بهترین ِ بدترین فیلمی که می شد ساخت!

نگاهی به فیلم آرگو ساخته بن افلک (۲۰۱۲)

پوستر آرگو

اشاره: شب گذشته همانطور که قابل پیش بینی بود فیلم متوسط و تبلیغاتی آرگو جایزه اسکار را ربود، حتی پس از تویت وزارت خارجه آمریکا، اعلام نام برنده توسط میشل اوباما برای آنکه برای این فیلم سنگ تمام گذاشته شود، شگفتی آور بود. مرور کوتاه زیر نگاه من به فیلم از منظر یک منتقد ایرانی ست که معتقد است فیلم در چارچوب پروپاگاندای آمریکا ساخته شده و به همین علت هم مورد توجه قرار گرفته است، حال آنکه واقعیت های بسیاری در باره ایران در آن ناگفته مانده یا تحریف شده است، اما به هر روی این واقعه زندگی چند نسل را در ایران دستخوش تغییر ساخت.

آرگو فیلمی ست که هم بسیاری از ایرانی ها و هم آمریکایی ها منتظرش بودند، شاید ایرانی ها نگران تصویرسازی از چهره خود و آمریکایی ها مشتاق پیروزی آمریکایی دیگری در این محصول هالیوودی بودند. بن افلک البته انتظار هر دو ملت را برآورده کرد!

 

آرگو که نامزد هفت جایزه اسکار از جمله بهترین فیلم و بهترین فیلمنامه اقتباسی و همچنین برنده جایزه بهترین فیلم و کارگردانی از جوایز «انتخاب منتقدان» شده است. آخرین ساخته بن افلک است که به ماجرای فراری دادن شش کارمند سفارت آمریکا در سال ۱۳۵۸ از ایران می پردازد و علاوه بر فروش موفق در گیشه و استقبال اغلب منتقدان آمریکایی نامزد پنج جایزه از مراسم گلدن گلاب هم شده است.

 

به عنوان یک منتقد فیلم ایرانی اگر بخواهم حس ایرانی بودن و انتظار زیادی از یک فیلم هالیوودی نداشتن را کنار بگذارم طبعا فیلم برایم سرگرم کننده است، محصولی دیگر از کارخانه رویاسازی هالیوود که می توان با آن پاپ کورن و آبجو یا حتی کولا و چیپس خورد و از لحن طنز فیلم با اکشن هایش کیف کرد.

 

اما مشکل اینجاست که کنار گذاشتن این دو کمی سخت است، به نظر می رسد آرگو هم مثل راکی و رامبو فیلمی ست برای جبران شکست روانی دهشتناک در تاریخ معاصر آمریکا و اینکه هنوز بعد از سه دهه فیلم در همان حال و هوایی قطبی شده سیر می کند، سبب می شود تا برخورد مخاطب ایرانی که همه مظاهر زندگی اجتماعی ش هم سیاسی زده شده، با این فیلم کمی متفاوت باشد.

 

جایزه اسکار برای بن افلک

شاید بسیاری از ایرانیان با دیدن سیمایی که از آنها در آرگو تصویر شده داغ دلشان از فیلم ۳۰۰ تازه شده باشد. در آنجا ایرانی ها سیاه، زشت روی، مهاجم و درنده خوی بودند و در اینجا هم کم و بیش همانطور، اما واقعیت این است که موضوع فقط این نیست که ایرانی ها در این فیلم عصبی، زشت، سیاه سوخته، چاق و بدجنس هستند و جز یکی (کلفت ِسفیر کانادا در تهران) که دست آخر با روسری سرخ به عراق پناهنده می شود و آخر سر می فهمیم که آدم بدی نبوده بقیه همان «دیگران» در فیلم های هالیوودی هستند؛ جایی که ماموران مخفی جان برکف برای نجات آمریکایی های فلک زده به هر گوشه و کنار دنیا از ویتنام گرفته تا ایران و آمریکای جنوبی رهسپار می شوند و اغلب هم یک دختر محلی نه چندان زشت به یاری آنها می شتابد یا حداقل کمی آنها را در آغوش محبت ش می گیرد. (از قضا نخستین حضور سوپر استار ایرانی گلشیفته فراهانی در فیلم هالیوودی یک مشت دروغ هم چیزی شبیه این بود که خوشبختانه منتهی به خروجش از کشور و حضورش در فیلم هایی بهتر و مستقل شد). 

 

 گذشته از تحریفات و افزودن چاشنی های دور از واقعیت بی شمار برای ایجاد تعلیق و هیجان بیشتر به یکی از جالب ترین عملیات سی آی ا در ایران در نیم قرن گذشته که البته به اندازه عملیات آژاکس یعنی تلاش برای سرنگونی دولت قانونی دکتر مصدق (و متعاقب آن کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ برای بازگرداندن شاه فراری با کمک اراذل و فواحش پیرو روحانیون و البته ارتش شاهنشاهی) برای ایرانی ها مهم نیست، آرگو فیلمی ست که همچون بسیاری از محصولات کارخانه ای هالیوودی به «دیگر سازی»  از جهان سوم و در این مورد خاص ایران می پردازد که به رویکرد قطبی و قالبی شده جریان غالب آمریکایی نزدیک است و درست از همین روست که بسیاری از ایرانی ها را علیرغم دیدگاه های مختلف شان در باره مسائل سیاسی و یا حتی موضع شان نسبت به سیاست خارجی آمریکا در خاورمیانه و ایران با همدیگر علیه اتخاذ موضعی منفی نسبت به فیلم متحد می سازد.

همانند سارا شرود که شبیه دیپلمات ها‌ آمریکایی مدت مشابهی را در اسارت در چنگ رژیم اسلامی در ایران گذراند من هم معتقدم که چهره ای که اکثریت ایرانی ها در فیلم نشان داده شده نه تنها با واقعیت عینی بلکه با واقعیت زمانی آن نیز متفاوت است.

 قابل درک است که هالیوود برای دراماتیزه کردن و اسطوره سازیهای آبکی ش از نجات در آخرین لحظه گروگان های مظلوم آمریکایی توسط یک ابر مامور جان برکف آمریکایی نیاز دارد تا با اغراق ها و بزرگ نمایی هایش قهرمانانش را همچون فرشته نجاتی که در میان انبوه پیروان شر ناگهان از آسمان نازل می شوند وانمود کند اما اگر قرار باشد به مستندات موجود توجه کنیم نه ایرانی ها در حال حاضر و نه حتی در آن زمان که شور و شوق ضد امپریالیستی بر کشور حاکم بود همگی برخوردی یکسان نسبت به گروگانگیری نداشتند، همانطور که می توان این موضوع را به هر «دشمن فرضی» دیگر هالیوود تعمیم داد، حتی نمی توان برخوردهای ظالمانه ای که با ایرانی ها که اغلب به نوعی پس از انقلاب به آمریکا گریخته بودند به دنبال این واقعه رخ داد را نیز به کل جامعه آمریکا تعمیم داد.

 

 

 بدیهی است که تماشاگر عادی آمریکایی که با کوکاکولا و پاپ کورن به دیدن یک فیلم اکشن با قهرمان سازیهای آمریکایی نشسته است ممکن است چندان به این چیزها فکر نکند و از سینما که بیرون آمد فیلم را فراموش کند اما وقتی بن افلک در مصاحبه ای می گوید که بخش مهمی از فیلم براساس مستندات تاریخی ساخته شده است اساسا باید به این شیوه روایت آمریکایی از «مستندات تاریخی» شک کرد.

 

از قضا گزارشی تلویزیونی در اینترنت وجود دارد و در آن زمان هم به عنوان بخشی از پروپاگاندای رژیم از تلویزیون ایران پخش شد که در آن آیت الله خامنه‌ای، که در آن زمان مهره چندان مهمی در حاکمیت نبود و اکنون به مقام رهبری ارتقاء یافته است، با جان لیمبرت در هنگامی که در سفارت آمریکا گروگان است ملاقات می‌کند و لیمبرت تیزهوشانه به او می‌گوید که ایرانی‌ها مردمان خوبی هستند، اما یک خصوصیت بد دارند و آن این است که تعارفی هستند و نمی‌گذارند مهمان زود از خانه‌شان برود.

نمایی از فیلم آرگو

نوعی رابطه پاردوکس گونه بین گروگان و گروگان گیر که بدیهی ست ردی از آن در چنین فیلمی به چشم بیاید، رابطه ای که الزاما رابطه ای تک ساحتی و سیاه و سفید نیست، چرا که در پشت پرده ماجراهای دیگری در جریان بوده است.

 

 در مورد ایران نتایج عینی آن کاملا واضح شد، دولت موقت نسبتا لیبرال بازرگان سقوط کرد و روحانیون تندرو بر مصدر کار قرار گرفتند، شوروی و حزب توده موقعیت بهتری در نزد بخشی از روحانیون یافتند که به آنها برای از میان بردن نیروهای مخالف و همچنین حمایت در عرصه جهانی نیاز داشتند.

 

اما در مورد آمریکا، حدس و گمانهای بسیاری در این سالها مطرح شده است، مثلا اولین رئیس جمهور ایران که سالهاست در پاریس در تبعید است می گوید که جمهوریخواهان  از این ماجرا برای درهم کوبیدن دمکراتها نفع می بردند و روابطی با روحانیونی که قدرت را قبضه کرده بودند بصورت پنهانی برقرار کرده بودند که بعدها در جنگ ایران و عراق هم از طریق مذاکرات مستقیم حتی در تهران و ارسال اسلحه از این خدمات قدردانی کردند.

 

در این میان به جز گروگان ها، خانواده شان و البته مردم آمریکا که ۴۴۴ روز را در نگرانی به سر بردند، مردم ایران بیش از همه زیان کردند زیرا با این گروگانگیری به طور کامل در چنگال حکومت روحانیون اسیر شدند و مصائب بسیاری را همچون سرکوب شدید احزاب مخالف، قتل عام زندانیان سیاسی، جنگ در دهه شصت و بدتر از همه تثبیت حاکمیت جمهوری اسلامی برای چند دهه را به چشم دیدند.

 

اما گروگان گیران اکنون اصلاح طلب شده از جمله معصومه ابتکار که در یادداشتی در وبلاگش به این فیلم پرداخته هنوز به این موضوع اعتراف نمی کنند که این کار چه هزینه های سنگینی برای مردم ایران داشت و چه کسانی صحنه گردان اصلی آن بودند؟

 

 

نمایی از فیلم آرگو

بهره برداری از هالیوود برای عملیات نجات در واقعیت و در فیلم اما یک امر ساختارشناسی هم هست، همانطور که ریچارد کورلیس در تایم اشاره کرده فیلم در بطن خود این خصیصه را پنهان کرده است که سیاستمداران و تصمیم گیرندگان دولت هم شبیه فیلمسازان از همان فنون قصه گویی بهره می برند تا دروغ را در زرورقی از « رخدادهای قابل باور و البته افتخارآمیز» بپیچند تا «مردم را به باورکردن آنها متقاعد سازند»

 

 

از اتفاق سرگرم کنندگی فیلم هم به دلیل همین چاشنی طنزآمیزش است که آدم را کم و بیش به یاد کمیک استریپ های تن تن می اندازد، مامور سی ای ای در نقش تهیه کننده برای ساخت یک فیلم علمی – تخیلی پر از موجودات فضایی و بشقاب پرنده ها وارد تهرانی با مردم خشن، بدوی و بدکردار می شود که قرار است شش کارمند مظلوم آمریکایی وحشت زده را در نقش عوامل تولید فیلم جا بزند، طبعانوع نگاه آمریکایی به شرق باید چیزی شبیه این باشد! دقیقا کلیشه کمیک استریپ های محبوب نوجوانان دهه هشتاد، یعنی همان دهه ای که افلک با ظاهر هیپی وارش در نقش نجات دهنده در تهران ظاهر می شود!

 

هالیوود در اینجا هم نجات دهنده است و هم وانموده، وانموده ای از واقعیتی که تنها بر بستر کارخانه رویاسازی قابل باور می نماید و قرار است همه آن کلیشه های هالیوودی در برخورد با دشمن فرضی برای تخدیر ذهن تماشاگر آمریکایی را رعایت کند.

 

شاید به همین دلیل است که فیلم هایی از این دست که به ایران می پردازند و هنوز شمارشان زیاد نیست خشم ونفرت اغلب ایرانیان را بر می انگیزند زیرا صرفنظر از مواضع سیاسی متفاوت شان، چهره ای کارتونی، بدوی و خشن از خود در فیلم می یابند چیزی که در مورد بدون دخترم هرگز نیز رخ داد و اگر باز به تیپ سازیهای کمیک استریپ های بازگردیم ۳۰۰ خشم آنها را بخصوص آنهایی که در آمریکا به جای ایرانی بودن از Persian بودن بهره می گرفتند، لبریز کرد.

 

نمایی از فیلم آرگو

آرگو اما بازنمایی هالیوودی از قدرت هالیوودی برای وانمودگی واقعیت است، اینکه می توان فیلمی ساخت که یک رخداد واقعی را بهانه داستان پردازیهای کلیشه ای کند تا تماشاگر معمول این جور قصه هارا سرگرم کند.

 

در فیلم وقتی وزیرخارجه آمریکا از مدیر ارشد سی ای ا در باره این طرح می پرسد شما ایده بد دیگری ندارید؟ وی پاسخ می دهد این بهترین ایده بدی ست که ما داریم! به نظر می آید پس از گذشته سه دهه این فیلم هم بهترین بدترین فیلمی بوده که هالیوود می توانسته در باره ماجرای گروگان گیری آمریکایی ها در ایران بسازد!

امید حبیبی نیا

منتقد فیلم و پژوهشگر ارتباطات سیاسی

 این نقد در بی بی سی فارسی منتشر شده است

سیمای دو پاره

مقدمه ای برای بحث: نگاهی پست مدرن به جریان چهارم رسانه ای در ایران

تاریخ یک و نیم قرنی رسانه های فارسی زبان عصر مدرن نشانگر هژمونی روایت تک ساحتی قدرت است اما ورود به قرن بیست و یکم و انقلابی که در گستره ارتباطات رخ نموده شکل و شمایل رسانه های مدرن را نیز تغییر داده است ولی این آرایش تازه، کارکرد سنتی این رسانه ها را تغییر نداده است.

 alphaville

رسانه های مدرن تا پایان قرن بیستم، رسانه هایی بوده اند که همواره نسبتی با قدرت داشته اند زیرا خاستگاه و کارکرد آنها یا با تقویت و یا با تضعیف قدرت حاکم هم ریشه بود. 1

 اما در دهه پایانی قرن بیستم، روایت تک ساحتی قدرت در عرصه ارتباطات به چالش کشیده شد هر چند که  این چالش بدان معنا نیست که پروژه مدرن عرصه را خالی کرده باشد اما به نظر می رسد زبان و مفهومی که این چالش را شکل داده است بطور دائم در حال گسترش و درگیر کردن بخش وسیعی از مخاطبان منفعل است.

 

در ایران، رسانه های مدرن اما دیرتر پا به میدان گذاردند و از همان ابتدا با قدرت گره خورده یا درگیر شدند، پس بدیهی است که مفهوم رسانه در قرن نوزدهم و بیستم در ایران اصولا با دولت، نظام یا حاکمیت سازگار بوده یا شده است.

 

در ایران همچون بسیاری دیگر از کشورهای عقب نگه داشته با سیستم دیکتاتوری هرم وار اصولا دولت یا خود مستقیما به تاسیس رسانه روی  آورده و یا آن را در انحصار و وابسته به خود نگه می داشته است، از همین روست که تاریخچه مضحک اجازه نامه داشتن رادیو در اوایل قرن بیستم و ممنوعیت ویدئو، ماهواره و اینترنت «غیرمجاز» در اواخر و آغاز قرن بیست و یکم همچنان نگره اصلی دولتمردان ایران محسوب می شود. 2

از سوی دیگر بخشی از این تاریخ هژمونی رسانه ای (که من به جای توصیف مضحک، ترجیح می دهم از واژه رمانتیک استفاده کنم) مربوط به رسانه هایی است که با قدرت حاکم درگیر بوده اند.

 بخش مهمی از این تاریخ رمانتیک پس از کودتای 28 مرداد 1332 آغاز شد، زمانی که فعالیت احزاب مخالف نظام سلطنتی محمد رضا شاه ممنوع و رسانه های زیرزمینی به عنوان تنها راه رساندن «صدای مخالف» شکل گرفتند.

 الگوی قالب در این رسانه ها (ابتدا نشریه و بعدها رادیو- نوار- و تلویزیون و اینترنت) الگوی حزبی و هرمی بوده است یعنی هر رسانه زیرزمینی یا رسانه ای که خود را آلترناتیو خوانده است از یک ساختار هرمی (حزب، شورای سردبیری، سردبیر و…) بهره برده است، یعنی در عمل به پروژه مدرن وفادار مانده است.

