حال ما خوب است، اما تو باور نکن!

به مناسبت روز جهانی بهداشت روانی

امید حبیبی نیا

روزنامه نگار و کارشناس روانشناسی بالینی

از قدیم گفته اند هر کسی دلش شاد باشد کمتر بیمار می شود، بیماریهای روانی و بیماریهای روانی- جسمانی هم اکنون یکی از خطرناکترین و مرگبارترین بیماریهای شایع در جهان هستند که گاه نه فقط به مرگ بیمار بلکه به کشته شدن دیگران مانند حادثه تیراندازی در کالج اومکاوا یا خودکشی کمک خلبان جرمن وینگز نیز منجر می شوند.

سازمان بهداشت جهانی روز دهم اکتبر ( ۱۸مهر ماه) را برای آگاه سازی مردم نسبت به اهمیت بهداشت روانی در سلامت اجتماعی روز جهانی بهداشت روانی نامیده است، این روز نخستین بار در سال ۱۹۹۲ توسط فدراسیون بین المللی بهداشت روانی نامگذاری شد.

بهداشت روانی بطور خلاصه عبارتست از پیشگیری، درمان، مداخله و تحقیق در زمینه بیماریهای روانی و فوریت های روانشناختی مانند حوادث طبیعی یا رخدادهای فاجعه بار مانند وقایع تروریستی دهشتناک که بازماندگان در یک منطقه یا مکان خاص نیاز به امداد فوری روانشناختی دارند.

در ایران به ازای هر صد هزار نفر تنها یک روانشناس بالینی وجود دارد

از آنجا که براساس آمار سازمان بهداشت جهانی بیماریهای روانی زمینه ساز و تشدید کننده اغلب بیماریهای جسمانی مانند حمله قلبی که یکی از پرشمارترین عوامل مرگ به حساب می آید و عامل اصلی تمام بیماریهای روانی- جسمانی (سایکو- سوماتیک)  مانند زخم معده، فشار خون و بیماریهای قلب و عروق به حساب می آیند توجه، رسیدگی و آگاهی رسانی در زمینه علائم، شیوه های مقابله و درمان و همچنین پیگیری درمانی آن از اهمیت بسیاری برخوردار است.

در ایران، اگرچه به نظر می رسد در سالهای اخیر توجه به بهداشت روانی افزایش یافته و برنامه هایی بصورت موقت در زمینه در دسترس قرار دادن برخی خدمات ابتدایی در زمینه مشاوره و راهنمایی نظیر صدای مشاور راه اندازی شد و یا در زمینه سامان بخشی نظام حرفه ای دست اندرکاران اصلی شبکه بهداشت روانی اقداماتی صورت گرفته است اما همچنان وضعیت بهداشت روانی در کشور بسیار وخیم است.

بنابر آمار رسمی از هر چهار نفر ایرانی یک نفر دچار اختلال روانی شناخته شده است، متوسط میزان ابتلاء به اختلالات روانی در جهان نیز تقریبا مشابه همین آمار است با این حال ایران از نظر دارا بودن برنامه مدون بهداشت روانی در جهان در زمره کشورهایی ست که کمترین برنامه ریزی و بودجه را به آن اختصاص داده است.

از هر چهار نفر در ایران یکی دچار اختلال روانی کاملا قابل تشخیص است

بنا بر استانداردهای سازمان بهداشت جهانی به ازای هر دو هزار و پانصد تا پنج هزار نفر باید حداقل یک روانشناس بالینی، یک مددکار اجتماعی روانپزشکی، یک روانپزشک و یک پرستار روانپزشکی وجود داشته باشد و در هر منطقه با جمعیت ده هزار نفر یک مرکز بهداشت روانی در دسترس باشد.

این در حالی ست که در ایران تنها کمتر از ۲۰ روانشناس بالینی دارای درجه دکترا و تعداد معدودی روانشناس بالینی در مقاطع فوق لیسانس و لیسانس وجود دارد که به خدمات درمانی می پردازند. به عبارت دیگر در ازای هر چهار میلیون نفر جمعیت کشور یک روانشناس بالینی و با در نظر گرفتن مجموعه افرادی که تحت عنوان روانشناس بالینی در شبکه بهداشتی و درمانی کشور کار می کنند به ازای هر صد هزار نفر یک روانشناس بالینی موجود است.

میزان مراکز بهداشت روانی، کلینک های روانشناسی یا بیمارستان های روانپزشکی نیز هیچ تناسبی با جمعیت کشور ندارد. در تهران با جمعیت رسمی بیش از ده میلیون نفر تنها چهار بیمارستان دولتی با ظرفیت پذیرش ۲۲۶۱ بیمار و پنج بیمارستان خصوصی با ظرفیت پذیرش ۳۱۱ بیمار وجود دارد، این در حالی ست که در کل کشور تنها ۱۴۰۹ تخت در بخش روانپزشکی وجود دارد و اغلب استانهای کشور از داشتن بیمارستان روانی محروم هستند.

