قیام بهمن 1357: بازشناسی تاریخ (2)

گفتگوی امید حبیبی نیا با نوشین شاهرخی

«قیام بهمن 1357: بازشناسی تاریخ «، عنوان مجموعه ای ست شامل مصاحبه با افرادی که در جریان انقلاب و قیام بهمن ماه سال 1357 نقش داشته اند.
در این جا خلاصه ای از دومین مصاحبه این مجموعه با نوشین شاهرخی داستان نویس که در آن سالها به عنوان یک نوجوان در انقلاب و جریانات سیاسی حضور داشت ،را ارئه کرده ام.

نوشین شاهرخی 1382

نوشین شاهرخی 1382

نوشین شاهرخی، متولد 1343 در تهران است و هم اکنون به عنوان پناهنده سیاسی در آلمان زندگی می کند.از وی تا کنون دو کتاب»دسته گلی برای مرگ» (شامل هفت داستان کوتاه ) و رمان»تاک های عاشق» منتشر شده است.نوشین شاهرخی هم اکنون دانشجوی دکترا رشته ایران شناسی دانشگاه هامبورگ است.

بخش هایی از
مصاحبه با نوشین شاهرخی ، داستان نویس

امید حبیبی نیا:در مقطع انقلاب شما، چه تصوری از آینده و انقلاب به عنوان یک نوجوان داشتید؟
نوشین شاهرخی: من در آن سال چهارده ساله بودم، اما بیشتر غریزی یک نوع آنتیپاتی به گرایش شدید مذهبی جنبش مردمی داشتم. هرچند که من هم در شور و هیجان دست کمی از دیگران نداشتم، مانند سایر نوجوانان در تظاهرات شرکت میکردم و با یک خوشبینی کودکانه به وقایع مینگریستم، بیخبر از سیر تلخ حوادثی که مزهی زندان و شکنجه و اعدام را بر بسیاری از فعالین جنبش خواهد چشاند و دیکتاتوری خشنتری «از نوع مذهبی آن» بر مردم تحمیل خواهد شد.

ا.ح: خوب من هم در همان سن و سال بودم اما میخواهم ببینم شما در همان فاصله چند ماهه به چه آگاهی سیاسی دست یافته بودید؟ به تصور شما این انقلاب قرار بود به چه خواستهها و آروزهایی پاسخ دهد؟
ن .ش: سال 57 کتابهای جلد سفید چاپ میشد. این کتابها دنیاهای تازهای در برابر من میگسترانید و یک نوع دریچه تازه به سوی آگاهی از ورای خفقان بود. احساس میکردم که به یکسری آزادیها ـ که یکی از سمبلهایش آزادی نشر و مطبوعات بود ـ دست یافتهام، خصوصا که من از کودکی به خواندن کتاب علاقهی ویژهای داشتم. در کنار خواست آزادی و عدالت، روحیهی همبستگی فوقالعاده بالایی در مردم بوجود آمده بود که از یک واقعه تاریخی خبر میداد. اما تصور روشنی از آزادی در من ـ و نیز در بسیاری از ما ـ وجود نداشت. اگر مفهوم آزادی و دمکراسی در «فردیت» تنیده است، از آنجا که این مفاهیم در ما ریشه نداشته است، برداشت ما از این مفاهیم نه زمینی و ملموس، بلکه آرمانی و آسمانی بود که نه بر تکثرگرایی بلکه بر جمعگرایی تاکید میکرد. بین این دو مفهوم تفاوت زیادی هست. تکثرگرایی یعنی این که من دیگران را با نظرات و اندیشههای مختلف در کنار خود بپذیرم و تحمل کنم و جمعگرایی یعنی این که من خود را در جمع حل کنم، اما ما به هویت و نظر فرد کمتر اهمیت میدادیم. چالش گرفتن این مفاهیم مثل گُلی است که هم آب میخواهد، هم خاک مناسب و هم زمان برای شکفتن، اما زمان کوتاهتر از آن بود که گل آزادی و عدالت در شور و حال و همبستگی بیسابقهی مردم بشکفد. چندی نگذشت که گل و باغبان، هر دو در زیر خاک خفتند. نوشین شاهرخی 1357
ا.ح: پس میتوانیم نتیجه بگیریم که شما در فردای روز بیست و دوم بهمن که حکومت استبدادی سرنگون شد و انقلاب قرار بود به آمال و آروزهای چندین نسل پاسخ دهد، از حکومت جدید تصوری روشنی نداشتید؟
ن.ش: من درحصار شعارها بودم، اما ما حتی محتوای شعارهایمان را هم به چالش نگرفتیم. بنابراین نسبت به اتفاقات آتی غافلگیر و شگفتزده شدیم. یعنی تصور میکردیم که این همبستگی مردم همچنان ادامه خواهد داشت و ما میتوانیم یک عدالت اجتماعی را برقرار کنیم. چون همه چیز لحظهای نگریسته میشد، ما نمیتوانستیم آینده را پیش بینی کنیم. میشد پیشبینی کرد که روحانیت قدرت را به دست میگیرد ولی این که کار به کجا خواهد کشید را خیلیها تصور درستی از آن نداشتند. شاید هم اصل مطلب این بود که ما میدانستیم چه نمیخواهیم ولی نمیدانستیم چه میخواهیم!