 بدیهی است که در چنین سیستمی، «صدای مخالف»، به معنای صداهای گوناگون نیست، بلکه یک صداست: حزب یا سازمان، مرجع تقلید، شاهزاده، رئیس جمهور خود خوانده، اصلاح طلب درون نظام یا بیرون نظام و…

 پس در این شیوه روایت تنها یک نفر/ مرجع است که سخن می گوید، هر چند که رسانه مدرن همواره مایل است خود را صدای خلق/ امت/ مردم یا توده ها بداند زیرا از این طریق رابطه خود را با قدرت تعیین می کند.

 اکنون ببینم ساختارهژمونیک این رسانه مدرن را چگونه می توان تببین کرد:

 

رسانه مدرن:

 

–          تک صداست: سخنگوی قدرت حاکمه است

–          یگانه روایتگرست: بیانگر روایت رسمی است

–          با قدرت پیوند خورده است: موجودیتش با منافع وضعیت موجود پیوند خورده است

–          رمانتیک گراست: خالق اسطوره های حماسی است

–          خالق «واقعیت» است: واقعیت متناسب با ارزشهای موجود را بنا می دهد

–          سنت گراست: دایره الگوها و کلیشه ها را تکرار می کند

–          پدرسالار است: تبعیض جنسی و کمپلکس های مردانگی را بروز می دهد

–          توتالیتر و کل نگر است: مخاطب را توده وار پیرو با الگوهای توده ای می خواهد

–          سلطه جوست: در ذات خود سیطره جو است

 

 

در مقابل رسانه پست مدرن:

 

–          چند صدایی و تکثر گراست: آواهای مختلف در آن واحد در آن شنیده می شوند

–          نظم روایتگری را برهم زده است: الگوی روای کبیر را درهم ریخته است

–          رابطه ای با قدرت ندارد: معارض قدرت حاکم و منتقد جریان اصلی است

–          اسطوره و رومانس را با شک و هزل جایگزین کرده است: نظام حماسی راوی کبیر را به سخره گرفته است

–          نمی خواهد مراعات سنت ها را بکند: با ساختارشکنی ها مداوم روند تسلسل الگوهای کلیشه ای را برهم زده است

–          خالق زنانگی ست: ذات زنانه خلق را در رسانه متجلی ساخته است

–          محلی، شخصی و مینمال گراست: آواهای گوناگونی برای دریافت تجارب مختلف فرهنگی است

–          سلطه جو نیست: مخاطب را به گفتمان، پرسش، نقد ، کنکاش و انتخاب فرامی خواند

 kellyosbourne_video

با چنین تعریفی، شاید بتوان برخی شاخصه های رسانه پست مدرن را با مفاهیم تازه انقلاب ارتباطات در قرن بیست و یکم همخوان کرد:

 

–          تعامل: ارتباط دو سویه با رسانه

–          گسترش: همگانی شدن ارتباطات

–          اختصاصی: تخصصی شدن رسانه ها/  جریان ارتباطات

–          مشارکت: همسویی مخاطبان و پدیداری سازه های ارتباطی تازه

–          گفتمان: برقراری ارتباط چند سویه میان مخاطب/ رسانه/ مخاطب

 

به باور برخی از نطریه پردازان ارتباطات، کارکردهای رسانه در این دوران به: بازنمایی، اطلاع، گزینش، تمرکز، طرح ریزی، انتشار و همسخنی (مک کوئیل، 2007) تغییر یافته است.

 از این قرار مخاطب امروزین، مخاطبی است که بیش از هرچیز برای مشارکت و تعامل به رسانه رجوع می کند، رسانه ای که وی را منفعل و»بمباران» کند در نهایت وی را از دست خواهد داد یا در برابر رقبای تازه جا می ماند. 3

کارنامه بخش مهمی از رسانه های ایران به نوعی با قدرت گره خورده است زیرا رسانه در ایران همواره تابعی از حاکمیت بوده است. هراس حاکمیت از رسانه آزاد و مستقل سبب شده است تا موازین نوشته و نانوشته ای برای تاسیس و اداره رسانه در نظر گرفته شود و طبعا شرط ابتدایی پایه گذاری هر رسانه ای نیز کسب مجوز از دستگاه حاکم به معنای عبور از فیلتر گزینش آن بوده است.

 صرفنظر از رسانه های حاکم در ایران که ابزار تحکیم قدرت و تبلیغات سیاسی آن هستند، در سالهای پس از انقلاب بهمن 57 انواع دیگری از رسانه ها نیز به میدان آمدند:

 

–          رسانه های اپوزیسیون: نشریه، رادیو، اینترنت، تلویزیون

–          رسانه های دوم خردادی که ظاهر تازه ای از رسانه های حاکم ارائه کردند

–          رسانه های شخصی و زیرزمینی: وبلاگ، پادکست، ویدئو، موسیقی زیرزمینی

 

در این دسته بندی البته رسانه های برون مرزی دولتی را نیز در زمره رسانه های جریان مسلط قرار می دهیم اما این دسته بندی به معنای آن نیست که گفتمان پست مدرن راهی به آنها نیافته است.

 صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران با پوشش بیش از 85 درصد از مردم که براساس آخرین نظرسنجی ها گفته اند روزانه مخاطب یکی از کانالهای رادیویی، تلویزیونی یا سایت های اینترنتی آن هستند در زمانه ای که رقابت رسانه های آلترناتیو را جدی تر یافته است در صدد برآمده است تا با قالب های تازه از محدوده های ایدئولوژیک رسانه ای خود بگریزد و در عین حال «سلطه» خود را حفظ کند.

 در اواسط دهه هفتاد خورشیدی، اما گروه تازه ای از صاحبان رسانه ها به میدان آمدند که داعیه رفرم در نظام جمهوری اسلامی را داشتند. به باور آنان در این نظام اصلاحات امکان پذیر می نمود زیرا ساختار و پایه های آن برای آنان مطلوب بود و تنها با انجام برخی اصلاحات می شد آن را «به روز» کرد.

 از این پس اصطلاح رسانه های دوم خرداد و نسل تازه ای از این رسانه ها که ابتدا در قالب روزنامه و پس از «توقیف فله ای» در قالب اینترنت ظهور یافتند و روزنامه نگاران دوم خردادی به میدان آمدند که با وجود سیمای متفاوت کمتر در پی نقد قدرت و یا فاصله گرفتن از آن برآمده اند، چرا که اصولا خاستگاه خود را در میان یا حداکثر حاشیه آن می دیده اند.

 111111

از سوی دیگر رسانه های برون مرزی دولتی یا بخشی از رسانه های برانداز نیز درسالهای اخیر به تدریج ناچار شده اند از قالب سنتی بالا به پایین و سلطه جوی آشکار و بدیهی فاصله بگیرند برای مخاطب جایی بیابند و او را وارد صحنه کنند.

 

اما هیچ یک از این سه جریان رسانه ای اصولا نمی تواند و نمی خواهد که رابطه خود را با قدرت یا دولت تغییر دهد، برای برخی قدرت نظمی است که باید به حفظ آن خدمت گماشت وبرای برخی دیگر قدرت نظمی است که باید آن را برانداخت تا نظم موعود دیگری را جایگزین کرد.

 

اما جریان چهارم اصولا در وحله نخست، رسانه ای سیاسی نیست یا اصولا در پی مداخله آشکار در مسائل سیاسی نیست تا ناچار باشد در برابر دولت یا اپوزیسیون موضع بگیرد. 4

 

مشخصه های این جریان را شاید بتوان در چند زمینه دسته بندی کرد:

–          انتقادگراست

–          افشاگراست

–          شخصی است

–          ارتباط جو است

–          غیررسمی است

–          چند صدایی است

–          در پی مخاطب خاص است

–          در پی جریان سازی است

–          متنوع و گسترده است

–          بالنده و شکوفاست

 

می خواهم این جریان چهارم رسانه ای را با تمام گسترش و تنوعش در گستره گفتمان پست مدرن در دهه ابتدایی قرن بیست و یکم جای بدهم، گفتمانی که:

 

–          ساختارشکن است

–          مرکز گریز است

–          بازتاب خرده فرهنگ هاست

–          نشانه شکاف در هژمونی فرهنگ سلطه جوست

–          به گونه ای «فراواقعی» دربافت واقعیت های روزمره است 5

 

با چنین تعریفی از موج چهارم رسانه ای در ایران و تلاش برای پیوند تئوریک ش با زیرساخت های رسانه پست مدرن، روشن می شود که چگونه رسانه مدرن یعنی سه جریان باقی مانده ( رسانه های حاکم جمهوری اسلامی، رسانه های وابسته به قدرت و برون مرزی، رسانه های اپوزیسیون و برانداز) هر یک در برابر این موج تازه رسانه ای به گونه ای موضع می گیرند یا از آن تاثیر می پذیرند بی آنکه بتوانند آن را تحت سلطه خود درآورند زیرا با یک ساختار همگون و همنوا روبرو نیستند که بتوانند آن را سرکوب یا منفعل کنند. 6

 ddddd

به باور من بررسی جریان ها و ساختارهای رسانه ای در ایران بدون بررسی این جریان امکان پذیر نیست و از قرار گستره ای که بیش و پیش از همه اکنون مورد توجه همگانی قرار گرفته است همین جریان است که آمارها و داده ها حاکی از پویایی و بالندگی آن می کنند، از همین رو شاید در کنار تحقیقات میدانی و کلاسیک ارتباطات، نظریه پردازی و مباحث تئوریک نیز به تبیین این پدیدار رسانه ای/  فرهنگی تازه در ایران یاری رساند.

 جریان چهارم رسانه ای در ایران به دلایل مختلف و از جمله موجودیت یک نظام توتالیتر مذهبی به جریانی بدل شده است که معرف فرهنگ غیر رسمی یا آن چنان که برخی از آن یاد می کنند فرهنگ مقاومت شده است، از این رو بحث و بررسی در باره آن می تواند یکی از چالش های تازه و در عین حال گسترده در برابر هژمونی فرهنگی جمهوری اسلامی را در برگیرد، چالشی که به باور بسیاری از پژوهشگران علوم اجتماعی و رفتاری، سیمای تک ساحتی فرهنگ و ارتباطات در ایران را به دو نیمه بیگانه تقسیم کرده است. 7

 

و اکنون این سیمای غریب دوپاره  باید بازشناسی شود.

  

پانویس ها:

 

1-      در پایان دهه پنجاه خورشیدی، ظهور سینمای زیر زمینی، نشریات زیرزمینی و رادیوهای اپوزیسیون تا حدودی نظم تک ساحتی نظم موجود را تهدید می کردند، اما این رسانه ها اولا همه گیر نبوده و تا زمان انقلاب توجه افکار عمومی را جلب نکردند و ثانیا شیوه ها و ساختارهای مورد استفاده در اغلب این محصولات رسانه ای همان گفتمان مدرن بود.

2-      تاریخ ارتباطات در ایران، نشان داده است که پیش از وضع قوانینی برای محدود سازی هر رسانه تازه ای، ابتدا رسانه نوظهور برای عموم ممنوع بوده است و آزادی آن تنها پس از بی توجهی عمومی به ممنوعیت آن صورت گرفته است که در این صورت هم قوانین سخت گیرانه ای برای کنترل آن وضع شده است یا دولت آن را تحت کنترل خود درآورده است، از جمله رادیو در دوران رضا شاه، تلویزیون در دوران محمد رضا شاه و ویدئو در دوران جمهوری اسلامی.

     نگاه کنید به: حبیبی نیا، امید؛ تاریخ قوانین سانسور و نظارت در رسانه های ایران، سلسله مقالات،      روزنامه صبح امروز، مهر 1378  

 

3-      رسانه های مدرن جمهوری اسلامی و برخی از رسانه های برون مرزی در سالهای اخیر کوشیده اند برای مقابله با گسترش جریان چهارم غیر رسمی رسانه ای از برخی از مفاهیم و مشخصه های این فرهنگ غیر رسمی برای حفظ سیطره خود بهره بگیرند بدون اینکه محتوای سیطره جوی خود را دستخوش خطر سازند، برنامه خبری 20.30 نمونه ای از این الگو در سیمای جمهوری اسلامی، قالب خبر+ موسیقی در رادیو فردا و برنامه های تفریحی در رادیو بی بی سی نمونه های دیگری از این دگرگونی های فرم هستند.

4-      آمارهای تازه نشانگر آن است که تنوع و رشد این رسانه های غیر رسمی در ایران در سطح جهانی نیز چشمگیر است، بیش از 2.5 میلیون وبلاگ فارسی با بیش از 5 میلیون بازدیدکننده روزانه، بیش از هفت اس ام اس غیر شخصی برای هر موبایل در روز، صدها اپلود تصاویر گرفته شده موبایلی از تظاهرات و وقایع اجتماعی و سیاسی در هفته در سایت های اشتراک ویدئو و… به همراه شمار بسیار زیادی پادکست، موسیقی زیرزمینی، ویدئو،…

 

5- تبیین انگاره های پست مدرنیستی با جریان آلترناتیو رسانه ای در ایران مستلزم بحث های دقیق تری است اما برای شروع می توان از منظر پست مدرنیسم به این جریان نگریست، نگاه کنید به: حبیبی نیا، امید: زیرساخت های سینمای پست مدرن، فصلنامه سینمایی فارابی، پاییز 1380

 

6- روزگاری لنین در بیانیه خود برای تدارک انقلاب اکتبر از لزوم براندازی سیطره طبقه حاکم بر رسانه ها سخن گفته بود، اگر وی اکنون زنده بود در می یافت که نشانی از ظاهر آن سیطره باقی نمانده است اما نبردی تمام عیار میان رسانه های نظام کهنه و رسانه های آلترناتیو درگرفته است که بسیاری را درگیر کرده و طمع سرمایه داری متاخر را نیز برانگیخته است، همان سان که او گفته بود: سرمایه داری به طمع سود حتی طناب دار خود را نیز به ما خواهد فروخت!

7- برخی از گفته های دولتمردان جمهوری اسلامی در سالهای اخیر نشانگر شکست نسبی پروژه رواج ارزشهای اسلامی در بین جوانان تربیت شده در همین نظام است، برخی آمارهای ارائه شده نیز حاکی از گسترش گرایش به رسانه های غیر رسمی است، بیش از هشتاد درصد از دانشجویان مورد برررسی در یک بررسی اخیر توسط نگارنده اظهار داشته اند که به رسانه های جمهوری اسلامی اعتمادی ندارند و از رسانه های جایگزین دیگر بهره می گیرند. (حبیبی نیا، امید؛ بررسی خواسته ها و انتظارات دانشجویان از تلویزیون فارسی بی بی سی، 1387، منتشر نشده)

 منتشر شده در: فصلنامه باران شماره های 21 و 22 بهار 1388

 اسفند 1387، عکس های یک و دو از فیلم آلفاویل ژان لوک گدار، عکس سوم از رها عسگری زاده

یادداشت های «انتخابات»

اشاره: این یادداشت ها در روزهای دهمین «انتخابات» ریاست جمهوری اسلامی در صفحه فیس بوک نوشته شده که بنا بر اصرار و توصیه برخی از دوستان مبنی بر امکان قابل دسترسی بودن آنها مجددا هر چهار یادداشت مربوط به این موضوع را در همین جا کپی می کنم، ضمن اینکه فیلتر شدن این وبلاگ در اغلب عرضه کنندگان اینترنت در ایران همچنان سد راه دسترسی همگانی به مطالب این وبلاگ است.

یادداشت های روز «انتخابات» : یک

ساعت شش صبح در اروپای مرکزی و هشت و سی صبح در ایران، دهمین انتخابات ریاست جمهوری اسلامی آغاز شده است.

 1

پیش بینی من آن است که با توجه به موج تبلیغاتی گسترده ای که در ماهها و به ویژه هفته های اخیر به راه افتاده، اکثریت طبقه متوسط شهری و همچنین اکثریت رای دهندگان بالقوه در این نمایش انتخاباتی شرکت می کنند، به این ترتیب جمهوری اسلامی می تواند فردا ادعا کند که در یک «انتخابات آزاد و دمکراتیک» نزدیک به 80 درصد از واجدین شرایط شرکت کردند و این یعنی پس از سی سال مهم ترین نقطه اتکاء برای ماشین پروپاگاندای جمهوری اسلامی که دور دوم انتخابات قبلی ش با 41 درصد تحریم روبرو شد.

پیش بینی دوم من این است که در صورتی که شرایط ویژه و تقلب «خیلی گسترده» رخ ندهد میرحسین موسوی نخست وزیر دهه شصت جمهوری اسلامی در همین دور اول به پیروزی خواهد رسید و این اتفاق از نظر من سرآغاز دوران تازه ای از یاس، سرخوردگی، کشمکش و سرانجام اعتراض نسل جوانی خواهد شد که اسیر موج سبز شده است.

چند ساعت پیش از آغاز رای گیری سرویس اس ام است در ایران بطور کلی قطع شده است و تقریبا تمام وبلاگ های بلاگفا با اختلال شدید روبرو هستند، این یعنی رژیم جمهوری اسلامی از اطلاع رسانی سه میلیون وبلاگ نویس و سی میلیون مشترک تلفن همراه واهمه دارد و تلاش دارد حداقل در این روز دیواری که به دور کشور کشیده است تا مانع از اطلاع رسانی شود را مستحکم تر کند.