اختلالات روانی علاوه برآنکه خود در اغلب مواقع ناشی از آسیب های اجتماعی یا شرایط نامساعد اجتماعی دیگر هستند به آسیب های اجتماعی دیگری نیز نظیر اعتیاد، روسپیگری، فرار کودکان و نوجوانان از خانه، پرخاشجویی و یا دست زدن به جرائم مختلف نیز دامن می زنند و در واقع سیکل بسته ای از مشکلات روانی- اجتماعی را ایجاد می کنند که از میان بردن آنها نیاز به یک برنامه منسجم و مداخله فوری از طریق ایجاد مراکز مختلف مددکاری و خدمات اجتماعی و همچنین کلینک های روانشناسی و نیز مراکز مشاوره و راهنمایی دارد.

سرکوب حاکمیت توتالیتر و تحمیل باورهای مذهبی به تشدید اختلالات روانی در ایران افزوده است

با توجه به آنکه آمار اختلالات روانی در ایران به نسبت سایر کشورهای موسوم رو به توسعه بیشتر است و به نسبت برخی از کشورهای اروپای غربی و شمالی اختلاف چشمگیری دارد می توان عوامل و دلایل مختلفی را برای این آمار رو به رشد ابتلاء به اختلالات روانی در نظر گرفت که از جمله آنها می توان به؛ جوان بودن جامعه و احتمال ابتلاء به اختلالات روانی که معمولا در سنین جوانی بروز می کنند نظیر افسردگی، اضطراب و اسکیزوفرنیا (روان گسیختگی) ، عدم دسترسی به امکانات مشاوره، درمان و پیگیری، سطح و کیفیت غیراستاندارد اغلب مراکز دولتی و خصوصی بهداشت روانی و همچنین عدم تناسب کادر درمانی متخصص بهداشت روانی با میزان جمعیت و همچنین فقدان یک برنامه مدون علمی و فراگیر ملی یا منطقه ای برای گسترش سطح و کیفیت خدمات بهداشت روانی اشاره کرد.

اما در این میان دو نکته دیگر نیز به نظر می رسد در وخامت حال بهداشت روانی در ایران تاثیر بسزایی داشته باشد:

– ناآگاهی و فقر دانش عمومی از خدمات بهداشت روانی و همچنین تابو بودن مراجعه به متخصص مرتبط، هنوز بسیاری از مردم از ترس برچسب خوردن و یا برای فرار از رو در رویی با مشکلات خود از مراجعه به روانشناس بالینی واهمه دارند.

بسیاری از مردم ترجیح می دهند تا مشکلات خود را با مشاورانی که در شبکه های تلویزیونی یا رادیویی ماهواره ای فارسی زبان حضور دارند در میان بگذارند به جای آنکه به یک روانشناس بالینی یا در صورت نیاز به یک روانپزشک مراجعه کنند، سطح ارائه مشاوره در این برنامه ها نیز در اغلب مواقع از توصیه ها یا نصیحت های کلی فراتر نمی رود زیرا امکان تشخیص و یا درمان از راه دور و از طریق یک مکالمه چند دقیقه ای وجود ندارد و به علاوه اغلب این افراد فاقد صلاحیت مداخله بالینی هستند.

الزام به رفتار دوگانه در برابر حاکمیت توتالیتر به وخامت وضعیت بهداشت روانی در ایران افزوده است

در شبکه بهداشت روانی معمولا پزشک عمومی و روانشناس مشاوره و راهنمایی در مدارس یا مراکز عمومی در سطح نخست مراجعان برای ارجاع به مراکز تخصصی قرار دارند و سپس روانشناس بالینی و روانپزشک که می توانند به مشکلات حادتر بپردازند اما در ایران این سیستم جامع سطح بندی بهداشتی مبتنی بر پزشک خانواده و یا حضور مشاور مدرسه یا دانشگاه وجود ندارد در نتیجه سیستم تشخیص و پالایش مشکلات روانی دچار بی سامانی و آشفتگی کامل است، از این قرار گاه فردی با  مشکلی که نیاز به مشاوره دارد به بیمارستان روانی مراجعه می کند و در عوض فردی که نیازمند مداخله بالینی فوری ست به جای روانشناس بالینی یا روانپزشک یا کلینک روانشناسی به مشاور ارجاع داده می شود.

– نظام ارزش های مذهبی و وجود حاکمیت مذهبی توتالیتر نیز عامل دیگری برای زمینه سازی رشد انواع بیماریهای روانی – اجتماعی است که به دلیل ماهیت دگماتیک این نظام ارزشی از سویی و همچنین مداخله در خصوصی ترین رفتارهای فردی و اجتماعی مردم سبب می شود تا بخشی از افراد اجتماع برای سازگاری ظاهری با آن رفتارهای اجتماعی متضادی را در پیش بگیرند که به هیپوکراسی (دوگانگی) منجر شده و زمینه درک متفاوت از واقعیت عینی را براساس منافع شخصی آنی به وجود می آورد. این نظام ارزشی تحمیلی که از طریق حاکمیت با پروپاگاندا، ترویج باورهای مذهبی، پلیس، دستگاه قضایی و دولتی و همچنین تحکیم ارزش های سنتی که با واقعیت اجتماعی و جهان پیرامونی در تضاد قرار می گیرد سبب می شود تا فرد احساس استرس بیشتری داشته و برخی از اساسی ترین غرایز خود را نظیر غرایز جنسی و نیاز به رابطه با جنس مخالف را سرکوب کند و یا از سوی دیگر به آنارشی جنسی یا اعتیاد روی آورد.