ا.ح: این آگاهی نسبت به شرایطی که در حال رخ دادن بود و رنگ و لعابهای مذهبی که به انقلاب داده شد در میان روشنفکران را چطور ارزیابی میکنید؟
 ن.ش: من تنها به جنبش چپ در آن مقطع به عنوان بخشی از جنبش روشنفکری که من هم جزئی از آن جنبش بودم، اشاره میکنم. مرزبندیها از کمی پیش از قیام بهمن آغاز شد و قبل از آن گاه به دلیل آن که ممکن است وحدت مردمی را دچار اخلال کند نسبت به خیلی از مسائل موضعگیری نمیشد. اگر چه در آن اواخر که چپها در صفی جدا تظاهرات میگذاشتند برخلاف مذهبیها زنان و مردان از هم جدا نبودند و زنها روسری نداشتند.اما این اعتقاد در بین برخی دیگر از نیروهای چپ بود که نباید به وحدت مردم خدشه وارد آورد و برخلاف فداییها و دیگر چپها که صف خودشان را جدا کرده بودند، در صف سایرین در تظاهرات حضور مییافتند. حالا ممکن بود به جای چادر زنها روسری سرشان کنند تا نمایانگر غیر مذهبی بودنشان باشد. البته تا آن جایی که به یاد دارم زنان چپ هم گاه در برخی تظاهراتها روسری یا تور سیاه روی سرشان میانداختند. اما مرزبندیها از فردای انقلاب خودش را کاملا نشان داد و چپها حتی گفتند که انقلاب راحاکمیت جدید به سرقت برده است. افشاگریها بر علیه حکومت مذهبی نهتنها سطحی بود، بلکه سلب ابتداییترین حقوق انسانی را به چالش نمیگرفت. از آنجا که حقوق اولیهی شهروندی و ابتداییترین حقوق فرد در اندیشهی چپها نیز نهادینه نشده بود، آنان نیز از برخورد ریشهای به بسیاری از سنتهای واپسگرا و فرهنگ مذهبی ناتوان بودند. نهتنها این سنتها را در درون خود به نقد نمیکشیدند، بلکه به مذهب به عنوان یک موضوع بیرونی نگاه می کردند، که آن را با جایگزینی یک ایدئوژی به راحتی واپس زدهاند.
از سوی دیگر برای تحلیل درست از وقایع چپ باید به دانش لازم دست مییافت. من یکی از دلائل عمده بسیاری از شکستهای تشکلها را در بیدانشی آنها میبینم و این که در واقع سیاست را به برخورد روزنامهای تنزل میدادند و یا از تئوریهایی که در کتابها خوانده بودند الگو برداری میکردند. چون سواد سیاسی در این زمینه کفایت نمیکرد در نتیجه جنبش چپ به عنوان آلترناتیو نتوانست از روشهای کارآمد در برابر جمهوری اسلامی بهره گیرد.

