌خان و شعباتش جمع «روزنامه نگاران ايرانی» درباره‌ی سفر برای مخاطبان‌شان نوشته‌اند. يک نفس عميق بکشيد و محصول‌ قلم‌شان را بخوانيد.

******************

آزاده عصاران

از سفر با هواپیما می‌ترسم

بخشی از این ترس، به سفرهایم در ایران برمی‌گردد. سفر با هواپیماهای فوکر، توپولوف و حتی ایرباس که تکان‌ها و نشستن و برخاستن‌شان برایم بدون وحشت نبود. اما در کنار این شرایط، برخورد مهمانداران معمولا گرفتار و در حال دویدن بود که وقتی از ترس از ارتفاع و پرواز می‌گفتم هیچ‌وقت قانع‌ام نمی‌کردند که این تکان‌ها طبیعی است و تلاشی نمی‌کردند تا با توضیحی مختصر در مورد وضعیت و دلیل لرزش‌ها، نگرانی و ترس‌ام را کمتر کنند. این ترس از وقتی در ایران سفر نمی‌کنم کمتر شده. یکی از دلایلش این است که کمتر برای سفرم مسیر هوایی را انتخاب می‌کنم. در راه‌ها و جاده‌های قاره اروپا همیشه قطار و اتوبوس‌هایی هستند که در کنار بلیت ارزان، حس امنیت و راحتی بیشتری برایم دارند. اما با هواپیما اگر سفر بروم، معمولا حجم زیادی از نگرانی و فکر و خیال پیش از شروع مسافرت، با اوج گرفتن هواپیما کم می‌شود؛ مهماندارها حتی در پروازهای ارزان همیشه آماده‌اند کمک و راهنمایی‌ات کنند و قرص و آب به دست حتی با یک نگاه، کمی از تنش‌ات‌ بکاهند. لازم هم باشد خلبان از کابین‌اش آنقدر قصه می‌بافد که دقیقا متوجه چاله‌های هوایی چند دقیقه بعد و باد خشنی که از راست‌وچپ می‌وزد و بی‌خطر بودن رعدو برقی که به بال هواپیما می‌خورد، می‌شوی. همین همراهی خدمه پرواز شاید باعث شده با وجود ترس از هر تکان کوچکی در آسمان، باز هم وسوسه سفر بر دست و پای لرزانم از پرواز، پیروز شود. اگر تجربه همین برخورد را در سفرهای هوایی بین شهرهای ایران داشتم و با کسانی روبه‌رو می‌شدم که امکان سفر غیرزمینی را فقط با گفتن چند کلمه آرام‌بخش برایم راحت‌تر کنند، اعتمادم به هواپیماهای قدیمی خودمان بیشتر می‌شد و تعداد سفرهایم هم.

******************


عکس: ساغر امير عظيمی

******************

فتانه کيان ارثی (اتريش)

خاک را به باد سپرده‌ام

سفر زندگی ما بود. به همین ساده‏گی. سرمان را که چرخانیدم، سفر را به پای‏مان نوشتند. مهاجرت ناخواسته، سفر کاری، سفر تحصیلی، مهاجرت خواسته و هزار یک نام و نشان دیگر. فرق چندانی نداشتند. خانه شد جایی میان اصفهان، تهران، پاریس، کابل، کندوز، دبی، وین و شارجه. جایی با پنجره‏هایی رو به زاینده‏رود، سن، دانوب یا آمودریا. فرق چندانی نداشت. چند صباحی‏ست پی پای‏بست خانه نمی‏گردم. خاک را به باد سپرده‏ام. سفر به من آموخت که خانه در دلم باشد. آخر مسافر است و دلش.

******************

رودابه برومند (امريکا)