بسیاری از ایرانیان خارج از کشور نیز امروز آماده می شوند تا با حضور در برابر سفارتخانه های جمهوری اسلامی به این نمایش اعتراض کنند و خواستار برگزاری انتخابات آزاد و دمکراتیک شوند، دوستی هم اکنون در لندن آن لاین بود سلامی کرد و ساک پر از اعلامیه ش را بر دوش انداخت و رفت به سمت خیابان کنسینگتون، بدرود رفیق!

دوست دیگری در تهران گفت دارد با مادر و خواهرش می رود تا به کروبی رای بدهد چون کروبی از مطالبات زنان حمایت می کند. می گوید که میان بد و بدتر (از نظر او در اینجا یعنی میان موسوی و کروبی؛ احمدی نژاد که تکلیف ش معلوم است) بد را انتخاب کرده است، به او هم بدرود گفتم!

دارم گزارشی تحلیلی برای یک مرکز اروپایی از وضعیت اطلاع رسانی در انتخابات می نویسم ولی همه حواسم به مسنجرها، سایت ها و فیس بوک است.

نمی دانم چرا یاد اولین انتخابات مجلس در جمهوری اسلامی افتادم، دوران جالبی بود من 13 – 14 سالم بود و در میتینگ های پرشور انتخاباتی چپ ها چه شور و غوغایی بود، مشهورترین زندانیان سیاسی، روشنفکران، هنرمندان و نویسندگان نامزد انتخابات این مجلس بودند و ما در سخنرانی های آنها شرکت می کردیم، سرود می خواندیم و کف می زدیم.

چند روز مانده به «انتخابات» صلاحیت 95 درصد از آنها رد شد و تنها پنج نفر از آن نیرویی که حداقل یک ملییون هوادار در کشور داشت باقی ماند و…

چه «انتخاباتی» بود آن روز…

دوستی خبر می دهد که در شعبه امیرآباد با اینکه چندین نفری پشت در ایستاده اند، دست اندرکاران هنوز رای گیری را شروع نکرده اند تا جمعیت بیشتری پشت در جمع شوند.

بروم ببینم چه خبر است…

یادداشت های روز «انتخابات» : دو
 
چندین ساعت از زمان آغاز رای گیری گذشته، هنوز سه ساعت از آغاز رای گیری نگذشته بود که تمدن استاندار تهران در شبکه خبر از به پایان رسیدن برگه های اخذ رای در برخی از حوزه ها خبر داد.
تجمع مخالفان جمهوری اسلامی در لندن
Photo By: BBC Persian

دوستان خبر می دهند که شمار رای دهندگان در تهران بسیار است و با این حال برخی نگرانی های جدی بروز کرده است زیرا در برابر نام کاندیدا شماره کد نیز آمده که ممکن است برخی از رای دهندگان را به اشتباه بیندازد، با این حال ستاد انتخابات اعلام کرده است که پر کردن این قسمت الزامی نیست.

تجمع اعتراضی برای انتخابات دمکراتیک در لندن، استکهلم، برلین و چند پایتخت دیگر آغاز شده است و برخی از دوستان می گویند در خارج از کشور به جز دوبی و تا حدودی لندن استقبال چندانی از «انتخابات» نشده است در عوض در لندن، پلیس کمی هیجان برای مخالفان جمهوری اسلامی ایجاد کرده و برخی را بازداشت کرده است تا دست خالی به خانه برنگردند!

پخش برنامه های بی بی سی فارسی کمی پس از آغاز قطع شد و علت آن اشکال فنی در ماهواره هات برد اعلام شد، من البته هیج یک از کانالهای این ماهواره را دیگر نمی توانم دریافت کنم و تصور می کنم یک اشکال جدی برای این ماهواره پیش آمده است که امیدوارم به زودی رفع شود.

بدترین رخدادی که آدم می تواند شاهدش باشد حمله به جایی ست که دوستانت در آنجا در برابر یا پشت دوربین مشغول کار هستند.

استودیودقایقی پس از حمله

نیروهای بسیجی دقایقی پیش به استودیوی تلویزیون اینترنتی موج سوم حمله کردند و به ضرب و شتم کارکنان ، پرتاب گاز اشک آور و آسیب رساندن به وسایل پرداختند

http://iranema.mowj.ir/

از بچه ها پرسیدم همگی حالشون خوبه، اگر بشود البته این اصطلاح را به کار برد ولی حمله کنندگان برای دقایقی چند نفر از دوستان را در «بازداشت» خود نگه داشته بودند که حالا دیگر با سر رسیدن پلیس که بلاتکلیف است در برابر حمله کنندگان چه کند، اوضاع کمی آرام تر شده است.

خبرها و شایعات نگران کننده دیگری هم هست ولی بهرحال این روز تمام می شود، راستش امیدوارم این رئیس جمهوری که در تعادل روانی ش شک جدی هست با آرامش قدرت را واگذار کند، واقعا امیدوارم

یکی از حمله کنندگان در حال خروج از استودیو

فیلم پس از حمله به تلویزیون اینترنتی موح

عکس های آرش عاشوری نیا از حمله به ستاد میرحسین در قیطریه

به نظر شما چرا احمدی نژاد پس از رای دادن شناسنامه خودش را می بوسد؟

یادداشت اول

یادداشت های روز»انتخابات» : سه

به این نمی گویند تقلب، به این می گویند دیوانگی محض!
محمود احمدی نژاد 69 درصد؟
باورکردنی نیست، فعلا این را داشته باشید باز بیشتر می نویسم فعلا کمی گیج شده ام دارم با دوستان در ستادها حرف می زنم، بهت و ناباوری و یاس همه را فرا گرفته
آخرین نتایج اعلام شده

حالا ساعت هفت صبح در تهران است، آفتابی دیگر سر زد و احمدی نژاد دهمین رئیس جمهور اسلامی باقی ماند
حدود چهار هفته پیش در مناظره آن لاین با ابراهیم نبوی در آن ابراز تردید جدی کرده بودم که جناح مخافظه کار احمدی نژاد دیگر نخواهد گذاشت که قدرت به دست اصلاح طبان بیفتد ولی از سه هفته پیش به این سو موج تبلیغاتی طرفداران موسوی بسیاری از طبقه متوسط را تحت تاثیر قرار داده و به میدان کشیده بود و من داشتم کم کم به این نتیجه می رسیدم که با اختلاف بسیار موسوی رئیس جمهور خواهد شد حتی احتمال برنده شدن او در مرحله اول را هم می دادم اما در بر پاشنه دیگری چرخید و تقریبا همه جز دولتمردان احمدی نژاد و احتمالا خامنه ای غافلگیر شدیم.

به این ترتیب بار دیگر جمهوری اسلامی در نمایشی که به راه انداخت خود را برنده میدان اعلام کرد، مردم را به صحنه کشاند بیش از هفتاد درصد را بر اساس آمار رسمی پای صندوق های رای آورد تا از توی این صندوق ها احمدی نژاد را در بیاورد.

تقریبا هشتاد درصد صندوق ها شمارش شده و محمود احمدی نژاد با بیش از نوزده میلیون رای برنده نمایش اعلام شده است، آن هم در حالی که شهر در حالت یک حکومت نظامی اعلام نشده شب را به صبح رساند و از اصلاح طلبان پرمدعا هنوز صدایی برنخاسته که اگر هم برمیخواست کار به جاهای باریک می کشید

این دیگر تقلب نیست، این دیوانگی ست

این نشانه ای است از آنکه رهبر و دولتمردانش به این نتیجه رسیده اند که باید در برابر هر گونه تغییر و رفرمی مقاومت کنند.

شاید این نشانه ای باشد از این باور ما که این رژیم رفرم پذیر نیست و چشم امید داشتن به تغییر از بالا و بازیهای سیاسی به خیالباقی و معجزه می ماند.

امشب مسعود بهنود در تلویزیون بی بی سی با ناراحتی و آشفتگی آشکار سخن می گفت، ایراهیم نبوی که روزانه چندین پست برای نشویق هواداران موسوی می نوشت ساعتهاست که سکوت کرده و بسیاری از طرفداران شرکت در انتخابات بهت زده شده اند.

من با اینکه اعتقاد داشتم که «انتخاباتی» در کار نیست و همه چیز یک نمایش تکراری است اما از اینکه نظر من و بسیاری دیگر از کسانی که سازوکارهای رژیم را می شناسند با این دیوانگی دولتمردان و رهبر جمهوری اسلامی تایید شد، خوشحال نیستم

برای همه آن دوستانی که صبح تا شب در ستادهای مختلف کار کردند، تبلیغ کردند، بحث کردند؛، حرض خوردند و زخم زبان شنیدند، برای همه کسانی که امروز با امید پای صندوق ها رفتند و بسیاری از آنها اکنون در حال کابوس دیدن هستند

متاسفم

متاسفم برای همه و برای خودم، جمهوری اسلامی اصلاح پذیر نیست و سرنوشتی حز سقوط محتوم ندارذ ، پس اکنون که کم کم دارید بیدار می شوید تا صبح شنبه را با دلشکستگی و یاس آغاز کنید به روزی فکر کنید که «انتخابات» برگزار خواهد شد روزی که آزادی آنقدر آشنا ست که نه در خواب بلکه در بیداری همقدم شماست

به آفتاب سلامی دوباره کنیم

یادداشت دوم

یادداشت های روز (بعد از) «انتخابات» : چهار؛ نمایش تمام شد!

بازی تمام شد!

رهبر جمهوری اسلامی که همه رای باختگان چشم امید به او بسته بودند دقایقی پیش با صدور پیامی انتخاب رئیس جمهور منتخب با بیش از 24 میلیون رای را تبریک گفت.

تا همین دیروز گروهی معدود می گفتیم ، می نوشتیم و فریاد می زدیم که ای خلایق مستید و منگ؟
جمهوری اسلامی اصلاح پذیر نیست، جمهوری اسلامی پشیزی
به رای ملت احترام نمی گذارد، جمهوری اسلامی نظامی نامشروع است که شرکت در هر نمایش انتخابات فقط در حکم استخدام بی جیره و مواجب برای سیاهی لشگر تایید «مشروعیت» این نظام است.

خامنه ای ندای جشن و پیروزی سر داده است و از همه دست اندرکاران، دولت، وزارت کشور، نیروی انتظامی و اطلاعات و صدا و سیما و یکایک رای دهندگان تشکر کرده است.

دوستی از لندن خبر داد که امروز جمعی از ایرانیان به کنسینگتون می روند تا در برابر سفارت جمهوری اسلامی به نتایج «انتخابات» اعتراض کنند، گویی ظرف کمتر از 24 ساعت جای معترضان عوض شده است.

روز پیش در همین جا نزدیک به صد نفر ایرانی مخالف جمهوری اسلامی  گرد هم آمده بودند و به این نمایش اعتراض کردند و تعدادی نیز توسط پلیس دستگیر شدند، حالا همان رای دهندگان روز قبل می خواهند برای اعتراض در همان سمت خیابان جا بگیرند و فریاد بزنند.

دوستان، عزیزان، رفقای جوان نمایش تمام شد، انتظار معجزه و اعتراضی جز گلایه ها و جلسات خصوصی از دو کاندیدای مدعی اصلاح طلبی نداشته باشید،جمهوری اسلامی بار دیگر شما را به صحنه کشید تا به جهانیان نشان بدهد که این نمایش چقدر بزرگ و عظیم است.

همانطور که نوشتم خوشحال نیستم که پیش بینی م درست از آب در آمد اما نگران م

نگران وضعیتی هستم که در تهران پیش آمده و امکان انتقام جویی این دیکتاتورهای فسقلی قرن بیست و یکم

بیایید به چشم انداز دیگری نگاه کنیم، این بازی بازی ما نیست و این نمایش آشغال و تکراری دیگر جذابیتی ندارد، جمهوری اسلامی دیگر در تاریخ و حافظه ذهنی مردم و جوانان ما نباید جایی داشته باشد.

نمایش تمام شد، برگردیم به سراغ آفتاب

یادداشت سوم

ده دلیل برای تحریم انتخابات

مناظره امید حبیبی نیا و ابراهیم نبوی در باره انتخابات

ده دلیل برای تحریم «انتخابات» ریاست جمهوری اسلامی

Boycottدهمین انتخابات ریاست جمهوری اسلامی در جمهوری اسلامی ایران حدود سه هفته دیگر برگزار می شود و همان گونه که پیش بینی می شد بار دیگر بخشی از بدنه حاکمیت با کوبیدن بر طبل های پرسروصدای وعده های انتخاباتی، می کوشد تا بازار این نمایش تکراری را گرم و تنور حوزه های رای را داغ کند.

صرف نظر از بدنامی اغلب دولتمردان و سران این جناح در طول بیش از ده سال حاکمیت خود (1368-1357)، بسیاری از مردم و جوانان هنوز می توانند کارنامه مردودی دولتمردان این جناح و عجز و همراهی آنان با جناح محافظه کار رقیب (1384-1376) را به خاطر بیاورند.
با این حال شاید بد نباشد که در اینجا برخی از دلایل اصلی کسانی که معتقد به تحریم انتخابات ریاست جمهوری اسلامی هستند را مرور کنیم:
1- رژیم جمهوری اسلامی یک رژیم توتالیتار مذهبی است: مذهب اساس و بنیان حکومت کنونی و همچنین مبنای اعتقادی تمام دولتمردان جناح های مختلف درون حکومتی است که از برآورده ساختن خواسته های مترقی بسیاری از مردم ناتوان است.
2- رژیم جمهوری اسلامی در ساختار موجودش امکان رفرم را ندارد: امکان اصلاح در رژیمی که بر اساس قانون اساسی اختیارات نهادهای قدرت حکومتی- نظامی در آن بیش از سایر نهادهای اجرایی و انتخابی است و هر گونه تلاش برای اصلاح با مخالفت شدید این نهادها روبرو می شود، وجود ندارد.
3- نهادهای اصلی قدرت در این رژیم مانع از هر گونه تغییر بنیادین می شوند: نیروهای نظامی، روحانیت، بازار و نهادهای سنتی قدرت در یک حکومت الیگارشی با هر گونه تغییری که منافع آنی آنها را به مخاطره می افکند به شدت مخالفت می کنند.
4- مدعیان رفرم صلاحیت، توان و انگیزه اصلاحات را ندارند: مدعیان اصلاحات کارنامه نامطلوبی در پیگیری مطالبات مردم دارند و به دلیل وابستگی همه جانبه خود به بافت حکومت از برآورد خواسته های مردم عاجز می مانند زیرا در این میانه آن چه بیشتر از همه برای آنها اهمیت دارد منافع اقتصادی و تثبیت موقعیت خود در ساختار حکومت مذهبی است.
5- نهادهای مدنی تسهیل کننده رفرم زیر سرکوب شدید و سازمان یافته قرار دارند: نهادهای مدنی؛ جنبش های دانشجویی، زنان، کارگران، معلمان و سندیکاها، اقلیت های قومی و مذهبی، همجنس گرایان، دگر اندیشان و سایر اقلیت هایی که مداوم تحت سرکوب پلیسی نظام مذهبی قرار دارند پیوندی با مدعیان اصلاحات ندارند تا «تئوری فشار از پایین، چانه زنی از بالا» امکان تجلی بیابد.
6- فرایند «انتخابات» در جمهوری اسلامی به یک نمایش «مزرعه حیوانات» شبیه است: نهادهای امنیتی، انتصابی، مذهبی و سنتی با برقرار کردن فیلترهای متعدد تنها صلاحیت کسانی را تایید می کنند که کاملا پیرو نظام ولایت فقیه باشند و در عرصه سیاست عملی به مستخدمان نظام بدل شوند.
7- تقلب، جعل آرا و اعلام نتایج مخدوش در این حکومت امری طبیعی است: نهادهای مجری و ناظر انتخابات هیج گاه به برگزاری انتخاباتی بر اساس شفافیت، صداقت و نظارت عمومی پایبند نیستند و با دخل و تصرف در آراء در نهایت فرد یا افراد مورد نظر خود را «از صندوق در می آورند».
8- تحریم ابزاری برای نشان دادن مخالفت عمومی است: با وجود نمایش و صحنه سازیهای تکراری، تقلب گسترده و آمارسازیهای نهادهای مجری انتخابات، حوزه های رای گیری خلوت می تواند بهترین گواه فقدان مشروعیت سیاسی جمهوری اسلامی از نظر افکار عمومی تلقی شود.
9- تحریم نشانگر رشد سطح توقعات جامعه است: تحریم انتخابات ریاست جمهوری اسلامی به معنای ارتجاعی، سطحی بودن و عوامفریبانه تلقی کردن وعده های تبلیغاتی هر دو جناح حاکم و گذشتن سطح مطالبات و خواسته های اکثریت مردم از توان این یا آن جناح درون حکومتی است.
10- شرکت در هر انتخابات با چنین شرایطی سبب بروز شائبه مشروعیت رژیم می شود: برگزاری نمایشی به عنوان «انتخابات» در جمهوری اسلامی همواره خمیرمایه اصلی پروپاگاندای رژیم برای نمایش مشروعیت و انتخابی بودن بخشی از ارکان رژیم تلقی می شود، تحریم این نمایش به معنای «نه» به کلیت این نظام است، نظامی که کارنامه سیاه ش در سرکوب، اختناق، قتل عام و نقض دهشتناک حقوق بشر بر همگان روشن است.