ا.ح: در واقع از نظرشما چپ در برابر حاکمیت جدید دچار انفعال شد اما از منظر تئوری و پراتیک چرا جنبش چپ نتوانست آن نقش تاریخی مورد تصور را ایفا کند؟
 ن.ش: یکی از عمدهترین مسائل الگوهایی بود که بدون درک شرایط جامعه ارائه میشد. بایدبر اساس تاریخ و فرهنگ و سیاست کشور خود تئوری خود را نسبت به قدرت و حکومت تبیین کرد و نوع حکومت مناسب را در نظر گرفت. اما بسیاری از چپها به الگوبرداریهای شعارگونه که درک ملموسی از آن نداشتند، بسنده میکردند، بدون آنکه شناخت روشنی از جامعهی خود داشته باشند. بخشی از جریانات نیز میخواستند از طریق نفوذ از بالا به قدرت دست پیدا کنند که حزب توده مشخص ترین آنها بود که بعدها موفق شد اکثریت سازمان چریکهای فدایی خلق را نیز با خود همراه کند. اینها همیشه در پی سهیم شدن در قدرت بودهاند و به جای اتکاء بر مردم چشم به بالا داشتند. اما آنها هم به زودی تاوان این چشم دوختن به حکومت را دادند. تا سال 61 به حمایت از حکومت ادامه دادند تا زمانی که نوبت به خودشان رسید. خوب همه ما خبر داریم که در آن کوران کشتار و گورهای دستجمعی و خفقان بعد از سال60 در برخی از حوزههای تشکیلاتی حزب توده و فدائیان اکثریت دستور تشکیلاتی داده شده بود که فعالین چپ طیف سه را لو بدهند. حال نیز بعد از 25 سال که سازمان اکثریت به این نتیجه رسید که باید انتخابات مجلس را تحریم کند زمانی بود که حتی کاندیداهای مجلس هفتم نیز اعلام کردند که در انتخابات فرمایشی شرکت نخواهند کرد!
اما جریان های چپ مانند فدائیان اقلیت، پیکار و رزمندگان و بسیاری دیگر به دلیل استبداد تشکیلاتی و نیز جزماندیشیای که بر آنان حاکم بود دچار بحران بودند. مثلا از اواخر سال 59 سازمان رزمندگان آزادی طبقه کارگر به سه فراکسیون تقسیم شده بود و هرکدام با یک طیف همراه شدند. سازمان پیکار در راه آزادی طبقه کارگر هم که قبل از سرکوبها به طیفهای مختلفی تقسیم شده بود و با آغاز سرکوبها به شدت ضربه خورد و از هم پاشید. اما این تشکلها در واقع تصور درستی از دمکراسی نداشتند و حتی سانترالیسم دمکراتیک را در عمل در تشکیلات نمیپذیرفتند و همه چیز از بالا بود. منقدان را یا اخراج میکردند یا منزوی و یا تهمت میزدند. از تهمت جاسوسی گرفته تا تهمتهای اخلاقی و بارها دیده میشد همان کسی که تهمت جاسوس بودن بر او زده شده وقتی دستگیر میشود بیشتر از همه مقاومت میکند و تیرباران هم میشود. چون فرهنگ دمکراسی در ایران نهادینه نشده بود حتی شاید بتوان گفت که اگر چپها نیز به حکومت دست مییافتند، آزادی و دمکراسی چندان قابل حصول نبود.

