سـلول انـفرادی و شـکنجه

مصاحبه روزنامه تگزانزایگر با امید حبیبی نیا در باره موج اخیر سرکوب روزنامه نگاران در ایران:

روزنامه نگاران بازداشت شده با شکنجه و سلول انفرادی روبرو می شوند

  روزنامه نگاران بازداشت شده

 به دنبال آغاز موج جدید بازداشت روزنامه نگاران در ایران، روزنامه تگزانزایگر، یکی از قدیمی ترین، معتبرترین و پرخواننده ترین روزنامه های سوئیس که مطالبش معمولا در رسانه های دیگر بازنشر می شود مصاحبه ای با امید حبیبی نیا روزنامه نگار تبعیدی ایرانی که در ضمن از موسسان انجمن روزنامه نگاران ایرانی (سپس انجمن بین المللی روزنامه نگاران مستقل ایرانی) در خارج از کشور است انجام داد. وی در این مصاحبه تاکید می کند که این موج جدید سرکوب و بازداشت روزنامه نگاران و مستندسازان به منظور مرعوب کردن آنها در آستانه یک نمایش انتخاباتی دیگر در جمهوری اسلامی است.

تگزانزایگر: آقای حبیبی نیا، خبرگزاریها گزارش داده اند که چهارده روزنامه نگار اخیرا در تهران بازداشت شده اند، از آنجا که رسانه های بین الملی دسترسی آزادانه به منابع خبری در تهران ندارند، آیا شما می توانید جزئیات و پیامدهای بیشتری را به ما بگویید؟

حبیبی نیا: در همین حالی که ما با هم حرف می زنیم تعداد بازداشتی ها به شانزده نفر رسیده است، شب گذشته ریحانه طباطبایی و علی دهقان هم بازداشت شدند. همه این ها همکارانی بوده اند که در روزنامه ها یا رسانه های کشور مشغول به کار بوده اند، روزنامه نگاران حرفه ای که فقط کار خود را در بدترین شرایطی که می توان برای روزنامه نگاری در ایران متصور شد، انجام می دادند.

آنها به خوبی می دانستند که تمام فعالیتهای آنها تحت کنترل قرار دارد و حتی برخی اوقات ما برای گفتگوهای دوستانه آنلاین یا چت روی فیس بوک هم از تماس با این روزنامه نگاران پرهیز می کنیم تا مبادا امنیت آنها را به خطر بیندازیم. اما بطرزی حیرت آمیز اکنون همین روزنامه نگاران به اتهام به خطر انداختن امنیت ملی بازداشت شده اند. اتهامی که کاملا بی مورد و بی ربط است و فقط برای پروپاگاندای حکومت و افزایش تهدید علیه روزنامه نگاران کاربرد دارد.

 براساس بیلان گزارشگران بدون مرز، ایران از نظر آزادی رسانه های خبری در جایگاه ۱۷۴ از میان ۱۷۹ جای گرفته است، با این اوصاف آیا شما به آینده بهتری برای روزنامه نگاران ایرانی خوشبین هستید؟

– مطمئنا نه تحت حاکمیت این رژیم! خامنه ای همچون خمینی همواره از مطبوعات به عنوان «پایگاه دشمن» یاد می کند.

روزنامه نگاران مستقل تحمل نمی شوند، هیچ گونه آزادی بیانی در ایران وجود ندارد، این را خودم وقتی در ایران بودم تجربه کردم. مقالات من، حتی نقدهای سینمایی م بطور کامل و سخت گیرانه ای سانسور می شدند. مشکل اینجاست که آلترناتیو دمکراتیک فعالی وجود ندارد. ما تنها برای چند هفته آزادی مطبوعات را تجربه کردیم؛ یک بار پس از اعتصاب بزرگ روزنامه نگاران در پایان رژیم شاه و چند هفته ای پس از انقلاب. پس از آن خمینی روزنامه نگاران را به شدت مورد تهدید قرار داد و مطبوعات مورد حمله و توقیف قرار گرفتند. از ۳۴ سال پیش تاکنون هیچ نوعی از آزادی مطبوعات در ایران وجود نداشته است و حالا رژیم حتی ما را از بیان آزادانه در وبلاگ ها و رسانه های اجتماعی در داخل و حتی در خارج از کشور باز می دارد. در واقع وضعیت همواره رو به بدتر شدن پیش رفته است. تنها روزنه امید آن است که یک جنبش اعتراضی دمکراتیک بار دیگر پدیدار شود و در نهایت رسانه های خبری ایران رها شوند.

– آیا از روزنامه نگاران بازداشتی خبری دارید، چه چیزی دقیقا در انتظار آنهاست؟

–  از وقتی (حدود یازده سال پیش) از کشور خارج شده ام همواره سعی کرده ام از حقوق روزنامه نگاران ایرانی دفاع کنم. اکنون ۲۳ سال است که من در ارتباط نزدیک با همکارانم در ایران و سراسر جهان هستم.

روزنامه نگاران بازداشتی شاید انتظار بدترین ها را داشته باشند: سلول انفرادی و شکنجه.

زنان بازداشتی اغلب مورد انواع گوناگون آزار جنسی قرار می گیرند یا با بازجویی های طولانی و به شدت نفرت برانگیز در باره زندگی خصوصی شان مواجهه می شوند.

بازداشتی ها در معرض فشار بسیاری قرار می گیرند تا سناریوهای دروغین مقامات امنیتی در جهت تبلیغات حکومتی را بپذیرند و به اعترافات دروغین حتی در برابر دوربین تلویزیون واداشته شوند.

این بدان معناست که هم اکنون این روزنامه نگاران تحت انواع شکنجه های روانی و جسمانی برای پذیرش ارتباط و همکاری خود با رسانه های خارجی (که امری ناروا تلقی می شود) هستند تا رژیم بتواند بازداشت آنها را به دلایل امنیتی توجیه کند.

جواد دلیری، سردبیر روزنامه اعتماد در هنگام آزادی

 آیا این بازداشت ها مرتبط با انتخابات ریاست جمهوری در خرداد ماه آتی ست؟

– بله، حکومت سعی می کند در ماههای منتهی به انتخابات سرکوب را افزایش بدهد، از همین رو فشار بسیاری بر روزنامه نگاران و مطبوعات وارد می آید و حتی ممکن است برخی از آنها را نیز توقیف کنند. روزنامه نگاران در واقع گروگان های رژیم هستند. بنابراین سرکوب آنها می تواند به سرکوب همگانی شدت ببخشد، زیرا در شرایطی که بحران اقتصادی در حال تعمیق است امکان خیزش عمومی کاملا محتمل است و اگر روزنامه نگاران نیز به این موضوعات حساس بپردازند، رژیم را در تنگنای شدیدی قرار می دهند، از همین روست که رسانه ها به عنوان هدف اولیه مورد تهاجم نیروهای امنیتی قرار می گیرند.

 فقط روزنامه نگاران در ایران نیستند که تحت فشار هستند بلکه بنا بر گزارشهای منتشر شده خانواده برخی از روزنامه نگاران بی بی سی از جمله علی اصغر رمضانپور هم مورد تهدید قرار گرفته اند تا آنها را ساکت کنند. آیا شما هم تجربه این گونه تهدیدات را داشته اید؟

– بارها، آنها هرکاری را برای واداشتن من به سکوت انجام دادند. اما اخیرا این گونه فشارها و تهدیدات درمورد بسیاری از روزنامه نگاران ایرانی صورت می گیرد.

در حالی که میلیونها ایرانی بصورت غیرقانونی به فیس بوک دسترسی دارند، رژیم یک واحد پلیس ویژه برای کنترل، شناسایی و دستگیری فعالان در اینترنت تاسیس کرده است. همین چند ماه پیش ستار بهشتی، وبلاگ نویس ایرانی زیر شکنجه جان باخت. تصور می کنید در چنین شرایطی وبلاگ نویسان هم مانند روزنامه نگاران در معرض خطر هستند؟

– وبلاگ نویسان اغلب گمنام هستند و گاهی ما از سرنوشت آنها مدتها پس از بازداشت بی خبر می مانیم اما روزنامه نگاران معمولا مشهور هستند و سازمانهای بین المللی از آنها حمایت می کنند، ولی این بدان معنا نیست که آنها در معرض خطر کمتری نسبت به وبلاگ نویسان هستند.  من می توانم مورد زیبا (زهرا) کاظمی را یادآوری کنم که پس از بارها تجاوز وحشیانه، زیر شکنجه در زندان اوین جان باخت. بازجویان و مقامات امنیتی و قضایی جمهوری اسلامی خود را در حریمی از امنیت تصور می کنند که امکان دست زدن به هر جنایت و وحشی گری را دارند و خود را از هر گونه بازخواستی مصون می دانند.

آیا ما می توانیم انتظار تظاهراتی در هنگام انتخابات نظیر آنچه در سال ۱۳۸۸ رخ داد، داشته باشیم؟

-هر چیزی ممکن است. بحران اقتصادی موجود با افزایش سرسام آور قیمت ها، کمر طبقه کارگر و متوسط را شکسته است و ممکن است حتی منجر به تظاهرات گسترده تری نسبت به سال ۱۳۸۸ شود، به ویژه آنکه این بار دیگر اصلاح طلبان نمی توانند آن را در چارچوب خواسته های سطحی شان متوقف کنند. تنها شانسی که رژیم تاکنون از آن بهره مند بوده عدم وجود یک آلترناتیو کارآمد و دمکراتیک بوده است. با این حال من تصور می کنم دیر یا زود شاهد تظاهرات خیابانی مردم علیه رژیم خواهیم بود.

 چه تعداد روزنامه نگار در سالهای اخیر ناچار به فرار از کشور شده اند؟

– براساس برآوردهای ما در سه سال گذشته ۴۰۰ روزنامه نگار کشور را ترک کرده اند، بدیهی ست که همه آنها در معرض خطر مستقیم نبوده اند. با این حال هر کسی که درکی از شرایط کنونی ایران داشته باشد، می داند که روزنامه نگاران در حاکمیت جمهوری اسلامی، همواره در معرض خطر بالقوه هستند.

امید حبیبی نیا  امید حبیبی نیا، حدود یازده سال است که در تبعید در سوئیس زندگی می کند. او از موسسان و دبیر اجرایی انجمن بین المللی روزنامه نگاران مستقل ایرانی است. امید حبیبی نیا پس از انقلاب به هواداری از یک سازمان رادیکال چپ پرداخت و بارها بازداشت شد. در سال ۱۳۶۷ در هنگام قتل عام زندانیان سیاسی وی یک سال را در سلول انفرادی گذراند. پس از آزادی از زندان به تحصیل در رشته روانشناسی بالینی پرداخت و به حرفه روزنامه نگاری روی آورد و سالها بعد هنگامی که در معرض دستگیری توسط ماموران امنیتی قرار گرفت، ناچار به فرار و اقامت در سوئیس شد.

این مصاحبه در شماره ۳۱ ژانویه ۲۰۱۳ روزنامه تگزانزایگر منتشر شده است.

انقلاب یا کودتا؟ مسئله این است!

https://i1.wp.com/www.iranian.com/main/files/blogimages/imageeeeeee.jpgنزدیک به یک ماه از شعبده بازی جناح غالب جمهوری اسلامی در تغییر نتایج آرا و دست زدن به شبه کودتایی برای خاموش کردن هر صدایی گذشته است و در این مدت از پس میدان های نبرد رگبار گلوله ، آتش و خون گویی بخش مهمی از جوانان دریافته اند که هشدار بسیاری از روشنفکران و نیروهای مترقی مبنی بر بی فایده بودن دل بستن به رفرم در درون رژیمی که از پایه بر مبنای بیداد و وحشت استوار است و اصلاح ناپذیری آن تا چه حد با واقعیت جاری در کوچه و خیابان این کشور همساز بوده است.
در این میان مدعیان اصلاح طلبی و حامیان خارج نشین آن که در شب 22 خرداد ماه و به دنبال اعلام نتایج از پیش تعیین شده دچار گیجی مزمن، ضربه مغزی و آلزایمر حاد شده بودند نیز در عمل حتی پس از چند روز که به خود آمدند و دل بستن به بازی بی مشتری «چانه زنی از بالا» با کیش و مات رهبری نظام مواجه و کنج خانه خود زانوی غم به بغل به فرستادن پیام و نیش و کنایه ای دل خوش کردند.
اما مردم کاری کردند کارستان، فردای روزی که رهبر جمهوری اسلامی کف بر دهان و اشک تمساح بر گوشه چشم هشدار داد که نصیب تظاهرکنندگان از این پس با فتوا و مجوز خود وی گلوله خواهد بود، صدها هزار نفر از مردم تهران بی اعتناء به بازی های دو کاندیدای مغلوب به خیابان آمدند، جنگیدند، زخمی شدند و جان باختند تا تاریخ را ورق بزنند.
در عوض طرفداران موسوی حتی شایعه حضور وی در حاشیه این تظاهرات را هم رسما تکذیب کردند و دست به دامان همان نهادهای منصوب رهبری شدند که این شبه کودتا را سازمان داده بودند و از وزارت کشور همان دولت نظامی و پلیسی درخواست برگزاری تجمع کردند.
جناح احمدی نژاد- خامنه ای در درون حکومت این بار با ترفند تازه ای به میدان آمده بود تا فاتحه اصلاحات و اصلاح طلبان را بخواند، آنها را به مرگ سیاسی تهدید کرد تا به تب یعنی کنار رفتن از صحنه سیاسی کشور راضی شوند.
مجمع روحانیون مبارز پس از عدم توفیق در رایزنی و حتی جلب مساعد بیش از سه مرجع تقلید برای زیر فشار گذاشتن خامنه ای و به ویژه پس از تشکر مزورانه رفسنجانی از اقدامات داهیانه خامنه ای، پس از نمایش مزخرف بازشماری آراء و خرده فرمایشات آخوندهای شورای نگهبان که منجر به تایید سلامت انتخابات شد، در پیامی ملت را به آرامش دعوت کرد تا در این ترفند بیش از این متضرر نشود و حال که دست از لحاف ملا شسته است حداقل بازیکن هایش را که به گروگان رفته اند پس بگیرد.
به دنبال مجمع روحانیون، موسوی در پیامی مشابه ضمن دعوت مردم به آرامش به آنها هشدار داد که فریب شعارهای ساختارشکنانه را نخورند و خواسته ای بیشتر از » تجدید انتخابات» مطرح نکنند.
وی حتی برای باقی ماندن در صحنه سیاست و بدنه اجرایی و سیاسی نظام جمهوری اسلامی و حفظ مشاغل انتصابی خود در مجمع تشخیص مصلحت، فرهنگستان هنر و غیره تاکید کرد که دعوای ما یک «دعوای خانوادگی» است و نباید غیرخودی ها را وارد آن کرد.
مهدی کروبی دیگر کاندیدای مغلوب نیز در بیانیه ای از مردم طلب آرامش کرد و خواست تا مردم به خانه های خود بازگردند. اما شیخ اصلاحات آن قدر ساده دل بود که با صراحت غفلت خود از هشدار روشنفکران مبنی بر بی فایده بودن بودن دل بستن به «انتخابات» و تن دادن جناح حاکم به نتایج آن را سرزنش بار بخواند.
اما مردمی که در خیزش سی خرداد ماه دست از جان شسته در برابر سپاه، گارد، بسیج و انواع نیروهای امنیتی به میدان آمدند فراگرفتند که آنچه در صحنه خیابان به کف می آید هرگز در بازی های سیاسی تاریخ مصرف گذشته به دست نخواهد آمد.
خیزش اعتراضی خرداد ماه اما مشخصه هایی خاص خود را دارد که می توان به برخی از مهم ترین آنها اشاره کرد:
–         طبقه متوسط که تاکنون نقش مهمی در مبارزه ها و سازماندهی جنبش اعتراضی ایفاء کرده است یک گام تا عقب نشینی و یک گام تا انقلاب فاصله دارد؛ جهت این گام را موفقیت یا شکست این طبقه برای همراه سازی بخش های مترقی تر بورژوازی و طبقات فرودست تعیین خواهد کرد.
–         نقشه دیوانه وار احمدی نژاد- خامنه ای برای راه اندازی نمایش غافلگیر کننده انتخابات، تنها هنگامی نقش برآب خواهد شد که پیش بینی های آنها برای خفه کردن همه صداهای اعتراض و از میدان خارج کردن جناح رقیب غلط از آب دربیاید، به این ترتیب هر بخش از ساز مخالف ریسک ادامه جنون را افزایش خواهد داد و به تنش سیاسی درون جامعه که این بار سرنوشت ش نه در پشت درهای بسته که در میدان خیابان تعیین خواهد شد تا آخرین حد خود خواهد افزود در این صورت خامنه ای هم درست هنگامی صدای انقلاب را خواهد شنید که قربانی کردن شرکایش سودی برایش نخواهد داشت.
–         خارج کردن ابتکار عمل از میدان سیاست بازی مبتذل دو جناح از سوی مردم می تواند هر دو جناح و ماشین سرکوب آن را گیج و آشفته کند و به افزایش حدت جنبش بینجامد.
–         ماشین سرکوب رژیم، ماشینی ست متکی بر نیروهای انسانی که به سرعت درهم می شکند. ادامه تظاهرات، اعتصابات و اعتراضات و ابتکارات جدید، توان این ماشین با همه وسعت و صبعیت ش را درهم خواهد شکست و پس از مدتی شاهد ریزش و طمرد نیروهای آن خواهیم بود، زیرا در حالی که مردم همه جا از یکدیگر پشتیبانی می کنند پلیس و نیروهای نظامی رژیم روزها در خیابان با خستگی جسمانی و درهم ریختگی شدید روانی باقی می ماند که به مرور از انگیزه و توان آنها برای مقابله با همه مردم خواهد کاست و رفتار انسانی و تحسین آمیز جوانان برومند ایرانی با آنان نیز سرعت این ریزش را افزایش خواهد داد.
–         ریسکی که جناح غالب به آن دست زده است مانند یک بازی باخت- باخت می ماند اگر بتواند نزدیک به چهل میلیون جوان ایرانی را سرکوب کند، مبارزه رو به زیرزمینی شدن خواهد رفت و دیر یا زود این نسل که طعم گلوله، خون و باروت را در خیابان چشیده و ترسش از رگبار مسلسل ریخته است پایه هایش را ویران خواهد ساخت و اگر تظاهرات صدها هزار نفری و یا پراکنده با ابتکارات مردمی ادامه یابد و به ورود همه نیروهای سیاسی و طبقات اجتماعی و سرانجام اعتصاب سیاسی عمومی ختم شود، فاتحه حکومت خود را پیش از موعد خوانده است.
–         طبقات فرودست هنگامی وارد کارزار خواهند شد که دریابند جایی برای مطالبات رادیکال خود خواهند یافت، بورژوازی مترقی تر نیز زمانی خود را رو در روی شاخ گاو رژیم قرار خواهد داد که بداند به سرعت به پیروزی خواهد رسید و از پس این پیروزی منافع اقتصادی و سیاسی بیشتری نصیبش خواهد شد. بنابراین طبقه متوسط چاره ای ندارد جز آنکه در خیابان باقی بماند.
–         نیروهای رادیکال و آگاه تر بدنه طبقه متوسط شهری یا باید خود بار سازماندهی و پیشرویی جنبش اعتراضی و جهش به سوی انقلاب ترقی خواهانه را برعهده بگیرد یا منتظر نجات دهنده ای چون سال 57 باقی بماند. اگر تجربه خمینی در سال 57 چیزی جز فلاکت و مصیبت دهشتناک سی ساله برای مردم به ارمغان نیاورد پس منتظر ظهور ناجی دیگری ماندن نیز عاقلانه نخواهد بود.
–         به نظر می رسد که نیروهای مترقی باید از همین ابتدا تکلیف خود را با واپس گرایان، مذهبیون و معترضان فصلی و اتفاقی روشن کنند و فریب گول انقلاب 57 را نخورند که روحانیون موج سوار وعده وحدت کلمه برای حذف اولین دشمن پیش رو یعنی شاه را می دادند و در عوض در خفا مشغول توطئه برای حذف همه دیگران بودند.
–         آگاهی بخشی، غنای تئوریک و پاسخ گویی به عمله های هر دو جناح رژیم در داخل و خارج از کشور از وظایفی ست که نیروهای مترقی باید آن را جدی تر بگیرند و از هر چالش تازه برای کسب فرصت تازه ای جهت تبلیغ ایده های آلترناتیو بهره بگیرند و سطحی نگری، ناجی خواهی، نا پیگیری و ابتذال بدنه اصلی خرده بورژوازی میانه رو را مهار کنند.
با این حال این خیزش و جنبش اعتراضی هنوز در حد اعتراضی که روز به روز قهرآمیزتر و رادیکال تر می شود باقی مانده است و به گمان من هنوز چند گامی با انقلاب فاصله دارد همان قدر که ممکن است با پذیرش کودتا و سکوت موقت فاصله داشته باشد، اما آن چه روشن است سرفصل مهمی در مبارزه برای دمکراسی و گذرگاهی تاریخی برای آخرین نبردها در برابر ما گشود.
مارکس در هجدهم برومر لوئی بناپارت به خوبی نشان می دهد که چگونه بورژوازی می کوشد تا هر تغییر و هر نیروی مولد تغییری را با خود همساز سازد و در شرایط بحرانی پیکارهای بی نقشه، دعوت به آرامش، موعظه های نئشه آور و سرانجام قهرمان سازی پوشالی بخشی از بازی رفرمیست ها در هنگامه عمل است.
رفرمیست ها بنا به ذات خود تنها  درحکم چرخ پنجم ارابه جامعه رو به پیشرفت هستند که در اغلب موارد نبودشان بهتر از بودن شان است.
واقعیت عینی آن است که از پس سی خرداد 1388، دوران امید به رفرم خاتمه یافت و تنها تسکین دهنده سران وحشت زده رژیم فقدان نیروهای انقلابی و مترقی حاضر در صحنه و سطح پایین آگاهی های عمومی در اثر دهها سال خفقان و سانسور است اما «شرایط انقلابی» که اینک ما در آن قرار گرفته ایم زاینده و خلاق است پس امکان سربرآوردن آلترناتیوی از دورن همین خیابان ها که میدان نبرد نهایی ست و از دورن کارخانه ها، دانشگاه ها و موسسات مختلف هست، آلترناتیوی که بتواند همه خصائص ترقی خواهانه طبقات مختلف مردم را نمایندگی کند.
بسیاری براین باورند که اکنون راهی که همه ما که در میان خیابان ایستاده ایم و اسلحه به دست های جمهوری اسلامی در پیش گرفته ایم راهی بی بازگشت است که به زودی به یک نبرد تمام عیار ختم خواهد شد، نبردی که دفتر تازه ای از تاریخ ایران خواهد گشود.