انتخابات ریاست جمهوری اسلامی در 22 خرداد ماه به اعتقاد نگارنده باردیگر میدان آزمون این دو گزینه خواهد بود، گزینه بقاء یا مطالبه برای تغییرات ریشه ای در نظام سیاسی ایران که لاجرم در چارچوب رژیم موجود امکان پذیر نیست.
حتی اگر مدعیان اصلاحات برندگان این نمایش اعلام شوند، گزینه «نه» به کلیت نظام همچنان باقی می ماند و با عیان شدن ناتوانی، عجز و همسویی پنهان و آشکار اصلاح طلبان با محافظه کاران برای سرکوب مخالفان، بخش عمده ای از کسانی که دچار «توهم معجزه سبز» شده اند را به گزینه آلترناتیو سوق خواهد داد.

منتشر شده در: گویا نیوز

مروري بر نخستين آلبوم حنا جهانفروز

نجواهای والايش

حنا جهانفروز

کمتر پيش مي آيد که نخستين آلبوم يک خواننده ايراني بتواند توجه بسياري از مخاطبان از هر سن، سليقه، ديدگاه و پايگاه ‏اجتماعي را به خود جلب کند.‏ از ابتذال مزمن موسيقي پاپ ايراني که بگذريم، مضمون اغلب اين آلبوم ها کمتر ممکن است براي بسياري از مخاطباني که ‏چندان ساده پسند نيستند، جذاب به نظر برسد.‏ اما نخستين آلبوم حنا جهان فروز از جنس ديگري است.‏ نه تنها صداي گرم، پخته و دلنشين ش بلکه نوع موسيقي، مضمون، انتخاب و ترانه هايش براي بسياري از کساني که شانس ‏شنيدن آنها را داشته اند، موهبتي سخت ديرهنگام اما شوق انگيز است.‏   نخستين آلبوم حنا دربرگيرنده هشت ترانه است که به فارسي، عبري و انگليسي اجرا شده اند.‏ نخستين ترانه آلبوم «نيايی» است، ترانه اي که در آن ترکيبي از سازهاي غربي و سنتي ايراني از جمله تنبک در کنار گيتار ‏با صداي حنا درهم آميخته اند.‏ انتخاب اين ترانه به عنوان نخستين ترانه آلبوم به خوبي سليقه و نوع نگاهش به موسيقي را نشان مي دهد، موسيقي که ‏گفتماني ست جهاني براي درهم آميختن و چندگانگي.‏ در اين آلبوم حنا پرسونايي چند سويه دارد، گويي ما زني را در آينه مي يابيم که سيمايش نه به وابستگي هاي جغرافيايي که ‏آن چنان که در ترانه هايش نيز هويداست، به کره خاکي و شايد هستي مرتبط است.‏ دومين ترانه آلبوم ‏Earth-Wind-Water-Fire، ترانه اي ست بر اساس رباعي خيام:‏ مائيم و مي و مطرب و اين کنج خراب جام وجان و جامه در رهن شراب فارغ از اميد رحمت و بيم عذاب آزاد زخاک و باد و از آتش و آب اجراي حنا و گروهش از اين رباعي آن چنان دلپذير است که شايد خود خيام را نيز به سر ذوق درآورد.‏ hanna2.jpg سومين ترانه آلبوم، ترانه اي عبري است که در قالبي متفاوت ارائه شده و در اسرائيل نيز محبوبيت بسياري يافته است.‏ اما خلاقانه ترين کار اين آلبوم چهارمين آهنگ آن است که ترکيبي از ملوديهاي خاورميانه اي و هندوستان است و گاه از ‏نظر ترکيب نواهاي شرقي و غربي به کارهاي انيگما و انيا پهلو مي زند بي آنکه هيچ ردي از گرته برداري در آن باشد، به ‏اين ترتيب در اين ترانه حنا به موسيقي آمبيانس با رگه هايي از موسيقي که برخي آن را عرفاني، برخي پست مدرن و ‏برخي پديدارشناسانه ميخوانند، مي رسد.‏ درويش پنجمين ترانه اين آلبوم است که باز هم برخي از گرايش هاي هستي شناخته خواننده را نشان مي دهند، نواي گيتار ‏در اين ترانه به خوبي با محتوا و مضمون شعر همراه شده و اثري شنيدني خلق مي کند.‏ My Heart‏ ترانه ي ست ترکيبي به عبري و فارسي که با سازهاي ارکسترال و آواهاي خواننده روايتي ست از گمگشدگي ‏براي يافتن مادر که شايد نمادي از جهان هستي و نوستالژي سرزميني کهنه باشد.‏ هفتمين ترانه آلبوم خداحافظ، بازخواني يک ترانه محبوب قديمي ايراني ست که شايد براي گروهي يادآور نوستالژيهايي ‏همراه با دوراني ايستادگي در برابر ظلم و بيداد باشد، روزگاري که گاه نمودي از روشنگري در برخي ترانه هاي ‏فلوکوريک و سنتي مي يافت.‏ و سرانجام آخرين ترانه اين آلبوم ‏Let Me Fly‏ به انگليسي ست که همچون برخي ديگر از ترانه هاي آلبوم به موسيقي ‏ترکيبي و آمبيانس نزديک است.‏ مضمون ترانه نيز مي تواند از منظرهاي مختلف با تعابير متفاوت ديده شود، اگر پرواز نوعي والايش براي رهايي از ترس ‏و تاريکي باشد، در اين صورت خواننده با اين اشاره از پرواز به عنوان استعاره اي براي عروج به شدني ديگر بهره گرفته ‏است.‏ حنا جهان فروز تا پيش از اين در تل آويو مددکار اجتماعي بود و شايد همين پيشه به او درک و بينشي عميق تر از بشريت و ‏جهان هستي بخشيده باشد، هر چه باشد او مددکار کساني بود که به او نياز داشتند و تنها عشق به انسانيت و اميد به والايش ‏اوست که مي تواند بيش از همه ديگران را براي کمک به ديگران برانگيزد.‏ hanna3.jpg موسيقي در هيچ دوره اي از زمانه مرزي براي خود نمي شناخت اما در جهاني که ارتباطات برايش مرزي نگذاشته است، ‏نواهاي مختلف از سرزمين هاي مختلف مردم را به يکديگر پيوند مي زند.‏ موسيقي حنا نيز چنين است، اين روزها اين موسيقي در کوچه پس کوچه هاي تهران، اصفهان، شيراز، اورشليم، غزه و يا ‏هر جاي ديگري شنيده مي شود، حتي مهم نيست که خواننده ش ايراني ست، اسرائيلي ست يا هر دو يا هيچ کدام؛ زني ست ‏که از درک خود از جهان مي گويد.‏ شايد براي حنا که در دوازده سالگي ناچار شد رنج عبور مخفيانه از مرز زادگاهش براي فرار از مصائب زندگي در سايه ‏ترس و فشار را تحمل کند، اين موسيقي خود نوعي والايش يا بازکشف خود باشد، اما براي ما نجواهايي ست که از ‏فراخودي گمگشته مي آيد.‏ در باره موسيقي حنا بيش از اين ها مي توان نوشت، اما ترانه ها خود بهتر از هر نوشته اي هستند، پس بگذاريد آرزو کنيم ‏که حنا در صدمين آلبوم مستقل خود نيز حنايي متفاوت باشد که براي مخاطبي بخواند که موسيقي را براي والايش و نه ‏جنباندن اندامي براي سپري کردن اوقاتي با الکي خوش بودنهاي بي انتهاي موسيقي تجاري فارسي يا جريان مسلط پاپ ‏غربي بخواهد.‏ اين آلبوم اما نويد چنين خواننده اي ست که در سرزميني موعود به انتظار ما نشسته است.‏

صفحه حنا در ماي اسپيس

صفحه حنا در فیس بوک

منتشر شده در: روز

بهاریه

آدم بچه که باشد زود بزرگ می شود!

سه سالگی، تهران

پدرم دستم را گرفته بود، شايد فکر مي کرد اين جوري بيشتر احساس اطمينان مي کنم، يا شايد مي ترسيد که ميان ‏جمعيت گم شوم.‏

اما من همه حواسم به سالن انتظار، عکس ها و معماري بود،‏‎…‎‏ هوم پس اين سينماست!‏
خوشحال بودم و حسي گنگ داشتم، آدم وقتي بچه است همه چيزها برايش جالب است، آخرين باري که به خانه رفتم از ‏پسرم که يادش نمي رفت هر چند وقت يک بار يادآوري کند: «ددي من ترا خيلي دوست دارم»؛ پرسيدم: داتيس، يعني تو ‏وقتي بزرگ بشي هم باز من را دوست داري؟ بلافاصله گفت: «نه ديگه ددي، اون وقت ديگه چيزهاي ‏exciting مي ‏بينم، اين قدر ترا دوست ندارم»! ‏
سينما ششم بهمن بود در ميدان ششم بهمن خرم آباد سال 1350 که هر چند وقت به آتشش مي کشيدند و باز با سماجت ‏قشنگ تر از قبل مي ساختندش.‏
آنقدر محو فضاي سينما، نوري که از آپاراتخانه مي آمد و عکس العمل تماشاگران، صندلي شيک و راحتش، پرده سينما ‏که باز مي شد و سرود شاهنشاهي که همه بايد برمي خاستيم و اداي احترام مي کرديم و هزارها جزييات ديگر شده بودم ‏که تقريبا از فيلم چيزي به خاطرم نمي آيد.‏
دفعه پيش که برگشته بودم سوئيس، بردمش سينما براي اولين بار، خوشش آمده بود، شايد نه به اندازه من نزديک چهل ‏سال پيش ولي حداقل من که ذوق زده شده بودم و دائم وقتي سوال مي کرد نگاهش مي کردم، فيلم بچه گانه و سينما پر از ‏بچه بود، دستش را گرفته بودم و با هم به همه جا سرک کشيديم.‏
از آن پس تفريح آخر هفته هايمان در آن شهر کوچک غريب سينما بود؛ گوژپشت نتردام، از عشق مردن، دکتر ژيواگو، ‏آواي موسيقي( اشک ها و لبخندها) و…‏
مري پاپينز را با هم مي ديديم و من گوشه چشمش به او بود، خوشش آمده بود!‏
نوستالژي سينما و روزگاري که اين فرشته زيبا و خوش سخن که هنوز هم دل مي برد، چيزي از آن احساس گنگ سينما ‏رفتن در کودکي را در من زنده کرده بود، روزگاري که فرشته هاي سينما را به آساني باور مي کرديم.‏
فيلم که تمام شد رويش را به من کرد و گفت: «ددي چرا مري پاپينز برگشت؟» گفتم خوب خودش گفت که بچه هاي ديگه ‏اي هم هستن که به کمکش احتياج دارن، جين و مايکل ديگه با ددي و مامي شون خوبن حالا بايد بره سراغ بچه هاي ‏ديگه اي که با ددي يا مامي شون مشکل دارن!‏
به جايي خيره شد و ساکت ماند.‏
حتما من هم دلم مي خواست مري پاپينز پيش بچه ها مي ماند ولي خب پس فيلم چطوري بايد تمام مي شد؟‏
همه فيلم ها بالاخره بايد تمام شوند.‏
پس اندازش را جمع کرده بود و يک روز رفت و يک تلويزيون سياه و سفيد بزرگ مبله با خودش آورد تلويزيون شاب ‏لورنس با جعبه چوبي قهوه اي تيره که باز و بسته کردن درش براي من سرگرمي شده بود.‏
آدم که بچه باشد مدتها با چيزهاي کوچک سرگرم مي شود، براي من هم آن تلويزيون يک پرده سينماي غول آسا بود که ‏هزاران تماشاگر مانند سالن سينما منتظر آغاز نمايش فيلم هستند.‏
بزرگ تر که شدم عصرهاي يکشنبه در اصفهان به کارگاه موسيقي راديو و تلويزيون مي رفتم، شبي مدير توليد برنامه ‏کودک مرکز اصفهان به سراغمان آمد که مجري برنامه قصه گويي انتخاب کند.‏
از هر کسي خواست تا قصه اي بگويد، هر کسي قصه اي که بلد بود تعريف کرد، نوبت من که رسيد نمي دانم چرا ‏تصميم گرفتم تا نه قصه اي که بلد بودم بگويم و نه حتي يکي دو تا قصه اي که در کيهان بچه ها نوشته بودم و به جرگه ‏نويسندگان پيوسته بودم. خلق الساعه قصه اي ساختم که کلوچه هاي مادربزرگ قبل از پخته شدن از دست ش فرار مي ‏کنند ولي به نقطه اوج داستان که رسيدم گير کردم و داشتم فکر مي کردم که بايد بالاخره مادربزرگ کلوچه ها را بگيرد ‏يا کلوچه ها بايد پيروز شوند؟ مدير توليد که با عينک و سيبيل هاي آويزان کمونيستي ش به من خيره شده بود، اين پا و ‏آن پا شد و گفت: خوب بعد؟
بالاخره فکر کردم مادربزرگ گناه دارد و بايد کلوچه ها را بگيرد، هنوز جمله اول را نگفته بودم که مدير توليد تقريبا ‏فرياد زد: اسمت چيه شما؟
گفتم، گفت اين داستان خودته ديگه نه؟ گفتم بله، گفت نامه مي دم بده به پدرت، خوب؟ گفتم خوب!‏
از آن روز ديگر تلويزيون بازي نکردم، خودم توي تلويزيون بودم!‏
توي سرويس مدرسه دخترها هوايم را داشتند: لواشک، آلو خشکه،قارا، تمبرهندي… هيچ کدام را دوست نداشتم، چرا ‏دخترها اين قدر چيزهاي ترش مي خورند؟‏
آدم بچه که باشد سياست ندارد، حرفش را رک و راست مي زند. ‏

aks
بايد کت و شلوار سرمه اي با پيراهن سفيد مي پوشيديم و پاپيون سياه مي زديم، دخترها هم روپوش سفيد و آبي مي ‏پوشيدند، اما توي تلويزيون کت اسپرت مي پوشيدم و شلوار کبريتي راه راه. ‏
قصه ها تمام شد و با ملودي ياد گرفتيم که چطور شورش کنيم، نتيجه روشن بود: پرونده ام را فرستادند به آموزش و ‏پرورش ناحيه به عنوان اخراجي!‏
پدرم دادستان حکومت نظامي بود با جيپ ارتشي آمد مدرسه و مدير و ناظم را شرمنده کرد: آقا اين بچه س، شما که بچه ‏نيستين، همين يه دونه بچه س شلوغ مي کنه؟ اين همه ملت را نمي بينين؟
به زنداني هايش و رئيس دادگاه هم لابد همين را مي گفت که صداي بالاتري ها را درآورده بود.‏
دستش را گرفته بودم که از خيابان رد شويم، وسط خيابان يک پسربچه ديگري در سني که من انقلاب کردم و برادر ‏کوچکش که همسن پسر من بود ايستاده بودند روبرويشان مک دونالد بود، پسر کوچکتر چيزي پرسيده بود و پسر ‏بزرگتر داشت برايش توضيح مي داد که چرا ما مک دونالد را که مال سرمايه دارها و امپرياليسم است تحريم کرده ايم و ‏مک دونالد چطور با بي رحمي حيوانهاي بيچاره را بدل به همبرگر مي کند و… از روبروي مک دونالد که رد شديم ‏پسرم به من نگاه کرد و گفت: «ددي منظورشون همين مک دونالد بودا»! گفتم آره ددي همين بود!‏
آدم که بچه باشد زود همه چيز را باور مي کند، زود عاشق مي شود و زود بزرگ مي شود!‏
سينما حافظ چهارباغ، چگونه فولاد آبديده شد را گذاشته بود، کتابش را که حفظ بوديم با بچه ها، سعيد، آذر و مينا دسته ‏جمعي رفته بوديم فيلم ببينم با کيف هاي پر از نشريه و فکر مي کرديم دنيا مال ماست و اين هم حماسه ماست.‏
سر آذر هنوز پانسمان داشت اما مي خنديد با چوب نزديک ميدان انقلاب زده بودند توي سرش، موهايش بلوند بود و ‏هميشه لبخندي بر گوشه لب داشت، شايد آن شب آخر هم لبخند زده بود… «کجايي رفيق اميد، رفيقتو کشتن»! اين را به ‏تقليد از قيصر مي گفت وقتي من دير مي رسيدم نجاتش بدهم از دست چماقدارها…‏
آدم که بچه باشد کمتر حسرت روزگار از دست رفته را مي خورد، از بس چيزهاي ‏exciting‏ مي بيند!‏
حسرت لبخند آذر وقتي فرياد مي زد: کار…؛
حسرت ماهي قرمز توي تنگ بلور که موقع تحويل سال دور خودش مي چرخد؛‏
حسرت نخودچي هاي مادربزرگ و قصه هايش؛
حسرت عيدي پدربزرگ با اسکانس 20 توماني ش؛‏
يا حتي آن لواشک هاي ترش…‏
دستش توي دستم بود، فيلم تمام شده بود ولي دلم نمي آمد از سينما بيرون بيايم، رويابين ها را در رويا ديدم، چشم هايش ‏را به من دوخته بود که محو نگاهش شده بودم…‏
نه فيلم تمام نشده!‏
مالمو، سوئد 19 اسفند 1387‏
منتشر شده در روز

http://www.roozonline.com/archives/2009/03/post_12090.php

مطلب مرتبط:

http://omidh.blogfa.com/post-128.aspx

100: یادگارهای از دست رفته…

1373، سر صحنه فیلم ویدئویی ناتمام جام جهان نماخب، بالاخره پس از مدتها تصمیم گرفتم یک نوشته وبلاگی بنویسم، این پست صد را از مدتها پیش برای همین کنار گذاشته بودم، اگر چه که دو اتفاق یعنی فیلتر نزدیک به کامل این وبلاگ و گیر کردن پینگ کردن، کمی تا قسمتی نقشه هایم را نقش برآب وحواسم را مشوش کرد.