ا.ح:چون شما داستان نویس هستید من میخواهم از تخیل استفاده کنیم و فرض کنیم که الان ما در تیرماه سال 1357 هستیم ،به نظر شما اگر ما میتوانستیم مسیر تاریخ را عوض کنیم چه متغیرهایی را باید وارد میکردیم که دچار این شکست تاریخی نشویم؟
 ن.ش:دیکتاتوری و استبداد شدید رژیم شاه، جایی برای ظهور جنبشهای آزادیخواهی و دمکراسیطلبی باقی نگذاشته بود، به همین دلیل افراد انگشتشماری که با تیزبینی وقایع را مینگریستند، نتوانستند کاری از پیش ببرند. مثلا لاهیجی که همان ابتدا در برابر اعدام کارگزارن رژیم شاه ایستاد و خواهان دادگاه عادلانه با وجود وکیل مدافع بود و گفت امروز اعدام اینهاست و فردا نوبت ما، تنها ماند. تا حدود زیادی هم مردم یک توهم وحشتناکی به خمینی پیدا کرده بودند تاحدی که عدهای عکسش را هم توی ماه دیدند!
حتی کسانی که خودشان را لائیک میدیدند هم به خمینی متوهم بودند و متوجه نبودند که دیکتاتور خشنتری از شاه میتواند جایگزین او شود. اگر روشنفکران کنونی ما در آن زمان با آگاهیهای فعلیشان حضور داشتند و تعدادشان هم زیاد بود ـ خوب اگر الان ما 26 سال به عقب برمیگشتیم ـ طبیعتا می توانستند تاثیر بگذارند.

زنان در صف نخست انقلاب 57ا.ح: از نظر شما عمدهترین مرحلهای که انقلاب دچار انحراف شد و از اهداف اولیه خود دور شد چه زمانی بود؟
 ن.ش: در زمانی که خمینی به ایران آمد روحانیت مُهر خود را زد، اما پیش از آن هم در واقع ابتکار عمل در دست آخوندها و مساجد بود که میتوانستند مردم را سازماندهی کنند و شعارها را تعیین کنند. میشود گفت مذهبیون از همان ابتدا با برنامهریزی و چشم باز سعی کردند تمام قدرت را قبضه کنند. حتی من به خاطر دارم که در تظاهراتها شایع کرده بودند که برخی اعلامیهها سمی است و وقتی کسی اعلامیه پخش میکند مردم دست نزنند! یادم میآید وقتی اعضای گروه فرقان اعلامیه پخش میکردند، خیلیها از ترس آن که مبادا اعلامیه سمی باشد نمیگرفتند. یعنی تا این اندازه اینها برنامهریزی کرده بودند تا مانع از نفوذ نیروهای دیگر در بین مردم بشوند تا بالاخره بتوانند مهر خودشان را بر این انقلاب بزنند. هرچند که خمینی در زمان اقامت چندماههاش در پاریس تلاش داشت که خود را دمکرات جا بزند و آزادی را برای دگراندیشان و زنان وعده بدهد، اما وی در رفراندوم 12 فروردین 58 استبداد مذهبی را به خوبی در این جمله فرموله کرد که «جمهوری اسلامی، نه یک کلمه بیشتر و نه یک کلمه کمتر» و به راحتی آن را به پیش برد.

ا.ح:نیروهای مذهبی به دلیل پایگاههای سنتیشان موفق شدند سازماندهی مردم را تحت کنترل خودشان بگیرند اما به نظر شما چرا نیروهای دیگر موفق نشدند از این فضای انقلابی که حکومت دچار ضعف شده و ساواک ، پلیس و ارتش درگیر مسائل دیگری هستند استفاده کنند تا نیروهای زیادی که به آنها ملحق میشدند را سازماندهی کنند؟
 ن.ش: خوب مساجد به عنوان یک تریبون گسترده در اختیار روحانیت بود که قابل مقایسه با تریبونهای دیگر که بُرد محدودی داشتند ،مانند دانشگاهها، نبود. اما در دانشگاه هم سازماندهی محسوسی وجود نداشت. در آن جا گاه بحثها و سخنرانیهایی توسط چپها صورت میگرفت، اما به جز جزواتی محدود، آنان نشریهای منتشر نمیکردند. بعد از انقلاب بود که سازمانهای مختلف به انتشار نشریات دست زدند اما قبل از آن اهمیت این مساله چندان درک نشده بود، چرا که جنبش چپ هنوز خود را از سیطرهی اندیشهی چریکی رها نکرده بود. البته نباید تاثیر سرکوب شدید جنبش چپ در رژیم شاه را نادیده گرفت. پس از آن سرکوب و قلع و قمع، طبیعتا جنبش چپ به زمان احتیاج داشت تا دوباره پر و بال بگیرد. با پیوستن بسیاری از روشنفکران، جوانان و کارگران به سازمان چریکهای فدایی خلق، این سازمان به یک نیروی اجتماعی تبدیل شد که انشعاب در این جریان و نزدیک شدن اکثریت به حزب توده و ازبین رفتن روحیه همکاری این جریان با دیگر سازمانها باعث عدم تاثیرگزاری این جریان در روند جنبش شد.