منتشر شده در: پیک ایران، هجدهم تیر ماه 1388

به‌دست امید حبیبی نیا فرستاده‌شده در سیاست

یادداشت های «انتخابات»

اشاره: این یادداشت ها در روزهای دهمین «انتخابات» ریاست جمهوری اسلامی در صفحه فیس بوک نوشته شده که بنا بر اصرار و توصیه برخی از دوستان مبنی بر امکان قابل دسترسی بودن آنها مجددا هر چهار یادداشت مربوط به این موضوع را در همین جا کپی می کنم، ضمن اینکه فیلتر شدن این وبلاگ در اغلب عرضه کنندگان اینترنت در ایران همچنان سد راه دسترسی همگانی به مطالب این وبلاگ است.

یادداشت های روز «انتخابات» : یک

ساعت شش صبح در اروپای مرکزی و هشت و سی صبح در ایران، دهمین انتخابات ریاست جمهوری اسلامی آغاز شده است.

 1

پیش بینی من آن است که با توجه به موج تبلیغاتی گسترده ای که در ماهها و به ویژه هفته های اخیر به راه افتاده، اکثریت طبقه متوسط شهری و همچنین اکثریت رای دهندگان بالقوه در این نمایش انتخاباتی شرکت می کنند، به این ترتیب جمهوری اسلامی می تواند فردا ادعا کند که در یک «انتخابات آزاد و دمکراتیک» نزدیک به 80 درصد از واجدین شرایط شرکت کردند و این یعنی پس از سی سال مهم ترین نقطه اتکاء برای ماشین پروپاگاندای جمهوری اسلامی که دور دوم انتخابات قبلی ش با 41 درصد تحریم روبرو شد.

پیش بینی دوم من این است که در صورتی که شرایط ویژه و تقلب «خیلی گسترده» رخ ندهد میرحسین موسوی نخست وزیر دهه شصت جمهوری اسلامی در همین دور اول به پیروزی خواهد رسید و این اتفاق از نظر من سرآغاز دوران تازه ای از یاس، سرخوردگی، کشمکش و سرانجام اعتراض نسل جوانی خواهد شد که اسیر موج سبز شده است.

چند ساعت پیش از آغاز رای گیری سرویس اس ام است در ایران بطور کلی قطع شده است و تقریبا تمام وبلاگ های بلاگفا با اختلال شدید روبرو هستند، این یعنی رژیم جمهوری اسلامی از اطلاع رسانی سه میلیون وبلاگ نویس و سی میلیون مشترک تلفن همراه واهمه دارد و تلاش دارد حداقل در این روز دیواری که به دور کشور کشیده است تا مانع از اطلاع رسانی شود را مستحکم تر کند.

بسیاری از ایرانیان خارج از کشور نیز امروز آماده می شوند تا با حضور در برابر سفارتخانه های جمهوری اسلامی به این نمایش اعتراض کنند و خواستار برگزاری انتخابات آزاد و دمکراتیک شوند، دوستی هم اکنون در لندن آن لاین بود سلامی کرد و ساک پر از اعلامیه ش را بر دوش انداخت و رفت به سمت خیابان کنسینگتون، بدرود رفیق!

دوست دیگری در تهران گفت دارد با مادر و خواهرش می رود تا به کروبی رای بدهد چون کروبی از مطالبات زنان حمایت می کند. می گوید که میان بد و بدتر (از نظر او در اینجا یعنی میان موسوی و کروبی؛ احمدی نژاد که تکلیف ش معلوم است) بد را انتخاب کرده است، به او هم بدرود گفتم!

دارم گزارشی تحلیلی برای یک مرکز اروپایی از وضعیت اطلاع رسانی در انتخابات می نویسم ولی همه حواسم به مسنجرها، سایت ها و فیس بوک است.

نمی دانم چرا یاد اولین انتخابات مجلس در جمهوری اسلامی افتادم، دوران جالبی بود من 13 – 14 سالم بود و در میتینگ های پرشور انتخاباتی چپ ها چه شور و غوغایی بود، مشهورترین زندانیان سیاسی، روشنفکران، هنرمندان و نویسندگان نامزد انتخابات این مجلس بودند و ما در سخنرانی های آنها شرکت می کردیم، سرود می خواندیم و کف می زدیم.

چند روز مانده به «انتخابات» صلاحیت 95 درصد از آنها رد شد و تنها پنج نفر از آن نیرویی که حداقل یک ملییون هوادار در کشور داشت باقی ماند و…

چه «انتخاباتی» بود آن روز…

دوستی خبر می دهد که در شعبه امیرآباد با اینکه چندین نفری پشت در ایستاده اند، دست اندرکاران هنوز رای گیری را شروع نکرده اند تا جمعیت بیشتری پشت در جمع شوند.

بروم ببینم چه خبر است…

یادداشت های روز «انتخابات» : دو
 
چندین ساعت از زمان آغاز رای گیری گذشته، هنوز سه ساعت از آغاز رای گیری نگذشته بود که تمدن استاندار تهران در شبکه خبر از به پایان رسیدن برگه های اخذ رای در برخی از حوزه ها خبر داد.
تجمع مخالفان جمهوری اسلامی در لندن
Photo By: BBC Persian

دوستان خبر می دهند که شمار رای دهندگان در تهران بسیار است و با این حال برخی نگرانی های جدی بروز کرده است زیرا در برابر نام کاندیدا شماره کد نیز آمده که ممکن است برخی از رای دهندگان را به اشتباه بیندازد، با این حال ستاد انتخابات اعلام کرده است که پر کردن این قسمت الزامی نیست.

تجمع اعتراضی برای انتخابات دمکراتیک در لندن، استکهلم، برلین و چند پایتخت دیگر آغاز شده است و برخی از دوستان می گویند در خارج از کشور به جز دوبی و تا حدودی لندن استقبال چندانی از «انتخابات» نشده است در عوض در لندن، پلیس کمی هیجان برای مخالفان جمهوری اسلامی ایجاد کرده و برخی را بازداشت کرده است تا دست خالی به خانه برنگردند!

پخش برنامه های بی بی سی فارسی کمی پس از آغاز قطع شد و علت آن اشکال فنی در ماهواره هات برد اعلام شد، من البته هیج یک از کانالهای این ماهواره را دیگر نمی توانم دریافت کنم و تصور می کنم یک اشکال جدی برای این ماهواره پیش آمده است که امیدوارم به زودی رفع شود.

بدترین رخدادی که آدم می تواند شاهدش باشد حمله به جایی ست که دوستانت در آنجا در برابر یا پشت دوربین مشغول کار هستند.

استودیودقایقی پس از حمله

نیروهای بسیجی دقایقی پیش به استودیوی تلویزیون اینترنتی موج سوم حمله کردند و به ضرب و شتم کارکنان ، پرتاب گاز اشک آور و آسیب رساندن به وسایل پرداختند

http://iranema.mowj.ir/

از بچه ها پرسیدم همگی حالشون خوبه، اگر بشود البته این اصطلاح را به کار برد ولی حمله کنندگان برای دقایقی چند نفر از دوستان را در «بازداشت» خود نگه داشته بودند که حالا دیگر با سر رسیدن پلیس که بلاتکلیف است در برابر حمله کنندگان چه کند، اوضاع کمی آرام تر شده است.

خبرها و شایعات نگران کننده دیگری هم هست ولی بهرحال این روز تمام می شود، راستش امیدوارم این رئیس جمهوری که در تعادل روانی ش شک جدی هست با آرامش قدرت را واگذار کند، واقعا امیدوارم

یکی از حمله کنندگان در حال خروج از استودیو

فیلم پس از حمله به تلویزیون اینترنتی موح

عکس های آرش عاشوری نیا از حمله به ستاد میرحسین در قیطریه

به نظر شما چرا احمدی نژاد پس از رای دادن شناسنامه خودش را می بوسد؟

یادداشت اول

یادداشت های روز»انتخابات» : سه

به این نمی گویند تقلب، به این می گویند دیوانگی محض!
محمود احمدی نژاد 69 درصد؟
باورکردنی نیست، فعلا این را داشته باشید باز بیشتر می نویسم فعلا کمی گیج شده ام دارم با دوستان در ستادها حرف می زنم، بهت و ناباوری و یاس همه را فرا گرفته
آخرین نتایج اعلام شده

حالا ساعت هفت صبح در تهران است، آفتابی دیگر سر زد و احمدی نژاد دهمین رئیس جمهور اسلامی باقی ماند
حدود چهار هفته پیش در مناظره آن لاین با ابراهیم نبوی در آن ابراز تردید جدی کرده بودم که جناح مخافظه کار احمدی نژاد دیگر نخواهد گذاشت که قدرت به دست اصلاح طبان بیفتد ولی از سه هفته پیش به این سو موج تبلیغاتی طرفداران موسوی بسیاری از طبقه متوسط را تحت تاثیر قرار داده و به میدان کشیده بود و من داشتم کم کم به این نتیجه می رسیدم که با اختلاف بسیار موسوی رئیس جمهور خواهد شد حتی احتمال برنده شدن او در مرحله اول را هم می دادم اما در بر پاشنه دیگری چرخید و تقریبا همه جز دولتمردان احمدی نژاد و احتمالا خامنه ای غافلگیر شدیم.

به این ترتیب بار دیگر جمهوری اسلامی در نمایشی که به راه انداخت خود را برنده میدان اعلام کرد، مردم را به صحنه کشاند بیش از هفتاد درصد را بر اساس آمار رسمی پای صندوق های رای آورد تا از توی این صندوق ها احمدی نژاد را در بیاورد.

تقریبا هشتاد درصد صندوق ها شمارش شده و محمود احمدی نژاد با بیش از نوزده میلیون رای برنده نمایش اعلام شده است، آن هم در حالی که شهر در حالت یک حکومت نظامی اعلام نشده شب را به صبح رساند و از اصلاح طلبان پرمدعا هنوز صدایی برنخاسته که اگر هم برمیخواست کار به جاهای باریک می کشید

این دیگر تقلب نیست، این دیوانگی ست

این نشانه ای است از آنکه رهبر و دولتمردانش به این نتیجه رسیده اند که باید در برابر هر گونه تغییر و رفرمی مقاومت کنند.

شاید این نشانه ای باشد از این باور ما که این رژیم رفرم پذیر نیست و چشم امید داشتن به تغییر از بالا و بازیهای سیاسی به خیالباقی و معجزه می ماند.

امشب مسعود بهنود در تلویزیون بی بی سی با ناراحتی و آشفتگی آشکار سخن می گفت، ایراهیم نبوی که روزانه چندین پست برای نشویق هواداران موسوی می نوشت ساعتهاست که سکوت کرده و بسیاری از طرفداران شرکت در انتخابات بهت زده شده اند.

من با اینکه اعتقاد داشتم که «انتخاباتی» در کار نیست و همه چیز یک نمایش تکراری است اما از اینکه نظر من و بسیاری دیگر از کسانی که سازوکارهای رژیم را می شناسند با این دیوانگی دولتمردان و رهبر جمهوری اسلامی تایید شد، خوشحال نیستم

برای همه آن دوستانی که صبح تا شب در ستادهای مختلف کار کردند، تبلیغ کردند، بحث کردند؛، حرض خوردند و زخم زبان شنیدند، برای همه کسانی که امروز با امید پای صندوق ها رفتند و بسیاری از آنها اکنون در حال کابوس دیدن هستند

متاسفم

متاسفم برای همه و برای خودم، جمهوری اسلامی اصلاح پذیر نیست و سرنوشتی حز سقوط محتوم ندارذ ، پس اکنون که کم کم دارید بیدار می شوید تا صبح شنبه را با دلشکستگی و یاس آغاز کنید به روزی فکر کنید که «انتخابات» برگزار خواهد شد روزی که آزادی آنقدر آشنا ست که نه در خواب بلکه در بیداری همقدم شماست

به آفتاب سلامی دوباره کنیم

یادداشت دوم

یادداشت های روز (بعد از) «انتخابات» : چهار؛ نمایش تمام شد!

بازی تمام شد!

رهبر جمهوری اسلامی که همه رای باختگان چشم امید به او بسته بودند دقایقی پیش با صدور پیامی انتخاب رئیس جمهور منتخب با بیش از 24 میلیون رای را تبریک گفت.

تا همین دیروز گروهی معدود می گفتیم ، می نوشتیم و فریاد می زدیم که ای خلایق مستید و منگ؟
جمهوری اسلامی اصلاح پذیر نیست، جمهوری اسلامی پشیزی
به رای ملت احترام نمی گذارد، جمهوری اسلامی نظامی نامشروع است که شرکت در هر نمایش انتخابات فقط در حکم استخدام بی جیره و مواجب برای سیاهی لشگر تایید «مشروعیت» این نظام است.

خامنه ای ندای جشن و پیروزی سر داده است و از همه دست اندرکاران، دولت، وزارت کشور، نیروی انتظامی و اطلاعات و صدا و سیما و یکایک رای دهندگان تشکر کرده است.

دوستی از لندن خبر داد که امروز جمعی از ایرانیان به کنسینگتون می روند تا در برابر سفارت جمهوری اسلامی به نتایج «انتخابات» اعتراض کنند، گویی ظرف کمتر از 24 ساعت جای معترضان عوض شده است.

روز پیش در همین جا نزدیک به صد نفر ایرانی مخالف جمهوری اسلامی  گرد هم آمده بودند و به این نمایش اعتراض کردند و تعدادی نیز توسط پلیس دستگیر شدند، حالا همان رای دهندگان روز قبل می خواهند برای اعتراض در همان سمت خیابان جا بگیرند و فریاد بزنند.

دوستان، عزیزان، رفقای جوان نمایش تمام شد، انتظار معجزه و اعتراضی جز گلایه ها و جلسات خصوصی از دو کاندیدای مدعی اصلاح طلبی نداشته باشید،جمهوری اسلامی بار دیگر شما را به صحنه کشید تا به جهانیان نشان بدهد که این نمایش چقدر بزرگ و عظیم است.

همانطور که نوشتم خوشحال نیستم که پیش بینی م درست از آب در آمد اما نگران م

نگران وضعیتی هستم که در تهران پیش آمده و امکان انتقام جویی این دیکتاتورهای فسقلی قرن بیست و یکم

بیایید به چشم انداز دیگری نگاه کنیم، این بازی بازی ما نیست و این نمایش آشغال و تکراری دیگر جذابیتی ندارد، جمهوری اسلامی دیگر در تاریخ و حافظه ذهنی مردم و جوانان ما نباید جایی داشته باشد.

نمایش تمام شد، برگردیم به سراغ آفتاب

یادداشت سوم

ده دلیل برای تحریم انتخابات

مناظره امید حبیبی نیا و ابراهیم نبوی در باره انتخابات

ده دلیل برای تحریم «انتخابات» ریاست جمهوری اسلامی

Boycottدهمین انتخابات ریاست جمهوری اسلامی در جمهوری اسلامی ایران حدود سه هفته دیگر برگزار می شود و همان گونه که پیش بینی می شد بار دیگر بخشی از بدنه حاکمیت با کوبیدن بر طبل های پرسروصدای وعده های انتخاباتی، می کوشد تا بازار این نمایش تکراری را گرم و تنور حوزه های رای را داغ کند.

صرف نظر از بدنامی اغلب دولتمردان و سران این جناح در طول بیش از ده سال حاکمیت خود (1368-1357)، بسیاری از مردم و جوانان هنوز می توانند کارنامه مردودی دولتمردان این جناح و عجز و همراهی آنان با جناح محافظه کار رقیب (1384-1376) را به خاطر بیاورند.
با این حال شاید بد نباشد که در اینجا برخی از دلایل اصلی کسانی که معتقد به تحریم انتخابات ریاست جمهوری اسلامی هستند را مرور کنیم:
1- رژیم جمهوری اسلامی یک رژیم توتالیتار مذهبی است: مذهب اساس و بنیان حکومت کنونی و همچنین مبنای اعتقادی تمام دولتمردان جناح های مختلف درون حکومتی است که از برآورده ساختن خواسته های مترقی بسیاری از مردم ناتوان است.
2- رژیم جمهوری اسلامی در ساختار موجودش امکان رفرم را ندارد: امکان اصلاح در رژیمی که بر اساس قانون اساسی اختیارات نهادهای قدرت حکومتی- نظامی در آن بیش از سایر نهادهای اجرایی و انتخابی است و هر گونه تلاش برای اصلاح با مخالفت شدید این نهادها روبرو می شود، وجود ندارد.
3- نهادهای اصلی قدرت در این رژیم مانع از هر گونه تغییر بنیادین می شوند: نیروهای نظامی، روحانیت، بازار و نهادهای سنتی قدرت در یک حکومت الیگارشی با هر گونه تغییری که منافع آنی آنها را به مخاطره می افکند به شدت مخالفت می کنند.
4- مدعیان رفرم صلاحیت، توان و انگیزه اصلاحات را ندارند: مدعیان اصلاحات کارنامه نامطلوبی در پیگیری مطالبات مردم دارند و به دلیل وابستگی همه جانبه خود به بافت حکومت از برآورد خواسته های مردم عاجز می مانند زیرا در این میانه آن چه بیشتر از همه برای آنها اهمیت دارد منافع اقتصادی و تثبیت موقعیت خود در ساختار حکومت مذهبی است.
5- نهادهای مدنی تسهیل کننده رفرم زیر سرکوب شدید و سازمان یافته قرار دارند: نهادهای مدنی؛ جنبش های دانشجویی، زنان، کارگران، معلمان و سندیکاها، اقلیت های قومی و مذهبی، همجنس گرایان، دگر اندیشان و سایر اقلیت هایی که مداوم تحت سرکوب پلیسی نظام مذهبی قرار دارند پیوندی با مدعیان اصلاحات ندارند تا «تئوری فشار از پایین، چانه زنی از بالا» امکان تجلی بیابد.
6- فرایند «انتخابات» در جمهوری اسلامی به یک نمایش «مزرعه حیوانات» شبیه است: نهادهای امنیتی، انتصابی، مذهبی و سنتی با برقرار کردن فیلترهای متعدد تنها صلاحیت کسانی را تایید می کنند که کاملا پیرو نظام ولایت فقیه باشند و در عرصه سیاست عملی به مستخدمان نظام بدل شوند.
7- تقلب، جعل آرا و اعلام نتایج مخدوش در این حکومت امری طبیعی است: نهادهای مجری و ناظر انتخابات هیج گاه به برگزاری انتخاباتی بر اساس شفافیت، صداقت و نظارت عمومی پایبند نیستند و با دخل و تصرف در آراء در نهایت فرد یا افراد مورد نظر خود را «از صندوق در می آورند».
8- تحریم ابزاری برای نشان دادن مخالفت عمومی است: با وجود نمایش و صحنه سازیهای تکراری، تقلب گسترده و آمارسازیهای نهادهای مجری انتخابات، حوزه های رای گیری خلوت می تواند بهترین گواه فقدان مشروعیت سیاسی جمهوری اسلامی از نظر افکار عمومی تلقی شود.
9- تحریم نشانگر رشد سطح توقعات جامعه است: تحریم انتخابات ریاست جمهوری اسلامی به معنای ارتجاعی، سطحی بودن و عوامفریبانه تلقی کردن وعده های تبلیغاتی هر دو جناح حاکم و گذشتن سطح مطالبات و خواسته های اکثریت مردم از توان این یا آن جناح درون حکومتی است.
10- شرکت در هر انتخابات با چنین شرایطی سبب بروز شائبه مشروعیت رژیم می شود: برگزاری نمایشی به عنوان «انتخابات» در جمهوری اسلامی همواره خمیرمایه اصلی پروپاگاندای رژیم برای نمایش مشروعیت و انتخابی بودن بخشی از ارکان رژیم تلقی می شود، تحریم این نمایش به معنای «نه» به کلیت این نظام است، نظامی که کارنامه سیاه ش در سرکوب، اختناق، قتل عام و نقض دهشتناک حقوق بشر بر همگان روشن است.