عکس دلمشعولی سفر

عکاس سفر من هستم و چه تنها سفر کنم، چه با یک گروه عکاس و فیلمبردار، آب خوش از گلوی کسی‌ پایین نخواهد رفت مگر اینکه من و دوربینم برای ثبت لحظات آزاد باشیم ساعت گشت و گذار‌ها به نور خورشید و طول سایه‌ها ربط دارند، و گاهی‌ از یک مکان باید چند بار دیدن کنیم چون یا عکس‌ها خوب از آب درنیامده‌اند یا چیزی جا مانده که در تصویر اثری از آثارش نیست. به گذشته و برنامه‌هایم برای آینده که فکر می‌کنم، سفر زیاد می‌بینم، و یکی‌ از خیال پردازی‌های لذت بخشی که بلدم برنامه ریزی برای مسافرت است، چه قابل تحقق باشد و چه هیچگاه عملی‌ نشود. از وقتی‌ که یک دوربین برای خودم داشتم، انبار کردن خاطرات تصویری یکی‌ از دلمشغولی‌هایم بوده، و به همین دلیل تعداد عکس‌های خانوادگی‌مان سر به فلک می‌گذارد. برای یک عاشق سفر و کرم دوربین، دو دورهٔ تاریخی‌ وجود دارد؛ پیش و پس از دوربین دیجیتال. دوره‌ی پیش از این تحول مهم برای من و خانواده‌ام چمدان‌ها و کارتن‌های زیادی پر از عکس، فیلم نگاتیو، و آلبوم باقی‌ گذاشته که زور کمتر کسی‌ به تکان دادن‌شان می‌رسد. دورهٔ پس از دیجیتال اول آسان به نظر می‌‌رسید، با امکانات پایان نیافتنی. اما زود یاد گرفتم که ناپدید شدن خاطرات به مویی بند است، و باید در چند جای مختلف نگاهداری شوند.حالا که از خانه دورم و مهاجر شده‌ام سفر بخش جدایی ناپذیر زندگی‌‌ام شده، و یاد گرفته‌ام سبک تر زندگی‌ و سفر کنم، چون هنوز معلوم نیست چه شهر و دیاری اقامتگاهی طولانی‌ باشد. اولین تکهٔ باری که برای سفر می‌‌بندم به غیر از خنزر پنزر‌های شخصی‌ ، ساک دوربین و کارت‌های مختلف ذخیره‌ی عکس هستند، و سوغاتی که می‌‌آورم به جز خرت و پرت‌های معمول، عکس و خاطرات تصویری مسافرت. خوبی‌‌اش این است که اگر عکاس حرفه‌ای نشدم، ‌ در رویا بافی و مسافرت مهارت پیدا کرده‌ام.

******************

پارسا صائبی (کانادا)

گذشته‌ها چاشنی سفر

زندگی را بدون سفر سخت بشود تصور کرد. سفر مانند دوستی و مهرورزی شیرین است. سعدی اهل سفر بوده و حکمت و سخنوری را از سفرها و از گپ زدنهای دور آتش در کاروانسراها بدست آورده است. اینکه می‌گویند حافظ سفر نمی‌کرده زیاده از حد غیر قابل باور است، خصوصاً که همه این روشن ضمیری و رندی حافظانه همینطوری با خانه​نشینی به​ گمانم بدست نیامده باشد. بعضی آدمها همیشه در سفر هستند، مثلاً سی سال است آمده​اند بیرون و اندازه ده تریلی هم که بار داشته باشند باز خودشان را مسافر می​دانند و مقیمی موقت می​شمارند، پا بدهد هر چند وقت یکبار هم چمدان می​بندند. اما شخصاً سفر را خیلی دوست دارم حتی در این ایام که مسافرتهای هوایی دردسرهای زیادی دارند، باز وسوسه سفر دست از سر آدم برنمی​دارد. سفر جداً دیدگاه و بصیرت آدمی را عوض میکند. بهترین و خالص​ترین دوستی​ها در سفر شکل میگیرند. دائم السفر بودن هم البته افراط است و آدم باید زمانی برگردد به خانه خودش تا از آن ره توشه​ها حظی ببرد و یادی کند. شاید حس دوری و یادآوری گذشته​ها چاشنی سفر باید باشد. راستی خانه شما کجاست؟

******************

لوا زند (امريکا)