ا.ح: شما چه خاطره ای از دوران انقلاب دارید؟
 ن.ش: خاطره مهمام دستگیر شدن بود. ما در حین تظاهرات و حملهی گارد به خانهای پناه برده بودیم که وقتی گارد ضد شورش به خانه هجوم برد ما دیگر فکر کردیم که الان تیربارانمان میکنند و به شدت ترسیده بودیم، اما فقط اسمهای ما چند تا دختر را گرفتند و آزادمان کردند چون دیگر شرایط فرق کرده بود. اما خاطرهی تاسف آور آن بود که وقتی بعد از انقلاب به مدرسه رفتیم ، معلم از ما پرسید که در این مدت چه کتابهایی خواندهایم و جز من فقط یک نفر دیگر از یک کلاس سی نفری کتابی خوانده بود و دیگران در این چندماه انقلاب هیچ نخوانده بودند.

ا.ح: آن زمان موضوع مبارزه علیه تبعیض جنسی و حجاب اجباری هم بود یعنی زنان شروع به تظاهرات کردند برای مبارزه ، اما نیروهای چپ که خودشان باید در صف اول حامیان آنها بودند چندان حمایتی از آنها نکردند شما علت این بیتوجهی نیروهای چپ به این موضوع را در چه میبینید؟
 ن.ش: نیروهای چپ اهمیت جنبش زنان را درک نمیکردند. آنها آن جنبش را در حد مشکل روسری تنزل میدادند و چون خودشان هم اغلب از روسری برای همرنگ شدن با کارگران و طبقات محروم استفاده میکردند، برایشان آزادی پوشش چندان اهمیتی نداشت. آنان حل تبعیض جنسی را به فردای پس از انقلاب سوسیالیستی حواله میدادند، بیآنکه قوانین سنتی حاکم بر سازمانهای خود را به چالش بگیرند. برای مثال در یکی از سازمانهای چپ ممنوع بود که دختری با پسری خارج از تشکیلات ازدواج کند، اما اگر پسری میخواست با دختری خارج از سازمان ازدواج کند آزاد بود، چون فکر میکردند از آن جا که زن تحت تسلط مرد است پس یک نفر به تشکیلاتشان اضافه میشود. در واقع این تفکر مرد سالاری حتی در جنبش چپ نیز ریشه داشت.

ا.ح: به عنوان آخرین سوال ، وقتی ما یا نسل پیش تر از ما میخواستیم انقلاب کنیم به شدت تحت تاثیر هنر مخالفخوان یا آلترناتیو مانند شعر، رمان و فیلمهای مترقی و انقلابی بودیم ، آیا تصور میکنید که نسل جوان کنونی هم در شرایطی که ما در آن زمان قرار داشتیم هست؟ یعنی او هم به هنر انقلابی دسترسی دارد؟
 ن.ش: بله، با وجود سانسوری که در جمهوری اسلامی حاکم است ما گاه به گاه در ادبیات و حتی سینما شاهد ظهور جرقههایی از مخالفخوانی هستیم که میتواند برای نسل جوان کنونی آگاهیبخش باشد. سانسور شدید علیه نویسندگان و هنرمندان، جلوگیری یا سنگاندازی در تشکیل کانون نویسندگان، طرحریزی برای کشتار گروهی یا فردی آنان نشان از وحشت رژیم و نیز تأثیر این قشر روشنفکر بر جنبش اجتماعی دارد. به ویژه که دستیابی به اینترنت مرزهای سانسور را درمینوردد و خوشبختانه باعث شده تا خط قرمز بین هنر و ادبیات داخل و خارج را کمرنگ کند تا به ویژه آثار نویسندگان تبعیدی نیز به داخل راه یابد و رابطهای نزدیکتر بین نویسنده و خواننده و نیز بین نویسندگان داخل و خارج از کشور برقرار گردد.