انتخابات ریاست جمهوری اسلامی در 22 خرداد ماه به اعتقاد نگارنده باردیگر میدان آزمون این دو گزینه خواهد بود، گزینه بقاء یا مطالبه برای تغییرات ریشه ای در نظام سیاسی ایران که لاجرم در چارچوب رژیم موجود امکان پذیر نیست.
حتی اگر مدعیان اصلاحات برندگان این نمایش اعلام شوند، گزینه «نه» به کلیت نظام همچنان باقی می ماند و با عیان شدن ناتوانی، عجز و همسویی پنهان و آشکار اصلاح طلبان با محافظه کاران برای سرکوب مخالفان، بخش عمده ای از کسانی که دچار «توهم معجزه سبز» شده اند را به گزینه آلترناتیو سوق خواهد داد.

منتشر شده در: گویا نیوز

روزنامه نگاران ایرانی؛ شماره دوازده: انتخابات

دوازدهمین شماره  «روزنامه نگاران ایرانی» به موضوع انتخابات پرداخته است، همکاران این شماره :

روزنامه نگاران ایرانی

مجید آل ابراهیم (سوئد)، رودابه برومند (آمریکا)، محمد خواجه پور (ایران)، همایون خیری (استرالیا)،نسیم راستین (امارات)، مهران شقاقی (ایران)، پیام صفوی (ایران)، محمد معینی (ایران)، شهره منشی پور(سوئد) بوده اند، صفحه آرایی نشریه را رضا گنجی مانند همیشه با دقت و زیبایی انجام داده و سردبیرش من بوده ام.

گروه روزنامه نگاران ایرانی در فیس بوک

وبلاگ روزنامه نگاران ایرانی

انتخابات در ایران: ایلنا

انتخابات در مهد مکراسی مستقیم
امید حبیبی نیا- سوئیس/ سوئد
از کودکی همیشه می شنیدم که دولتمردان عتاب آلود به دیگران و گاه روزنامه نگاران می گفتند اینجا سوئیس نیست! این را توی روزنامه از قول شاه، هویدا، آموزگار و بالاخره خاتمی خوانده بودم ولی تا وقتی وارد سوئیس نشدم نفهمیدم چرا!
در این کشور برای هر امری که حزب یا گروهی بتوانند بیش از صد هزار امضاء جمع کند، دستگاه اجرایی موظف است رفراندم برگزار کند. سالانه بدون اغراق دهها رفراندم ملی و محلی برگزار می شود.
سوئیسی ها به این نظام سیاسی می گویند «دمکراسی مستقیم» و به آن می بالند، شاید برای این است که کم و بیش خود را تافته جدا بافته می دانند و به دیگر کشورهای اروپایی هم فخر می فروشند، کشوری که در آن دولت به معنای بوروکراسی موجود چنان کم رنگ است که گاه دیده نمی شود.
در روستایی که ما پنج سال ساکن آن بودیم، سنتی وجود داشت که در برخی روزهای سال مردان روستایی در میدان ده جمع می شدند و با بلند کردن دست رای می دادند، سالها طول کشید تا زنان نیز از حاشیه میدان به میان میدان آمدند و این البته چند سالی پس از حق رای زنان در ایران بود که بهانه خوبی بود برای یادآوری به هم دهاتی های مغرور سوئیسی!
به همین دلیل است که نه تنها سوئیس خود مظهری فعلا یکتا از بهترین شکل ممکن دمکراسی غربی شده بلکه پناهگاه بسیاری از انقلابیون، هنرمندان و روشنفکران تبعیدی نیز بوده است از ولادمیر ایلیچ لنین گرفته تا آلبرت انیشتین و حتی چارلز چاپلین. این شهرت البته منافع مالی بسیاری هم برای این کشور کوچک در قلب اروپای پر تلاطم نیمه نخست قرن بیستم به همراه داشته است.
سالها پیش از آنکه گذارم به ناچار به سوئیس بیافتد و چیزی از جنس دمکراسی مستقیم تجربه کنم همانند بسیاری از نوجوانان و جوانان در تب دمکراسی می سوختیم: تحریم، میتینگ های پرشور سیاسی که کاندیداهای تازه از زندان در آمده با شور و شوق با ما سخن می گفتند و سرانجام نخستین انتخابات ریاست جمهوری و … اما من هنوز نمی توانستم رای بدهم، زمانی رسید که می توانستم رای بدهم و همه هم توصیه می کردند که روی شناسنامه ت مهر بخورد بهتر است، اما این شناسنامه که حالا دیگر لابد اعتباری ندارد هیچ گاه در آن کشور مهر انتخابات نخورد!
در مهد دمکراسی مستقیم باید چند سالی صبر می کردیم تا نوبت به ما برسد و ما را پای صندوق رای بپذیرند اما حالا که حق رای داریم، مجالی نیست. تا تصمیم می گیری که در انتخابات بعدی شرکت کنی درگیر مشکلات زندگی می شوی و تا وقتی پوسترها را از خیابان جمع نکرده اند یادت رفته است که از حق شهروندی ت استفاده نکرده ای.
بهرحال اگر آنجا سوئیس نیست، اینجا سوئیس است! اما قرار نیست این معادله تاریخ مصرف گذشته تا ابد به همین شکل بماند، روزگاری خواهد رسید که دیگر کسی این جمله بی معنی و قلدرانه را بر زبان نراند.
چیزی که یادمان ندادند
نسیم راستین – امارات
اولین جایی که با مفهوم «انتخاب شدن» و «انتخاب کردن» روبرو شدم در مدرسه بود. زمانیکه برای اولین بار مبصر کلاس شدم. سال چهارم دبستان بودم. یک روز صبح معلممان آمد سر کلاس و گفت : «راستین از فردا تو مبصر کلاسی». انتخاب شده بودم چون معلم اینطور خواسته بود. اما هیچ کس از هم کلاسیهای من نپرسید که آیا آنها دوست دارند که من مبصر کلاسمان باشم؟! از خودم هم کسی نظری نخواست. ما در این اتفاق هیچ نقشی نداشتیم.
در تمام دوران تحصیل به همین صورت انتخاب میشدیم و یا برایمان انتخاب میکردند. برای مبصر شدن، نماینده کلاس بودن و یا بازوبند انتطامات را بر بازو بستن فقط کافی بود معلم یا ناظم مدرسه از تو خوششان بیاید، آن وقت انتخاب میشدی و قدرت و مسئولیتت نسبت به بقیه دانش آموزان زیادتر میشد. البته کسی هم اعتراضی نمیکرد؛نه آن کسی که انتخاب میشد و نه آن کسی که برایش انتخاب می کردند. همه در ظاهر مطیع بودیم و به این روش انتخاب احترام میگذاشتیم ، اما در واقع چون انتخابی نکرده بودیم معترض بودیم و چون بلد نبودیم چگونه باید اعتراض کنیم روشهای دیگری را پیش می گرفتیم. آنهایی که انتخاب نمیشدند با خرابکاری و خود شیرینی و زیرآب زنی خود را به کادر مدرسه نشان میدادندو آنهایی که بدون علاقه انتخاب می شدند با از زیر کار و مسئولیت در رفتن و یا زورگویی به بقیه خودنمایی میکردند. اعتراض مستقیم و رو در رو معنا نداشت.
به نظرم هیچگاه یادمان ندادند «حق» یعنی چه؟! نه در انتخابش و نه در اعتراضش. و ما هم یاد نگرفتیم «انتخابات» یعنی چه؟! رای به چه معنی است؟ نظر گروهی کاربردش کجاست؟
فواید انتخابات
پیام صفوی – ایران
انتخابات کار بسیار خوبی است.من انتخابات را بسیار دوست می دارم. هر سال موقع انتخابات کدخدا غذاهای خوشمزه درست می کند و همه اهل ده را به صرف ناهار و شام دعوت می کند.کدخدا در موقع انتخابات بسیار مهربان میشود و می گذارد که ما در اسنخر خانه اش شنا کنیم .من همیشه آرزو می کنم که ای کاش هر ماه انتخابات برگزار میشد تا ما می توانستیم همش غذاهای خوشمزه بخوریم و خوش بگذرونیم. مامان ما هم خیلی از انتخابات خوشش میاد چون موقع انتخابات کدخدا برای پدرش خیرات می کند و به همه اهل ده روغن و برنج مجانی می دهد. پدرم ما هم از دوستداران انتخابات می باشد و همیشه می گوید خد ا پدر انتخابات را بیامرزد که حداقل باعث میشود کدخدای بی پدر یاد پدر مرحومش بیافتدو یک آبی از دستش بچکد. عمو حسن هم که تازه از دانشگاه لیسانس گرفته و به ده برگشته دیشب از انتخابات تعریف می کرد و می گفت انتخابات الفبای آزادیست و راهیست مطمئن برای نهادینه کردن دموکراسی و یک سری حرفهای دیگر هم زد که من معنی اش را نفهمیدم ولی فکر کنم یکم بی ادبی بود چون پدر بزرگ وسط حرفاش پرید و گفت پسر این دری وریها رو نگو این بچه رو هم از راه بدر میکنی. بعد هم پدر بزرگ به من یک شکلات داد و گفت پسرم تو به حرفهای این عموت گوش نکن انتخابات یک وظیفه هست و ما در هر انتخاباتی باید شرکت کنیم. پس ما از این انشا نتیجه میگیریم:من.تو.ما .به امید بهترین فردا. وعده ما پای صندوق رای.

قدرت کنار زدن
محمد معینی – ایران
«انتخابات»، در روند دمکراسی، یعنی استفاده از روشی معیّن (رأی دادن) برای رسیدن به نتیجه ای نامعیّن.
رأی دادن ابزار دمکراسی است. مردم از بین خودشان به کسی یا کسانی رأی می دهند و آن ها می شوند نمایندگان مردم برای اداره شئون مملکت یا مثلا صنف و حتی محله ای ولی این تازه ابتدای راه دمکراسی است؛ اگر این، همه ی راه بود،دمکراسی منتهی به انتخاب آدولف هیتلر با رأی مرم آلمان در پیش از جنگ جهانی دوم، حضور کسی چون استالین پای صندوق رأی بعد از جنگ دوم جهانی یا رأی 99 درصدی مردم به ریاست جمهوری صدام در اواخر قرن گذشته را همه باید به سیاهه برکات دمکراسی افزود! … کارل پوپر اما تعریفی گره گشا از دمکراسی ارائه می کند. بر این اساس دمکراسی این نیست که مردم به کسانی در انتخابات رأی بدهند و قدرت را به آن ها بسپارند، دمکراسی آن است که مردم قدرتمندانی را که نمی خواهند «با رأی» و «مسالمت جویانه» کنار بگذارند. این فیلسوف اتریشیِ/ انگلیسی، در توصیف برتری دمکراسی بر سایر نظام¬های سیاسی گفته بود: دمکراسی تنها نظامی است که در آن مردم می¬توانند حکمرانان بد و نالایق را که تعدادشان کم هم نیست، بدون خونریزی و خشونت برکنار کنند.

روانشناسی انتخاب
مهران شقاقی- ایران
در مطالعات اخیر روانشناسی٬ نکته جالبی در مورد نحوه انتخاب اکثر افراد
شناخته شده {۱} و آن هم این که اکثر انسانها اول انتخابشان را انجام
می‌دهند و بعد دنبال توجیه مثبت انتخابشان برمي‌آیند. البته کاری که مغز
در توجیه انتخاب انجام می‌دهد موجه است که فقط نکات مثبت را می‌بیند٬ چه
اگر غیر این کار را می‌کرد٬ تمام زندگی آدمها می‌شد غصه خوردن. این تحقیق
نکات جالبی را برایم روشن کرد٬ مثلاً این که چرا اکثر افراد رشته
دانشگاهیشان را بهترین انتخاب می‌دانند٬ یا این که چرا اکثر ایرانیان
مهاجر معتقدند شهری که در آن زندگی می‌کنند -و در انتخاب آن آزادی
چندانی نداشته‌اند- بهترین شهر دنیاست؛ یا از آن جالبتر این‌که چرا اکثر
ازدواج‌های قدیمی که قبل از ازدواج همسران شناختی از هم نداشتند از
ازدواجهای امروزی موفق‌تر بوده.
حال کار آن معدود افراد خارج از نرمالی که مغزشان انتخاب بی‌محابایشان را
به همین راحتی ها توجیه نمی‌کند زار است…

1- P. Johansson, L. Hall, S. Sikström, A. Olsson; «Failure to Detect Mismatches Between Intention and Outcome in a Simple Decision Task», in Science 7 October 2005:Vol. 310. no. 5745, pp. 116 – 119

انتخابات در سوئیس: امید حبیبی نیا

فرضیه دسیسه یا انتخابات
رودابه برومند- ایالات متحده آمریکا
اگر تعریف انتخابات را به عنوان یک شیوه مردم سالارانه برای تعیین سرنوشت مدنی مردم یک جامعه قبول داشته باشیم، پذیرفتن محدودیت‌هایی‌ که در برابر این فرایند تحمیل می‌‌شوند بسیار مشکل می‌‌شود. علاوه بر این تفکر مردمی که به دنبال توجیه نتایج غیر منتظره رای گیری هستند، در شرایط حساس همیشه این پرسش را پیش می‌‌آورد که آیا انتخابات همیشه عادلانه انجام میشود یا نه؟
اینکه هنگام همه پرسی‌ برای تغییر نظام فرا رسیده یا اینکه چه راهی‌ برای انتخاب سرنوشت یک گروه بهترین است بعضی‌ اوقات یا پاسخ قانع کننده‌ای ندارد، یا اصولا انجام شدنی نیست و سپس بیماری لاعلاجی گریبان برخی را می‌گیرد: باور به فرضیه دسیسه و انجام عملیات پشت پرده به جای باور به سالم بودن روند انتخابات.
این طرز تلقی‌ به معنی‌ این است که برخی از مردم فکر میکنند هر اتفاقی‌، نتیجهٔ یک سری عملیات برنامه ریزی شده و پشت پرده است. بدین ترتیب کسانی‌ که تصمیم گیرنده هستند، «آنها»یی هستند که «ما» از آنها اطلاع واضحی نداریم. استدلال روانشناسان این است که برخی از انسانها به طور غریزی میل دارند اتفاقات عظیم را با دلیل نامعقول مرتبط بدانند. با چنین روحیه‌ای تعداد زیادی از رای دهندگان به دلیل بی‌ اعتمادی به سیستم از شرکت در انتخابات منصرف می‌‌شوند، چون فکر می‌‌کنند نقشی‌ در این فرایند ندارند.
بهترین درمان برای کسانی‌ که همیشه میل به توجیه نتایج با استفاده از باور به دسیسه‌های پشت پرده دارند، نگاه عمیق تر به آن فرد یا قانونی‌ است که در انتخابات برنده است. شاید باورش سخت باشد، اما همیشه تشابه عجیبی‌ بین اکثریت جامعه با انتخابشان وجود دارد و دسیسه بیشتر ساخته ذهن مردمی است که به خود فرصت باور و انتخاب را نداده ا‌ند.

بلوغ فردی يا تصميم جمعی
همايون خيری- استرالیا

دست کم در صد سال گذشته در حوزه‌ی سياسی ايران موضوع انتخاب شدن و انتخاب کردن مهم‌ترين رکن فعاليت‌های سياسی بوده. اين که چه کسی منتخب است و چه کسی منتصب اشاره‌ای قدرتمند به پشتوانه‌ی مردمی يا غير مردمی فعالان حوزه‌ی سياسی‌ست. اما جدا از اين، موضوع سن انتخاب کردن و بلوغ فکری انتخاب کنندگان هم موضوع قابل توجهی بوده که هر از گاهی مورد تغيير قرار گرفته‌است. اين‌ها اما همه در وجه سياسی انتخابات است. اما يک وجه ديگر هم وجود دارد که به نظر من تأثير قابل ملاحظه‌ای بر نظام انتخاب کردن يا شدن می‌گذارد. همين حالا نوجوان‌های ايرانی برای درس خواندن و دانشگاه رفتن مجبور به تأسی از نظرات خانواده می‌شوند. جوان‌ها برای ازدواج مجبورند نظرات خانواده‌های‌شان را تأمين کنند و اگر زن هستند می‌بايست از هنجارهای خاص اجتماعی پيروی کنند. برای شاغل شدن بايد نظر مشخص اجتماعی اگر دارند کنار بگذارند و بر اساس نگاه صاحب کار به دنيا نگاه کنند. در شکل دادن نظم اجتماعی بايد تابع شکل خاصی از نظم باشند. در مدارس و دانشگاه هم مشابه همين ضوابط وجود دارد. چالش اصلي اينجاست که با چنين چيدمان فرهنگی چطور می‌توان از آن که می‌خواهد برای خود نماينده‌ای انتخاب کند انتظار داشت بر اساس بلوغ فکری‌اش دست به انتخاب بزند؟ آيا اصولأ در چنين شرايطی آنچه رخ می‌دهد ناشی از بلوغ فردی‌ست يا تصميم جمعی حاصل از فشار فرهنگ مسلط اجتماعی؟

جبر و اختیار
مجید آل ابراهیم، سوئد
بسیار سعی کرده ام که پرونده مجادله تاریخی جبر و اختیار را در بخش راکد ذهنم به بایگانی بسپارم و همچون دیگر موجودات عالم هستی فقط دمی خوش باشم و تنها دغدغه ام کسب روزی باشد و توالی نسل.
ولی گویا گریزی نیست از این مجادله و هر از گاهی باید آن پرونده را از بایگانی بیرون کشید و برگه ای دیگر بر آن افزود و دوباره آن را به جای سابق برگرداند و در این میان باید فقط دستی آلوده به غبار کهنه ای که یادگار قرنهاست، داشت. این فراخوان و بازگرداندن گاهی تنها به باز و بسته کردن این پوشه کهنه محدود نمی شود و گاهی نیز وسوسه ای، به مرور برگ هایی از آن وا می داردم. برگ هایی که بیشتر مروری هستند بر خاطراتم از این مجادله که همه در دو چیز مشترکند؛ انتخاب چیزی که در تعریف آنها هیچ نقشی نداشته ام و رفتن به سویی که در ظاهر خود انتخاب کرده ام. از انتخاب بین گشنه ماندن و غذایی که دوست نداشته ام گرفته تا انتخاب بین بد و بدتر در جامعه ای که در آن زندگی می کنم. گاهی نیز در این پرونده به احکامی که برعلیه ام صادر شده است بر می خورم. برگه هایی که در آن به منفعل بودن یا مقاومت در برابر انتخاب، متهم شده ام و به محروم شدن از حقی محکوم. همیشه پس از این بازبینی، با ذهنی آزرده، به جایی می رسم که می فهمم مختار یا مجبور بودن انسان، برایم مهم نیست آن چیزی که مهم است اجبار به انتخاب بین به و بهتر و بهترین است و نه عکس آن.

انتخاب با چشمان باز
شهره منشی پور-سوئد
در مراحل رشد شخصیت انسان ٬ برای رسیدن به مرحله انتخاب «شایسته» راه درازی در پیش است.
شناخت کافی از مورد انتخابی ٬ اتکاء به نفس ٬ اعتماد به لحظه ٬توانایی نه گفتن ٬ توانایی تجسم آینده ٬ توانایی سنجش . توانایی به تعادل رسیدن… و البته ده ها اصل دیگر٬ لازمه یک انتخاب مناسب است. اما حقیقت انتخاب درست چیست؟ زمانی که تعریف «درستی»و «نادرستی» یک اتفاق در زمان حال معنا خواهد داشت و زمانی که دامنه انتخاب گستردگی محدود دارد.از بین چند گزینه محدود و بعضا گزینه های غیر دلخواه . انتخاب مناسب چه معنایی خواهد داشت؟
شایدبتوان همه آنچه دراین مقوله گفته می شود را بتوان در قدرت انسان بالغ و رشد یافته در لحظه وقوع اتفاقی به نام «انتخاب» خلاصه کرد. با چشمان باز قبل از انتخاب و چشمان بسته در زمان انتخاب و اگرچه هنوز وجود «حق انتخاب واقعی» برای انسان به اثبات نرسیده است اما ما مدتهاست که شنیده ایم «انسان موجود انتخابگری» است.