دوربين لذت سفر

عصر دیجیتال لذت سفر را هم از ما ربود. کارمان شده که دنیا را از دریچه لنز دوربین‌های‌مان ببینیم. بهترین منظره را پیدا کنیم که هرطور شده کله خودمان را در گوشه‌ای کنارش بگذاریم و کلیک! حالا ما ثبت شدیم. سفر ثبت شد. من در کنار ایفل عکس دارم، با مناره‌های ایاصوفیا، با ساختمان سازمان ملل، با برجی در شانگ‌های،‌ با صخره‌های کنار اقیانوس آرام. اما هرچه به عکس‌ها نگاه می‌کنم، چیزی از فضای آن مکان به یادم نمی ‌آید. نگاه نکردم. دوربینم نگاه کرد. لذت نگاه را فدای ثبت لحظه در پیکسل‌ها کردم. تنفس نکردم هوای شهرها را. خواستم بیایم و به همه بگویم که ببینید. من اینجا بودم. عکس در سفر، عکس با منظره یعنی سفر برای بقیه، ‌برای فیس بوک،‌ برای اورکات. یعنی بازهم در لحظه زندگی نکردن، آینده نگری در جایی که باید خود لحظه را زندگی کرد. سفر عین زندگی‌ست. عصر پسامدرن ما، همه چیز را سطحی کرده ‌است. دوربین‌های دیجیتال با وضوح تصویر بالا و کیفیت رنگ‌های بی‌نظیرشان سفرهای‌مان را خالی از لذت کرده‌اند. همه دنیایی که دیدیم را به قطع مانیتور دوربین تبدیل می‌کنند. چه بر سر لذت نگاه تازه در سفر آمد؟

******************

نسيم راستين (دوبی)
سفر پشت کانتر
سفر از نگاهی دیگر. ساعت هشت صبح است. در آژانس هواپیمایی باز میشود. کارمندان یکی یکی پشت میزهایشان مینشینند. تلفن‌ها از همان اول صبح شروع می‌کنند به زنگ زدن. کامپیوترها را روشن می‌کنند و اسم و کد خود را وارد می‌کنند. تلفن ها هنوز زنگ می‌زند. مسافرانی که آشنای کارمندان هستند و تلفنی رزرو می‌گیرند. کسانیکه می‌خواهند قیمت مسیری را بپرسند و یا از ساعت پروازی فلان مسیر خبر داشته باشند. ساعت 9 است. اولین مسافر وارد می‌شود. نا آشناست. مسن است. به سمت کانتر خارجی پرواز خارجی میاید. به نظر می‌آید که قصد رفتن به آمریکا یا کانادا را داشته باشد برای دیدن بچه هایش. گرین کارتش را می گذارد روی کانتر. عید می‌خواهد برود پیش دخترش. خوش به حالش. مسافر دوم پرواز دبی می‌خواهد. یک روزه. مسافر قدیمی است. کارش خرید و فروش طلاست. نفر بعدی کارمند شرکت نفت است با یک لیست بیست نفره از ملوانان شرکت نفت. طبق معمول با ک. ال. ام و به یک شهرعجیب و غریب ساحلی که کشتی آنجا پهلو گرفته است. برای اینان کلمه مسافر کلمه غریبی است . اینان سفر زندگی‌شان است و کشتی خانه‌شان. کارمندان بین این آمد و رفت‌ها لیست کسانی را چک می‌کنند که باید امروز بیایند و بلیط بخرند و آنهایی که باید ریکانفرم شوند و آنهایی که در لیست انتظارند… ساعت پنج است. کم‌کم کامپیوترها خاموش می‌شود. و کارمندان کیفهای‌شان را برمی‌دارند تا به خانه بروند. خیلی از اینانی که بلیط جای جای دنیا را می‌فروشند، پای‌شان را از شهرشان بیرون نگذاشته‌اند. پاسپورت‌شان رنگ مهر ورود و خروج ندیده. اما خوشند به لبخند مسافری که بلیط ارزان برایش پیدا کرده‌اند و جایش اوکی است. برای کارمندان آژانس‌های هواپیمایی «سفر» پشت کانتر صورت می‌گیرد و جایی برای چمدان و پاسپورت و ویزا نیست.

******************

مجيد آل ابراهيم (سوئد)

سفر برای عزيز شدن

دور باید شد. سفر را دوست دارم، چون کنجکاو و حساس و فضولم. کنجکاوم که بفهمم بعد از سفرهای بسیار و پختگی، مزه‌ام چگونه خواهد بود. در هر سفری خودم را امتحان می‌کنم که مبادا از فرط پختگی به وادی سوختگی سقوط کنم و لذت سفر را برای همیشه از دست بدهم، ولی گویا از قرار معلوم کمی دیرپز هستم و گوشت چغری دارم که بعد از این همه سفر کوتاه و بلند هنوز خام هستم و محتاج سفر. از روشهای عزیز شدن یکی مردن است و دومی دور شدن. من هم که روحی حساس دارم و عاشق عزیز شدن طبیعی است که چون برنامه ای برای مردن ندارم سفر را برای عزیز شدن انتخاب کنم. گرچه سفر در این مورد هم تا به حال کمکی به من نکرده است. نمی دانم، شاید آنقدر گوشت تلخ و نچسبم که مسافت‌های زمینی برای عزیز کردنم کافی نیست. شنیده‌ام دوست را در سفر باید شناخت و این برای آدم فضولی همچون من اوج انگیزه است. فقط باید کمی روش‌های تحقیقم را عوض کنم چون در سفر یا با اوهستم که لذت همراهی‌اش اجازه مطالعه نمی‌دهد یا از او دورم که سنجش از راه دور چندان دقیق نیست. بجز این سه، دلیل محکم‌تر دیگری هم دارم و آن هم دوری است که ذات سفر است. گاهی فقط می‌خواهم دور شوم.