22 اسفند 1382

منتشر شده در خبرنامه گویا و سایت های دیگر،مصاحبه بعدی ابوالحسن بنی صدر نخستین رئیس جمهور و عضو شورای انقلاب

توضیح: برخی از صفحات قدیمی سایت گویا پسی از نوسازی اخیر از بین رفته اند این لینک در اینجا قابل بازیابی است ولی متاسفانه عکس های مطلب یافت نشد.

به بهانه اهدای جایزه نوبل ادبیات به لوکله زیو

‎نويسنده پيامبر نيست‎ 

امید �بیبی نیااعطاي جايزه نوبل ادبيات امسال به يکي از منتقدان سرسخت سرمايه داري براي بسياري از روزنامه نگاران خبر ‏جالب توجهي بود.‏

‏ ژان ماري گوستاولو کله زيو (‏JMG Le Clézio‏) که دستي در تحليل سينما نيز دارد، در داستانهاي خود به ‏فضاها و شخصيت هاي بکر و غيرمعمول مي پردازد و همواره سرگشتگي بشر در ميان آهن پاره هاي ماشين ‏مدرنيسم را به نقد مي کشد.‏

leclezio1.jpg

ادبيات فرانسه که با لوکله زيو به سيزدهمين جايزه نوبل خود دست يافت، 23 سال بود که پشت درهاي بسته نوبل ‏مانده بود از سال 1985 که اين جايزه به کلود سيمون تعلق گرفت، تنها لوکله زيو بود که توانست اين قفل بسته را ‏بگشايد. با اين حال وي که بيش از نيمي از عمرش را در سفر و کشورهاي مختلف گذارنده است به نويسنده اي ‏مشهور است که ته مايه فرانسوي در آثارش کمتر قابل چشيدن است.‏

آکادمي نوبل در بيانيه اي از وي به عنوان نويسنده اي خلاق و با شگفتي آفرينهاي شاعرانه و عميق ياد کرده است.‏
‏»بيابان» مشهورترين کتاب اين نويسنده که در ايران به فارسي هم ترجمه و منتشر شده است دو داستان متداخل در ‏باره شورشيان بومي است که عليه نيروهاي فرانسوي مي جنگند و قتل عام مي شوند و دختري که حضور رهبر ‏شورشيان را در همه جا حتي مارسي احساس مي کند.‏

ژان ماري گوستاو لوکله زيو در سيزدهم آوريل 1940 در نيس متولد شده است، پدرش پزشک بود و مادرش خانه ‏دار. اجداد وي در قرن هجدهم از بريتانيا به موريس جزيره اي کوچک در نزديکي ماداگاسکار(که زماني تبعيدگاه ‏رضا شاه بود) مهاجرت کرده بودند اما پدر و مادرش در اوايل قرن بيستم به فرانسه آمدند.‏

در جريان جنگ جهاني دوم، پدر به خدمت ارتش بريتانيا درآمد و از خانواده خود دور افتاد اما پس از مدتي موفق ‏شد آنها را نزد خود به نيجريه بياورد.‏

leclezio2.jpg

در همان جا بود که ژان ماري از هفت سالگي شروع به داستان نويسي کرد. تا 23 سالگي داستان هاي کوتاه خود ‏را در نشريات ادبي فرانسه منتشر مي کرد و در اين سال نخستين کتاب ش به شهرت رسيد: «بازجويي»، که براي ‏مهترين جايزه ادبي ساليانه فرانسه يعني ‏Prix Goncourt ‎‏ (پقي گونکور) نامزد شد و برخي از مشهورترين ‏نويسندگان آن دوران فرانسه برنده اين جايزه شده بودند اما اين جايزه در آن سال به ارمان لنو تعلق گرفت.‏