الگوهای متفاوت رای دادن

محمد خواجه نوری- ایران
شاید یکی از مسائلی که در بررسی و پیش بینی نتایج انتخابات در ایران مورد توجه قرار نمیگیرد این است که رای دادن در شهرهای بزرگ، شهرهای کوچک و روستاها دارای الگوهای متفاوتی است و در بررسیهای آماری معمولاً بیشتر شهرهای بزرگ و بعد روستاها مورد توجه قرار می گیرند. در حالی که شهرهای کوچک در انتخابات بسیار موثر و البته دارای الگوهای خاصی هستند. در این گونه شهرها که جمعیتی بین 5 تا 50 هزارنفر دارند اهمیت انتخابات برعکس شهرهای بزرگ است. یعنی اهمیت انتخابات شوراهای شهر و مجلس شورای اسلامی به مراتب بیشتر از انتخابات ریاست جمهوری است زیرا این انتخابات تاثیرات مستقیمی بر وضعیت شهر دارد. در انتخابات ریاست جمهوری معمولاً تاثیر گروههای مرجع مانند تحصیلکردگان، روحانیون و رسانه ها در جهت دهی به آرای مردم بسیار زیاد است و معمولاً رای دهندگان به راحتی تحت تاثیر این گروهها قرار می گیرند. اثرپذیری مردم زمانی افزایش می یابد که احساس کنند انتخاب فردی بر ریاست جمهوری بر معادلات محلی آنان تاثیر می گذارد. البته امروزه با گسترش فضاهای رسانه ای این تفاوتها در میان شهرهای بزرگ و کوچک کمتر شده است اما همچنان مردم شهرهای کوچک با الگوهایی متفاوت و گاه حتی متضاد با شهرهای بزرگ در انتخاب رییس جمهور شرکت می کنند. این مساله یکی از عواملی است که انتخابات در ایران غیر قابل پیش بینی است.

برای دیدن عکس ها در اندازه بزرگتر روی آنها کلیک کنید

Image and video hosting by TinyPic

Image and video hosting by TinyPic

استفاده از مطالب و عکس های اختصاصی در سایر رسانه ها فقط با اجازه نویسندگان و صاحبان آثار مجاز است.

ارنستو چه گوارا: یک زندگی

به بهانه دو فیلم چه: چه گوارا، شمایل آرمانی عصر ما

 ‏ ‏

پنجاه و چهارسال پيش پزشک کمونيست جوان و پرشوري با کشتي کوچکي از انقلابيوني که در پي سرنگوني ‏رژيم باتيستا در کوبا بودند به همراه فيدل کاسترو و يارانش پا به خاک کوبا گذاشت، پنج سال بعد در هشتم ژانويه 1959 ‏ارتش انقلابي همراه با قيام مردمي هاوانا را آزاد کردند.‏

تصویر چه گوارا به شمایل عصر ما بدل شده است

با اين حال چه گواراي آرژانتيني نه تنها به اندازه فيدل کاسترو رهبر جنبش کمونيستي 26 جولاي محبوبيت داشت ‏بلکه شيوه و منش او پس از پيروزي که همان زندگي ساده چريکي و مشي انقلابي را دنبال مي کرد وي را به ‏چهره اي محبوب بدل ساخت، چهره اي که با عکسي از کوردوا عکاس انقلاب کوبا و مرگ اسطوره اي ش بدل به ‏شمايل قرن ما شد.‏

ارنستو رافائل گوارا دلاسرنا که چريکها وي را چه مي خوانند، در 14 ژوئن 1928 در منطقه روساريو ي ‏آرژانتين متولد شد وي اولين فرزند خانواده اي بود که ريشه در باسک اسپانيا و ايرلند داشت؛ به اين ترتيب شور ‏انقلاب را از هر دو کشور اجدادي ش به ارث برده بود.‏

پدرش گفته بود: اولين مشخصه پسرم آن بود که در رگ هايش خون انقلابي گري ايرلندي، پيروزي طلبي ‏اسپانيايي و ميهن پرستي آرژانتيني جريان داشت. چيزي در ذات او بود که او را به خطر و انقلاب مي کشاند.‏

چه جوان در خانواده اي چپ گرا رشد يافت، پدرش هوادار خوان پرون و سوسياليست ها بود و از همان کودکي ‏ارنستو همپاي پدرش در همايش ها و محافل سياسي بود. در نوجواني با وجود بيماري آسم از فعاليت هاي ورزشي ‏دوري نمي کرد و در مسابقات راگبي يکي از ستاره هاي آن به شمار مي رفت وي همچنين در شطرنج نيز در بين ‏دانش آموزان به قهرماني رسيد.‏

در همان دوران توجه ش بيش از پيش به شعر و ادبيات جلب شد و شيفته شاعران چپ گراي آمريکاي لاتين چون ‏پابلو نرودا و نويسندگاني چون فدريکو گارسيا لورکا شد، چه حتي در ميانه جنگ در جنگل هاي کوبا هم همواره ‏کتاب شعر و يا داستاني به همراه داشت که در هر فرصتي به مطالعه آن مي پرداخت.‏

ارنستوي نوجوان حتي برخي از اشعار شاعران محبوبش را از بر کرده بود. در کتابخانه خانه آنها بيش از 3000 ‏جلد کتاب موجود بود که اغلب اوقات چه نوجوان را مشغول مي ساخت. در همان ايام تقريبا تمام کتابهاي کارل ‏مارکس، ويليام فالکنر، آندره ژيد، فرانک کافکا، آلبر کامو، ولاديمير ايليچ لنين، ژان پل سارتر، فردريک انگلس و ‏بسياري ديگر از نويسندگان و متفکران بزرگ را خوانده بود.‏

هر چه که بزرگ تر مي شد علاقه ش به ادبيات آمريکاي لاتين بيشتر مي شد و بسياري از دستنوشته هاي وي از ‏اين دوران سرشار از اين دلبستگي است.‏

در سال 1948 چه گوارا براي تحصيل در رشته پزشکي وارد دانشگاه بوينس آيرس شد ولي در ميانه تحصيل يک ‏سال مرخصي گرفت تا شيفتگي خود به آمريکاي لاتين را تا به سفري را با رفيق ش آلبرتا گرانادو با ‏موتورسيکلت به کشورهاي آمريکاي لاتين برود. در همين سفر بود که ايده هاي انقلابي و قهرآميز او بيش از ‏گذشته شکل گرفتند ؛ مشاهدات وي از وضعيت مردم محروم او را راديکال تر ساخت و به اين باور رساند که تنها ‏راه رسيدن به برابري انقلاب مسلحانه است. وي در خاطرات خود از اين سفر تحت عنوان خاطرات موتورسيکلت ‏به تشريح وضعيت اين کشورها و برداشت هاي خود از آن پرداخته است اين خاطرات بيش از چهار دهه پس از ‏مرگش در ايالات متحده پرفروش ترين کتاب سال شد و از روي آن فيلمي تحسين شده به همين نام ساخته شد.‏

پس از اين سفر طولاني وي به دانشگاه برگشت و در سال 1953 فارغ التحصيل شد. پس از آن بار ديگر سفرش ‏به کشورهاي آمريکاي لاتين به عنوان پزشک را از سر گرفت، وي خود گفته است: من گرسنگي، فقر و بيماري ‏را از نزديک لمس کردم و تلاش کردم که به اين مردم کمک کنم.‏

پس از مدتي چه گوارا در گواتمالا که سرانجام دولتي اصلاح طلب يافته بود ساکن شد و در آنجا با هيلدا گادئا ‏آکوستا يک اقتصاددان زن پرويي آشنا شد که وي را به بسياري از مقامات دولتي معرفي کرد و رابط وي با ‏سازماني به نام اتحاد انقلابيون خلق هاي آمريکا شد.‏

روابط چه و آلیدا به زودي بدل به روابط عاشقانه شد و آنها با يکديگر زندگي مي کردند. ‏

از همان طريق وي با برخي از تبعيديان کوبايي که با فيدل کاسترو در ارتباط بودند آشنا شد. گروه فيدل کاسترو ‏رهبري حمله به يک پادگان نظامي در سانتياگو در 26 جولاي همان سال را برعهده گرفته بود که به معناي اعلام ‏موجوديت جنبش چريکي کوبا به شمار مي رفت.‏

در مه 1954 سي آي ا کودتاي نظامي عليه دولت رفرميست آربنز سازمان داد و چه بي درنگ به جنبش مقاومت ‏مسلحانه براي مقابله با کودتاچيان پيوست اما کودتاچيان به پيروزي رسيدند و بسياري از حاميان چپ گراي دولت ‏رفرميست نيز کشته يا دستگير شدند. چه نيز ناچار شد مدتي در کنسولگري آرژانتين بماند تا کودتاگران به وي ‏اجازه خروج از کشور را بدهند.‏

سرنگوني دولت آربنز سبب شد تا چه بيش از گذشته به نقش مداخله گرايانه و امپرياليستي ايالات متحده در ‏آمريکاي لاتين پي ببرد و باور به استقرار سوسياليسم با قوه قهريه را در وي تقويت کرد زيرا معتقد بود رفرم و ‏اصلاحات در جايي که امپرياليسم با تمام توان و قدرت حضور دارد به جايي ختم نخواهد شد.‏

در سپتامبر 1954 چه وارد مکزيکو سيتي شد که برخي از تبعيديان کوبايي که وي مي شناخت نيز پس از کودتاي ‏گواتمالا در آنجا پناه گرفته بودند. کمي بعد وي به رائول کاسترو معرفي شد و او نيز شبي چه را به منزل برادرش ‏فيدل کاسترو که رهبر جنبش چريکي 26 جولاي بود دعوت کرد، فيدل و چه يک شب تمام تا صبح به بحث و ‏مذاکره پرداختند و سيگار کشيدند، قبل از سپيده چه تصميم گرفت تا با فيدل و همراهانش سوار بر کشتي به کوبا ‏برود و عضو جنبش 26 جولاي شود.‏

با وجود اينکه وي تصور مي کرد پزشک جنگي خواهد بود تحت تعليمات چريکي قرار گرفت و به زودي به دليل ‏شايستگي هايش به رهبري يک جوخه منصوب شد.‏

فيدل و 81 همراهش در جوخه هاي مجزا در اولين فرصت به نيروهاي ارتش باتيستا حمله کردند اما بسياري از ‏آنها در درگيريهاي اوليه کشته و يا پس از اسارت بلافاصله در ملاعام تيرباران شدند.‏

از گروه فيدل کاسترو تنها حدود 20 نفر باقي مانده بود که به دو گروه تقسيم شده بودند و رهبري يکي را چه ‏برعهده گرفته بود.‏

هر دو گروه به کوههاي سيرا ماسترا عقب نشيني کردند و پس از پيوستن به يکديگر آنجا را پايگاه آموزشي و ‏عضوگيري خود کردند. چند هفته بعد چريکهاي شهري به آنها پيوستند و عملياتي را نيز در شهرها سازمان دادند، ‏روستائيان و ساکنان منطقه نيز از آنها استقبال کردند، چريکها که در بين مردم به ريشوها مشهور بودند براي مردم ‏مدرسه، شورا و بيمارستان تاسيس کردند و چه به درمان مردم و سوادآموزي مي پرداخت. در همين زمان بود که ‏وي با چريک زني به نام آميلدا آشنا شد که بعد از پيروزي به روابط عاشقانه منتهي شد.‏

در سال 1957 در حالي که عمليات جنگلي ها و شهري ها عليه ارتش و پليس باتيستا شدت يافته بود، ارتش با تمام ‏توان خود به پايگاه هاي اصلي چريکها در سيرا ماسترا حمله بردند، با وجود تلفات سنگين چريکها، کاسترو دو ‏ارتش مجزا از چريکها سازماندهي کرد که فرماندهي يکي را برعهده چه گوارا گذاشت.‏

هر دو ارتش چريکي سرانجام از محاصره نيروهاي دولتي درآمدند و به نبرد خود ادامه دادند، در همين زمان ‏عمليات چريکهاي شهري و تظاهرات، اعتصابات و اعتراضات در شهرهاي مختلف کوبا عرصه را بر دولت ‏باتيستا تنگ کرده بود و چريکها فرصت يافتند تا به شهرهاي اصلي کوبا نزديک تر شوند.‏

چه گوارا در اين دوران خود از بسياري از تله ها و تورهاي نظاميان نجات يافته بود، علاوه بر اين ميان مردم ‏منطقه و چريکها از محبوبيت بسياري برخوردار بود، هر چقدر در برابر رفقا و مردم مهربان و صميمي بود از ‏کوچک ترين خطاهاي چريکها در برخورد با مردم نمي گذشت و خاطيان را به شديدترين وجهه تنبيه مي کرد.‏

در فوريه 1958 چه گوارا راديو انقلاب را بنيان گذاشت که در سازماندهي انقلابيون نقش موثري ايفاء کرد. در ‏جولاي همان سال چه با خلق يک تاکتيک نظامي با يک گروه کوچک يک گردان نظامي را شکست داد، تاکتيکي ‏که سالها از سوي سي آي ا مورد بررسي و تحليل قرار گرفت. پيروزي در اين نبرد از سوي روحيه ارتشيان را ‏درهم شکست و از سوي ديگر از فرمانده چه اسطوره اي شکست ناپذير ساخت.‏

در اواخر دسامبر 1958 وي يک گروه کوچک از يارانش را سازمان داد تا به سانتاکلارا دومين شهر بزرگ کوبا ‏حمله کنند وي به آنها خاطرنشان کرد که اين حمله اي انتحاري است و بازگشتي در کار نيست اما اغلب چريکهاي ‏تحت فرمان وي حاضر به شرکت در اين عمليات شدند با وجود آنکه ارتش در برابر اين حمله از نيروي هوايي، ‏تانک و توپخانه استفاده کرد و حتي بدون هدف مناطق شهري را بمباران کرد، پس از چندين روز پادگان و مقر ‏پليس شهر سقوط کرد و تسليم شد.‏

اين حمله آخرين پايگاه نظامي باتيستا در کوبا را نابود کرد و چريکها از همه سو به سوي هاوانا که در همان زمان ‏درگير نبرد چريکهاي شهري و قيام مردمي بود حمله بردند، چه که فرماندهي ارتش دوم را داشت با نيروهاي ‏باتيستا در حوالي هاوانا درگير شد و در حالي که راديوي هاوانا به قصد تضعيف روحيه مردم خبر کشته شدن وي ‏را پخش کرد، در آخرين ساعات سال 1958 چه ارتش باتيستا را از سر راه برداشت و به هاوانا رسيد.‏

نبرد شهري در هاوانا هشت روز به طول انجاميد و نيروهاي تحت فرماندهي کاسترو سرانجام توانستند رژيم را ‏سرنگون سازند و دولت انقلابي به پاس خدمات چه در پيروزي وي را زاده کوبا اعلام کرد. ‏
در ژوئن همان سال وي با آميلدا مارچ ازدواج کرد و پس از آن کاسترو وي را براي چند ماه به کشورهاي مختلف ‏آفريقايي و آسيايي فرستاد تا وي فرصت طرح حمايت از ايده انقلاب در آمريکاي لاتين را نيابد. چه هنگامي به ‏کوبا بازگشت که آمريکا دسته هاي ضد انقلابي را عليه دولت کاسترو تحت عنوان نيروهاي ضد کمونيست سازمان ‏داده بود و با همکاري ملاکين به عمليات عليه انقلابيون و ترور اعضاي شوراهاي محلي مي پرداختند.‏
در سال 1959 گروه هاي نظامي بين المللي که در ميان آنها آلماني و يوناني نيز بود با همکاري دولت جمهوري ‏دومنيکن و سازماندهي آمريکا عمليات گسترده اي را عليه دولت کوبا به راه انداختند که کشور را درگير جنگ ‏داخلي ساخت. ‏

در سال 1960 يک کشتي باري حامل سلاح ظاهرا به دليل خرابکاري دچار انفجار شد و صد نفر از خدمه و ‏کارکنان اسکله در اين واقعه کشته شدند، چه که در آن زمان چند پست دولتي را همزمان برعهده داشت، بلافاصله ‏خود را به اسکله رساند و مشغول مداواي زخمي ها شد و در مراسم تشيع قربانيان شرکت کرد. آلبرتو کوردا از ‏حضور چه در اين مراسم عکس هايي گرفت که يکي از آنها تحت عنوان چه قهرمان به شهرت رسيد و همان ‏عکسي ست که امروز بر ديوار اتاق بسياري از جوانان و بر تي شرت بسياري از مردم در گوشه و کنار جهان ‏نقش بسته است.‏

در همين دوران وي فرصت يافت تا به تئوريزه کردن مدل انقلاب کوبايي که بعدها به درسنامه اصلي ادبيات ‏چريکي در جهان بدل شد بپردازد و چندين کتاب در اين باره نوشت.‏

در حالي که نيروهاي ضدانقلابي تحت حمايت رزمناوهاي آمريکايي در سال 1961 در خليج خوکها به کوبا حمله ‏کردند، کاسترو به چه دستور داد تا رهبري عمليات دفاعي در غرب کوبا را برعهده بگيرد زيرا تصور مي شد که ‏ممکن است نيروهاي آمريکايي براي فريب دادن کوبايي ها ضد انقلابي ها را وادار به حمله از خليج خوکها کرده ‏اند و خود دست به حمله اصلي از غرب بزنند.‏

اما با شکست سخت و فوري ضد انقلابيون در خليج خوکها، خبري از حمله آمريکا به غرب کوبا نشد و کاسترو از ‏شمال و چه از غرب به هاوانا برگشتند اما چه تصادفا مجروح و گلوله اي به گونه ش اصابت کرد.‏

در جريان کنفرانس اقتصادي کشورهاي قاره آمريکا که چه در آن به عنوان وزير دارايي کوبا حضور داشت، از ‏طريق منشي کاخ سفيد يادداشتي به جان اف کندي رساند با اين مضمون: «براي حمله خليج خوک ها متشکريم، ‏پيش از اين حمله انقلاب ضعيف بود اما اکنون از هر زماني قوي تر است! «‏

چه گوارا يکي از حاميان اصلي استقرار موشکهاي بالستيک اتمي شوروي در کوبا بود که به بحران تازه اي در ‏روابط کوبا و آمريکا بدل شد.‏

دو سال بعد در سال 1964 وي در حالي براي شرکت در مجمع عمومي سازمان ملل وارد نيويورک شد که ‏تبليغات دولت آمريکا از وي به عنوان خطري بالقوه براي آمريکا ياد مي کرد وي در سخنراني تاريخي خود به ‏شدت «يانکي» ها را براي استثمار آمريکاي لاتين مورد انتقاد قرار داد. در زمان اقامت کوتاهش در نيويورک با ‏بسياري از سياستمداران از جمله مالکوم ايکس ملاقات و با بسياري از روزنامه نگاران مصاحبه کرد.‏

پس از آن به مدت سه ماه به کشورهاي بلوک چپ در آسيا و آفريقا از جمله مصر تحت رهبري ناصر سفر کرد و ‏در برخي از سخنراني هاي خود از سياست هاي اقتصادي شوروي براي کشورهاي بلوک شرق انتقاد کرد. بر ‏اساس اين دکترين در دهه شصت بسياري از کشورهاي بلوک شرق ناچار بودند تنها به توليد محصولات خاص ‏بپردازند که اقتصاد بلوک شرق به آنها نياز داشت.‏

پس از بازگشت به کوبا به سمت وزير صنايع محسوب شد اما در ميان شگفتي روس ها، سياست دوري از شوروي ‏و ميدان دادن به چيني ها را در پيش گرفت و حامي اصلي نزديکي به چين شد که به يکي از دلايل اصلي اختلاف ‏نظر بين وي و کاسترو بدل شد.‏

وي پيش تر در سخنراني در الجزيره از سيطره آمريکا بر غرب و سيطره شوروي بر شرق سخن به ميان آورده و ‏خواستار قيام جنوب عليه هر دو شده بود، تئوري که تاثير بسياري بر متفکران چپ نوين کشورهاي جنوب گذارد.‏

در حمايت از کمونيست ها در ويتنام وي در نوشتاري خواستار قيام مسلحانه مردم کشورهاي جنوب و بدل کردن ‏اين کشورها به ويتنام هاي ديگري شد.‏

در اکتبر 1965 کاسترو اعلام کرد که چه گوارا از همه سمت هاي دولتي و حزبي خود استعفاء داده، کشور را ‏ترک کرده تا به آرمانهاي انقلابي خود بپردازد اما دولت کوبا به مدت دو سال هيچ اطلاع ديگري از محل چه ‏گوارا نداد.‏