Victim of Guranقصه بهداشت روانی در ایران اما هر سال که این روز فرا می رسد قصه ای ست پرآب چشم که آثار و نشانه های آن را هر روز و هر ساعت در جامعه می بینیم و به نظر می آید تا زمانی که عوامل اصلی مشکلات اجتماعی نظیر تبعیض، بی عدالتی، اختلاف طبقاتی، فقدان آزادی های اجتماعی و سیاسی و کاهش فشار اجتماعی بر افراد وجود دارد در کنار فقدان برنامه ریزی و فراهم آوردن حداقل های امکانات بهداشت روانی این قصه تلخ به سرنوشت کشور گره خورده است.

این مطلب قرار بود به مناسبت ده اکتبر روز جهانی بهداشت روانی در سایت بی بی سی فارسی منتشر شود که به دلیل تاخیر در انتشار امکان آن پیش نیامد.

عکس اول: آنا کارنینا در نمایی از حال و روز من (ژان لوک گدار، ۱۹۶۲)

عکس دوم: آرین آریان از مجموعه قربانیان قرآن

عشق آسان نمود اول ولی…

نگاهی به روانشناسی عشق ورزی

 عشق

احتمالا همه ما یک بار عاشق شده ایم، عاشق شدن به عنوان فرایندی در رشد و تکامل شخصیت مورد نظر قرار گرفته است که در آن تمام توجه، احساسات و عواطف فرد معطوف فرد دیگری می شود و او را به عنوان مظهر عشق و زندگی خود پذیرفته و تمام تلاش خود را برای ربودن دل و رضایت وی به خرج می دهد.

عاشق شدن مهمترین رخداد پس از بلوغ در فرایند رشد شخصیت به شمار می رود که می تواند زندگی فرد را شکل دهد از این رو روانشناسان توجه بسیاری به این مهمترین رخداد زندگی بشر پس از تولد و بلوغ کرده اند.

امید حبیبی نیایکی از مشخصه های عاشق شدن، رفتار غیرمعمول فرد عاشق است که موضوع داستان ها و فیلم های کمدی بسیاری شده است. این رفتار در حالی که در نزد سایر مردم جالب، عجیب یا بامزه به نظر می آید برای عاشق دلخسته تنها موضوعی است که می تواند تا زمان وصال بر روی آن تمرکز کامل داشته باشد، از این رو وقتی مردم با اشاره به فردی که در محیط کار حواس ش کاملا جمع نیست می گویند: «طفلکی عاشقه!» به این رفتار خاص عاشقانه اشاره می کنند که در حالت معمول از فرد بعید است. رفتاری چون: کندی در انجام کار، حواس پرتی دائمی، رویاپردازی، سخن گفتن دائمی از معشوق، دلتنگی و بی قراری، چک کردن دائمی احوال و جزییات زندگی و مسیر معشوق و اشتیاق برای رفتن نزد او و همچنین توجه به کوچکترین جزییات رفتار و سخنان معشوق و بررسی و تجزیه و تحلیل دائمی آنها.

این رفتار در مورد کسانی که هنوز پاسخ صریح و روشنی از معشوق دریافت نداشته اند و یا با عواملی چون بعد مکانی و یا موانع اجتماعی روبرو است سبب آشفتگی بیشتری می شود که تا حصول نتیجه آنها را دائم در حالت تنش نگه می دارد.

اما این رفتار عاشقانه اگرچه برای اطرافیان ممکن است سبب سرگرمی و نشاط شود برای عاشق مربوطه به مهمترین موضوع زندگی ش بدل شده وچه بسا موجب رفتارهای غیرمعمول دیگری هم شود که موجب دخالت روانشناس بالینی شود.

اما ما چرا و چگونه به تیر غیب الهه عشق گرفتار می آییم؟

روانشناسان می گویند عاشق شدن یک فرایند درونی نامتعارف است که به ناگهان فرد احساس می کند معبود زندگی ش را یافته است. این رخداد همچنان که در داستان های عاشقانه از دوران باستان تاکنون آمده است اتفاقی ست که در کسری از ثانیه رخ می دهد و تیرالهه عشق درست بر قلب عاشق می نشیند.