******************

عکس: ساغر امير عظيمی
******************مينا ملکيان (آلمان)

سفر با کودک
در ایران کودک خردسال که داشته باشی محکوم به مسافرت نرفتنی، به خصوص اگر وسیله نقلیه شخصی نداشته باشی. این را در سفر اخیرم به ایران که دختر پنج ماهه‌ام را همراه داشتم فهمیدم. برای منی که دقیقأ در سومین روز تولد دخترم شال و کلاه کرده بودم و برای گرفتن گذرنامه‌اش تک و تنها و بچه به بغل از خانه بیرون زده بودم و بعد وقتی فقط دوازده روزش بود از امریکا به آلمان برگشته بودم این سؤال خانم‌های فامیل که بچه کوچک داشتند و می‌پرسیدند سخت نیست می‌خواهی با بچه پنج ماهه تنها بیایی، عجیب بود اما پایم که به فرودگاه تهران رسید فهمیدم که طفلکی‌ها حق داشتند نگران باشند. از هر که در فرودگاه نشان از جایی برای تر و خشک کردن بچه می‌پرسیدم نگاه عاقل اندر سفیهی به من می‌کرد که یعنی تو هنوز نمی‌دانی کجا آمده‌ای؟ واقعیت این است که خانواده‌های ایرانی که بچه‌دار می‌شوند باید برای مدتی قید مسافرت را بزنند. این جا در اروپا در معماری فضای شهری توجه ویژه‌ای به کودکان می‌شود.در اکثر فروشگاه‌های بزرگ، در همه‌ی فرودگاه‌ها و در قطارها جا برای تر و خشک کردن و شیر دادن بچه هست. با کالسکه بچه همه جا می‌شود رفت، داخل قطار، اتوبوس و همه‌ی ساختمان ها. در ایران نه وسایل نقلیه عمومی و نه فضای شهری هیچ کدام مسافرت با کودکان را تسهیل نمی‌کنند.

******************

امير اخلاقی

سفر بايد کرد

زندگی جاده‌ای است جذاب، سفر بايد کرد … سفر برای پرنده مهاجر، بقاست … برای ماهی قزل آلا، ممات است … برای عشایر، قوت است … برای لاک پشت های آبی، زاد و ولد است … برای جهانگرد، کشف است … برای نسیم، طراوت است … برای کوه، آرزوست … برای رودخانه، رسیدن به مأوای دریاست … برای ابر، برکت است … برای عارف، به خود رسیدن است … برای عاشق، دوری است … برای من، الزام است … و برای «نسیما»، مروارید غلطان اشک است … زندگی جاده ای است جذاب، سفر باید کرد …

******************

لادن کريمی (مالزی)

سفر برای هويت
دنیای بچگی آرزوهای بزرگی داشتم، سوار هواپیما شدن زیباترین رویای شب‌هام بود، سفر به شهرهای ناشناخته که تو کارتونا بود مثل «پارادایسی» که نل می‌خواست بره و مامانشو اونجا ببینه. بزرگ شدم با آرزوهایی که کوچیک شد پرواز طولانی با هواپیما این آرزوی کودکی منو از من گرفت، دنیای واقعی هم پارادایس رو. تو دنیای آدم بزرگا آرزوهای کوچیکی دارم که سوار مینی بوس شدن قشنگ ترینشه، سفر به شهرهای نام آشنایی که روزی بودن مثل «بم» که می خوام برم و هویت خودمو اونجا ببینم.