چه گوارا چند ماه پيش تر کوبا را به مقصد کنگو ترک کرده بود، چه و معدودي از ياران نزديکش به همراه صد ‏کوبايي آفريقايي تبار براي پشتيباني از جنبش چريکي کنگو به اين کشور رفته بودند. سي اي آ به زودي از پايگاه ‏چه گوارا مطلع شد و ارتش کنگو را براي به دام انداختن وي بسيج کرد، در همين حال چه گوارا نيز رهبر ‏چريکهاي کنگو را فاقد صلاحيت رهبري يافت.‏

دولت آمريکا حتي براي کمک به عمليات نابودي چه گوارا رزمناوهاي خود را به منطقه فرستاد تا درصورت ‏لزوم تفنگداران آمريکايي را در اين عمليات شرکت دهد. در حالي که چه از يک سو به ارتش کنگو و از سوي ‏ديگر با ماموران سي آي ا درگير بود هر چه بيشتر به ضعف ها و خطاهاي رهبري چريک ها در کنگو پي مي ‏برد و آنها را درکتاب خاطرات کنگو نوشت، در اين ميان وي به اسهال خوني نيز مبتلا شد و با شدت يافتن آسم ش ‏به سختي بيمار شد. در اين زمان از کوبايي ها خواست تا به کوبا برگردند و خود در کنگو بميرد، اما کاسترو دو ‏نفر از نزديکانش را مخفيانه براي مجاب کردن چه به بازگشت به کنگو فرستاد و سرانجام چه بيمار، مايوس و ‏ناتوان بازگشت و در مقدمه کتاب خاطرات کنگو نوشت: اين تاريخ يک شکست است اما از بازگشت به هاوانا ‏سرباز زد زيرا کاسترو وصيت نامه وي را منتشر کرده بود وي مدتي در دارالسلام و مدتي در پراگ ماند و طرح ‏دو کتاب در باره فلسفه و اقتصاد را نوشت.‏

در سال 1967 در حالي که محل اقامت چه گوارا همچنان نامعلوم بود، شايعات حاکي از حضور وي در بين ‏چريکهاي بوليوي بود. رهبري و آموزش هاي چه در ابتدا پيروزيهاي سريع براي چريکهاي بوليوي به ارمغان ‏آورد اما در سپتامبر همان سال ارتش موفق شد به هر دو گروه چريکي ضربات سختي وارد آورد و گفته مي شود ‏که چه گوارا با گروه اندکي از يارانش پس از پراکنده شدن گروه ها و جدا ماندن از آنها، ناچار به عقب نشيني شد.‏

سي آي ا يک تيم ويژه متخصص از نيروهاي مخصوص ارتش آمريکا براي قتل وي به منطقه اعزام کرده بود که ‏مستقيما در عمليات ارتش شرکت داشته و آن را رهبري مي کردند.‏

از سوي ديگر چه بر روي حمايت حزب کمونيست بوليوي از جنبش چريکي حساب کرده بود در حالي که اين ‏حزب به شوروي نزديک بود و مايل به پشتيباني از مدل انقلاب کوبا نبود، چه رهبري اين حزب را در کتاب ‏خاطراتش که پس از مرگش به دست آمد: بي وفا و ابله ناميده بود.‏

در هفتم اکتبر 1967، فليکس رودريگز افسر سي آي ا عمليات محاصره چه گوارا را رهبري کرد که منجر به ‏درگيري با چه و چند همراه باقي مانده ش در دره يورو، شد.‏

چه گوارا پس از آن که به شدت زخمي شد به اسارت درآمد، طناب پيچ شد و به مدرسه اي در آن نزديکي برده شد ‏و يک روز تمام در حالي که با مرگ دست و پنجه نرم مي کرد تحت بازجويي قرار گرفت اما سکوت کرد.‏

شاهدان مي گويند با وجود جراحت شديد، چه مستقيم به چشمان بازجويان نگاه مي کرد، سرش را بالا مي گرفت و ‏تنها تقاضاي سيگار مي کرد.‏

در نهم اکتبر رئيس جمهور بوليوي دستور اعدام چه گوارا را صادر کرد، نظاميان براي کشتن چه در بين خود ‏قرعه کشيدند، قرعه به نام سرجوخه ماريو تران افتاد.‏

به سرجوخه تران دستور داده شد به گونه اي صحنه پردازي کند که گويي چه گوارا در درگيري کشته شده است، ‏لحظه اي قبل از مرگ، سربازان از چه پرسيدند آيا به جاودانگي خودت مي انديشي و او گفته بود نه به جاودانگي ‏انقلاب فکر مي کنم.‏

هنگامي که سرجوخه تران به وي نزديک مي شد، چه فرياد زد: من مي دانم آمده اي که من را بکشي، پس نترس ‏تو فقط داري يک مرد را مي کشي.‏

تران نخست به دست ها و پاهاي چه گوارا شليک کرد و بعد به سينه ش و در حالي که او از درد به خود مي پيچيد ‏‏9 بار به او شليک کرد و سرانجام گلويش را هدف گرفت. در ساعت سيزده و ده دقيقه چه گوارا جان سپرده بود.‏

سپس جسدش که به گفته شاهدان به شمايل مسيح مي ماند به سردخانه بيمارستاني به نام مالتا برده شد و از آن ‏عکسبرداري شد.‏

جسد وي نيز بلافاصله در نزديکي رودخانه اي دفن شد و رودريگز که بسياري از وسايل به جا مانده از چه گوارا ‏را تصاحب کرده بود شخصا مرگ چه گوارا را به سي آي ا گزارش داد وي چندي بعد ساعت مچي چه گوارا را ‏که سالها آن را به دست مي کرد به خبرنگاران نشان داد.‏

دست هاي چه گوارا که براي تشخيص هويت از تن جدا شده بودند مدتها بعد توسط آرژانتين به کوبا فرستاده شد، ‏در پانزدهم اکتبر دولت کوبا مرگ چه گوارا را تاييد و سه روز عزاي عمومي اعلام کرد، در روز سوم فيدل ‏کاسترو در برابر جمعيتي بيش از يک ميليون نفر در هاوانا از صفات بارز چه گوارا سخن گفت.‏

رژي دبره، فيلسوف چپ گراي فرانسوي که مدت کوتاهي همراه با چه گوارا در بوليوي بود مي گويد چه در ميانه ‏بيماريهاي جنگلي و دايره محاصره ارتش که هر روز تنگ تر مي شد به آينده آمريکاي لاتين اميدوار بود و معتقد ‏بود که روزي دمکراسي و برابري در اين قاره جاي ديکتاتورها و فقر را خواهد گرفت.‏

در سال 1995 يک ژنرال بازنشسته ارتش بوليوي که فرمانده عمليات بود محل تقريبي دفن جنازه چه گوارا را ‏اعلام کرد اما دو سال طول کشيد تا سرانجام گروهي از کارشناسان آرژانتيني و کوبايي توانستند دو گور دسته ‏جمعي را کشف کنند که در يکي بقاياي جسدي بدون دست وجود داشت و پس از آزمايشات مختلف مشخص شد که ‏متعلق به چه گوارا است.‏

در هفدهم اکتبر بقاياي جسد چه گوارا و شش همراهش طي مراسمي با حضور جمعيتي عظيم در آرامگاهي در ‏سانتاکلارا دفن شد. همان شهري که چهل سال قبل چه گوارا با عملياتي فداکارانه آن را آزاد و راه پيروزي به سوي ‏هاوانا را گشوده بود.‏

با مرگ چه گوارا اما اسطوره اي از وي در جهان شکل گرفت، جنبش هاي چريکي در اواخر دهه شصت تحت ‏تاثير آموزه هاي چه گوارا از ايران تا عمان و از نپال تا آلمان غربي شکل گرفتند و نزديک به دو دهه خيابانها و ‏جنگل هاي بسياري از کشورهاي جنوب و حتي شمال صحنه نبرد چريکي آرمانخواهان جان برکف و فدائيان از ‏خود گذشته شد، اما امروز آن چه برجاي مانده تنها تصويري است که به تاريخ خيره مانده است، اما نه تاريخ يک ‏شکست، تاريخ يک اميد!

اميد حبيبي نيا ‏ omidha@gmail.com – چهارشنبه 28 اسفند 1387 [2009.03.18]

منتشر شده در:  روز

ويژه نوروز ١٣٨٨‏

مطالب مرتبط:

ارنستو چه گوارا: یک زندگی

نگاهی به برخی از فيلم های ساخته شده در باره چه گوارا‏

100: یادگارهای از دست رفته…

1373، سر صحنه فیلم ویدئویی ناتمام جام جهان نماخب، بالاخره پس از مدتها تصمیم گرفتم یک نوشته وبلاگی بنویسم، این پست صد را از مدتها پیش برای همین کنار گذاشته بودم، اگر چه که دو اتفاق یعنی فیلتر نزدیک به کامل این وبلاگ و گیر کردن پینگ کردن، کمی تا قسمتی نقشه هایم را نقش برآب وحواسم را مشوش کرد.

در هر حال فیلترینگ در مقابل آنکه آدم مثل پرشین بلاگ دائم منتظر باشد که یک روز صبح ناگهان روی وبلاگش با این پیغام روبرو شود که به علت نقض مقررات این وبلاگ حذف شده است، کمی بهتر است. همیشه راهی برای دور زدن پیدا می شود.

از اول هم قرار بوده که این وبلاگ با این صد و خرده ای مقاله، گزارش و نوشته اش آرشیو باشد، آرشیوی از مطالبی که در اصل در جای دیگری درج شده اند و بعضی دیگر مانند سایت آزادی بیان اصلا دیگر حالا نیست و نابود شده اند.

مثل همه چیزهای دیگری که در این چهل ساله نیست و نابود شدند، سی و دو سال پیش در کارگاه موسیقی رادیو تلویزیون ملی ایران برای اجرای برنامه قصه گویی برای کودکان انتخاب شدم آن روزها مرکز اصفهان در زمینه تولید و پخش برنامه های تلویزیونی بسیار فعال بود و بعضی از سریالهایش مثل آقای مطالعه هم از تلویزیون سراسری پخش می شد.

1383، دهکده ای در شرق سوئیسحضور در تلویزیون برای من تجربه بسیار خوبی بود از سویی از کار تلویزیونی ها سر در می آوردم که چطور یک برنامه را تهیه می کنند و از سوی دیگر شهرتی در میان هم مدرسه ایها و هم منطقه ایها (چون مدرسه ما در جایی بود که با چندین مدرسه دخترانه و پسرانه و مختلط دیگر همجوار بود که در روزهای انقلاب این همجواری بسیار مفید بود) برای خودم دست و پا کرده بودم که حتی تا سالها بعد نیز ادامه یافت.

عجیب است که هیچ وقت به فکر نیافتادیم که از تهیه کننده برنامه که فکر کنم نامش خانم پرتویی بود بخواهیم که حداقل یکی از نوارهای این برنامه را که لابد بعدها در زمان جمهوری اسلامی مثل همه نوارهای برنامه های این جوری روی آن سخنرانی امام جمعه و عزاداری عاشورا ضبط کردند را برایمان کپی کند.

آن روزها هنوزدستگاه های ضبط و پخش غول آسای بتاماکس وارد خانه ها نشده بودند و تازه نزدیکی های انقلاب بود که سرو کله این دستگاه ها در برخی خانه ها پیدا شد که البته استفاده اساسی از آنها بعد از استقرار جمهوری اسلامی معنا پیدا کرد.

پیش از آن البته قصه هایم که در کیهان بچه ها چاپ شده بود را هم بعدها در اسباب کشی های مکرر گم کردم و هیچ وقت هم به این فکر نیافتادم که نسخه دیگری از آنها تهیه کنم.

سال 56 یعنی سی سال پیش بعد از جادوی سینما، تلویزیون وروزنامه با پدیده دیگری آشنا شدم، موسیقی پاپ خارجی. نمی دانم چرا از همان اول هیچ میانه ای با محصولات فرهنگی رایج وطنی نداشتم، هیچ وقت از عمویم که مامور سینما بردن هفتگی من بود نخواستم که مرا به دیدن فیلم ایران ببرد و البته بدون استثنا هر چه فیلم آمریکایی بود را می دیدم و بعد کم کم متوجه سینمای متفاوت دیگری هم شدم، سینمایی که البته نمونه های از آن را در کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان با کارهای زرین کلک، مثقالی و عمو سیبلیوی بیضایی کشف کرده بودم و بعدها در میانه جشن های فرهنگ و هنر بیشتر با آنها آشنا شدم و متوجه شدم نوع دیگری از سینمای ایرانی هم جز فیلم های مبتذل آبگوشتی بزن بزن و کاباره ای هم وجود دارد که حرفی برای گفتن دارد…

1383، جشنواره لوکارنو بهر روی در سال 1356 در تلویزیون ایران سروکله چند گروه پاپ خارجی پیدا شد که بسیار گل کرده بودند، یکی از آنها گروه بانی ام بود که ترانه مابیکر آن بسیار معروف شده بود، اولین کاستی که در یازده سالگی خریدم مال همین گروه بود و بعدها آبا، بی جیز و دیگران، دنیای موسیقی تازه برای ته مایه ای از بلوغ و هیجان دوران نوجوانی را داشت، از همین دوران بود که با دفتری که پدرم برای سال نو برایم خریده بود شروع کردم به خاطره نویسی، دفترهایی که شمارشان بعدها به بیست رسید و چند تایی را بعدها خودش نابود کرد و بسیاری شان هم ضمیمه پرونده ام در وزارت اطلاعات شد… در یکی از روزهای تابستان 56 در اولین دفترم نوشتم که اتفاق هیجان انگیزی وجود ندارد که بنویسم ولی از قضا تازه آغاز اتفاقات هیجان انگیز بود.

اعتصاب ها، تظاهرات، اعتراض ها رو به افزایش بود، کتابهای جلد سفید به همه خانه ها حتی خانه ما که پدرم افسر دادگاه نظامی و بعدها دادستان حکومت نظامی شد نیز راه یافته بودند و من در کنار دوره های خواندنی ها، کتابهایی مثل اطاعت کورکورانه را هم می خواندم و از تاریخ سیاسی و اجتماعی ایران سردرمی آوردم.

سال 56 سراسر با موسیقی پاپ، اعتراضات، روزنامه های مشتری یافته و فضای باز سیاسی گذشت. سال ۵۷ از راه رسید و انقلاب همه چیزهای دیروز را کهنه کرد، وقتی در میان تظاهرات به پشت سر و جلوی خود نگاه می کردی هزاران هزار نفری را می دیدی که با تو همگام شده اند و آزادی می خواهند، آزادی ، عدالت، برابری و استقلال، هزاران نفری که تا دیروز پشت درهای خانه هایشان چپیده بودند و پچ پچ می کردند امروز با صدای بلند آزادی را فریاد می زدند و از تیراندازی سربازان حکومت نظامی نمی ترسیدند، اولین بار که در میانه این هزاران نفر بودم چنان شور و شعفی وجودم را گرفت که گویی دنیایی را می توانستم و می توانستیم تغییر دهیم… سالها بعد در روزهای پس از هجده تیر ١٣٧٨ در خیابان امیرآباد باز هم در همراه هزاران نفر دیگر فریاد آزادی سر داده بودیم، عابرانی که فرصت همراهی نداشتند برایمان دست می زدند و مادرانی از فراز بالکان ها برایمان گل می انداختند، آن روزها هم مثل سال 57 کم کم داشت باورم می شد که آزادی در چند قدمی است…

وقتی به جای نوارهای موسیقی بانی ام ، فست 78 ، آماندا لیر، الیویا نیوتن جان و آبا ، ترانه های انقلابی توی کشویم جا گرفت و نوارهای غربی به کارتنی در زیر زمین منتقل شدند، به جای پوسترهای خوانندگان غربی هم چه گوارا و چریکها روی دیوار اتاقم به من خیره ماندند تا بساط شعارنویسی و کپی را در اتاقم جاسازی کنم …

1384، سخنرانی در فورم روزنامه نگاران، سئول جمهوری کره21 بهمن ماه مردم قیام کردند، رژیم شاهنشاهی را درهم کوبیدند و کمی بعد جمهوری اسلامی با همه انکارما مستقر شد و این تازه آغاز دورانی برای محو یادگاریها بود. کمی بعد باز به سراغ کارتن نوارهایم رفتم، دو کشو درست کرده بودم در یکی نوارها و سرودهای انقلابی و دیگری نوارهای غربی که مبادا تنه شان بهم ساییده شود و آسمان بر زمین بیاید…

حالا دیگر باید می رفتی سراغ نوار فروشی های قدیم که یکی بعد از دیگری بدل به ساندویچ فروشی می شدند، از پستوها باید نوارها را بیرون می کشیدی باز آبا، فست 79، نان استاپ فست 80، دایان وار ویک و شر تا سی خرداد 60 سر رسید که با دو سالی که حاصلش سر و پای شکسته و تن رخمی بود و چند شعر و مقاله و گزارش در نشریه های دانش آموزی به مسلخ برویم.

بیژن، ستاره، مهدی، مریم، آذر، سعید، هزاران هزاران نفر دیگر… تا نوبت به من رسید که نشانی ام از همه سر راست تر بود. وقتی بعد از دستگیری به اتاقم بازگشتم لخت و برهنه بود، نه پوسترهای انقلابی، نه نوارهای غربی و یا انقلابی، آرشیو نشریات، دهها کتاب قطور سیاسی و فلسفی ونه حتی چهار جلد دفتر خاطرات عزیزم…فقط میز خالی ام مانده بود که غریبانه به من زل زده بود و من به او… باز شروع کردم از کتابفروشی های روبروی دانشگاه تهران با پرس و جو و مکافات و ترس و لرز بعضی از آن کتابها را تهیه کردم و در جایی مخفی کردم، دیگر اثری از نوارهای انقلابی نبود اما هنوز می شد این طرف و آن طرف نوارهای غربی را یافت و موسیقی الکترونیک که بیش از همیشه مناسب حال روزهای سیاه اعدام و ترور و خفقان بود و پینک فلوید: د وال روز و شب مان شده بود پینک فلوید و مخفیانه نشریات زیر زمینی را خواندن و سوزاندن یا رادیوهای پارازیت دار گوش دادن.

سالها بعد هر بار دفترچه خاطراتم اولین قربانی هر اتفاقی بودند وبا از دست رفتن هر کدام انگار بخشی از خاطراتم با تیغ زمانه ای قهرآمیز از میان می رفت، روزها و شب هایی که به آرمان هایی دل بسته بودیم. اما 1385، کنفرانس در دوره ارتباطات اقتصادی، لندن، سرویس جهانی بی بی سیکشوهایم پر از نوارهای غربی می شد که حالا دیگر به تنهایی در واکمن ام می خواندند: بی جیز، آبا، ونجلیس، لورا برنیگن، پت بنتار، د پلیس، دکارز، سیندی لاپر و تاپ هاندرد آمریکا، صدای پارازیت دار پنج شنبه های صدای آمریکای انگلیسی زبان و فیلم های ویدئویی با کیفیت نه چندان خوبی که کمتر فیلم قابل توجهی در آنها یافت می شد.

سال ٦٧رسید و باز به سراغ من آمدند، درست زمانی که می خواستند قتل عام راه بیندازند و من پس از دو سال و نیم سربازی قصد داشتم دیگر از ایران بروم. در یک بعدازظهر آفتابی روز دهم اردیبشهت صدایم کردند، برگشتم و نگاهشان کردم: یعنی دوباره بعد از این همه سال؟

شاید بعد از سه بار قبولی در دانشکده صدا و سیما خواسته بودند خیالم را راحت کنند، بار آخر قرار بود داور پارتی ام شود که نه در سروش، نه در دانشکده صدا و سیما و نه در ساختمان فوق لیسانس پیدایش نکردم و دست آخر با جواب ردی گزینش به کرمان بازگشته بودم.

این بار دیگر چیزی از بین نرفت، بلکه همه را گونی گونی بردند که ضمیمه پرونده ام کنند، هنوز هم ضمیمه است اوراقی از دفتر خاطراتم که بازجویان اطلاعات تشخیص داده بودند گرایشاتم را روشن می کند، بعد از دو ماه بازجویی، دادگاهم پنج دقیقه طول کشید.

اوایل تیرماه بود که نفربرزرهی جلوی بند زندانیان سیاسی گذاشتند و من به زودی فهمیدم چرا، از آن روز بعد که هر شب صدای رگبار گلوله آمد و هر شب سلولهای انفرادی که من در آن بازداشت بودم پر و خالی می شد و من در انتظار نوبت خودم بودم …

ژنو، 1386تا مهر ماه رسید و دیگر از سلولهای انفرادی کسی را نبردند، زمستان رسید و روزی مرا صدا کردند که با وسایلم بروم، وسایلم شامل مدادی بود که قایم کرده بودم و لباسی غیر از لباس زندان، شماره ام ٢٦٤- ٠٢بود، کندم و تحویل دادم و از محوطه زندان آمدم بیرون.