فرد تصور می کند که فرد مقابل یا حتی فردی که با او در فیس بوک آشنا شده است دقیقا همان کسی است که درناخودآگاه ش در جستجوی او بوده است، این که آیا وی پیش از آشنا شدن با وی می توانسته مشخصات شخصیتی و جسمانی آن فرد را بطور دقیق روی کاغذ بیاورد یا خیر موضوع دیگری است اما این احساس که این دقیقا همان معبودی است که الگوی ذهنی آن از پیش وجود داشته است سبب می شود تا در یک لحظه فرد احساس کند که عاشق شده است، ترشح هورمون های هیجانی از جمله اکسی توسین در بدن سبب می شود تا حال فرد بلافاصله دگرگون شود، نبض ش تندتر می زند، هیجانزده می شود، گفتارش دچار اختلال می شود و بطور خلاصه دست و پایش را گم می کند در چنین حالتی هم خودش و هم معبود فرضی و هم اطرافیان کاملا متوجه اصابت تیر عشق به قلب فرد می شوند.

اگرچه اغلب این هورمونهای هیجانی در نخستین برخوردها ترشح می شوند و حتی تا مدتها نیز همچنان در مواجهه با معشوق فعال باقی می مانند اما هورمون اکسی توسین که به هورمون عشق مشهور شده است از آن میان بیش از همه فعال باقی می ماند، این هورمون سبب می شود تا عاشق از اطمینان و آرامش و اعتماد به نفس قلبی بسیاری برخوردار باشد و حتی اگر او فرضا سرباز دم در کاخ بوکینگهام باشد و معشوق دختر ملکه انگلستان، باکی از رسیدن به او به دل ش راه نمی دهد و همه موانع به نظرش چندان غیر قابل عبور نمی آیند و در واقع برای رسیدن به معشوق حاضر به گذشتن از هر نوع هفت خانی هست.

 

نظرسنجی برنامه تلویزیونی شصت دقیقه ومجله ونیتی فر نشان داده است که ۵۶ درصد جوانان آمریکایی اظهار داشته اند که در همان ثانیه های نخست برخورد با معشوق یک دل نه صد دل عاشق او شده اند، در حالی که فقط حدود ۴۰ درصد گفته اند عاشق شدن در طول چند برخورد متوالی و در طول زمان صورت گرفته است.

اگرچه روانشناسان بالینی همواره مایل هستند تا مرزهای بهنجاری و ناهنجاری را در عشق نیز روشن سازند اما به نظر می رسد رفتار عاشقانه آن چنان غریب، غیرمتعارف و پیچیده و در عین حال بحرانی و حساس است که بیشتر روانشناسان بالینی ترجیح داده اند تا توجه خود را به نتایج فوری ناشی از این رفتار معطوف سازند، به گمان آنها اگر این رفتار با اصل آزمون واقعیت مغایر و همچنین همراه با اختلال شدید عملکرد وارتباط با جهان پیرامون باشد و به خطری برای سلامت روانی فرد بدل شود باید با مداخله درمانی روبرو شود.

احساس رضایت بسیار از همراهی و همدهی با معشوق سبب می شود که هر تماس کوچک بدنی با شیفتگی و شیدایی خاصی رخ دهد که تنها امکان تجربه آن در هنگام عاشق بودن وجود دارد، از این قرار سکس به یک ارضای کامل روانی و جسمانی منجر می شود که موجب استحکام رابطه عاشقانه می شود وجذابیت جنسی معشوق را نزد طرف مقابل به شدت افزایش می دهد و کیفیت و کمیت رابطه جنسی عاشقانه را کاملا از هر رابطه جنسی دیگری متمایز می سازد.

اگرچه در اغلب موارد عاشق شدن در یک لحظه رخ می دهد اما مراحل تکوین آن تا لحظه وصال مدتی طول می کشد. مسلما پس از عاشق شدن ابتدا مرحله ابراز عشق است یعنی وقتی که فرد باید نخست عشق خود را ابراز کند. در اینجا است که شاید لازم باشد تا اگر او فردی عاشق پیشه نیست تلاش کند تا مدارک و مستندات عشق خود را با الگوی ذهنی که تصور می کند به واقعیت مجسم بدل شده تطبیق دهد در این صورت با چشمان باز می تواند تصمیم بگیرد و پیش برود. وجود اطرافیان و دوستان آگاه و مجرب می تواند به او کمک کند.

در مرحله بعدی هر گاه از تمایل معشوق آگاه شد، باید تلاش کند تا نظروی را بیش از قبل به خود جلب کند. معمولا در این مرحله دو طرف در ابتدا سعی می کنند تا چیزی شبیه معبود طرف مقابل به نظر بیایند اما پس از مدتی دست از تظاهر برمی دارند و به خود ـ افشاءگری می پردازند و در این مرحله است که دو طرف به عادات، احساسات و تفکرات یکدیگر پی برده و خود را با آن سازگار می کنند.

مرحله آخر در عشق ورزی معمولا تکامل و پیشرفت است، در این مرحله است که با بهره گیری از هورمون عشق و تغییرات خارق العاده ای که در اعتماد به نفس و میل به پیشرفت و سازندگی در فرد رخ می دهد دو طرف می توانند با یکدیگر یک زندگی عاشقانه و پرنشاط را شکل دهند و برای مراحل بعدی زندگی مشترک شان برنامه ریزی کنند و آماده شوند که می تواند ازدواج و تشکیل خانواده باشد.