او براي همين کتاب در همان سال يعني 1963 جايزه ادبي رونودو را ربود.‏

لو کله زيو پس از پايان دوران دبيرستان در نيس به کالج بريستول رفت و سپس براي دوران خدمت سربازي براي ‏آموزگاري رهسپار تايلند شد. اما پس از اعتراض به فحشاي کودکان در اين کشور به ناچار به مکزيک فرستاده ‏شد و سالها در آمريکاي جنوبي و از جمله همراه با بوميان پانامايي زندگي کرد.‏

در سال 1962 به دانشگاه بازگشت و فوق ليسانس خود را با نگارش تزي در باره هنري ميشو شاعر، نقاش و ‏هنرمند مشهور بلژيکي از دانشگاه مارسي دريافت کرد و در سال 1983 از تز دکتراي خود در باره تاريخ ‏مکزيک در دانشگاه پرپينيا در فرانسه دفاع کرد.‏

در سال 1975 با ژميا که مراکشي بود، ازدواج کرد و از آن زمان بطور متناوب ساکن نيس، آلبوکرک، ‏نيومکزيکو و موريس بوده است.‏

از سال 1963 تا کنون وي در حدود سي کتاب منتشر کرده است که «بيابان»، «موندو و داستانهاي ديگر»، ‏‏»آفريقايي» و «ماهي طلا» به فارسي در ايران منتشر شده اند.‏

برخي منتقدان تاثير ژيل دلوز و ميشل فوکو بر آثار او را قابل رديابي مي دانند وبرخي ديگر از اين رو در پي ‏کشف رابطه وي با پست مدرنيسم برآمده اند.‏

وي همچنين ده کتاب هم براي کودکان نوشته که برخي از آنها در کشورهاي فرانسه زبان از شهرت بسياري ‏برخوردارند.‏

پس از تجارب با سبک ها و قالب هاي متفاوت وي در سال 1980 جايزه ادبي پل موران براي داستان بيابان را از ‏آکادمي فرهنگ فرانسه دريافت کرد.‏

در سال 1994 مجله ادبي مشهور لير نتايج يک نظرسنجي را از خوانندگان خود منتشر کرد که نشان مي داد ‏سيزده درصد از آنان لوکله زيو را مهترين نويسنده فرانسوي در قيد حيات مي دانند.‏

وي در مصاحبه ای گفته است داستان پيش از پيدايش سينما اصولا هنري بورژوازي بود، پس از آن بود که ‏نويسندگان فرا گرفتند چگونه با بيان درک و احساسات خود با مخاطبان گوناگون در قالب هاي تازه ارتباط برقرار ‏کنند. ‏

آخرين کتاب وي چند ماه پيش با نام «بيت برگردان گرسنگي» در پاريس منتشر شد.‏

لوکله زيو پس از اعلام تعلق جايزه نوبل به خبرنگاران گفت که در مراسم رسمي اعطاي اين جايزه در استکهلم از ‏فقر، جنگ و کودکاني که در گوشه وکنار جهان در عراق، افغانستان و فلسطين کشته مي شوند و کسي از آنها ‏خبري نمي دهد، سخن خواهد گفت چرا که اين رسالت ادبيات امروزين است که نقش شاهد و راوي را ايفاء کند.‏

وي همچنين گفت که جايزه نقدي خود که حدود يک ميليون يورو ارزش دارد را صرف پرداخت بدهي هاي خود و ‏کمک به نويسندگان جوان و مستعد براي چاپ آثار خود خواهد کرد.‏

لوکله زيو ساعتي پس از اعلام برنده شدنش در مصاحبه ای با سردبير تارنماي جايزه نوبل گفت وي تصور مي ‏کند که نويسنده نه پيامبر است و نه فيلسوف او بيشتر يک شاهد و راوي ماجراست.‏

منتشر شده در:

روز    چهره روز♦ کتاب  امید حبیبی نیا – پنجشنبه 25 مهر 1387 [2008.10.16]