اجازه خروج نداشتم، اجازه کار نداشتم و حق ادامه تحصیل در دانشگاه نداشتم. باز از اول شروع کردم، رفتم تهران و در دانشگاه آزاد روانشناسی بالینی خواندم تا اول از همه یک سال زندان انفرادی در میان کشتار آن سال را در خودم تسکین ببخشم و باز هر بار با پولی که از حق التحریر روزنامه ها و مجله ها می گرفتم شروع کردم به سی دی و فیلم خریدن: گدار، ورتف، فروغ فرخزاد، بهرام بیضایی، امیر نادری، برگمن، موج نو و دایانا راس، مدونا، آها، مدرن تاکینگ، کیتارو و جیپسی کینگ و باز هم راجر واترز. روز و شب مان شده بود راجر واترز.

تا سال 1381 رسید، دیگر با وجود درنا نوشتن در دفتر خاطرات بی فایده بود، به او گفته بودم که دفتر خاطرات من تویی، اما باز همه چیز از بین رفت همه آرشیو فیلم ها، کتابها، سی دی ها و نوارهایم را گذاشتم و آمدم ولی دیگر شروع نکردم، چه فایده دارد که باز فیلم ها، کتابها و موسیقی های محبوب ت را یک جا جمع کنی و از بین بروند؟

با این همه وسوسه مجموعه گدار، کوبریک و فون تریر و… باز وادارم کرد که آنها را بالای قفسه بگذارم، اما فقط همین، می دانم که این جا دیگر نشانی از یورش شبانه و ماموران بی سیم به دستی که گونی هایشان را آماده جمع آوری اسناد و مدارک یعنی دفتر یادداشت، آلبوم عکس، نوار و فیلم و… می کنند نیست ولی شاید فردا باز بخواهم از این جا به جای دیگری بروم چرا بارم را سنگین کنم؟

حتی دیگر سراغ گرفتن از نسخه صدها نقد و مقاله ای که نوشته ام و دهها برنامه رادیو وتلویزیونی که ساخته بودم یا در آن شرکت داشتم را نیز کنار گذاشتم، بگذار همانجا بمانند، لابلای خاطرات غبار گرفته و تیره و تار آن سالها…

1359، مدرسه راهنمایی کار بعد از شکستگی پا در اثر حمله حزب الهی هابرای همین این یادگارها دیگر در آستانه چهل و دو سالگی برایم چندان ارزشمند نیست، به از دست دادن عادت نکرده ام ولی دیگر نمی خواهم چیزی را از دست بدهم…

عمر این وبلاگ هم دیر یا زود به پایان خواهد رسید، صد و خرده ای مطلب آرشیو شده اش نشانگر گذر پنج سالی است که رسما ناچار شده ام پس از دست رفتن روزنامه ها و نشریاتی که به نوشتن در آنها عادت کرده بودم و اغلب یکی پس از دیگری هم توقیف می شدند در اینترنت بنویسم، نشانگر تحول تدریجی نگاهم به مسائل روز، از سطح سیاست تا عمق ساختارهای فرهنگی…

همه چیز آشکار و عیان، پستویی و گنجه ای در کار نیست، همه چیز اینجاست…

توضیح: این مطلب را سال گذشته به مناسبت صدمین پست وبلاگ فیلتر شده قبلی (دومین وبلاگ فیلتر شده!) که آرشیو مقالات من در سایت های دیگر است نوشتم و جزء معدود پست های وبلاگی آینه های روبرو بود یا هست!

قیام بهمن 1357: بازشناسی تاریخ (2)

گفتگوی امید حبیبی نیا با نوشین شاهرخی

«قیام بهمن 1357: بازشناسی تاریخ «، عنوان مجموعه ای ست شامل مصاحبه با افرادی که در جریان انقلاب و قیام بهمن ماه سال 1357 نقش داشته اند.
در این جا خلاصه ای از دومین مصاحبه این مجموعه با نوشین شاهرخی داستان نویس که در آن سالها به عنوان یک نوجوان در انقلاب و جریانات سیاسی حضور داشت ،را ارئه کرده ام.

نوشین شاهرخی 1382

نوشین شاهرخی 1382

نوشین شاهرخی، متولد 1343 در تهران است و هم اکنون به عنوان پناهنده سیاسی در آلمان زندگی می کند.از وی تا کنون دو کتاب»دسته گلی برای مرگ» (شامل هفت داستان کوتاه ) و رمان»تاک های عاشق» منتشر شده است.نوشین شاهرخی هم اکنون دانشجوی دکترا رشته ایران شناسی دانشگاه هامبورگ است.

بخش هایی از
مصاحبه با نوشین شاهرخی ، داستان نویس

امید حبیبی نیا:در مقطع انقلاب شما، چه تصوری از آینده و انقلاب به عنوان یک نوجوان داشتید؟
نوشین شاهرخی: من در آن سال چهارده ساله بودم، اما بیشتر غریزی یک نوع آنتیپاتی به گرایش شدید مذهبی جنبش مردمی داشتم. هرچند که من هم در شور و هیجان دست کمی از دیگران نداشتم، مانند سایر نوجوانان در تظاهرات شرکت میکردم و با یک خوشبینی کودکانه به وقایع مینگریستم، بیخبر از سیر تلخ حوادثی که مزهی زندان و شکنجه و اعدام را بر بسیاری از فعالین جنبش خواهد چشاند و دیکتاتوری خشنتری «از نوع مذهبی آن» بر مردم تحمیل خواهد شد.

ا.ح: خوب من هم در همان سن و سال بودم اما میخواهم ببینم شما در همان فاصله چند ماهه به چه آگاهی سیاسی دست یافته بودید؟ به تصور شما این انقلاب قرار بود به چه خواستهها و آروزهایی پاسخ دهد؟
ن .ش: سال 57 کتابهای جلد سفید چاپ میشد. این کتابها دنیاهای تازهای در برابر من میگسترانید و یک نوع دریچه تازه به سوی آگاهی از ورای خفقان بود. احساس میکردم که به یکسری آزادیها ـ که یکی از سمبلهایش آزادی نشر و مطبوعات بود ـ دست یافتهام، خصوصا که من از کودکی به خواندن کتاب علاقهی ویژهای داشتم. در کنار خواست آزادی و عدالت، روحیهی همبستگی فوقالعاده بالایی در مردم بوجود آمده بود که از یک واقعه تاریخی خبر میداد. اما تصور روشنی از آزادی در من ـ و نیز در بسیاری از ما ـ وجود نداشت. اگر مفهوم آزادی و دمکراسی در «فردیت» تنیده است، از آنجا که این مفاهیم در ما ریشه نداشته است، برداشت ما از این مفاهیم نه زمینی و ملموس، بلکه آرمانی و آسمانی بود که نه بر تکثرگرایی بلکه بر جمعگرایی تاکید میکرد. بین این دو مفهوم تفاوت زیادی هست. تکثرگرایی یعنی این که من دیگران را با نظرات و اندیشههای مختلف در کنار خود بپذیرم و تحمل کنم و جمعگرایی یعنی این که من خود را در جمع حل کنم، اما ما به هویت و نظر فرد کمتر اهمیت میدادیم. چالش گرفتن این مفاهیم مثل گُلی است که هم آب میخواهد، هم خاک مناسب و هم زمان برای شکفتن، اما زمان کوتاهتر از آن بود که گل آزادی و عدالت در شور و حال و همبستگی بیسابقهی مردم بشکفد. چندی نگذشت که گل و باغبان، هر دو در زیر خاک خفتند. نوشین شاهرخی 1357
ا.ح: پس میتوانیم نتیجه بگیریم که شما در فردای روز بیست و دوم بهمن که حکومت استبدادی سرنگون شد و انقلاب قرار بود به آمال و آروزهای چندین نسل پاسخ دهد، از حکومت جدید تصوری روشنی نداشتید؟
ن.ش: من درحصار شعارها بودم، اما ما حتی محتوای شعارهایمان را هم به چالش نگرفتیم. بنابراین نسبت به اتفاقات آتی غافلگیر و شگفتزده شدیم. یعنی تصور میکردیم که این همبستگی مردم همچنان ادامه خواهد داشت و ما میتوانیم یک عدالت اجتماعی را برقرار کنیم. چون همه چیز لحظهای نگریسته میشد، ما نمیتوانستیم آینده را پیش بینی کنیم. میشد پیشبینی کرد که روحانیت قدرت را به دست میگیرد ولی این که کار به کجا خواهد کشید را خیلیها تصور درستی از آن نداشتند. شاید هم اصل مطلب این بود که ما میدانستیم چه نمیخواهیم ولی نمیدانستیم چه میخواهیم!

ا.ح: این آگاهی نسبت به شرایطی که در حال رخ دادن بود و رنگ و لعابهای مذهبی که به انقلاب داده شد در میان روشنفکران را چطور ارزیابی میکنید؟
 ن.ش: من تنها به جنبش چپ در آن مقطع به عنوان بخشی از جنبش روشنفکری که من هم جزئی از آن جنبش بودم، اشاره میکنم. مرزبندیها از کمی پیش از قیام بهمن آغاز شد و قبل از آن گاه به دلیل آن که ممکن است وحدت مردمی را دچار اخلال کند نسبت به خیلی از مسائل موضعگیری نمیشد. اگر چه در آن اواخر که چپها در صفی جدا تظاهرات میگذاشتند برخلاف مذهبیها زنان و مردان از هم جدا نبودند و زنها روسری نداشتند.اما این اعتقاد در بین برخی دیگر از نیروهای چپ بود که نباید به وحدت مردم خدشه وارد آورد و برخلاف فداییها و دیگر چپها که صف خودشان را جدا کرده بودند، در صف سایرین در تظاهرات حضور مییافتند. حالا ممکن بود به جای چادر زنها روسری سرشان کنند تا نمایانگر غیر مذهبی بودنشان باشد. البته تا آن جایی که به یاد دارم زنان چپ هم گاه در برخی تظاهراتها روسری یا تور سیاه روی سرشان میانداختند. اما مرزبندیها از فردای انقلاب خودش را کاملا نشان داد و چپها حتی گفتند که انقلاب راحاکمیت جدید به سرقت برده است. افشاگریها بر علیه حکومت مذهبی نهتنها سطحی بود، بلکه سلب ابتداییترین حقوق انسانی را به چالش نمیگرفت. از آنجا که حقوق اولیهی شهروندی و ابتداییترین حقوق فرد در اندیشهی چپها نیز نهادینه نشده بود، آنان نیز از برخورد ریشهای به بسیاری از سنتهای واپسگرا و فرهنگ مذهبی ناتوان بودند. نهتنها این سنتها را در درون خود به نقد نمیکشیدند، بلکه به مذهب به عنوان یک موضوع بیرونی نگاه می کردند، که آن را با جایگزینی یک ایدئوژی به راحتی واپس زدهاند.
از سوی دیگر برای تحلیل درست از وقایع چپ باید به دانش لازم دست مییافت. من یکی از دلائل عمده بسیاری از شکستهای تشکلها را در بیدانشی آنها میبینم و این که در واقع سیاست را به برخورد روزنامهای تنزل میدادند و یا از تئوریهایی که در کتابها خوانده بودند الگو برداری میکردند. چون سواد سیاسی در این زمینه کفایت نمیکرد در نتیجه جنبش چپ به عنوان آلترناتیو نتوانست از روشهای کارآمد در برابر جمهوری اسلامی بهره گیرد.

ا.ح: در واقع از نظرشما چپ در برابر حاکمیت جدید دچار انفعال شد اما از منظر تئوری و پراتیک چرا جنبش چپ نتوانست آن نقش تاریخی مورد تصور را ایفا کند؟
 ن.ش: یکی از عمدهترین مسائل الگوهایی بود که بدون درک شرایط جامعه ارائه میشد. بایدبر اساس تاریخ و فرهنگ و سیاست کشور خود تئوری خود را نسبت به قدرت و حکومت تبیین کرد و نوع حکومت مناسب را در نظر گرفت. اما بسیاری از چپها به الگوبرداریهای شعارگونه که درک ملموسی از آن نداشتند، بسنده میکردند، بدون آنکه شناخت روشنی از جامعهی خود داشته باشند. بخشی از جریانات نیز میخواستند از طریق نفوذ از بالا به قدرت دست پیدا کنند که حزب توده مشخص ترین آنها بود که بعدها موفق شد اکثریت سازمان چریکهای فدایی خلق را نیز با خود همراه کند. اینها همیشه در پی سهیم شدن در قدرت بودهاند و به جای اتکاء بر مردم چشم به بالا داشتند. اما آنها هم به زودی تاوان این چشم دوختن به حکومت را دادند. تا سال 61 به حمایت از حکومت ادامه دادند تا زمانی که نوبت به خودشان رسید. خوب همه ما خبر داریم که در آن کوران کشتار و گورهای دستجمعی و خفقان بعد از سال60 در برخی از حوزههای تشکیلاتی حزب توده و فدائیان اکثریت دستور تشکیلاتی داده شده بود که فعالین چپ طیف سه را لو بدهند. حال نیز بعد از 25 سال که سازمان اکثریت به این نتیجه رسید که باید انتخابات مجلس را تحریم کند زمانی بود که حتی کاندیداهای مجلس هفتم نیز اعلام کردند که در انتخابات فرمایشی شرکت نخواهند کرد!
اما جریان های چپ مانند فدائیان اقلیت، پیکار و رزمندگان و بسیاری دیگر به دلیل استبداد تشکیلاتی و نیز جزماندیشیای که بر آنان حاکم بود دچار بحران بودند. مثلا از اواخر سال 59 سازمان رزمندگان آزادی طبقه کارگر به سه فراکسیون تقسیم شده بود و هرکدام با یک طیف همراه شدند. سازمان پیکار در راه آزادی طبقه کارگر هم که قبل از سرکوبها به طیفهای مختلفی تقسیم شده بود و با آغاز سرکوبها به شدت ضربه خورد و از هم پاشید. اما این تشکلها در واقع تصور درستی از دمکراسی نداشتند و حتی سانترالیسم دمکراتیک را در عمل در تشکیلات نمیپذیرفتند و همه چیز از بالا بود. منقدان را یا اخراج میکردند یا منزوی و یا تهمت میزدند. از تهمت جاسوسی گرفته تا تهمتهای اخلاقی و بارها دیده میشد همان کسی که تهمت جاسوس بودن بر او زده شده وقتی دستگیر میشود بیشتر از همه مقاومت میکند و تیرباران هم میشود. چون فرهنگ دمکراسی در ایران نهادینه نشده بود حتی شاید بتوان گفت که اگر چپها نیز به حکومت دست مییافتند، آزادی و دمکراسی چندان قابل حصول نبود.

ا.ح:چون شما داستان نویس هستید من میخواهم از تخیل استفاده کنیم و فرض کنیم که الان ما در تیرماه سال 1357 هستیم ،به نظر شما اگر ما میتوانستیم مسیر تاریخ را عوض کنیم چه متغیرهایی را باید وارد میکردیم که دچار این شکست تاریخی نشویم؟
 ن.ش:دیکتاتوری و استبداد شدید رژیم شاه، جایی برای ظهور جنبشهای آزادیخواهی و دمکراسیطلبی باقی نگذاشته بود، به همین دلیل افراد انگشتشماری که با تیزبینی وقایع را مینگریستند، نتوانستند کاری از پیش ببرند. مثلا لاهیجی که همان ابتدا در برابر اعدام کارگزارن رژیم شاه ایستاد و خواهان دادگاه عادلانه با وجود وکیل مدافع بود و گفت امروز اعدام اینهاست و فردا نوبت ما، تنها ماند. تا حدود زیادی هم مردم یک توهم وحشتناکی به خمینی پیدا کرده بودند تاحدی که عدهای عکسش را هم توی ماه دیدند!
حتی کسانی که خودشان را لائیک میدیدند هم به خمینی متوهم بودند و متوجه نبودند که دیکتاتور خشنتری از شاه میتواند جایگزین او شود. اگر روشنفکران کنونی ما در آن زمان با آگاهیهای فعلیشان حضور داشتند و تعدادشان هم زیاد بود ـ خوب اگر الان ما 26 سال به عقب برمیگشتیم ـ طبیعتا می توانستند تاثیر بگذارند.

زنان در صف نخست انقلاب 57ا.ح: از نظر شما عمدهترین مرحلهای که انقلاب دچار انحراف شد و از اهداف اولیه خود دور شد چه زمانی بود؟
 ن.ش: در زمانی که خمینی به ایران آمد روحانیت مُهر خود را زد، اما پیش از آن هم در واقع ابتکار عمل در دست آخوندها و مساجد بود که میتوانستند مردم را سازماندهی کنند و شعارها را تعیین کنند. میشود گفت مذهبیون از همان ابتدا با برنامهریزی و چشم باز سعی کردند تمام قدرت را قبضه کنند. حتی من به خاطر دارم که در تظاهراتها شایع کرده بودند که برخی اعلامیهها سمی است و وقتی کسی اعلامیه پخش میکند مردم دست نزنند! یادم میآید وقتی اعضای گروه فرقان اعلامیه پخش میکردند، خیلیها از ترس آن که مبادا اعلامیه سمی باشد نمیگرفتند. یعنی تا این اندازه اینها برنامهریزی کرده بودند تا مانع از نفوذ نیروهای دیگر در بین مردم بشوند تا بالاخره بتوانند مهر خودشان را بر این انقلاب بزنند. هرچند که خمینی در زمان اقامت چندماههاش در پاریس تلاش داشت که خود را دمکرات جا بزند و آزادی را برای دگراندیشان و زنان وعده بدهد، اما وی در رفراندوم 12 فروردین 58 استبداد مذهبی را به خوبی در این جمله فرموله کرد که «جمهوری اسلامی، نه یک کلمه بیشتر و نه یک کلمه کمتر» و به راحتی آن را به پیش برد.

ا.ح:نیروهای مذهبی به دلیل پایگاههای سنتیشان موفق شدند سازماندهی مردم را تحت کنترل خودشان بگیرند اما به نظر شما چرا نیروهای دیگر موفق نشدند از این فضای انقلابی که حکومت دچار ضعف شده و ساواک ، پلیس و ارتش درگیر مسائل دیگری هستند استفاده کنند تا نیروهای زیادی که به آنها ملحق میشدند را سازماندهی کنند؟
 ن.ش: خوب مساجد به عنوان یک تریبون گسترده در اختیار روحانیت بود که قابل مقایسه با تریبونهای دیگر که بُرد محدودی داشتند ،مانند دانشگاهها، نبود. اما در دانشگاه هم سازماندهی محسوسی وجود نداشت. در آن جا گاه بحثها و سخنرانیهایی توسط چپها صورت میگرفت، اما به جز جزواتی محدود، آنان نشریهای منتشر نمیکردند. بعد از انقلاب بود که سازمانهای مختلف به انتشار نشریات دست زدند اما قبل از آن اهمیت این مساله چندان درک نشده بود، چرا که جنبش چپ هنوز خود را از سیطرهی اندیشهی چریکی رها نکرده بود. البته نباید تاثیر سرکوب شدید جنبش چپ در رژیم شاه را نادیده گرفت. پس از آن سرکوب و قلع و قمع، طبیعتا جنبش چپ به زمان احتیاج داشت تا دوباره پر و بال بگیرد. با پیوستن بسیاری از روشنفکران، جوانان و کارگران به سازمان چریکهای فدایی خلق، این سازمان به یک نیروی اجتماعی تبدیل شد که انشعاب در این جریان و نزدیک شدن اکثریت به حزب توده و ازبین رفتن روحیه همکاری این جریان با دیگر سازمانها باعث عدم تاثیرگزاری این جریان در روند جنبش شد.

ا.ح: شما چه خاطره ای از دوران انقلاب دارید؟
 ن.ش: خاطره مهمام دستگیر شدن بود. ما در حین تظاهرات و حملهی گارد به خانهای پناه برده بودیم که وقتی گارد ضد شورش به خانه هجوم برد ما دیگر فکر کردیم که الان تیربارانمان میکنند و به شدت ترسیده بودیم، اما فقط اسمهای ما چند تا دختر را گرفتند و آزادمان کردند چون دیگر شرایط فرق کرده بود. اما خاطرهی تاسف آور آن بود که وقتی بعد از انقلاب به مدرسه رفتیم ، معلم از ما پرسید که در این مدت چه کتابهایی خواندهایم و جز من فقط یک نفر دیگر از یک کلاس سی نفری کتابی خوانده بود و دیگران در این چندماه انقلاب هیچ نخوانده بودند.