در هر حال فیلترینگ در مقابل آنکه آدم مثل پرشین بلاگ دائم منتظر باشد که یک روز صبح ناگهان روی وبلاگش با این پیغام روبرو شود که به علت نقض مقررات این وبلاگ حذف شده است، کمی بهتر است. همیشه راهی برای دور زدن پیدا می شود.

از اول هم قرار بوده که این وبلاگ با این صد و خرده ای مقاله، گزارش و نوشته اش آرشیو باشد، آرشیوی از مطالبی که در اصل در جای دیگری درج شده اند و بعضی دیگر مانند سایت آزادی بیان اصلا دیگر حالا نیست و نابود شده اند.

مثل همه چیزهای دیگری که در این چهل ساله نیست و نابود شدند، سی و دو سال پیش در کارگاه موسیقی رادیو تلویزیون ملی ایران برای اجرای برنامه قصه گویی برای کودکان انتخاب شدم آن روزها مرکز اصفهان در زمینه تولید و پخش برنامه های تلویزیونی بسیار فعال بود و بعضی از سریالهایش مثل آقای مطالعه هم از تلویزیون سراسری پخش می شد.

1383، دهکده ای در شرق سوئیسحضور در تلویزیون برای من تجربه بسیار خوبی بود از سویی از کار تلویزیونی ها سر در می آوردم که چطور یک برنامه را تهیه می کنند و از سوی دیگر شهرتی در میان هم مدرسه ایها و هم منطقه ایها (چون مدرسه ما در جایی بود که با چندین مدرسه دخترانه و پسرانه و مختلط دیگر همجوار بود که در روزهای انقلاب این همجواری بسیار مفید بود) برای خودم دست و پا کرده بودم که حتی تا سالها بعد نیز ادامه یافت.

عجیب است که هیچ وقت به فکر نیافتادیم که از تهیه کننده برنامه که فکر کنم نامش خانم پرتویی بود بخواهیم که حداقل یکی از نوارهای این برنامه را که لابد بعدها در زمان جمهوری اسلامی مثل همه نوارهای برنامه های این جوری روی آن سخنرانی امام جمعه و عزاداری عاشورا ضبط کردند را برایمان کپی کند.

آن روزها هنوزدستگاه های ضبط و پخش غول آسای بتاماکس وارد خانه ها نشده بودند و تازه نزدیکی های انقلاب بود که سرو کله این دستگاه ها در برخی خانه ها پیدا شد که البته استفاده اساسی از آنها بعد از استقرار جمهوری اسلامی معنا پیدا کرد.

پیش از آن البته قصه هایم که در کیهان بچه ها چاپ شده بود را هم بعدها در اسباب کشی های مکرر گم کردم و هیچ وقت هم به این فکر نیافتادم که نسخه دیگری از آنها تهیه کنم.

سال 56 یعنی سی سال پیش بعد از جادوی سینما، تلویزیون وروزنامه با پدیده دیگری آشنا شدم، موسیقی پاپ خارجی. نمی دانم چرا از همان اول هیچ میانه ای با محصولات فرهنگی رایج وطنی نداشتم، هیچ وقت از عمویم که مامور سینما بردن هفتگی من بود نخواستم که مرا به دیدن فیلم ایران ببرد و البته بدون استثنا هر چه فیلم آمریکایی بود را می دیدم و بعد کم کم متوجه سینمای متفاوت دیگری هم شدم، سینمایی که البته نمونه های از آن را در کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان با کارهای زرین کلک، مثقالی و عمو سیبلیوی بیضایی کشف کرده بودم و بعدها در میانه جشن های فرهنگ و هنر بیشتر با آنها آشنا شدم و متوجه شدم نوع دیگری از سینمای ایرانی هم جز فیلم های مبتذل آبگوشتی بزن بزن و کاباره ای هم وجود دارد که حرفی برای گفتن دارد…

1383، جشنواره لوکارنو بهر روی در سال 1356 در تلویزیون ایران سروکله چند گروه پاپ خارجی پیدا شد که بسیار گل کرده بودند، یکی از آنها گروه بانی ام بود که ترانه مابیکر آن بسیار معروف شده بود، اولین کاستی که در یازده سالگی خریدم مال همین گروه بود و بعدها آبا، بی جیز و دیگران، دنیای موسیقی تازه برای ته مایه ای از بلوغ و هیجان دوران نوجوانی را داشت، از همین دوران بود که با دفتری که پدرم برای سال نو برایم خریده بود شروع کردم به خاطره نویسی، دفترهایی که شمارشان بعدها به بیست رسید و چند تایی را بعدها خودش نابود کرد و بسیاری شان هم ضمیمه پرونده ام در وزارت اطلاعات شد… در یکی از روزهای تابستان 56 در اولین دفترم نوشتم که اتفاق هیجان انگیزی وجود ندارد که بنویسم ولی از قضا تازه آغاز اتفاقات هیجان انگیز بود.

اعتصاب ها، تظاهرات، اعتراض ها رو به افزایش بود، کتابهای جلد سفید به همه خانه ها حتی خانه ما که پدرم افسر دادگاه نظامی و بعدها دادستان حکومت نظامی شد نیز راه یافته بودند و من در کنار دوره های خواندنی ها، کتابهایی مثل اطاعت کورکورانه را هم می خواندم و از تاریخ سیاسی و اجتماعی ایران سردرمی آوردم.

سال 56 سراسر با موسیقی پاپ، اعتراضات، روزنامه های مشتری یافته و فضای باز سیاسی گذشت. سال ۵۷ از راه رسید و انقلاب همه چیزهای دیروز را کهنه کرد، وقتی در میان تظاهرات به پشت سر و جلوی خود نگاه می کردی هزاران هزار نفری را می دیدی که با تو همگام شده اند و آزادی می خواهند، آزادی ، عدالت، برابری و استقلال، هزاران نفری که تا دیروز پشت درهای خانه هایشان چپیده بودند و پچ پچ می کردند امروز با صدای بلند آزادی را فریاد می زدند و از تیراندازی سربازان حکومت نظامی نمی ترسیدند، اولین بار که در میانه این هزاران نفر بودم چنان شور و شعفی وجودم را گرفت که گویی دنیایی را می توانستم و می توانستیم تغییر دهیم… سالها بعد در روزهای پس از هجده تیر ١٣٧٨ در خیابان امیرآباد باز هم در همراه هزاران نفر دیگر فریاد آزادی سر داده بودیم، عابرانی که فرصت همراهی نداشتند برایمان دست می زدند و مادرانی از فراز بالکان ها برایمان گل می انداختند، آن روزها هم مثل سال 57 کم کم داشت باورم می شد که آزادی در چند قدمی است…

وقتی به جای نوارهای موسیقی بانی ام ، فست 78 ، آماندا لیر، الیویا نیوتن جان و آبا ، ترانه های انقلابی توی کشویم جا گرفت و نوارهای غربی به کارتنی در زیر زمین منتقل شدند، به جای پوسترهای خوانندگان غربی هم چه گوارا و چریکها روی دیوار اتاقم به من خیره ماندند تا بساط شعارنویسی و کپی را در اتاقم جاسازی کنم …

1384، سخنرانی در فورم روزنامه نگاران، سئول جمهوری کره21 بهمن ماه مردم قیام کردند، رژیم شاهنشاهی را درهم کوبیدند و کمی بعد جمهوری اسلامی با همه انکارما مستقر شد و این تازه آغاز دورانی برای محو یادگاریها بود. کمی بعد باز به سراغ کارتن نوارهایم رفتم، دو کشو درست کرده بودم در یکی نوارها و سرودهای انقلابی و دیگری نوارهای غربی که مبادا تنه شان بهم ساییده شود و آسمان بر زمین بیاید…

حالا دیگر باید می رفتی سراغ نوار فروشی های قدیم که یکی بعد از دیگری بدل به ساندویچ فروشی می شدند، از پستوها باید نوارها را بیرون می کشیدی باز آبا، فست 79، نان استاپ فست 80، دایان وار ویک و شر تا سی خرداد 60 سر رسید که با دو سالی که حاصلش سر و پای شکسته و تن رخمی بود و چند شعر و مقاله و گزارش در نشریه های دانش آموزی به مسلخ برویم.

بیژن، ستاره، مهدی، مریم، آذر، سعید، هزاران هزاران نفر دیگر… تا نوبت به من رسید که نشانی ام از همه سر راست تر بود. وقتی بعد از دستگیری به اتاقم بازگشتم لخت و برهنه بود، نه پوسترهای انقلابی، نه نوارهای غربی و یا انقلابی، آرشیو نشریات، دهها کتاب قطور سیاسی و فلسفی ونه حتی چهار جلد دفتر خاطرات عزیزم…فقط میز خالی ام مانده بود که غریبانه به من زل زده بود و من به او… باز شروع کردم از کتابفروشی های روبروی دانشگاه تهران با پرس و جو و مکافات و ترس و لرز بعضی از آن کتابها را تهیه کردم و در جایی مخفی کردم، دیگر اثری از نوارهای انقلابی نبود اما هنوز می شد این طرف و آن طرف نوارهای غربی را یافت و موسیقی الکترونیک که بیش از همیشه مناسب حال روزهای سیاه اعدام و ترور و خفقان بود و پینک فلوید: د وال روز و شب مان شده بود پینک فلوید و مخفیانه نشریات زیر زمینی را خواندن و سوزاندن یا رادیوهای پارازیت دار گوش دادن.

سالها بعد هر بار دفترچه خاطراتم اولین قربانی هر اتفاقی بودند وبا از دست رفتن هر کدام انگار بخشی از خاطراتم با تیغ زمانه ای قهرآمیز از میان می رفت، روزها و شب هایی که به آرمان هایی دل بسته بودیم. اما 1385، کنفرانس در دوره ارتباطات اقتصادی، لندن، سرویس جهانی بی بی سیکشوهایم پر از نوارهای غربی می شد که حالا دیگر به تنهایی در واکمن ام می خواندند: بی جیز، آبا، ونجلیس، لورا برنیگن، پت بنتار، د پلیس، دکارز، سیندی لاپر و تاپ هاندرد آمریکا، صدای پارازیت دار پنج شنبه های صدای آمریکای انگلیسی زبان و فیلم های ویدئویی با کیفیت نه چندان خوبی که کمتر فیلم قابل توجهی در آنها یافت می شد.

سال ٦٧رسید و باز به سراغ من آمدند، درست زمانی که می خواستند قتل عام راه بیندازند و من پس از دو سال و نیم سربازی قصد داشتم دیگر از ایران بروم. در یک بعدازظهر آفتابی روز دهم اردیبشهت صدایم کردند، برگشتم و نگاهشان کردم: یعنی دوباره بعد از این همه سال؟

شاید بعد از سه بار قبولی در دانشکده صدا و سیما خواسته بودند خیالم را راحت کنند، بار آخر قرار بود داور پارتی ام شود که نه در سروش، نه در دانشکده صدا و سیما و نه در ساختمان فوق لیسانس پیدایش نکردم و دست آخر با جواب ردی گزینش به کرمان بازگشته بودم.

این بار دیگر چیزی از بین نرفت، بلکه همه را گونی گونی بردند که ضمیمه پرونده ام کنند، هنوز هم ضمیمه است اوراقی از دفتر خاطراتم که بازجویان اطلاعات تشخیص داده بودند گرایشاتم را روشن می کند، بعد از دو ماه بازجویی، دادگاهم پنج دقیقه طول کشید.

اوایل تیرماه بود که نفربرزرهی جلوی بند زندانیان سیاسی گذاشتند و من به زودی فهمیدم چرا، از آن روز بعد که هر شب صدای رگبار گلوله آمد و هر شب سلولهای انفرادی که من در آن بازداشت بودم پر و خالی می شد و من در انتظار نوبت خودم بودم …

ژنو، 1386تا مهر ماه رسید و دیگر از سلولهای انفرادی کسی را نبردند، زمستان رسید و روزی مرا صدا کردند که با وسایلم بروم، وسایلم شامل مدادی بود که قایم کرده بودم و لباسی غیر از لباس زندان، شماره ام ٢٦٤- ٠٢بود، کندم و تحویل دادم و از محوطه زندان آمدم بیرون.

اجازه خروج نداشتم، اجازه کار نداشتم و حق ادامه تحصیل در دانشگاه نداشتم. باز از اول شروع کردم، رفتم تهران و در دانشگاه آزاد روانشناسی بالینی خواندم تا اول از همه یک سال زندان انفرادی در میان کشتار آن سال را در خودم تسکین ببخشم و باز هر بار با پولی که از حق التحریر روزنامه ها و مجله ها می گرفتم شروع کردم به سی دی و فیلم خریدن: گدار، ورتف، فروغ فرخزاد، بهرام بیضایی، امیر نادری، برگمن، موج نو و دایانا راس، مدونا، آها، مدرن تاکینگ، کیتارو و جیپسی کینگ و باز هم راجر واترز. روز و شب مان شده بود راجر واترز.

تا سال 1381 رسید، دیگر با وجود درنا نوشتن در دفتر خاطرات بی فایده بود، به او گفته بودم که دفتر خاطرات من تویی، اما باز همه چیز از بین رفت همه آرشیو فیلم ها، کتابها، سی دی ها و نوارهایم را گذاشتم و آمدم ولی دیگر شروع نکردم، چه فایده دارد که باز فیلم ها، کتابها و موسیقی های محبوب ت را یک جا جمع کنی و از بین بروند؟

با این همه وسوسه مجموعه گدار، کوبریک و فون تریر و… باز وادارم کرد که آنها را بالای قفسه بگذارم، اما فقط همین، می دانم که این جا دیگر نشانی از یورش شبانه و ماموران بی سیم به دستی که گونی هایشان را آماده جمع آوری اسناد و مدارک یعنی دفتر یادداشت، آلبوم عکس، نوار و فیلم و… می کنند نیست ولی شاید فردا باز بخواهم از این جا به جای دیگری بروم چرا بارم را سنگین کنم؟

حتی دیگر سراغ گرفتن از نسخه صدها نقد و مقاله ای که نوشته ام و دهها برنامه رادیو وتلویزیونی که ساخته بودم یا در آن شرکت داشتم را نیز کنار گذاشتم، بگذار همانجا بمانند، لابلای خاطرات غبار گرفته و تیره و تار آن سالها…

1359، مدرسه راهنمایی کار بعد از شکستگی پا در اثر حمله حزب الهی هابرای همین این یادگارها دیگر در آستانه چهل و دو سالگی برایم چندان ارزشمند نیست، به از دست دادن عادت نکرده ام ولی دیگر نمی خواهم چیزی را از دست بدهم…

عمر این وبلاگ هم دیر یا زود به پایان خواهد رسید، صد و خرده ای مطلب آرشیو شده اش نشانگر گذر پنج سالی است که رسما ناچار شده ام پس از دست رفتن روزنامه ها و نشریاتی که به نوشتن در آنها عادت کرده بودم و اغلب یکی پس از دیگری هم توقیف می شدند در اینترنت بنویسم، نشانگر تحول تدریجی نگاهم به مسائل روز، از سطح سیاست تا عمق ساختارهای فرهنگی…

همه چیز آشکار و عیان، پستویی و گنجه ای در کار نیست، همه چیز اینجاست…

توضیح: این مطلب را سال گذشته به مناسبت صدمین پست وبلاگ فیلتر شده قبلی (دومین وبلاگ فیلتر شده!) که آرشیو مقالات من در سایت های دیگر است نوشتم و جزء معدود پست های وبلاگی آینه های روبرو بود یا هست!

حاشيه يک گزارش دانشگاهي

‎سرهم بندی آمريکايی‎

این روزها ظاهرا مطالعات کم مایه در باره موضوعات روز رسانه ای در سطح برخی دانشگاهها بدجوری همه گیر شده است.