اما در ایران با توجه به آموزه های مذهبی و ارزش های مذهبی حاکم بر جامعه به نظر می آید که عشق ورزی و عاشق شدن از الگوهای متعارف و معمول در سایر جوامع پیروی نمی کند. ممنوعیت رسانه ها از پرداختن به آن و همچنین فقدان آموزش خانوادگی و آموزش اجتماعی از طریق الگوهای یادگیری اجتماعی هم سبب شده است تا عشق به رابطه جنسی زودهنگام و موقتی تقلیل یافته و به تکامل و رشد نرسد و به نوعی آنارشی جنسی که ناشی از سرکوب غریزه جنسی و محرومیت ارضای متعارف آن، شکل دهد که تعریف عشق رومانتیک دهه های پیش از حاکمیت جمهوری اسلامی را نزد نسل جوانی که اکثریت جامعه را تشکیل می دهند دستخوش تغییر شگرفی سازد.

یک مشاورخانواده که در زمینه مسائل خانوادگی، نوجوانان و زناشویی در تهران کار می کند در این زمینه به من گفت: «اگرچه برخی از روانشناسان با نظریه مثلت عشق شامل صمیمیت، تمنای جنسی و عاطفی و همدلی این احساس بشر را تعریف کرده اند اما در اغلب موارد در ایران به نظر می آید که دو بعد دیگر وجود ندارد و جوانان تنها به بعد ارضای جنسی توجه نشان می دهند و در اولین فرصت ممکن نیز فارغ می شوند، اصطلاحاتی نظیر سکس پارتنر (شریک جنسی)، عشق ممزوج، دوست اجتماعی یا دوست دختر/ پسر فابریک نشان می دهد که این رفتارها تا چه حد از بهنجاری فاصله گرفته اند و تنها در جهت کسب لذت آنی و لجام گسیخته پیش می رود و در نتیجه برخورد طرفین، سطح انتظارات و اعتماد به یکدیگر سطحی و بحرانی باقی مانده و در مناسبات اجتماعی آتی آنها از جمله ازدواج و یا زندگی مشترک نیز تاثیر می گذارد.»

عاشق شدن اگرچه یک فرایند مشخص در تکامل شخصیت است اما مستلزم آمادگی و یادگیری است، آزمون و خطا شاید در مراحل نخست بلوغ سبب شود تا فرد نسبت به احساسات و الگوهای ذهنی خود آگاهی یابد اما نباید این آزمون و خطا بطور دائم و متوالی تکرار شود.

رابرت استرنبرگ، روانشناسی که در دهه های اخیر در باره روانشناسی عشق مطالعه کرده است معتقد است که عشق دارای سه بعد است:

– صمیمیت: احساس تعلق خاطر، وابستگی، دلتنگی و بی قراری در غیبت یار، آشکار کردن رازها و مخفی نکردن اسرار ، بی مرزی و ارتباط دائم.

ـ تمنای جنسی وعاطفی: تحریک جنسی توسط معشوق و لذت بخش بودن هر ارتباط فیزیکی و همچنین تمنای دائم نوازش و توجه توسط معشوق که موجب ارضای کامل و لذتبخش جنسی ـ روانی می شود.

ـ همدلی: همراهی و همنوایی و اشتراک نظر کامل، در کوتاه مدت هر گونه تصمیم و انتخاب فرد منوط به ابراز نظر طرف دیگر می شود و در دراز مدت هر گونه برنامه ریزی برای آینده با مشارکت کامل دو طرف صورت می گیرد.

استرنبرگ می گوید که میزان عشق بستگی مستقیم به قدرت و باروری هر یک از این ابعاد سه گانه مثلت عشق دارد هر چقدر ابعاد این مثلت افزایش یابد، عشق قدرت و گستردگی و تاثیر بیشتری در زندگی دو طرف خواهد داشت.

براساس این نظریه انواع دیگر روابط میان افراد بشر نیز مورد نظر قرار گرفته اند:

ـ رابطه معمولی: فقدان همه ابعاد عشق که شامل تمام روابط بشر با دیگران می شود.

ـ دوست داشتن/ دوستی: دو طرف نوعی از صمیمیت را دارند اما دو بعد دیگر عشق غایب است، این رابطه به دوستی صمیمی منجر می شود.

ـ عشق جنسی: در غیاب دو بعد دیگر عشق، تحریک جنسی و رابطه جنسی پس از مدتی ممکن است بدون ارتقاء با دو بعد دیگر بی هیچ نتیجه ای خاتمه یابد.

ـ عشق تهی: این نوع رابطه معمولا در ازدواج های از پیش تعیین شده که خانواده ها بر دو طرف تحمیل می کنند رخ می دهد و تنها دارای بعد همدلی است اما از ارضای جنسی عاشقانه و یا صمیمت در آن خبری نیست.