******************

عکس: ساغر امير عظيمی

******************

نيکی نيکروان (آلمان)

در سفر بود

سفر به من خیلی چیزها یاد داد.در سفر بود که دیدم در مقابل دنیای اطرافم چقدر کوچکم.در سفر بود که فهمیدم همه مردم چه در روستا، چه در شهر، چه مردم سایر کشورها، زبان و فرهنگ‌شان را سرآمد، سایرین می‌دانند! در سفربود که با دیدن تعصب کورکورانه آدم‌های مختلف از چهار سوی مختلف دنیا، متوجه تعصبات کوکورانه خودم شد .در سفر بود که سبک بار بودن را در عمل تجربه کردم. در سفر بود که «این نیز بگذردِ روزگار» را با تک تک سلول‌هایم حس کردم. در سفر بود که یاد گرفتم » بگذارم و بگذرم». در سفر وقت خرید سوغاتی بود، که متوجه شدم چقدر از علایق عزیزترین‌هایم بی‌خبرم. در سفر بود که دلتنگی را مزمزه کردم. سفر بود که الفبای دوری و وفاداری و صبوری را یادم داد. سفر بود که مثل رود جاری بودن را در من جاری کرد. اصلا همین سفر بود که برایم کلمه سیاه و سفید وطن را رنگی کرد و بو و طعم و مزه داد، طوری که یادش قلبم را درد بیاورد. بهترین شعرها، داستان‌ها، ترانه‌ها و فیلم‌هایی که خوانده، شنیده یا دیده‌ام یکی از نقاط قوت‌شان در جذب مخاطب حول وحوش سفر بوده است. به همین دلیل و بسیار دلایل دیگر است که فکر می‌کنم اگر روزی میسر شود بشر به همان سادگی که از یک شهر به شهر دیگری می‌رود، به سایر کرات، به سایر کهکشان‌ها، و منظومه‌های دیگر برود در آن صورت دیدگاهش درباره زندگی، جامعه، انسان، سیاست، مذهب و … چه خواهد شد؟ حتمأ در آن صورت به جای آن که جهانی فکر کند، کهکشانی فکر می‌کند و شاید در آن روز اوضاع جهان با داشتن افق دیدی گسترده‌تر بهتر از آنی باشد که هست و کلام آخر این که بسیار سفر باید تا پخته شود خامی.

******************

پرنيان محرمی (ايران)

سفر با مادر شعبده‌باز من

مادر شعبده باز من علاقه خاصی به سفر داشت. ولی از آن موقعی که یکی از دوستان مهمانی‌های دوره‌اش، در ماجرایی که بعدها به داستان سیندرلا معروف شد، گاف داد و ساعت 12 نیمه شب کالسکه جادو شده‌اش برای سیندرلا به کدو تبدیل شد و خانواده‌ای را دربه در کرد دیگر جرات ندارد مثل گذشته‌ها تخته پاره‌های توی حیاط را به بنز تبدیل کند یا الاغ‌مان را به هواپیما یا قطار. خوب حق هم دارد. فرض بفرمایید در آسمان‌ها مشغول چشم‌چرانی هستید یا برای خودتان چرت می‌زنید، ناگهان هواپیما ساعت 12 ظهر روی اقیانوس آرام به یک کره الاغ تبدیل شود. شما وسط اقیانوس آرام با یک کره الاغ و 12 تا بچه قد و نیم قد چه خاکی روی سرتان می‌ریزید؟ این را هم اضافه کنم که داستان سیندرلا به آن رمانتیکی که نشان دادند نبود. سیندرلای بیچاره هیچوقت به شاهزاده‌اش نرسید و برای همیشه پیشخدمت گراتزلیا و خواهرش ماند. حالا از این موضوعات بگذریم. همان موقع که این اتفاقات نیافتاده بود و ما کلی سفر به اقصی نقاط جهان می‌کردیم حظ می‌بردیم. بعد از آن هم می‌نشستیم دور آتش و مادر کتاب جادویی‌اش را باز می‌کرد و هر نقطه که می‌آمد برای‌مان از داستان‌ها و افسانه‌های آنجا می‌گفت و تصویرهایی برای‌مان می‌کشید که انگار همین الان وسط کویرهای آفریقا یا وسط جنگل‌های آمازون نشسته‌ایم یا در بوران‌های قطب شمال گیر افتاده‌ایم. بعد مادرم می‌گفت: وصف العیش، نصف العیش و ما با حسرت به تعریف‌هایش گوش می‌کردیم. بزرگ‌تر که شدیم دیگر نصف العیش راضی‌مان نمی‌کرد و تا گرمای سوزان و سرمای بوران را با پوست و استخوان حس نمی‌کردیم آرام نمی‌گرفتیم. مادر هم کتابش را می‌بست و با غیض می‌گفت بفرمایید! هر کجا می‌خواهید تشریف ببرید. از آنجا که دانشجو جماعت آه در بساط ندارد چه برسد به پول، کوله‌مان را می‌انداختیم روی دوش‌مان یک گشتی توی اینترنت می‌زدیم و مثلا فلان کوه اطراف تهران را از لحاظ موقعیتی و آب و هوایی بررسی می‌کردیم و می‌زدیم به دل کوه یا جنگل یا دره‌ای چیزی پیدا می‌کردیم دور هم می‌زدیم و می‌خواندیم و می‌رقصیدیم و اگر کسی ته صدایی داشت چهچه‌ای می‌زد. سفرهای دوران دانشجویی حرف نداشت.