باور کردنی نیست که یک گروه از دانشجویان دوره لیسانس ارتباطات دانشگاه واشنگتن زیر نظر استاد خود با استفاده از یافته های گوگل و آرشیو روزنامه های آمریکایی آماری از وضعیت دستگیری وبلاگ نویسان در جهان منتشر کنند و بعد با تکرار این یافته ها در سایت های مختلف دانشگاهی و خبری بخواهند به مرجعی برای این امر بدل شوند.

gozareshd1.jpg

خبرگزاری ایسنا که خبر این «مطالعه» را بر روی خروجی خود منتشر کرده است از آن به عنوان «وبلاگ‌نویسان دستگیر شده به افشای فساد در دولت، نقض حقوق بشر و سرکوبی مخالفان پرداخته‌اند و از سیاست‌های عمومی انتقاد کرده و چهره‌های سیاسی را به عمل فراخوانده‌اند.» نام برده است و طبق معمول البته بخش های مربوط به ایران را سانسور کرده است.

نخستين سوالي که براي خواننده ايراني اين آمار مطرح مي شود آن است که چرا با وجود آنکه در چند سال ‏اخير موضوع دستگيري، بازداشت و تهديد وبلاگ نويسان ايراني به طرز گسترده اي در رسانه هاي جهان و ‏به ويژه سازمان هاي حقوق بشر مطرح شده است، آمار مربوط به ايران تا اين حد ناقص است.‏

در اطلاعات مربوط به ایران، بنا بر داده های این گزارش کل دستگیریهای وبلاگ نویسان در طول پنج سال اخیر تنها هفت مورد بوده است که شامل: سینا مطلبی (2003)، امید شیخان(2004)،مجتبی سمیع نژاد (2005)، آرش سیگارچی (2005 دو بار تکرار شده)، احمد رضا شیری (2006)، رضا والی زاده (2007)، کیانوش سنجری (2007).

صرف نظر از تاريخ هاي نادرست در مورد برخي از دستگيري ها از جمله کيانوش سنجري که حدود دو ‏سال است از ايران خارج شده، تهيه کنندگان گزارش حتي متوجه نشده اند آرش سيگارچي که دو بار با دو ‏املاي مختلف نام وي را تکرار کرده اند در واقع يک نفر است.‏

موارد اتهامي همين هفت نفر نيز اغلب اشتباه درج شده است، ازجمله در مورد مجتبي سميع نژاد موارد ‏اتهامي ربطي به اعتراض به دستگيري وبلاگ نويسان نداشت.‏

در فاصله سال هاي مورد بررسي يعني 2003 تا 2008 صدها فعال سياسي و اجتماعي، روزنامه نگار و ‏روشنفکر در ايران بازداشت شده اند که حداقل نيمي از آنها وبلاگ داشته و يا وبلاگ نويس حرفه اي بوده اند. ‏با اينکه در موارد بسياري از جمله بازداشت فعالان زن، علت اصلي بازداشت نوشته هاي وبلاگ هاي ‏شخصي اين افراد نبوده است، اما بازجويان در مرحله بعدي براي سنگين تر کردن پرونده اتهامي آنها نوشته ‏هاي اين افراد در سايت هاي اينترنتي و وبلاگ شخصي شان را نيز ضميمه پرونده آنها کرده اند.‏

تنها در مورد برخي از وبلاگ نويسان علت اصلي بازداشت آنها نشر آثاري که به باور مقامات امنيتي و ‏قضايي «کفرآميز و توهين آميز» تلقي شده اند، بوده است.‏

در يک مورد بازداشت نزديک به سي و سه نفر از فعالان زن در اسفند ماه گذشته، تقريبا بيست نفر از آنها ‏وبلاگ نويس بودند که برخي از آنها بعدها به دليل نوشته هاي خود در وبلاگ هايشان مورد بازجويي و يا ‏طرح اتهام قرار گرفتند.‏

در زمان بازداشت اين فعالان زن بسياري از سازمان هاي مدافع حقوق بشر و آزادي بيان با صدور بيانيه ‏هايي اين بازداشت گروهي را محکوم کردند و در برخي از اين بيانيه ها نيز به وبلاگ نويس بودن برخي از ‏بازداشت شدگان اشاره شده بود.‏

سال گذشته همچنين نزديک به چهل دانشجوي چپ در دانشگاه هاي مختلف کشور بازداشت شدند که برخي از ‏آنها وبلاگ نويس بوده اند اما در اين گزارش از آنها نيز ذکري به ميان نيامده است.‏

بازداشت فعالان کارگري، معلمان يا روزنامه نگاران شهرستاني که وبلاگ نويس هم هستند را نيز مي توان به ‏اين فهرست افزود، مضاف بر آنکه بازداشت وبلاگ نويسان و فعالان سياسي و اجتماعي در شهرهاي مختلف ‏کشور ديرتر و کمتر در رسانه هاي آلترناتيو فارسي زبان منعکس مي شود.‏

اما هيچ يک از اين موارد در اين «مطالعه دانشگاهي» در باره وضعيت دستگيري وبلاگ نويسان ايراني ذکر ‏نشده است.‏

در این گزارش به طرز حیرت آوری هیچ توجهی به گزارشهای نهادهایی چون گزارشگران بدون مرز یا کمیته حمایت از وبلاگ نویسان نشده است.

به اين ترتيب به نظر مي رسد که هدف از ارائه اين اطلاعات مخدوش، نادرست و ناقص تنها کسب اعتبار ‏براي اين سايت و نهاد مرتبط با دانشگاه واشنگتن است.‏

در چين بنا بر آمار اين گزارش تنها ده مورد بازداشت در بين وبلاگ نويسان صورت گرفته است و کل ‏بازداشتي هاي پنج سال گذشته در جهان 65 مورد بوده است.‏

در بخشي از يافته هاي اين گزارش آمده است که اکثريت وبلاگ نويسان بازداشت شده مرد بوده اند، حال با ‏افزودن وبلاگ نويسان بازداشت شده زن ايراني به اين فهرست به احتمال زياد اين موازنه جنسي برهم خواهد ‏خورد، ضمن آنکه موارد بسياري از بازداشت وبلاگ نويسان زن در کشورهاي اسلامي در سال هاي گذشته ‏رخ داده است که در اين آمار هيچ اشاره اي به آنها از جمله در اردن و مصر نشده است.‏

gozareshd2.jpg

از سوي ديگر متوسط بازداشت وبلاگ نويسان در اين آمار که پانزده ماه محسوب شده است، خوشبختانه در ‏مورد ايران (به دلايل مختلف) احتمالا به کمتر از يک ماه مي رسد.‏

اما اين مورد که ايران، چين و مصر خطرناک ترين کشورهاي جهان براي وبلاگ نويسان هستند با توجه به ‏ميزان دستگيري ها و تعقيب هاي قضايي به نظر درست مي رسد.‏

به نظر مي رسد که وبلاگ ها در دنياي ارتباطات قرن بيست و يکم به عنوان رسانه شهروندان بيش از پيش ‏در زندگي سياسي، اجتماعي و فرهنگي جامعه نقش مي يابند و به همان ميزان نيز با حاکميت هاي توتاليتر ‏درگيري بيشتري مي يابند. ‏

اما اگر قرار باشد براي دستيابي به تاثيرگذاري وبلاگ ها در عرصه سياست، ميزان بازداشت وبلاگ نويسان ‏در کشورهاي مختلف را مورد بررسي قرار داد، بهترين شيوه بهره گيري از روشهاي مطالعه و تحقيق معتبر ‏از جمله مطالعات موردي و کنترل چند باره داده ها و در برخي موارد مشورت با کارشناسان مرتبط است، ‏زيرا آمار مخدوش، ناقص و غيرقابل دفاع نقض قرض و در بهترين حالت سبب بي اعتباري داده ها و ‏پژوهشگران مي شود.‏

عکس ها از: راحله عسگري زاده‏

رسانه ♦ چهار فصل

اميد حبيبي نيا  – پنجشنبه 13 تیر 1387 [2008.07.03]

منتشر شده در : روز

قیام بهمن 1357: بازشناسی تاریخ (2)

گفتگوی امید حبیبی نیا با نوشین شاهرخی

«قیام بهمن 1357: بازشناسی تاریخ «، عنوان مجموعه ای ست شامل مصاحبه با افرادی که در جریان انقلاب و قیام بهمن ماه سال 1357 نقش داشته اند.
در این جا خلاصه ای از دومین مصاحبه این مجموعه با نوشین شاهرخی داستان نویس که در آن سالها به عنوان یک نوجوان در انقلاب و جریانات سیاسی حضور داشت ،را ارئه کرده ام.

نوشین شاهرخی 1382

نوشین شاهرخی 1382

نوشین شاهرخی، متولد 1343 در تهران است و هم اکنون به عنوان پناهنده سیاسی در آلمان زندگی می کند.از وی تا کنون دو کتاب»دسته گلی برای مرگ» (شامل هفت داستان کوتاه ) و رمان»تاک های عاشق» منتشر شده است.نوشین شاهرخی هم اکنون دانشجوی دکترا رشته ایران شناسی دانشگاه هامبورگ است.

بخش هایی از
مصاحبه با نوشین شاهرخی ، داستان نویس

امید حبیبی نیا:در مقطع انقلاب شما، چه تصوری از آینده و انقلاب به عنوان یک نوجوان داشتید؟
نوشین شاهرخی: من در آن سال چهارده ساله بودم، اما بیشتر غریزی یک نوع آنتیپاتی به گرایش شدید مذهبی جنبش مردمی داشتم. هرچند که من هم در شور و هیجان دست کمی از دیگران نداشتم، مانند سایر نوجوانان در تظاهرات شرکت میکردم و با یک خوشبینی کودکانه به وقایع مینگریستم، بیخبر از سیر تلخ حوادثی که مزهی زندان و شکنجه و اعدام را بر بسیاری از فعالین جنبش خواهد چشاند و دیکتاتوری خشنتری «از نوع مذهبی آن» بر مردم تحمیل خواهد شد.

ا.ح: خوب من هم در همان سن و سال بودم اما میخواهم ببینم شما در همان فاصله چند ماهه به چه آگاهی سیاسی دست یافته بودید؟ به تصور شما این انقلاب قرار بود به چه خواستهها و آروزهایی پاسخ دهد؟
ن .ش: سال 57 کتابهای جلد سفید چاپ میشد. این کتابها دنیاهای تازهای در برابر من میگسترانید و یک نوع دریچه تازه به سوی آگاهی از ورای خفقان بود. احساس میکردم که به یکسری آزادیها ـ که یکی از سمبلهایش آزادی نشر و مطبوعات بود ـ دست یافتهام، خصوصا که من از کودکی به خواندن کتاب علاقهی ویژهای داشتم. در کنار خواست آزادی و عدالت، روحیهی همبستگی فوقالعاده بالایی در مردم بوجود آمده بود که از یک واقعه تاریخی خبر میداد. اما تصور روشنی از آزادی در من ـ و نیز در بسیاری از ما ـ وجود نداشت. اگر مفهوم آزادی و دمکراسی در «فردیت» تنیده است، از آنجا که این مفاهیم در ما ریشه نداشته است، برداشت ما از این مفاهیم نه زمینی و ملموس، بلکه آرمانی و آسمانی بود که نه بر تکثرگرایی بلکه بر جمعگرایی تاکید میکرد. بین این دو مفهوم تفاوت زیادی هست. تکثرگرایی یعنی این که من دیگران را با نظرات و اندیشههای مختلف در کنار خود بپذیرم و تحمل کنم و جمعگرایی یعنی این که من خود را در جمع حل کنم، اما ما به هویت و نظر فرد کمتر اهمیت میدادیم. چالش گرفتن این مفاهیم مثل گُلی است که هم آب میخواهد، هم خاک مناسب و هم زمان برای شکفتن، اما زمان کوتاهتر از آن بود که گل آزادی و عدالت در شور و حال و همبستگی بیسابقهی مردم بشکفد. چندی نگذشت که گل و باغبان، هر دو در زیر خاک خفتند. نوشین شاهرخی 1357
ا.ح: پس میتوانیم نتیجه بگیریم که شما در فردای روز بیست و دوم بهمن که حکومت استبدادی سرنگون شد و انقلاب قرار بود به آمال و آروزهای چندین نسل پاسخ دهد، از حکومت جدید تصوری روشنی نداشتید؟
ن.ش: من درحصار شعارها بودم، اما ما حتی محتوای شعارهایمان را هم به چالش نگرفتیم. بنابراین نسبت به اتفاقات آتی غافلگیر و شگفتزده شدیم. یعنی تصور میکردیم که این همبستگی مردم همچنان ادامه خواهد داشت و ما میتوانیم یک عدالت اجتماعی را برقرار کنیم. چون همه چیز لحظهای نگریسته میشد، ما نمیتوانستیم آینده را پیش بینی کنیم. میشد پیشبینی کرد که روحانیت قدرت را به دست میگیرد ولی این که کار به کجا خواهد کشید را خیلیها تصور درستی از آن نداشتند. شاید هم اصل مطلب این بود که ما میدانستیم چه نمیخواهیم ولی نمیدانستیم چه میخواهیم!

ا.ح: این آگاهی نسبت به شرایطی که در حال رخ دادن بود و رنگ و لعابهای مذهبی که به انقلاب داده شد در میان روشنفکران را چطور ارزیابی میکنید؟
 ن.ش: من تنها به جنبش چپ در آن مقطع به عنوان بخشی از جنبش روشنفکری که من هم جزئی از آن جنبش بودم، اشاره میکنم. مرزبندیها از کمی پیش از قیام بهمن آغاز شد و قبل از آن گاه به دلیل آن که ممکن است وحدت مردمی را دچار اخلال کند نسبت به خیلی از مسائل موضعگیری نمیشد. اگر چه در آن اواخر که چپها در صفی جدا تظاهرات میگذاشتند برخلاف مذهبیها زنان و مردان از هم جدا نبودند و زنها روسری نداشتند.اما این اعتقاد در بین برخی دیگر از نیروهای چپ بود که نباید به وحدت مردم خدشه وارد آورد و برخلاف فداییها و دیگر چپها که صف خودشان را جدا کرده بودند، در صف سایرین در تظاهرات حضور مییافتند. حالا ممکن بود به جای چادر زنها روسری سرشان کنند تا نمایانگر غیر مذهبی بودنشان باشد. البته تا آن جایی که به یاد دارم زنان چپ هم گاه در برخی تظاهراتها روسری یا تور سیاه روی سرشان میانداختند. اما مرزبندیها از فردای انقلاب خودش را کاملا نشان داد و چپها حتی گفتند که انقلاب راحاکمیت جدید به سرقت برده است. افشاگریها بر علیه حکومت مذهبی نهتنها سطحی بود، بلکه سلب ابتداییترین حقوق انسانی را به چالش نمیگرفت. از آنجا که حقوق اولیهی شهروندی و ابتداییترین حقوق فرد در اندیشهی چپها نیز نهادینه نشده بود، آنان نیز از برخورد ریشهای به بسیاری از سنتهای واپسگرا و فرهنگ مذهبی ناتوان بودند. نهتنها این سنتها را در درون خود به نقد نمیکشیدند، بلکه به مذهب به عنوان یک موضوع بیرونی نگاه می کردند، که آن را با جایگزینی یک ایدئوژی به راحتی واپس زدهاند.
از سوی دیگر برای تحلیل درست از وقایع چپ باید به دانش لازم دست مییافت. من یکی از دلائل عمده بسیاری از شکستهای تشکلها را در بیدانشی آنها میبینم و این که در واقع سیاست را به برخورد روزنامهای تنزل میدادند و یا از تئوریهایی که در کتابها خوانده بودند الگو برداری میکردند. چون سواد سیاسی در این زمینه کفایت نمیکرد در نتیجه جنبش چپ به عنوان آلترناتیو نتوانست از روشهای کارآمد در برابر جمهوری اسلامی بهره گیرد.