ـ عشق رومانتیک: در این نوع رابطه بین دو نفر تمنا و ارضای جنسی به همراه صمیمیت وجود دارد اما هنوز منجر به همدلی نشده یا از دستیابی به آن بازمانده است از این رو این دو نفر نمی توانند به پیشرفت و برنامه ریزی مشترک برای زندگی راه یابند.

ـ عشق همدلانه: معمولا رابطه ای ست بین فرزندان و والدین و برادران و خواهران یا برخی دیگری از اعضای نزدیک خانواده یا دوستان بسیار صمیمی که دو بعد صمیمیت و همدلی را دارد اما فاقد بعد تمنای جنسی است.

ـ عشق ابلهانه: هنگامی ست که همدلی و ارضای جنسی وجود دارد اما صمیمیت و اعتماد متقابل وجود ندارد، این رابطه معمولا دوام چندانی ندارد و منجر به تکامل و رشد زندگی دو زوج نمی شود.

ـ عشق بارور: تنها رابطه عاشقانه تکامل یابنده ای ست که هر سه بعد عشق در روابط دو زوج بطور کامل و کافی وجود دارد و دو نفر با اتکاء به آن می توانند زندگی مشترک خود را آغاز کنند.

جان لی، روانشناس بالینی دیگری که در دهه های اخیر به مطالعه علمی عشق پرداخته است، انواع رنگ های عشق را براساس رفتار بشر در برابر عشق چنین دسته بندی کرده است:

ـ اروس (قرمز): عشق با تمام مظاهر روانی ـ جنسی ش

ـ لودوس (آبی): رابطه ای براساس بازی، رقابت یا تظاهر

ـ استورج (زرد): رابطه صمیمانه ای که به مرور بدل به رابطه عاشقانه پایدار می شود

ـ پراگما (سبز): هم آمیزی لودوس و استورج؛ رابطه ای که براساس منطق و استدلال و عمل گرایی شکل گرفته است

ـ مانیا (بنفش): هم آمیزی اروس و لودس؛ عشق پرشور و احساسی که بسیار غیرمتعارف به نظر می آید

ـ آگاپه (نارنجی) : هم آمیزی اروس و استورج؛ عشق پایدار و تکامل بخش

عاشق شدن معمولا با سه بعد انگیزش جنسی(همراه با ترشح هورمونهای جنسی)، جذابیت و تمرکز بر روی معشوق (همراه با ترشح آدرنالین، دوپامین و سروتونین) و احساس وابستگی مطلق (همراه با ترشح اکسی توزین و واسوپرسین) همراه است و هر گونه ناکامی در برقراری یا تداوم عشق می تواند سلامت روانی و روانی ـ جسمانی فرد را به خطر اندازد. یک مطالعه اخیر در آمریکا نشان داده است که چهل درصد کسانی که دچار شکست عشقی شده اند به افسردگی بالینی گرفتار آمده اند.

اگرچه عاشق شدن ممکن است در یک لحظه رخ داده و آسان به نظر برسد اما عاشق ماندن و تلاش برای تکامل بخشیدن به عشق به عنوان سرچشمه قدرت برای ارتقای سطح زندگی و پیشرفت شخصی و اجتماعی در دوران زندگی مشترک امری است که چندان آسان نیست و نیاز به قدرت درک، سازگاری، پرورش هوش عاطفی و هوش جنسی و همچنین افزایش مهارتهای عاطفی و اجتماعی دارد.

یافته های روانشناسان نشان داده است که اغلب روابط عاشقانه در سال دوم به بحران ختم می شوند، در آمریکا بیش از نیمی از ازدواج ها و در ایران بیش از۲۰ درصد به طلاق ختم می شوند. این امر نشانگر آن است که اغلب زوج های جوان در انتخاب معشوق و همچنین راه های پرورش و تکامل عشق مرتکب اشتباه می شوند و نیاز به راهنمایی و مشاوره و یا درصورت لزوم مداخله بالینی دارند.

از سوی دیگر همه عشق ها منجر به شکست و ناکامی نمی شوند، مطالعه روانشناسان دانشگاه استونی بروک نشان می دهد که نقش رابطه عاشقانه در بهبود سطح اجتماعی ـ اقتصادی زندگی مشترک کاملا بارز و مشخص است و بیش از چهل درصد که ده سال از ازدواج شان گذشته بود اظهار داشته اند که هنوز عشق برایشان اولویت اول زندگی مشترک است، این افراد کسانی بوده اند که در زندگی خود موفق بوده اند و از زندگی مشترک ابراز رضایت کرده اند.

عواملی که در تثبیت رابطه عاشقانه نقش اساسی را ایفاء می کنند از نظر این روانشناسان عبارت بوده اند از:

تفکر مثبت در باره شریک زندگی یا معشوق، احساس تعلق به زوج در هنگام دوری، اولویت دادن به فکر کردن به زوج به جای سایر امور، سپری کردن اوقات با یکدیگر و هیجان بخشی به آن، ابراز عشق با نوازش، بوسیدن و رابطه جنسی دائمی، تحریک شدن با کوچکترین تماس بدنی یا اشاره زوج، رابطه جنسی لذتبخش، احساس خوشبختی و خوشحالی، نیاز به دانستن جزییات زندگی زوج، فکر کردن دائمی به زوج و پردازش آن و سرانجام لذت بردن از زندگی.