******************

صفورا اولنج (امارات متحده عربی)

سفر، بهترین تفریح دنیا
اولین چیزی که با شنیدن کلمه سفر به ذهن من خطور می کند، تجربه و پختگی است. تجربه سفر به خودی خود لذت بخش است، حال اگر شیرینی کشف و تفرج چاشنی این تجربه شود آنرا به بهترین تفریح دنیا تبدیل می‌کند. همیشه در سفر، انسان مسائل جدید می‌آموزد، با افراد جدید آشنا می‌شود و فرهنگ های نو را می‌بینید، چشیدن طعم های گوناگون و دیدن صحنه های بدیع باعث می‌شود تا افق دید افراد بالا رود. وقتی انسان از پوسته‌ای که به دور خود کشیده خارج شود، می‌بیند که دنیاهای متفاوتی هم وجود دارند، افرادی هم هستند که مانند او فکر نمی‌کنند، مانند او لباس نمی‌پوشند و مانند او رفتار نمی‌کنند. نوگرایی در ضمیر ناخودآگاه بشر وجود دارد و این حس او را به کشف ناشناخته ها ترغیب کرده است. چه بسا سفرهایی که به تحول و بازشناسی انسان ها منجر شده است، این است یکی از راه های خودشناسی، وقتی در سختی راه‌ها مجبور باشی خودت را محک بزنی، زمانی که به دنبال خواسته‌هایت دست و پا می‌زنی، حتی زمانی که به انتظار هواپیما در فرودگاه به دنبال سرگرمی هستی می‌توانی آستانه تحمل خویش را بسنجی. این ها همه آن چیزی است که سفر به تو می‌دهد.

******************

رضا گنجی (ايران)

سفرهای مجازی در خدمت سفرهای حقيقی

پيشرفت تكنولوژي همواره به بالاتر رفتن كيفيت سفرها كمك كرده است. اگر روزگاري نه چندان دور آدم‌ها مجبور بودند براي بازديد از شهري، به قصد زيارت يا تجارت، شهر و كاشانه خود را براي هميشه به فراموشي بسپارند و فرسنگ‌ها راه سخت و بي بازگشت را ماه‌ها و سال‌ها پياده طي كنند، اكنون با استفاده از هواپيماها در زماني كوتاه هزاران كيلومتر راه را مي‌پيمايند و چنان شده كه گاهي رفتن به كشورهاي ديگر مثل سر كار رفتن‌هاي روزانه، معمولي و طبيعي است. اما خدمت تكنولوژي به سفر صرفاً با اختراع كشتي و قطار و هواپيما متوقف نشده است. اين روزها با سرعت گرفتن روند تكنولوژي‌هاي ارتباطي، با پديده‌اي به نام سفرهاي مجازي روبرو هستيم.در حقيقت اگر يكي از دلايل سفر كردن را لذت كشف و آگاهي بدانيم، حالا ديگر با گسترش ابزار ارتباطي و رسانه‌هايي همچون شبكه اينترنت و وبلاگ‌هاي شخصي كه از گوشه و كنار دنيا به روز مي‌شوند، بخش بزرگي از اين نياز انسان پاسخ داده شده و او را از سفرهاي فيزيكي بي نياز مي‌كند. ديگر حتي قبل از سفرهاي حقيقي هم به سفرهاي مجازي و جستجوهاي اينترنتي نياز است تا با آگاهي بيشتري كه بدست مي‌آيد، كيفيت سفرهاي حقيقي‌مان را بالا ببريم.

شماره اول،  شماره دوم،  شماره سوم،  شماره چهارم و  شماره پنجم را در لینک های مرتبط به صورت تصویری می توان خواند.