ا.ح: در واقع از نظرشما چپ در برابر حاکمیت جدید دچار انفعال شد اما از منظر تئوری و پراتیک چرا جنبش چپ نتوانست آن نقش تاریخی مورد تصور را ایفا کند؟
 ن.ش: یکی از عمدهترین مسائل الگوهایی بود که بدون درک شرایط جامعه ارائه میشد. بایدبر اساس تاریخ و فرهنگ و سیاست کشور خود تئوری خود را نسبت به قدرت و حکومت تبیین کرد و نوع حکومت مناسب را در نظر گرفت. اما بسیاری از چپها به الگوبرداریهای شعارگونه که درک ملموسی از آن نداشتند، بسنده میکردند، بدون آنکه شناخت روشنی از جامعهی خود داشته باشند. بخشی از جریانات نیز میخواستند از طریق نفوذ از بالا به قدرت دست پیدا کنند که حزب توده مشخص ترین آنها بود که بعدها موفق شد اکثریت سازمان چریکهای فدایی خلق را نیز با خود همراه کند. اینها همیشه در پی سهیم شدن در قدرت بودهاند و به جای اتکاء بر مردم چشم به بالا داشتند. اما آنها هم به زودی تاوان این چشم دوختن به حکومت را دادند. تا سال 61 به حمایت از حکومت ادامه دادند تا زمانی که نوبت به خودشان رسید. خوب همه ما خبر داریم که در آن کوران کشتار و گورهای دستجمعی و خفقان بعد از سال60 در برخی از حوزههای تشکیلاتی حزب توده و فدائیان اکثریت دستور تشکیلاتی داده شده بود که فعالین چپ طیف سه را لو بدهند. حال نیز بعد از 25 سال که سازمان اکثریت به این نتیجه رسید که باید انتخابات مجلس را تحریم کند زمانی بود که حتی کاندیداهای مجلس هفتم نیز اعلام کردند که در انتخابات فرمایشی شرکت نخواهند کرد!
اما جریان های چپ مانند فدائیان اقلیت، پیکار و رزمندگان و بسیاری دیگر به دلیل استبداد تشکیلاتی و نیز جزماندیشیای که بر آنان حاکم بود دچار بحران بودند. مثلا از اواخر سال 59 سازمان رزمندگان آزادی طبقه کارگر به سه فراکسیون تقسیم شده بود و هرکدام با یک طیف همراه شدند. سازمان پیکار در راه آزادی طبقه کارگر هم که قبل از سرکوبها به طیفهای مختلفی تقسیم شده بود و با آغاز سرکوبها به شدت ضربه خورد و از هم پاشید. اما این تشکلها در واقع تصور درستی از دمکراسی نداشتند و حتی سانترالیسم دمکراتیک را در عمل در تشکیلات نمیپذیرفتند و همه چیز از بالا بود. منقدان را یا اخراج میکردند یا منزوی و یا تهمت میزدند. از تهمت جاسوسی گرفته تا تهمتهای اخلاقی و بارها دیده میشد همان کسی که تهمت جاسوس بودن بر او زده شده وقتی دستگیر میشود بیشتر از همه مقاومت میکند و تیرباران هم میشود. چون فرهنگ دمکراسی در ایران نهادینه نشده بود حتی شاید بتوان گفت که اگر چپها نیز به حکومت دست مییافتند، آزادی و دمکراسی چندان قابل حصول نبود.

ا.ح:چون شما داستان نویس هستید من میخواهم از تخیل استفاده کنیم و فرض کنیم که الان ما در تیرماه سال 1357 هستیم ،به نظر شما اگر ما میتوانستیم مسیر تاریخ را عوض کنیم چه متغیرهایی را باید وارد میکردیم که دچار این شکست تاریخی نشویم؟
 ن.ش:دیکتاتوری و استبداد شدید رژیم شاه، جایی برای ظهور جنبشهای آزادیخواهی و دمکراسیطلبی باقی نگذاشته بود، به همین دلیل افراد انگشتشماری که با تیزبینی وقایع را مینگریستند، نتوانستند کاری از پیش ببرند. مثلا لاهیجی که همان ابتدا در برابر اعدام کارگزارن رژیم شاه ایستاد و خواهان دادگاه عادلانه با وجود وکیل مدافع بود و گفت امروز اعدام اینهاست و فردا نوبت ما، تنها ماند. تا حدود زیادی هم مردم یک توهم وحشتناکی به خمینی پیدا کرده بودند تاحدی که عدهای عکسش را هم توی ماه دیدند!
حتی کسانی که خودشان را لائیک میدیدند هم به خمینی متوهم بودند و متوجه نبودند که دیکتاتور خشنتری از شاه میتواند جایگزین او شود. اگر روشنفکران کنونی ما در آن زمان با آگاهیهای فعلیشان حضور داشتند و تعدادشان هم زیاد بود ـ خوب اگر الان ما 26 سال به عقب برمیگشتیم ـ طبیعتا می توانستند تاثیر بگذارند.

زنان در صف نخست انقلاب 57ا.ح: از نظر شما عمدهترین مرحلهای که انقلاب دچار انحراف شد و از اهداف اولیه خود دور شد چه زمانی بود؟
 ن.ش: در زمانی که خمینی به ایران آمد روحانیت مُهر خود را زد، اما پیش از آن هم در واقع ابتکار عمل در دست آخوندها و مساجد بود که میتوانستند مردم را سازماندهی کنند و شعارها را تعیین کنند. میشود گفت مذهبیون از همان ابتدا با برنامهریزی و چشم باز سعی کردند تمام قدرت را قبضه کنند. حتی من به خاطر دارم که در تظاهراتها شایع کرده بودند که برخی اعلامیهها سمی است و وقتی کسی اعلامیه پخش میکند مردم دست نزنند! یادم میآید وقتی اعضای گروه فرقان اعلامیه پخش میکردند، خیلیها از ترس آن که مبادا اعلامیه سمی باشد نمیگرفتند. یعنی تا این اندازه اینها برنامهریزی کرده بودند تا مانع از نفوذ نیروهای دیگر در بین مردم بشوند تا بالاخره بتوانند مهر خودشان را بر این انقلاب بزنند. هرچند که خمینی در زمان اقامت چندماههاش در پاریس تلاش داشت که خود را دمکرات جا بزند و آزادی را برای دگراندیشان و زنان وعده بدهد، اما وی در رفراندوم 12 فروردین 58 استبداد مذهبی را به خوبی در این جمله فرموله کرد که «جمهوری اسلامی، نه یک کلمه بیشتر و نه یک کلمه کمتر» و به راحتی آن را به پیش برد.

ا.ح:نیروهای مذهبی به دلیل پایگاههای سنتیشان موفق شدند سازماندهی مردم را تحت کنترل خودشان بگیرند اما به نظر شما چرا نیروهای دیگر موفق نشدند از این فضای انقلابی که حکومت دچار ضعف شده و ساواک ، پلیس و ارتش درگیر مسائل دیگری هستند استفاده کنند تا نیروهای زیادی که به آنها ملحق میشدند را سازماندهی کنند؟
 ن.ش: خوب مساجد به عنوان یک تریبون گسترده در اختیار روحانیت بود که قابل مقایسه با تریبونهای دیگر که بُرد محدودی داشتند ،مانند دانشگاهها، نبود. اما در دانشگاه هم سازماندهی محسوسی وجود نداشت. در آن جا گاه بحثها و سخنرانیهایی توسط چپها صورت میگرفت، اما به جز جزواتی محدود، آنان نشریهای منتشر نمیکردند. بعد از انقلاب بود که سازمانهای مختلف به انتشار نشریات دست زدند اما قبل از آن اهمیت این مساله چندان درک نشده بود، چرا که جنبش چپ هنوز خود را از سیطرهی اندیشهی چریکی رها نکرده بود. البته نباید تاثیر سرکوب شدید جنبش چپ در رژیم شاه را نادیده گرفت. پس از آن سرکوب و قلع و قمع، طبیعتا جنبش چپ به زمان احتیاج داشت تا دوباره پر و بال بگیرد. با پیوستن بسیاری از روشنفکران، جوانان و کارگران به سازمان چریکهای فدایی خلق، این سازمان به یک نیروی اجتماعی تبدیل شد که انشعاب در این جریان و نزدیک شدن اکثریت به حزب توده و ازبین رفتن روحیه همکاری این جریان با دیگر سازمانها باعث عدم تاثیرگزاری این جریان در روند جنبش شد.

ا.ح: شما چه خاطره ای از دوران انقلاب دارید؟
 ن.ش: خاطره مهمام دستگیر شدن بود. ما در حین تظاهرات و حملهی گارد به خانهای پناه برده بودیم که وقتی گارد ضد شورش به خانه هجوم برد ما دیگر فکر کردیم که الان تیربارانمان میکنند و به شدت ترسیده بودیم، اما فقط اسمهای ما چند تا دختر را گرفتند و آزادمان کردند چون دیگر شرایط فرق کرده بود. اما خاطرهی تاسف آور آن بود که وقتی بعد از انقلاب به مدرسه رفتیم ، معلم از ما پرسید که در این مدت چه کتابهایی خواندهایم و جز من فقط یک نفر دیگر از یک کلاس سی نفری کتابی خوانده بود و دیگران در این چندماه انقلاب هیچ نخوانده بودند.

ا.ح: آن زمان موضوع مبارزه علیه تبعیض جنسی و حجاب اجباری هم بود یعنی زنان شروع به تظاهرات کردند برای مبارزه ، اما نیروهای چپ که خودشان باید در صف اول حامیان آنها بودند چندان حمایتی از آنها نکردند شما علت این بیتوجهی نیروهای چپ به این موضوع را در چه میبینید؟
 ن.ش: نیروهای چپ اهمیت جنبش زنان را درک نمیکردند. آنها آن جنبش را در حد مشکل روسری تنزل میدادند و چون خودشان هم اغلب از روسری برای همرنگ شدن با کارگران و طبقات محروم استفاده میکردند، برایشان آزادی پوشش چندان اهمیتی نداشت. آنان حل تبعیض جنسی را به فردای پس از انقلاب سوسیالیستی حواله میدادند، بیآنکه قوانین سنتی حاکم بر سازمانهای خود را به چالش بگیرند. برای مثال در یکی از سازمانهای چپ ممنوع بود که دختری با پسری خارج از تشکیلات ازدواج کند، اما اگر پسری میخواست با دختری خارج از سازمان ازدواج کند آزاد بود، چون فکر میکردند از آن جا که زن تحت تسلط مرد است پس یک نفر به تشکیلاتشان اضافه میشود. در واقع این تفکر مرد سالاری حتی در جنبش چپ نیز ریشه داشت.

ا.ح: به عنوان آخرین سوال ، وقتی ما یا نسل پیش تر از ما میخواستیم انقلاب کنیم به شدت تحت تاثیر هنر مخالفخوان یا آلترناتیو مانند شعر، رمان و فیلمهای مترقی و انقلابی بودیم ، آیا تصور میکنید که نسل جوان کنونی هم در شرایطی که ما در آن زمان قرار داشتیم هست؟ یعنی او هم به هنر انقلابی دسترسی دارد؟
 ن.ش: بله، با وجود سانسوری که در جمهوری اسلامی حاکم است ما گاه به گاه در ادبیات و حتی سینما شاهد ظهور جرقههایی از مخالفخوانی هستیم که میتواند برای نسل جوان کنونی آگاهیبخش باشد. سانسور شدید علیه نویسندگان و هنرمندان، جلوگیری یا سنگاندازی در تشکیل کانون نویسندگان، طرحریزی برای کشتار گروهی یا فردی آنان نشان از وحشت رژیم و نیز تأثیر این قشر روشنفکر بر جنبش اجتماعی دارد. به ویژه که دستیابی به اینترنت مرزهای سانسور را درمینوردد و خوشبختانه باعث شده تا خط قرمز بین هنر و ادبیات داخل و خارج را کمرنگ کند تا به ویژه آثار نویسندگان تبعیدی نیز به داخل راه یابد و رابطهای نزدیکتر بین نویسنده و خواننده و نیز بین نویسندگان داخل و خارج از کشور برقرار گردد.

22 اسفند 1382

منتشر شده در خبرنامه گویا و سایت های دیگر،مصاحبه بعدی ابوالحسن بنی صدر نخستین رئیس جمهور و عضو شورای انقلاب

توضیح: برخی از صفحات قدیمی سایت گویا پسی از نوسازی اخیر از بین رفته اند این لینک در اینجا قابل بازیابی است ولی متاسفانه عکس های مطلب یافت نشد.

قیام بهمن 1357: بازشناسی تاریخ (1)

گفتگوی اميد حبيبی نيا با مهدی سامع

در اولين قسمت از مجموعه مصاحبه ها با افرادی که در جریان انقلاب 1357 نقش داشته اند، خلاصه اي از مصاحبه با مهدی سامع  از اعضای برجسته سازمان چریکهای فدایی خلق ایران در سال 57 را مي خوانيد.

«قیام بهمن 1357: بازشناسی تاریخ «، عنوان مجموعه ای ست شامل مصاحبه با افرادی که در جریان انقلاب و قیام بهمن ماه سال 1357 نقش داشته اند.
در این جا خلاصه ای از اولین مصاحبه این مجموعه با مهدی سامع از کادرهای سازمان چریکهای فدایی خلق ایران که در روز قیام مسئول برگزاری تظاهرات سازمان درتهران بود را ارئه کرده ام.
مهدی
سامع ، متولد 1324 در اصفهان و فارغ التحصیل دانشکده پلی تکنیک است . وی از سال 1345 به عضويت بخش دانشجويي گروه جزني-ظريفي و سپس سازمان چریکهای فدایی خلق ایران در می آید و پس از چند بار دستگیری و زندان، در سال 1349 در ارتباط با گروه فلسطین دستگیر و در دادگاه نظامی به پانزده سال زندان محکوم می شود. وی در آذرماه سال 1357 از زندان آزاد شد و بلافاصله از طرف سازمان چ.ف.خ.ا مسئول ايجاد بخش علني سازمان شد. او مسئول صحنه گردهمايي 19 بهمن و تظاهرات 21 بهمن سال 1357 بود. پس از قیام و پس از اختلاف نظر با کمیته مرکزی وقت پس از انشعاب به اقلیت پیوست و عضو تحریریه هفته نامه کار و مسئول کمیته کردستان این سازمان شد. به دنبال بروز اختلاف با کمیته مرکزی اقلیت وی با اعلام برنامه هویت ، سازمان چریکهای فدایی خلق ایران ( پیرو برنامه هویت ) را سازمان داد.در حال حاضر وي سخنگوي سازمان چريكهاي فدايي خلق ايران و نماينده اين سازمان در شوراي ملي مقاومت ايران است ، او همچنين يكي از اعضاي فوروم اجتماعي ايران- گروه تدارك است.

بخش هایی از
مصاحبه با مهدی سامع از اعضای کادر مرکزی سازمان چریکهای فدایی خلق ایران در سال 57.

– امید حبیبی نیا : ارزیابی سازمان چریکهای فدایی خلق ایران از شرایط و نیروهای نقش آفرین در نيمه دوم سال 1357 از قیام چه بود؟
¤ مهدی سامع :از چند ماه قبل از بهمن یعنی هنگامی که ما هنوز در زندان بودیم این ارزیابی وجود داشت که موقعيت انقلابي وجود دارد. تعریفی هم که ارائه می شد به این شکل بود که این موقعیت به گونه ای ست که بالاییها یعنی حکومت نمی تواند به صورت گذشته حکومت کند و پایینی ها یعنی مردم هم نمی خواهند تن به شرایط پیشین بدهند. یک بحث دیگری که آن زمان باید بیشتر به آن توجه می شد تحلیلی بود که زنده ياد رفيق بیژن جزنی در باره نقش خمینی مطرح کرده بود. او گفته بود که اگر در شرایط انقلابی نیروهای مترقی ضعیف باشند، خمینی به علل مختلف می تواند از این موقعیت استفاده کند و در راس جنبش قرار گیرد که درواقع این پیش بینی مدبرانه در زمانی که آن شرایط عینی رخ داد ، مورد توجه ما و دیگران قرار نگرفت .

-ارزیابی سازمان چریکهای فدایی خلق ایران از نیروهای خودش و نیروهای انقلابی چگونه بود و آیا تصور می کرد که قدرت سرنگون سازی رژیم را دارند؟
¤ سازمان در آن زمان ضربه های بسیاری خورده بود. رهبران سازمان در سالهای 54 و 55 به طور كامل يا در درگیری با نيروهاي ساواك شاه و یا در زندان کشته شده بودند. در نتیجه ما چنین ارزیابی نداشتیم.
در واقع یک خط مشی تدوین شده برای مداخله در قیام وجود نداشت . البته در آستانه قيام( فكر كنم آذرماه 1357) سازمان طي یک اطلاعیه مهم به مساله شرايط انقلابي تاكيد كرد و اعلام نمود كه «قیام را باور کنیم ». اما به نظرم نه سازمان ما و نه ديگر نيروهاي انقلابي براي مداخله كلان در قيام آماده نبودند.
به طور کلی با توجه به آن که نیروهای سازمان مجاهدین خلق نیز طي تغيراتي كه در اين سازمان در سال 1354 به وجود آمد، تقریبا از هم پاشیده شده بودند می توان گفت که نیروهای انقلابی مسلح هیچ برنامه و آمادگی برای قیام نداشتند.
تا جايي كه به سازمان چريكهاي فدايي خلق ايران مي گردد، يك پوسته چريكي، كه در ابتداي بنيانگذاري سازمان ضرورت داشت، مانع آن مي شد كه سازمان بتواند در ابعاد كلان در قيام مداخله كند. به نظر من هنوز هم در سازمانهاي چپ و كمونيستي، نگرش درست براي كار توده اي وجود ندارد و همه ي پراتيكها به گرد نيروهاي وپژه سازمانها جريان دارد.
به هر حال در آن شرايط سازمان در حال سازماندهي نسبي نیروهاي عظيمي بود كه از آن حمايت مي كردند.
در روز 19 بهمن که تظاهرات براي حمايت از دولت موقت مهندس بازرگان كه به وسيله خميني گمارده شده بود، جريان داشت. سازمان يك میتینگ بزرگ به مناسبت سالگرد حماسه سياهكل در دانشگاه تهران برگزار كرد. اين اولین گردهمايي علنی سازمان بود كه به شكل غير قابل پيش بيني مورد استقبال قرارگرفت.
دو روز بعد يعني روز 21 بهمن هم سازمان يك راهپيمايي بزرگ را سازمان داد و در حال راهپیمایی بود که اخبار قیام پخش شد و در نيمه راهپيمايي ما اعلام كرديم كه راهپيمايي در همين جا پايان مي يابد و نيروهاي سازمان به قيام مردم مي پيوندند.