اگر عاشقی مرحله ای از زندگی باشد که به تکامل شخصیت و بنای زندگی مشترک و پیشرفت فردی ـ اجتماعی منجر می شود باید آن را در همان حدی که شاعران، داستان نویسان و سینماگران برجسته تاریخ هنردر وصف آن کوشیده اند شناخت اما همیشه وقتی که بر امواج خروشان عشق دل به دریا زده اید، باید با چشمان باز معشوق و راه را نگاه کنید که شاعر می فرماید:

بحری ست بحر عشق که هیچش کناره نیست!

عشق آسان نمود اول ولیامید حبیبی نیا

روزنامه نگار و کارشناس روانشناسی بالینی

خلاصه ای از این مقاله در روز ولنتاین در سایت فارسی بی بی سی منتشر شده است.

تماشای اعدام؛ بیماری اجتماعی یا انحطاط فرهنگی؟

  تماشاگران اعدام

امروز صبح دو جوان بزهکار در پارک هنرمندان جنب خانه هنرمندان و در مرکز شهر اعدام شدند، این که مجازات این دو بزهکار براساس قوانین جزایی جمهوری اسلامی اعدام نبوده و فقط به جهت زهرچشم گرفتن از سایر سارقان مسلح موسوم به زورگیر و همچنین نشان دادن «قاطعیت» پوشالی قوه قضاییه و پلیس به این سرنوشت شوم دچار شدند، البته موضوع این یادداشت نیست، موضوع این یادداشت تماشاگران این «نمایش» رعب آور، غیرانسانی و منزجرکننده است.

عکس هایی که خبرگزاریهای دولتی جمهوری اسلامی از این مراسم منتشر کرده اند، توده مردم طبقه متوسطی را نشان می دهد که سحرگاه برای حضور در این نمایش مرگ در پارک ظاهر شده اند، در چهره آنها هیجان، ترس و گاه تاثر موج می زند اما باز هم در این نمایش حاضر شده اند، چرا؟

نمایشی که ماشین پروپاگاندای جمهوری اسلامی برای مشروعیت بخشیدن به احکام ناعادلانه و گاه خلق الساعه قوه قضاییه ش لازم دارد، نظیر همه نمایش های انتخابات دیگر که رهبران جناح هایش آن را «آزاد» می خوانند یا موارد مشابهی که جمهوری اسلامی انبوه خلق را به بازی می گیرد و در نمایش مرگ و مشروعیت خود سهیم می سازد، به بیان صریح تر آنها را نیز در جنایت و استمرار حاکمیت خود سهیم می سازد.

تراژدی و پارادوکس در همین جا چهره می نماید.

اغلب این اعدام های خیابانی در مناطق مرکزی شهر که محل سکونت طبقه متوسط شهری ست صورت می گیرند، در واقع دستگاه قضایی جمهوری اسلامی مجرمان را که عمدتا از میان طبقات پایین و بخش های جنوبی تهران یا حاشیه شهر هستند در مرکز شهر اعدام می کند تا طبقه متوسط را به همراهی بکشاند، تجربه برخی از اعدام های خیابانی در مناطق نزدیک به جنوب شهر، با بافت اجتماعی مرکب یا فقیر و اعتراضات و در مواردی برانگیختگی مردم برای فراری دادن اعدامی ها سبب شده است تا اعدام کنندگان مناطق مرکزی شهر را به عنوان محل اصلی اجرای «نمایش مرگ» برگزینند چرا که طبقه متوسط به لحاظ روانشناختی و اجتماعی ممکن است جز در موارد بحرانی کمتر ریسک خطر و اعتراض را متحمل شود و از سوی دیگر جمهوری اسلامی با این کار قصد دارد به «مخاطب سازی» در بین طبقه متوسط بپردازد.

پیام این اعدام های خیابانی برای طبقه متوسط آشکار است: حکومت از منافع شما در برابر طبقات تهی دست حفاظت می کند. به عبارت دیگر جمهوری اسلامی درپی برانگیختن همدلیِ طبقه متوسط است، از همین رو است که اغلب برنامه های اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی جمهوری اسلامی شامل طبقه متوسط شهرنشین که بنا برآمار رسمی (که البته شامل محدوده غیر رسمی خط فقر نمی شود) کمی بیش از نیمی از جمعیت را در برمی گیرند، می شود.

اما اگر به آن سو نگاه کنیم، بخش هایی از انبوه خلق و توده طبقه متوسط نیز با حضور در این نمایش های مرگ، در خیابانها و حالا در استادیوم ها و مراکز فرهنگی، به این سیکل فزاینده خشونت رونق می بخشند.