ا.ح: آن زمان موضوع مبارزه علیه تبعیض جنسی و حجاب اجباری هم بود یعنی زنان شروع به تظاهرات کردند برای مبارزه ، اما نیروهای چپ که خودشان باید در صف اول حامیان آنها بودند چندان حمایتی از آنها نکردند شما علت این بیتوجهی نیروهای چپ به این موضوع را در چه میبینید؟
 ن.ش: نیروهای چپ اهمیت جنبش زنان را درک نمیکردند. آنها آن جنبش را در حد مشکل روسری تنزل میدادند و چون خودشان هم اغلب از روسری برای همرنگ شدن با کارگران و طبقات محروم استفاده میکردند، برایشان آزادی پوشش چندان اهمیتی نداشت. آنان حل تبعیض جنسی را به فردای پس از انقلاب سوسیالیستی حواله میدادند، بیآنکه قوانین سنتی حاکم بر سازمانهای خود را به چالش بگیرند. برای مثال در یکی از سازمانهای چپ ممنوع بود که دختری با پسری خارج از تشکیلات ازدواج کند، اما اگر پسری میخواست با دختری خارج از سازمان ازدواج کند آزاد بود، چون فکر میکردند از آن جا که زن تحت تسلط مرد است پس یک نفر به تشکیلاتشان اضافه میشود. در واقع این تفکر مرد سالاری حتی در جنبش چپ نیز ریشه داشت.

ا.ح: به عنوان آخرین سوال ، وقتی ما یا نسل پیش تر از ما میخواستیم انقلاب کنیم به شدت تحت تاثیر هنر مخالفخوان یا آلترناتیو مانند شعر، رمان و فیلمهای مترقی و انقلابی بودیم ، آیا تصور میکنید که نسل جوان کنونی هم در شرایطی که ما در آن زمان قرار داشتیم هست؟ یعنی او هم به هنر انقلابی دسترسی دارد؟
 ن.ش: بله، با وجود سانسوری که در جمهوری اسلامی حاکم است ما گاه به گاه در ادبیات و حتی سینما شاهد ظهور جرقههایی از مخالفخوانی هستیم که میتواند برای نسل جوان کنونی آگاهیبخش باشد. سانسور شدید علیه نویسندگان و هنرمندان، جلوگیری یا سنگاندازی در تشکیل کانون نویسندگان، طرحریزی برای کشتار گروهی یا فردی آنان نشان از وحشت رژیم و نیز تأثیر این قشر روشنفکر بر جنبش اجتماعی دارد. به ویژه که دستیابی به اینترنت مرزهای سانسور را درمینوردد و خوشبختانه باعث شده تا خط قرمز بین هنر و ادبیات داخل و خارج را کمرنگ کند تا به ویژه آثار نویسندگان تبعیدی نیز به داخل راه یابد و رابطهای نزدیکتر بین نویسنده و خواننده و نیز بین نویسندگان داخل و خارج از کشور برقرار گردد.

22 اسفند 1382

منتشر شده در خبرنامه گویا و سایت های دیگر،مصاحبه بعدی ابوالحسن بنی صدر نخستین رئیس جمهور و عضو شورای انقلاب

توضیح: برخی از صفحات قدیمی سایت گویا پسی از نوسازی اخیر از بین رفته اند این لینک در اینجا قابل بازیابی است ولی متاسفانه عکس های مطلب یافت نشد.

قیام بهمن 1357: بازشناسی تاریخ (1)

گفتگوی اميد حبيبی نيا با مهدی سامع

در اولين قسمت از مجموعه مصاحبه ها با افرادی که در جریان انقلاب 1357 نقش داشته اند، خلاصه اي از مصاحبه با مهدی سامع  از اعضای برجسته سازمان چریکهای فدایی خلق ایران در سال 57 را مي خوانيد.

«قیام بهمن 1357: بازشناسی تاریخ «، عنوان مجموعه ای ست شامل مصاحبه با افرادی که در جریان انقلاب و قیام بهمن ماه سال 1357 نقش داشته اند.
در این جا خلاصه ای از اولین مصاحبه این مجموعه با مهدی سامع از کادرهای سازمان چریکهای فدایی خلق ایران که در روز قیام مسئول برگزاری تظاهرات سازمان درتهران بود را ارئه کرده ام.
مهدی
سامع ، متولد 1324 در اصفهان و فارغ التحصیل دانشکده پلی تکنیک است . وی از سال 1345 به عضويت بخش دانشجويي گروه جزني-ظريفي و سپس سازمان چریکهای فدایی خلق ایران در می آید و پس از چند بار دستگیری و زندان، در سال 1349 در ارتباط با گروه فلسطین دستگیر و در دادگاه نظامی به پانزده سال زندان محکوم می شود. وی در آذرماه سال 1357 از زندان آزاد شد و بلافاصله از طرف سازمان چ.ف.خ.ا مسئول ايجاد بخش علني سازمان شد. او مسئول صحنه گردهمايي 19 بهمن و تظاهرات 21 بهمن سال 1357 بود. پس از قیام و پس از اختلاف نظر با کمیته مرکزی وقت پس از انشعاب به اقلیت پیوست و عضو تحریریه هفته نامه کار و مسئول کمیته کردستان این سازمان شد. به دنبال بروز اختلاف با کمیته مرکزی اقلیت وی با اعلام برنامه هویت ، سازمان چریکهای فدایی خلق ایران ( پیرو برنامه هویت ) را سازمان داد.در حال حاضر وي سخنگوي سازمان چريكهاي فدايي خلق ايران و نماينده اين سازمان در شوراي ملي مقاومت ايران است ، او همچنين يكي از اعضاي فوروم اجتماعي ايران- گروه تدارك است.

بخش هایی از
مصاحبه با مهدی سامع از اعضای کادر مرکزی سازمان چریکهای فدایی خلق ایران در سال 57.

– امید حبیبی نیا : ارزیابی سازمان چریکهای فدایی خلق ایران از شرایط و نیروهای نقش آفرین در نيمه دوم سال 1357 از قیام چه بود؟
¤ مهدی سامع :از چند ماه قبل از بهمن یعنی هنگامی که ما هنوز در زندان بودیم این ارزیابی وجود داشت که موقعيت انقلابي وجود دارد. تعریفی هم که ارائه می شد به این شکل بود که این موقعیت به گونه ای ست که بالاییها یعنی حکومت نمی تواند به صورت گذشته حکومت کند و پایینی ها یعنی مردم هم نمی خواهند تن به شرایط پیشین بدهند. یک بحث دیگری که آن زمان باید بیشتر به آن توجه می شد تحلیلی بود که زنده ياد رفيق بیژن جزنی در باره نقش خمینی مطرح کرده بود. او گفته بود که اگر در شرایط انقلابی نیروهای مترقی ضعیف باشند، خمینی به علل مختلف می تواند از این موقعیت استفاده کند و در راس جنبش قرار گیرد که درواقع این پیش بینی مدبرانه در زمانی که آن شرایط عینی رخ داد ، مورد توجه ما و دیگران قرار نگرفت .

-ارزیابی سازمان چریکهای فدایی خلق ایران از نیروهای خودش و نیروهای انقلابی چگونه بود و آیا تصور می کرد که قدرت سرنگون سازی رژیم را دارند؟
¤ سازمان در آن زمان ضربه های بسیاری خورده بود. رهبران سازمان در سالهای 54 و 55 به طور كامل يا در درگیری با نيروهاي ساواك شاه و یا در زندان کشته شده بودند. در نتیجه ما چنین ارزیابی نداشتیم.
در واقع یک خط مشی تدوین شده برای مداخله در قیام وجود نداشت . البته در آستانه قيام( فكر كنم آذرماه 1357) سازمان طي یک اطلاعیه مهم به مساله شرايط انقلابي تاكيد كرد و اعلام نمود كه «قیام را باور کنیم ». اما به نظرم نه سازمان ما و نه ديگر نيروهاي انقلابي براي مداخله كلان در قيام آماده نبودند.
به طور کلی با توجه به آن که نیروهای سازمان مجاهدین خلق نیز طي تغيراتي كه در اين سازمان در سال 1354 به وجود آمد، تقریبا از هم پاشیده شده بودند می توان گفت که نیروهای انقلابی مسلح هیچ برنامه و آمادگی برای قیام نداشتند.
تا جايي كه به سازمان چريكهاي فدايي خلق ايران مي گردد، يك پوسته چريكي، كه در ابتداي بنيانگذاري سازمان ضرورت داشت، مانع آن مي شد كه سازمان بتواند در ابعاد كلان در قيام مداخله كند. به نظر من هنوز هم در سازمانهاي چپ و كمونيستي، نگرش درست براي كار توده اي وجود ندارد و همه ي پراتيكها به گرد نيروهاي وپژه سازمانها جريان دارد.
به هر حال در آن شرايط سازمان در حال سازماندهي نسبي نیروهاي عظيمي بود كه از آن حمايت مي كردند.
در روز 19 بهمن که تظاهرات براي حمايت از دولت موقت مهندس بازرگان كه به وسيله خميني گمارده شده بود، جريان داشت. سازمان يك میتینگ بزرگ به مناسبت سالگرد حماسه سياهكل در دانشگاه تهران برگزار كرد. اين اولین گردهمايي علنی سازمان بود كه به شكل غير قابل پيش بيني مورد استقبال قرارگرفت.
دو روز بعد يعني روز 21 بهمن هم سازمان يك راهپيمايي بزرگ را سازمان داد و در حال راهپیمایی بود که اخبار قیام پخش شد و در نيمه راهپيمايي ما اعلام كرديم كه راهپيمايي در همين جا پايان مي يابد و نيروهاي سازمان به قيام مردم مي پيوندند.

– یک عکسی وجود دارد از آموزش اسلحه به نیروهای تازه سازمان چریکهای فدایی خلق که همگی با نقاب در یک خانه جمع شده اند و به نظر می رسد در همان روز های قبل از قیام گرفته شده است. اگر آمادگی برای قیام وجود نداشت ، پس این عکس گویای چیست؟

¤ من نمي گويم كه اصلا براي شركت در قيام آمادگي وجود نداشت. حرف من اين است كه ما براي مداخله در يك قيام توده اي در ابعاد كلان نه آمادگي داشتيم و نه برنامه. اما مسلما نيروهاي سازمان و هواداران و جانبداران آن بيش از ديگران از قيام استقبال و در آن شركت كردند. البته باید دید که اين عکس متعلق به چه زمانی ست. به هر حال سازمان هميشه در رابطه با نيروهاي تشكيلاتي اش به آموزش كار با سلاح اقدام مي كرد.

– با توجه به شرایط انقلابی و تضعیف ارتش ، پلیس و ساواک آیا سازمان(چ.ف.خ.ا) در آن مقطع به عملیات مسلحانه خودش شدت بخشیده بود تا برای قیام آمادگی بیشتری کسب کند ؟
¤ در تئوري سازمان مساله قیام مسلحانه و آمادگي براي آن را مطرح كرده بود و در نيمه دوم سال 1357 هم سازمان عملياتهای مسلحانه اي انجام داد. اما نگرش مسلط دید محدود بود به عملیات چريكي و نه عمليات در ابعاد توده اي. در حقيقت دید دقیقی نسبت به قیام وجود نداشت تا بتواند سازماندهی آن را از پیش آغاز کند. با این حال سازمان در قیام نقش برجسته و قابل توجهي داشت و برخی از اعضای آن از جمله رفيق قاسم سیادتی، عضوکمیته مرکزی سازمان در جریان آزادسازی مرکز رادیو به شهادت رسیدند. اما همانطور كه در پيش هم گفتم نگرشی چریکی در برخورد با مسائل سیاسی بر سازمان حاکم بود. اين نگرش كه براي شرايط سركوب و خفقان لازم بود در آن شرایط انقلابي و با وجود جنبش توده اي نه فقط همخوانی نداشت، بلكه حتي بمثابه يك مانع عمل مي كرد. اين نگرش حتی بعد از سرنگونی رژیم شاه نیز تاثير خود را داشت. در اولین مصاحبه تلویزیونی كه با سخنگوي سازمان در آن زمان(فرخ نگهدار) انجام شد ، وي پشت به دوربين صحبت مي كرد و این خود نشانگر استمرار روحیه مخفی کاری بود که با شرایط جدید تطبیق نداشت.

– آیا هیچ گاه سازمان(چ.ف.خ.ا)ارتباط رسمی با اطرافیان روح الله خمینی برقرار کرد؟

– ما با برخی ازنزدیکان خمینی از طریق برخی از افراد در ارتباط بودیم و در جریان نظرات وی قرار می گرفتیم. از جمله يك شب به طور اتفاقی در منزل آقاي شانه چی(پدر فدايي شهيد محسن شانه چي و دو فدايي شهيد ديگر) كه نزديك مدرسه علوي بود و بسياري از نزديكان خميني آنجا مي آمدند، من و محسن صحبتهای برخی از افرادی را که به خمینی نزدیک بودند و از ملاقات با او برگشته بودند شنیدیم. آنها مي گفتند که آقا به شدت با رادیکال شدن جنبش مخالف است و معتقد است که قدرت باید به سرعت انتقال یابد تا هیچ گونه امکانی برای نیروهای دیگر به وجود نیاید که از این فضا استفاده کنند این واقعه مربوط به فاصله دوازده تا نوزده بهمن است.
اما اطرافیان نزديك خمینی هیچ گاه رسما با سازمان ارتباط برقرار نکردند. با این حال ارتباطات رسمی با دولت موقت ، با صادق طبا طبایی و با آقاي صدر حاج سيد جوادي، وزیر کشور وجود داشت. با وجود آن که خمینی گاه پیغامهایی برای سازمان می فرستاد اما به نزدیکانش تاکید می کرد که نگویند که این پیامها از جانب خمینی ست. از جمله در جریان رفراندم تعیین نظام سیاسی كه روز 12 فروردین برگزار شد و سازمان آن را تحريم كرده بود، خمینی از طریق احمد آقا به سازمان پیغام داد که شما هم در رفراندام شرکت کنید و راي سفيد بدهيد. اما سازمان تصمیم به تحریم آن گرفته بود و اعلام کرده بود که اين رفراندوم را به علت آن كه محتوي جمهوري اسلامي روشن نيست، تحريم مي كند.
اما نیروهای طرفدار خمینی بسیار هوشیار بودند و تحرکات ما را زیر نظر داشتند و مراقب بودند تا هر چقدر بیشتر ما را محدود کنند و از همان زمان هم نیروهای حزب الهی و کمیته ها را علیه ما سازماندهی کرده بودند.

– اکنون اطلاعاتی موجود است که برخلاف توافقنامه گوادلپ، سران ارتش در فکر کودتا و استفاده از نیروی هوایی برای بمباران شهر بودند ، چه عواملی سبب شد تا این کودتا شکست بخورد؟
¤ توافقنامه كنفرانس 7 كشور بزرگ در گوادكوپ بر اساس تغير رژيم در ايران بود و پس مهدی سامع این روزها،عضو شورای ملی مقاومت مجاهدیناز آن ژنرال هویزر برای انتقال قدرت و نيز براي انتقال بعضي از سلاحهايي كه تكنولوژي خاص داشت به ایران می آید و با بهشتی و بازرگان و سران ارتش و بختیار ملاقات می کند تا شرایط را برای واگذاری قدرت و انتقال برخی از تسلیحات استراتژیک آمریکا فراهم کند. آمريكائيها چون به حکومت بعدی اطمینانی نداشتند با توجه به شرايط آن زمان و جهان دوقطبي ، می خواستند این سلاح ها را از ایران خارج کنند.
به درخواست و يا اگر بخواهيم دقيق بگوئيم به دستور هویزر ارتش اعلام بی طرف کرد. سران ارتش هم با اسم اعلامیه دادند که ارتش بی طرف است. در نتیجه عملا بدنه و فرماندهان ارتش در اختیار کسانی که قصد شورش داشتند نبود. بخشي از گفتگوهاي فرماندهان ارتش در کتاب» چون برف آب خواهیم شد» چاپ شده است. البته اين گفتگوها قبل از كنفرانس گودالپوپ است. ولي روحيه ضعيف فرماندهان ارتش در خلال اين گفتگوها به خوبي مشخص است. ارتش شاه عملا میدان را باخته بود. آن چه از جانب بعضي از سران ارتش رخ نمود، يك شورش نه چندان گسترده عليه تصميم به بي طرفي ارتش بود.

– روح الله خمینی و اطرافیانش هیچگاه مردم را برای قیام فرانخواندند. در واقع در عمل قيام به آنان تحميل شد. پس چه شد که نیروهای قیام کننده ابتکار عمل را از دست دادند؟
¤ نیروهای قیام کننده در واقع توسط هیاتهای مساجد و کمیته ها و نیروهایی که بهشتی و چمران و دیگران سازمان داده بودند مهار شدند. اطرافيان خميني مرتب مي گفتند كه «امام فرمان جهاد » نداده و البته خميني در روز 21 بهمن چند ساعت سکوت کرد. بعد از ظهر روز بیست ویکم بهمن هادی غفاری در میدان فوزیه بالای يك اتوبوس رفته بود(عكس اين صحنه وجود دارد) و با بلندگو مردم را دعوت به آرامش می کرد و می گفت که خمینی دستور جهاد نداده است.
در واقع برنامه آن ها این بود که از روز بیست ویکم بهمن شروع کنند به آرامی وزارتخانه ها را تصرف کنند و اعضای دولت موقت را به جای وزیران قبلی بنشانند.

– قیام مسلحانه چگونه شکل گرفت و شما در آن چه نقشی داشتید؟
¤ با حمله نيروهاي گارد ويژه كه عليه اعلاميه بي طرفي ارتش شورش كرده بودند به همافران نیروی هوایی جرقه قیام زده می شود. البته در عمل پس از اعلام بي طرفي ارتش ديگر حكومت نظامي وجود نداشت. اين رويداد برنامه ریزی های انجام شده برای انتقال آرام قدرت را به هم ريخت. در همان ساعات اولیه ای که در گیری بین همافران وگارد جاویدان شاهنشاهی شروع شده بود تظاهرات سازمان از دانشگاه تهران شروع شده بود و شعارها به نفع همافران بود. مسير راهپیمایی از دانشگاه تهران به سمت میدان فردوسی بود که سازمان تصميم گرفت تظاهرات را خاتمه داده و به قيام بپيوندد. سازماندهنگان تظاهرات مسلح نبودند زیرا ما فقط نگران درگیری با حزب الهی ها بودیم و جمعیتی انبوهي هم در اين تظاهرات شركت كرده بود. در میتینگ نوزده بهمن بر آورد ما از جمعیت صد و پنجاه هزار نفر بود به گونه ای که تمام محوطه دانشگاه و خیابانهای اطرافش پر از جمعیت شده بود ، بهر حال در روز بیست و یکم بهمن جمعیت بیشتری آمده بودند که در میدان فردوسی راهپیمایی را متوقف کردیم و نیروها را برای کمک به قیام فرستادیم و چون تعداد نیروها خیلی زیاد بود و امکان سازماندهی عملی آنها وجود نداشت بیشتر آنها با ابتکار فردی خود به مراکز اصلی قدرت حمله کردند و یا حتی دست خالی با خلع سلاح پادگانها و کلانتریها خود را مسلح کردند . پس از اين بود كه ستاد سازمان در دانشكده فني دانشگاه تهران تشکیل و اعلام شد.

– آیا طرح و برنامه ای برای حمله به مراکز اصلی و حساس رژیم وجود داشت و براساس این طرح عمل می شد؟
¤ نخیر هیچ طرح از پیش تعیین شده ای وجود نداشت و بر اساس ابتکارات تیمها ، کادر ها ،اعضا و هواداران سازمان که هر کدام در یک منطقه به تصرف مراکز نظامي و انتظامي مي پرداختند، عمل شد.
– یعنی سازمان(چ.ف.خ.ا) در آن مقطع اطلاعیه داده بود که برای قیام آماده شویم ولی عملا خودش برای قیام آماده نبود و حتی شناسایی دقیق و اولویت و طرح عملیاتی منسجمی از اهداف اولیه قیام نداشت؟
¤ بله همین طور است. برای نیروهای انبوهی که به سازمان پیوسته بودند نیز سازماندهی خاصی وجود نداشت. به نظر می رسد که خود سازمان هم به قیام باور نداشت و عملا طرح و نقشه ای برای آن تا روز قیام نداشت زیرا افرادی که آن زمان پس از جان باختن رهبران اصلی سازمان در سال 54 و 55 به مرکزیت سازمان راه یافته بودند در واقع کادرهای درجه سه سازمان بودند که از نظر تجربه ، بینش و تئوری چندان برجسته و كارآمد نبودند. يك اصل اساسي براي رهبران سياسي در چنين لحظاتي، قدرت تصميم گيري و ريسک پذيري است كه متاسفانه ما چنين نبوديم و فاقد رهبران اين چناني هم بوديم.