– یک عکسی وجود دارد از آموزش اسلحه به نیروهای تازه سازمان چریکهای فدایی خلق که همگی با نقاب در یک خانه جمع شده اند و به نظر می رسد در همان روز های قبل از قیام گرفته شده است. اگر آمادگی برای قیام وجود نداشت ، پس این عکس گویای چیست؟

¤ من نمي گويم كه اصلا براي شركت در قيام آمادگي وجود نداشت. حرف من اين است كه ما براي مداخله در يك قيام توده اي در ابعاد كلان نه آمادگي داشتيم و نه برنامه. اما مسلما نيروهاي سازمان و هواداران و جانبداران آن بيش از ديگران از قيام استقبال و در آن شركت كردند. البته باید دید که اين عکس متعلق به چه زمانی ست. به هر حال سازمان هميشه در رابطه با نيروهاي تشكيلاتي اش به آموزش كار با سلاح اقدام مي كرد.

– با توجه به شرایط انقلابی و تضعیف ارتش ، پلیس و ساواک آیا سازمان(چ.ف.خ.ا) در آن مقطع به عملیات مسلحانه خودش شدت بخشیده بود تا برای قیام آمادگی بیشتری کسب کند ؟
¤ در تئوري سازمان مساله قیام مسلحانه و آمادگي براي آن را مطرح كرده بود و در نيمه دوم سال 1357 هم سازمان عملياتهای مسلحانه اي انجام داد. اما نگرش مسلط دید محدود بود به عملیات چريكي و نه عمليات در ابعاد توده اي. در حقيقت دید دقیقی نسبت به قیام وجود نداشت تا بتواند سازماندهی آن را از پیش آغاز کند. با این حال سازمان در قیام نقش برجسته و قابل توجهي داشت و برخی از اعضای آن از جمله رفيق قاسم سیادتی، عضوکمیته مرکزی سازمان در جریان آزادسازی مرکز رادیو به شهادت رسیدند. اما همانطور كه در پيش هم گفتم نگرشی چریکی در برخورد با مسائل سیاسی بر سازمان حاکم بود. اين نگرش كه براي شرايط سركوب و خفقان لازم بود در آن شرایط انقلابي و با وجود جنبش توده اي نه فقط همخوانی نداشت، بلكه حتي بمثابه يك مانع عمل مي كرد. اين نگرش حتی بعد از سرنگونی رژیم شاه نیز تاثير خود را داشت. در اولین مصاحبه تلویزیونی كه با سخنگوي سازمان در آن زمان(فرخ نگهدار) انجام شد ، وي پشت به دوربين صحبت مي كرد و این خود نشانگر استمرار روحیه مخفی کاری بود که با شرایط جدید تطبیق نداشت.

– آیا هیچ گاه سازمان(چ.ف.خ.ا)ارتباط رسمی با اطرافیان روح الله خمینی برقرار کرد؟

– ما با برخی ازنزدیکان خمینی از طریق برخی از افراد در ارتباط بودیم و در جریان نظرات وی قرار می گرفتیم. از جمله يك شب به طور اتفاقی در منزل آقاي شانه چی(پدر فدايي شهيد محسن شانه چي و دو فدايي شهيد ديگر) كه نزديك مدرسه علوي بود و بسياري از نزديكان خميني آنجا مي آمدند، من و محسن صحبتهای برخی از افرادی را که به خمینی نزدیک بودند و از ملاقات با او برگشته بودند شنیدیم. آنها مي گفتند که آقا به شدت با رادیکال شدن جنبش مخالف است و معتقد است که قدرت باید به سرعت انتقال یابد تا هیچ گونه امکانی برای نیروهای دیگر به وجود نیاید که از این فضا استفاده کنند این واقعه مربوط به فاصله دوازده تا نوزده بهمن است.
اما اطرافیان نزديك خمینی هیچ گاه رسما با سازمان ارتباط برقرار نکردند. با این حال ارتباطات رسمی با دولت موقت ، با صادق طبا طبایی و با آقاي صدر حاج سيد جوادي، وزیر کشور وجود داشت. با وجود آن که خمینی گاه پیغامهایی برای سازمان می فرستاد اما به نزدیکانش تاکید می کرد که نگویند که این پیامها از جانب خمینی ست. از جمله در جریان رفراندم تعیین نظام سیاسی كه روز 12 فروردین برگزار شد و سازمان آن را تحريم كرده بود، خمینی از طریق احمد آقا به سازمان پیغام داد که شما هم در رفراندام شرکت کنید و راي سفيد بدهيد. اما سازمان تصمیم به تحریم آن گرفته بود و اعلام کرده بود که اين رفراندوم را به علت آن كه محتوي جمهوري اسلامي روشن نيست، تحريم مي كند.
اما نیروهای طرفدار خمینی بسیار هوشیار بودند و تحرکات ما را زیر نظر داشتند و مراقب بودند تا هر چقدر بیشتر ما را محدود کنند و از همان زمان هم نیروهای حزب الهی و کمیته ها را علیه ما سازماندهی کرده بودند.

– اکنون اطلاعاتی موجود است که برخلاف توافقنامه گوادلپ، سران ارتش در فکر کودتا و استفاده از نیروی هوایی برای بمباران شهر بودند ، چه عواملی سبب شد تا این کودتا شکست بخورد؟
¤ توافقنامه كنفرانس 7 كشور بزرگ در گوادكوپ بر اساس تغير رژيم در ايران بود و پس مهدی سامع این روزها،عضو شورای ملی مقاومت مجاهدیناز آن ژنرال هویزر برای انتقال قدرت و نيز براي انتقال بعضي از سلاحهايي كه تكنولوژي خاص داشت به ایران می آید و با بهشتی و بازرگان و سران ارتش و بختیار ملاقات می کند تا شرایط را برای واگذاری قدرت و انتقال برخی از تسلیحات استراتژیک آمریکا فراهم کند. آمريكائيها چون به حکومت بعدی اطمینانی نداشتند با توجه به شرايط آن زمان و جهان دوقطبي ، می خواستند این سلاح ها را از ایران خارج کنند.
به درخواست و يا اگر بخواهيم دقيق بگوئيم به دستور هویزر ارتش اعلام بی طرف کرد. سران ارتش هم با اسم اعلامیه دادند که ارتش بی طرف است. در نتیجه عملا بدنه و فرماندهان ارتش در اختیار کسانی که قصد شورش داشتند نبود. بخشي از گفتگوهاي فرماندهان ارتش در کتاب» چون برف آب خواهیم شد» چاپ شده است. البته اين گفتگوها قبل از كنفرانس گودالپوپ است. ولي روحيه ضعيف فرماندهان ارتش در خلال اين گفتگوها به خوبي مشخص است. ارتش شاه عملا میدان را باخته بود. آن چه از جانب بعضي از سران ارتش رخ نمود، يك شورش نه چندان گسترده عليه تصميم به بي طرفي ارتش بود.

– روح الله خمینی و اطرافیانش هیچگاه مردم را برای قیام فرانخواندند. در واقع در عمل قيام به آنان تحميل شد. پس چه شد که نیروهای قیام کننده ابتکار عمل را از دست دادند؟
¤ نیروهای قیام کننده در واقع توسط هیاتهای مساجد و کمیته ها و نیروهایی که بهشتی و چمران و دیگران سازمان داده بودند مهار شدند. اطرافيان خميني مرتب مي گفتند كه «امام فرمان جهاد » نداده و البته خميني در روز 21 بهمن چند ساعت سکوت کرد. بعد از ظهر روز بیست ویکم بهمن هادی غفاری در میدان فوزیه بالای يك اتوبوس رفته بود(عكس اين صحنه وجود دارد) و با بلندگو مردم را دعوت به آرامش می کرد و می گفت که خمینی دستور جهاد نداده است.
در واقع برنامه آن ها این بود که از روز بیست ویکم بهمن شروع کنند به آرامی وزارتخانه ها را تصرف کنند و اعضای دولت موقت را به جای وزیران قبلی بنشانند.

– قیام مسلحانه چگونه شکل گرفت و شما در آن چه نقشی داشتید؟
¤ با حمله نيروهاي گارد ويژه كه عليه اعلاميه بي طرفي ارتش شورش كرده بودند به همافران نیروی هوایی جرقه قیام زده می شود. البته در عمل پس از اعلام بي طرفي ارتش ديگر حكومت نظامي وجود نداشت. اين رويداد برنامه ریزی های انجام شده برای انتقال آرام قدرت را به هم ريخت. در همان ساعات اولیه ای که در گیری بین همافران وگارد جاویدان شاهنشاهی شروع شده بود تظاهرات سازمان از دانشگاه تهران شروع شده بود و شعارها به نفع همافران بود. مسير راهپیمایی از دانشگاه تهران به سمت میدان فردوسی بود که سازمان تصميم گرفت تظاهرات را خاتمه داده و به قيام بپيوندد. سازماندهنگان تظاهرات مسلح نبودند زیرا ما فقط نگران درگیری با حزب الهی ها بودیم و جمعیتی انبوهي هم در اين تظاهرات شركت كرده بود. در میتینگ نوزده بهمن بر آورد ما از جمعیت صد و پنجاه هزار نفر بود به گونه ای که تمام محوطه دانشگاه و خیابانهای اطرافش پر از جمعیت شده بود ، بهر حال در روز بیست و یکم بهمن جمعیت بیشتری آمده بودند که در میدان فردوسی راهپیمایی را متوقف کردیم و نیروها را برای کمک به قیام فرستادیم و چون تعداد نیروها خیلی زیاد بود و امکان سازماندهی عملی آنها وجود نداشت بیشتر آنها با ابتکار فردی خود به مراکز اصلی قدرت حمله کردند و یا حتی دست خالی با خلع سلاح پادگانها و کلانتریها خود را مسلح کردند . پس از اين بود كه ستاد سازمان در دانشكده فني دانشگاه تهران تشکیل و اعلام شد.

– آیا طرح و برنامه ای برای حمله به مراکز اصلی و حساس رژیم وجود داشت و براساس این طرح عمل می شد؟
¤ نخیر هیچ طرح از پیش تعیین شده ای وجود نداشت و بر اساس ابتکارات تیمها ، کادر ها ،اعضا و هواداران سازمان که هر کدام در یک منطقه به تصرف مراکز نظامي و انتظامي مي پرداختند، عمل شد.
– یعنی سازمان(چ.ف.خ.ا) در آن مقطع اطلاعیه داده بود که برای قیام آماده شویم ولی عملا خودش برای قیام آماده نبود و حتی شناسایی دقیق و اولویت و طرح عملیاتی منسجمی از اهداف اولیه قیام نداشت؟
¤ بله همین طور است. برای نیروهای انبوهی که به سازمان پیوسته بودند نیز سازماندهی خاصی وجود نداشت. به نظر می رسد که خود سازمان هم به قیام باور نداشت و عملا طرح و نقشه ای برای آن تا روز قیام نداشت زیرا افرادی که آن زمان پس از جان باختن رهبران اصلی سازمان در سال 54 و 55 به مرکزیت سازمان راه یافته بودند در واقع کادرهای درجه سه سازمان بودند که از نظر تجربه ، بینش و تئوری چندان برجسته و كارآمد نبودند. يك اصل اساسي براي رهبران سياسي در چنين لحظاتي، قدرت تصميم گيري و ريسک پذيري است كه متاسفانه ما چنين نبوديم و فاقد رهبران اين چناني هم بوديم.

– تصوری وجود دارد که اگر انقلاب یا حتی قیام بیشتر طول می کشید نیروهای انقلابی موفق می شدند پایگاه اجتماعی خودشان را وسعت دهند و به افزایش آگاهی مردم کمک کنند و مانع از آن شوند تا حکومت روح الله خمینی به آسانی جایگزین شود ،آیا شما با این تصور موافقید؟
¤ بله ، اگر زمان بیشتری طول می کشید نیروهای چپ و انقلابی می توانستند توده های بیشتری را جذب کنند. اما خمینی و اطرافیانش نیز بسیسار هوشیار بودند. از طرفی مانع از آن می شدند تا کمونیستها صف آرایی مستقلی داشته باشند و از طرف دیگر دست به مانورهای مختلفی می زنند از جمله آن که خمینی به آمریکاییها گفته بود که بعد از سپردن قدرت به دست دولت موقت می رود به قم و در کار دولت دخالت نمی کند. اما قبل از اعلام دولت موقت، شورای انقلاب را تشکیل داده بود كه كسي از نام و تعداد آنان خبر نداشت. آنها به همین دلیل می خواستند تا با سرعت قدرت را در دست گیرند و مانع از آن شوند که نیروهای دیگر بتوانند نقش موثرتری ایفا کنند. البته اين را هم اضافه كنم كه از روزي كه شاه در تلويزيون به مردم اعلام كرد كه «صداي انقلاب» شما را شنيدم، ديگر ما بايد مي دانستيم كه روند حوادث به سرعت طي خواهد شد.

– در آن موقع احساس و برداشت شما از قیام چگونه بود؟
¤ با وجودي كه بیست و پنج سال از قيام گذشته، اكنون که دارم در باره آن روزها تیتر روزنامه اطلاعات عصر روز 22 بهمن ماه 57صحبت می کنم، التهاب آن روزها را حس مي كنم. انگار در همان شرایط هستم. من هم مانند اغلب رفقایمان در یک جو احساسی بودیم که دیکتاتوری در حال نابودی ست و بهار آزادی در راه است. روزي كه شاه از ايران رفت، شبي كه آخرين گروه زندانيان سياسي آزاد شدند و بالاخره روزهاي 20 تا 23 بهمن . خوب به ياد دارم كه من دو سه روز نخوابیدم تا صبح روز بیست وسوم بهمن ماه که در یک گوشه ستاد در واقع از حال رفتم. بسیاری از نیروهای سازمان نیز چنین شور و هیجانی داشتند.
اما از همان ابتدا نیز دو نگرش اصلی در رابطه با حاکمیت وجود داشت یکی این که باید وجه ضد امپریالیستی حکومت را تقویت کرد که این نگرش بعدها با حزب توده همسانی یافت و سبب انشعاب در سازمان شد و دیگری آن که برای مقابله با انحصار طلبی خمینی باید براي دفاع از دمكراسي و دستاوردهاي دمكراتيك قيام از نیروهای لیبرال و دمکرات حمايت كرد.
ما هیچ گاه خودمان به تصرف قدرت و یا دستیابی به قدرت فکر نکرده بودیم و در شرایطی هم نبودیم که این کار را بکنیم اما روز به روز با تهاجمهایی که به ما و نیروهای انقلابی و مردم صورت گرفت بیشتر خود را رو در روی حاکمیت جدید یافتیم.

– ارزیابی شما از قیام آتی چیست و چه چشم اندازی براي آن مي شود تصور كرد؟
¤ ما اکنون نیز شاهد قیامهای كوچك و يا شبه قيامها و شورشها در گوشه و کنار هستیم. نظیر خیزشهای شبانه خرداد ماه گذشته و یا خیزش كارگران در شهر بابک. به دلیل خصلت انفجاری جامعه ایران ارزیابی دقیق شکل آن مشکل است. امکان یک تغییر و تحول سریع نیز وجود دارد. به نظر من شرایط فعلی برای قیام از شرایط سال 57 از بسياري جهات براي نيروهاي ترقيخواه مناسب تر است و من به اين شرايط خوش بین تر هستم. با وجود آن که ما شاهد وجود تشکیلات منسجمی از نیروهای انقلابی و کمونیست در داخل به صورت محسوس نیستيم، اما در یک شرایط انقلابی همانند مقطعی که ما در روزهاي 19 تا 22 بهمن سال 1357 بوديم و توانستيم ستاد علنی ایجاد کنیم ، امکان ظهور علنی نیروهای انقلابی و عمل کردن آنها وجود دارد و اگر تغییراتی چون مداخله نظامي خارجی در ایران رخ ندهد و اگر رژيم تن به عقب نشيني واقعي ندهد، می توان گفت که شرایط روز به روز بیشتر برای قیام مسلحانه و براندازی جمهوری اسلامی آماده می شود.

23 بهمن 1382

این مصاحبه نخستین بخش از مجموعه مصاحبه با صاحب نظران و فعالان سیاسی و فرهنگی در باره قیام بهمن ماه پنجاه و هفت است که در خبرنامه گویا و سایر سایت ها درج شد.

توضیح: این مصاحبه در سال 1382 به منظور گردآوری کتابی در باره قیام بهمن  با مهدی سامع و برخی از افراد برجسته سیاسی و فرهنگی صورت گرفته است، درج این بخش از مصاحبه به منزله آن نیست که نویسنده در حال حاضر نظرات متفاوتی نسبت به پنج سال پیش نداشته باشد.