– تصوری وجود دارد که اگر انقلاب یا حتی قیام بیشتر طول می کشید نیروهای انقلابی موفق می شدند پایگاه اجتماعی خودشان را وسعت دهند و به افزایش آگاهی مردم کمک کنند و مانع از آن شوند تا حکومت روح الله خمینی به آسانی جایگزین شود ،آیا شما با این تصور موافقید؟
¤ بله ، اگر زمان بیشتری طول می کشید نیروهای چپ و انقلابی می توانستند توده های بیشتری را جذب کنند. اما خمینی و اطرافیانش نیز بسیسار هوشیار بودند. از طرفی مانع از آن می شدند تا کمونیستها صف آرایی مستقلی داشته باشند و از طرف دیگر دست به مانورهای مختلفی می زنند از جمله آن که خمینی به آمریکاییها گفته بود که بعد از سپردن قدرت به دست دولت موقت می رود به قم و در کار دولت دخالت نمی کند. اما قبل از اعلام دولت موقت، شورای انقلاب را تشکیل داده بود كه كسي از نام و تعداد آنان خبر نداشت. آنها به همین دلیل می خواستند تا با سرعت قدرت را در دست گیرند و مانع از آن شوند که نیروهای دیگر بتوانند نقش موثرتری ایفا کنند. البته اين را هم اضافه كنم كه از روزي كه شاه در تلويزيون به مردم اعلام كرد كه «صداي انقلاب» شما را شنيدم، ديگر ما بايد مي دانستيم كه روند حوادث به سرعت طي خواهد شد.

– در آن موقع احساس و برداشت شما از قیام چگونه بود؟
¤ با وجودي كه بیست و پنج سال از قيام گذشته، اكنون که دارم در باره آن روزها تیتر روزنامه اطلاعات عصر روز 22 بهمن ماه 57صحبت می کنم، التهاب آن روزها را حس مي كنم. انگار در همان شرایط هستم. من هم مانند اغلب رفقایمان در یک جو احساسی بودیم که دیکتاتوری در حال نابودی ست و بهار آزادی در راه است. روزي كه شاه از ايران رفت، شبي كه آخرين گروه زندانيان سياسي آزاد شدند و بالاخره روزهاي 20 تا 23 بهمن . خوب به ياد دارم كه من دو سه روز نخوابیدم تا صبح روز بیست وسوم بهمن ماه که در یک گوشه ستاد در واقع از حال رفتم. بسیاری از نیروهای سازمان نیز چنین شور و هیجانی داشتند.
اما از همان ابتدا نیز دو نگرش اصلی در رابطه با حاکمیت وجود داشت یکی این که باید وجه ضد امپریالیستی حکومت را تقویت کرد که این نگرش بعدها با حزب توده همسانی یافت و سبب انشعاب در سازمان شد و دیگری آن که برای مقابله با انحصار طلبی خمینی باید براي دفاع از دمكراسي و دستاوردهاي دمكراتيك قيام از نیروهای لیبرال و دمکرات حمايت كرد.
ما هیچ گاه خودمان به تصرف قدرت و یا دستیابی به قدرت فکر نکرده بودیم و در شرایطی هم نبودیم که این کار را بکنیم اما روز به روز با تهاجمهایی که به ما و نیروهای انقلابی و مردم صورت گرفت بیشتر خود را رو در روی حاکمیت جدید یافتیم.

– ارزیابی شما از قیام آتی چیست و چه چشم اندازی براي آن مي شود تصور كرد؟
¤ ما اکنون نیز شاهد قیامهای كوچك و يا شبه قيامها و شورشها در گوشه و کنار هستیم. نظیر خیزشهای شبانه خرداد ماه گذشته و یا خیزش كارگران در شهر بابک. به دلیل خصلت انفجاری جامعه ایران ارزیابی دقیق شکل آن مشکل است. امکان یک تغییر و تحول سریع نیز وجود دارد. به نظر من شرایط فعلی برای قیام از شرایط سال 57 از بسياري جهات براي نيروهاي ترقيخواه مناسب تر است و من به اين شرايط خوش بین تر هستم. با وجود آن که ما شاهد وجود تشکیلات منسجمی از نیروهای انقلابی و کمونیست در داخل به صورت محسوس نیستيم، اما در یک شرایط انقلابی همانند مقطعی که ما در روزهاي 19 تا 22 بهمن سال 1357 بوديم و توانستيم ستاد علنی ایجاد کنیم ، امکان ظهور علنی نیروهای انقلابی و عمل کردن آنها وجود دارد و اگر تغییراتی چون مداخله نظامي خارجی در ایران رخ ندهد و اگر رژيم تن به عقب نشيني واقعي ندهد، می توان گفت که شرایط روز به روز بیشتر برای قیام مسلحانه و براندازی جمهوری اسلامی آماده می شود.

23 بهمن 1382

این مصاحبه نخستین بخش از مجموعه مصاحبه با صاحب نظران و فعالان سیاسی و فرهنگی در باره قیام بهمن ماه پنجاه و هفت است که در خبرنامه گویا و سایر سایت ها درج شد.

توضیح: این مصاحبه در سال 1382 به منظور گردآوری کتابی در باره قیام بهمن  با مهدی سامع و برخی از افراد برجسته سیاسی و فرهنگی صورت گرفته است، درج این بخش از مصاحبه به منزله آن نیست که نویسنده در حال حاضر نظرات متفاوتی نسبت به پنج سال پیش نداشته باشد.

گزارش شاخص‌های توسعه انسانی سال 2007

 ایران در رتبه نودوچهارم توسعه انسانی

بنا بر گزارش شاخص‌های توسعه انسانی در سال‌های 2007 و 2008 که اخیرا توسط برنامه توسعه سازمان ملل منتشر شده است، ایران در میان 177 کشور جهان، در جایگاه 94 قرار دارد.

بنابر این گزارش که نسخه اینترنتی آن به تازگی منتشر شده، ایسلند همچون سال گذشته در صدر کشورهای توسعه یافته است و 9 کشور بعدی پیشرفته به ترتیب عبارتند از: نروژ، استرالیا، کانادا، ایرلند، سوئد، سوئیس، ژاپن، هلند و فرانسه.

ژاپن، سوئیس، ایسلند با هشتاد و یک سال سن امید به زندگی بهترین وضعیت را از این نظر دارند. زامبیا با چهل و یک سال بدترین کشور در این شاخص است که در کنار آنگولا و سیرالئون در قعر جدول امید زندگی وضعیت وخیمی دارند.

شاخص‌های توسعه انسانی که در برگیرنده متغییرهای توسعه و پیشرفت جوامع بشری از نظر طول عمر، سلامت، درآمد سرانه و تحصیلات است به مشخص‌کننده بهترین کشورهای جهان برای زندگی مشهور شده است که بر اساس گزارش اخیر ده کشور ابتدای جدول به همراه سایر کشورهای اروپای شمالی، غربی، آمریکای شمالی، استرالیا و نیوزیلند بهترین کشورهای جهان از نظر سطح معیارهای زندگی به شمار می‌آیند.

رتبه بریتانیا در این بررسی شانزده و آمریکا دوازده بوده است. پایین‌ترین رتبه را در میان کشورهای اروپای غربی پرتقال(29) دارد و اسرائیل(23) خود را به آلمان(22) رسانده است.

کوبا رتبه 51 را در این بررسی کسب کرده است که برای کشوری کوچک با مشکلات اقتصادی بسیار و تحریم‌های اقتصادی آمریکا رتبه‌ای بسیار درخشان در میان کشورهای پیشرفته محسوب می‌شود. به غیر از کوبا در آمریکای لاتین باربادوس، آرژانتین، شیلی، اروگوئه و باهاما نیز در میان کشورهای پیشرفته محسوب شده‌اند. همسایه جنوبی آمریکا یعنی مکزیک در این جدول در جای پنجاهم قرار گرفته است و وضع روسیه با سقوط به جایگاه شصت و هفتم اسف‌بارتر از قبل جلوه می‌کند.

در میان کشورهای منطقه امارات متحده عربی، کویت، قطر، بحرین، عمان و عربستان همگی در گروه کشورهای پیشرفته قرار دارند.

ایران در گروه کشورهای متوسط در جایگاه نود و چهارم قرار دارد که نسبت به سال قبل دو پله صعود کرده است.

امید به زندگی در ایران 70.2 است که به نسبت کشورهای گروه خود وضعیتی متوسط دارد. در این گروه یعنی کشورهای با رشد متوسط ایران در جایگاه بیست و چهارم پس از کشورهایی چون قزاقستان، ارمنستان، ترکیه و لبنان و بالاتر از کشورهایی چون گرجستان، آذربایجان، فلسطین و تاجیکستان قرار دارد.

میزان باسوادی بزرگسالان در ایران بیش از هشتاد و دو درصد گزارش شده است که این میزان در نوزده کشور نخست این جدول صددرصد و در کوبا و کشورهای بلوک شرق سابق نزدیک به صددرصد است، سنگال با 39 درصد جمعیت باسواد، بدترین وضعیت را در این زمینه دارد و از دیگر کشورهای عقب‌مانده در این شاخص می‌توان به مراکش، بوتان، موریتانی و پاکستان اشاره کرد.

72.8 درصد از مجموع درصد کودکان و نوجوانان در ایران به تحصیل اشتغال دارند، درآمد خالص سرانه 7.968 دلار است که این میزان در امارات متحده عربی بیش از 25 هزار دلار و در آمریکا بیش از 41 هزار دلار است. بهترین وضعیت از این نظر را لوکزامبورگ با درآمد سرانه بیش از شصت هزار دلار دارد و بدترین کشور جهان کنگو با 714 دلار است.

رتبه ایران در زمینه امکانات آموزشی 0.792 از 1 است که در این زمینه به وضوح از دیگر کشورهای متوسط عقب‌مانده‌تر است. از نظر شاخص تولید ملی نیز رتبه 0.731 را کسب کرده است. میزان درآمد سرانه مردم با درنظر گرفتن سایر شاخص‌ها منفی 23 را نشان می‌دهد.

ایران در شاخص‌های توسعه انسانی در سال 1975 رتبه‌ای معادل 0.571 کسب کرده بود که ده سال بعد به 0.615 ، در سال 1995 به 0.693 و در سال 2005 به 0.759 رسیده است. در همین حال عمان در همین مدت رتبه خود را از 0.478 به 0.814 رسانده است.

شاخص‌های توسعه میزان فقر را نیز مورد بررسی قرار داده است که برآن اساس سی درصد از جمعیت ایران زیر خط فقر هستند. میزان جوانمرگی در ایران نیز نزدیک به 8 درصد برآورد شده است. همچنین شش درصد مردم ایران از دسترسی به آب سالم محروم هستند و یازده درصد کودکان زیر پنج سال از کمبود وزن شدید رنج می‌برند. 17.6 درصد از افراد پانزده سال به بالا بی‌سواد هستند.

شاخص‌های توسعه انسانی نشانگر رشد سریع جمعیت ایران در فاصله بیست سال از حدود 33 میلیون نفر به 69 میلیون نفر یعنی بیش از دو برابر است که این میزان رشد تا هفت سال دیگر به نزدیکی 80 میلیون نفر خواهد رسید و به این ترتیب از سرعت رشد سالیانه جمعیت کاسته خواهد شد. این میزان که در بیست سال اولیه 2.4 درصد در سال بود در فاصله سال‌های 2005 تا 2015 به 1.3 کاهش خواهد یافت.

جمعیت شهری ایران سه سال پیش از انقلاب کمتر از نصف جمعیت کشور بود، ولی بیست سال بعد به نزدیک هفتاد درصد و در سال 2015 به نزدیک هفتاد و دو درصد خواهد رسید.

جمعیت زیر پانزده سال کشور نیز که در حال حاضر حدود 29 درصد است در هشت سال آینده به کمتر از 26 درصد کاهش می‌یابد.

میزان باروری زنان ایران در پنج ساله 1970 تا 75 رقمی در حد 6.4 را نشان می‌دهد که یکی از بالاترین میزان باروری زنان در جهان بوده است، اما این میزان در پنج ساله 2000 تا 2005 به کمتر از 2.5 کاهش یافته است.

بلژیک بیشترین میزان پزشک به نسبت جمعیت را در جهان دارد. در این کشور به ازای هرصد هزار نفر 449 پزشک در رشته‌های مختلف تخصصی وجود دارد.

در ایران این میزان 87 نفر است که در گروه کشورهای در حال توسعه با وجود اشتغال به تحصیل شمار بسیاری از دانشجویان در رشته‌های پزشکی در کشور وضعیت خوبی ندارد و مثلا در گرجستان که رتبه کلی‌اش از ایران پایین‌تر است، به ازای هر صد هزار نفر 409 پزشک وجود دارد. مشابه چنین وضعیتی در کشورهای بلوک شرق سابق نیز وجود دارد و بهترین وضعیت در این زمینه را در جهان بلاروس دارد در حالی که رتبه کلی آن از نظر میزان رفاه اجتماعی 64 است.

سوازیلند با 33.4 درصد مبتلا به ایدز وخیم‌ترین وضعیت را در جهان دارد. این میزان در بسیاری از کشورهای آفریقایی از جمله زیمباوه، آفریقای جنوبی و بوتساوانا به میزان بسیاری بالا است.

در ایران میزان مبتلایان به ایدز حدود 0.2 درصد برآورد شده است که به نسبت بسیاری از کشورهای گروه خود از وضعیت بهتری برخوردار است.

میزان سیگاری‌ها در ایران نیز بسیار کمتر از کشورهای گروه خود و مشابه کشورهای پیشرفته است. براساس این برآورد 22 درصد مردان و فقط 2 درصد زنان سیگاری هستند که با توجه به عامل جنسیتی در این زمینه حتی وضعیت بهتری نسبت به کشورهای پیشرفته مانند یونان با 47 درصد سیگاری مرد و 29 درصد سیگاری زن دارد. بدترین وضعیت را مغولستان با 68 درصد مردان و 26 درصد زنان سیگاری و بهترین را غنا تنها با 7 درصد مردان و 1 درصد زنان سیگاری دارند.

ایران دومین کشور جهان است که 40 درصد دانش‌آموزان دبیرستان در آن در رشته‌های علوم، فنی و حرفه‌ای به تحصیل می‌پردازند. اولین کشور میانمار با 42 درصد است. در میان کشورهای پیشرفته مالزی، کره و آمریکا از این نظر درصدر قرار دارند.

لوکزامبورگ با 1576 مشترک تلفن همراه در هر هزار نفر بیشترین میزان تلفن همراه را در جهان دارد، به عبارت دیگر در این کشور هر نفر بیش از یک اشتراک تلفن همراه دارد. در کشورهای ایسلند، نروژ، ایرلند، دانمارک، بریتانیا و ایتالیا در میان بیست کشور نخست نیز وضعیت مشابه ای در جریان است.

در ایران از هر هزار نفر 106 نفر تلفن همراه دارد و 278 نفر تلفن ثابت در اختیار دارد. رکورد تلفن ثابت در جهان را سه کشور سوئد، سوئیس و آلمان دارند که به ازای هر دو نفر بیش از یک خط تلفن موجود است.

در سیزدهمین شاخص توسعه که به ارتباطات و تحقیقات می‌پردازد، میزان مشترکان اینترنت در ایران حدود ده درصد از جمعیت کشور برآورد شده است، در حالی که این میزان در ایسلند نزدیک 87 درصد است. در میان کشورهای پیشرفته بدترین وضعیت را از این نظر کوبا دارد که درصد کاربران اینترنت آن به دو درصد هم نمی‌رسد. در عوض در میان کشورهای در حال توسعه جامائیکا بهترین وضعیت از این نظر را دارد که با حدود 40 درصد کاربر وضعیتی مشابه با برخی از کشورهای پیشرفته دارد.

فنلاند با دارا بودن 7.832 پژوهشگر در هر یک میلیون جمعیت خود سرآمد میزان پژوهشگران در جهان است و پس از آن ایسلند، ژاپن، سوئد، دانمارک و سنگاپور قرار دارند.

در ایران این میزان 1279 نفر اعلام شده است که وضعیت مطلوبی به نسبت سایر کشورهای در حال پیشرفت دارد.

در این شاخص‌ها آمریکا ثروتمندترین کشور جهان است که فاصله‌ای بعید با سایر کشورها حتی در گروه کشورهای پیشرفته دارد و پس از آن با اختلاف بسیار ژاپن قرار دارد که این کشور نیز نسبت با سایر کشورها فاصله بسیار دارد.

در عوض درخشان‌ترین رشد اقتصادی جهان در میان کشورهای پیشرفته از آن سوئد است که در سی سال گذشته همواره رشد بهتری نسبت به سایر کشورها داشته و هم‌اکنون از رشد سالانه بالغ بر 6.2 درصد برخوردار است.

اما در مجموع سرعت رشد اقتصادی چین در جهان بدون رقیب بوده است که به‌طور متوسط 8.4 درصد بوده است. ایران نیز با رشد قابل ملاحظه‌ای در ده سال اخیر موفق شده است میزان رشد اقتصادی خود را به 2.3 برساند در حالی که این میزان از سال 1975 منفی بوده است با این حال دو سال پیش از انقلاب میزان درآمد کشور به بالاترین حد خود تاکنون رسیده است.

ایران دومین کشور جهان در گروه کشورهای درحال توسعه است که بیشترین میزان هزینه را بر اساس ارزش سالیانه تولیدات و خدمات یا تولید ناخالص داخلی به مصارف نظامی اختصاص داده است و در حالی که حدود دوازده درصد بیکار دارد، میزان بیکاری زنان در آن 170 درصد مردان است و نزدیک به دو درصد نیز از داشتن برق محروم هستند.

براساس نوزدهمین شاخص این گزارش میزان بودجه نظامی ایران از 2.9 درصد به 5.8 درصد رسیده است که در این زمینه در جهان رتبه ششم را دارد.

در همین حال ایران بیشترین میزان پناهجویان را در خود جای داده است و با نزدیک به یک میلیون پناهجو، از این نظر تنها با آمریکا که در رتبه دوم قرار می‌گیرد، قابل مقایسه است.

گزارش شاخص‌های توسعه انسانی حاکی است که کم‌ترین میزان قتل عمد در کشورهای پاکستان، سودان و مصر رخ می‌دهد و بیشترین آن در کلمبیا، لسوتو، آفریقای جنوبی، جامائیکا، ونزئلا و السالوادور.

در میان بیست کشور نخست پیشرفته جهان وضع آمریکا از همه در این زمینه بدتر است این کشور همچنین با دارا بودن بیش از دو میلیون زندانی، رکورددار بیشترین زندانی در جهان است.

در ایران در هر صد هزار نفر 2.9 مورد قتل عمد رخ می‌دهد و نزدیک 150.000 زندانی نیز وجود دارد که در این زمینه در جهان در رتبه پنجم قرار دارد.

ایران همچنان جز شمار اندک کشورهای جهان است که رسما مجازات اعدام در آن اجرا می شود.

از نظر شاخص‌های توسعه در رابطه با زنان وضعیت ایران وخیم است و رتبه 84 را دارد و میزان درآمد مردان به‌طور متوسط دو و نیم برابر زنان است، در حالی که عربستان در این زمینه رتبه 70 را دارد.

بیست و نهمین شاخص این گزارش به وضعیت سیاسی و اجتماعی زنان اختصاص دارد که نروژ بیشترین امتیاز را در این زمینه دارد.

در نروژ حدود 39 درصد از کرسی های مجلس در اختیار زنان است و سی درصد از پست‌های مدیریت ارشد کشور را زنان تصاحب کرده‌اند و نیمی از زنان در مشاغل تخصصی و فنی به کار مشغول هستند.

در ایران که رتبه 87 را دارد، تنها 4 درصد کرسی‌های مجلس و 16 درصد پست‌های مدیریت ارشد در اختیار آنها است و 34 درصد از آنان در مشاغل تخصصی و فنی به کار می‌پردازند.

همچمنین در حالی که در سوئد بیش از 38 درصد از وزارتخانه‌‌ها و ادارات دولتی توسط زنان اداره می‌شود این میزان در ایران نزدیک به هفت درصد است.

شاخص‌های توسعه انسانی که هر سال توسط برنامه توسعه سازمان ملل منتشر می‌شود، مهم‌ترین مرجع جهانی برای ارزیابی میزان رفاه اجتماعی و متغییرهای مرتبط در جوامع مختلف به شمار می‌آید.

ایسلند که امسال برای دومین بار بهترین کشور در این شاخص‌ها ارزیابی شده است، کشوری کوچک در شمال اروپا است که کمتر از 350 هزار نفر جمعیت دارد، پیش‌تر از این به مدت شش سال نروژ و پیش از آن نیز کانادا برای سال‌های متمادی بهترین کشور برای زندگی بوده است.

شاخص توسعه اقتصادی در سال 1990 توسط گروهی از اقتصاددانان به سرپرستی آمارتیا سن (اقتصاددان هندی برنده جایزه نوبل)، محبوب الحق (اقتصاددان پاکستانی) و ریچارد جولی (جامعه‌شناس) در LSE (دانشکده اقتصاد لندن) و دانشگاه ییل به عنوان راهنمایی برای ارزیابی توسعه کشورهای مختلف برای سازمان ملل به‌وجود آمد.

مطالب مرتبط:
رتبه ایران در آزادی بیان: چهارمی از آخر


تولید ناخالص داخلی GDP مجموع ارزش مادی تولیدات و خدمات یک کشور در یک دوره زمانی (مثلا یک ساله) است.

منتشر شده در: زمانه  

تاریخ انتشار: ۱۰ اسفند ۱۳۸۶ • چاپ کنید