واقعیت آن است که اگر گاه درگیریهای خیابانی یا خبر تیرباران چریکهای مخالف رژیم شاه در روزنامه ها، جامعه را متاثر می ساخت اما چنین مواردی در تبلیغات رسمی رژیم سابق که می کوشید کشور را «جزیره ثبات» معرفی کند چندان جایی نداشت. اما در جمهوری اسلامی اعدام علنی مخالفان با شرح و تفاصیل از همان روز نخست، ابتدا برای تثبیت حاکمیت سیاسی و ایجاد رعب و سپس برای «عادی سازی» احکام اسلامی که با عرف فرهنگی جامعه آن روز به شدت مغایر بود آغاز شد.

گذشته از اعدام های سیاسی در طول دهه نخست حاکمیت جمهوری اسلامی که گاه گفته می شود آمار آن سر به بیش از ۳۰ هزار نفر می زند، جمهوری اسلامی در طول دو دهه بعد با توجه به جمعیت (در واقع پس از چین و آمریکا) به عنوان نخستین کشوری که مجازات اعدام آن در آن بطرزی گسترده اعمال می شود، هزاران نفر را به دلیل ارتکاب جرائم مختلف به دار آویخته است. اما تنها در چند سال اخیر با رشد «فرهنگ مقاومت» در میان بخش هایی از جامعه و «اپوزیسیون واقعی» بوده است که اعتراض به اعدام در باره جرائم بزهکارانه نیز گسترده شده، به گونه ای که اکنون اغلب سازمانهای رادیکال چپ ایرانی نیز لغو مجازات اعدام را در برنامه کار خود پس از سرنگونی جمهوری اسلامی منظور کرده اند.

اما «عادی سازی» احکام بدوی قضایی جمهوری اسلامی در طول سه دهه گذشته با وجود رشد سطح تحصیلات عالی، گسترده تر شدن جامعه متوسط شهرنشین و همچنین بروز انقلاب ارتباطات و برقراری ارتباط با برخی از پدیدارهای فرهنگی جوامع متمدن؛ اغلب از طریق پروپاگاندا و همراه سازی بخش هایی از انبوه خلق که قابلیت «جوگیر شدن» را دارند صورت گرفته است، گذشته از اقلیت پیروان جمهوری اسلامی که کارمندان دولتی و ماموران ارگانهای نظامی و امنیتی آن هستند.

اما این فقط یک سوی قضیه است، بررسی رفتار سوی دیگر یعنی «تماشاگران»، موضوعی ست که به بحث و بررسی های روانشناسی و اجتماعی نیازمند است.

روانشناسان جنایی می گویند حضور در صحنه های جان باختن و مرگ می تواند به شوک و یا اغلب چنانچه متوفی از نزدیکان شاهد باشد به استرس پس از سانحه  (PTSD) منجر شود، تاثیرات رفتاری- شناختی مواجهه با مرگِ دیگران می تواند برمبنای خصوصیات شخصیتیِ شاهد، گستره ای از انواع اختلالات روانی و روانی-اجتماعی را دامن بزند که یکی از آنها عادی شدن چنین صحنه هایی ست.

 در حالی که برای برخی از مردم که در مشاغلی چون پزشکی، انتظامی و امدادرسانی فعالیت دارند کنترل براحساسات و تاحدی تحت تاثیر شدید چنین صحنه هایی قرار نگرفتن ممکن است سودمند باشد، عادی سازی چنین صحنه هایی برای سایر افراد به ویژه جوانان و نوجوانان به شدت نهی شده است.

بررسی های روانشناسان جنایی نشان داده است که اغلب کسانی که دست به کشتارجمعی زده یا رفتارهای خشن و متجاوزانه داشته اند کسانی هستند که بطور دائم صحنه های مرگ و جان باختن یا آزار انسان ها و یا حیوانات را بصورت ویدئویی تماشا کرده و حتی مشتری پروپاقرص فیلم های خشن و فیلمهای ممنوعه پورن با مضمون جنایتکارانه بوده، یا گاه آن را تجربه کرده اند.

نگاهی به ترکیب جمعیتی جوان جامعه ایران از یک سو و امر و نهی های اخلاقی، ارزشی و مذهبی بسیاری که برجوانان روا داشته می شود و آنها را حتی از برطرف ساختن بدیهی ترین نیازها و غرایز طبیعی شان به صورت آزادانه و دور از تشویش و واهمه بازداشته، نشان می دهد که این جمعیت جوان برای مقابله با این سرکوب اجتماعی گسترده که هم بصورت عرفی و هم فرهنگی بر او تحمیل شده، راه افراط و تفریط را پیموده است.

روابط جنسی لجام گسیخته و پرخطر، رشد اعتیاد به انواع مشروبات و مواد روانگردان، افزایش آسیب های اجتماعی و همچنین رشد «فرهنگ بازاری» و اخلاق «بزن در رو» یی و انحطاط ارزش های اخلاقی در برابر نظامی که در عمل دو چهره بودن و اولویت منفعت آنی را رواج می دهد از سویی و شیوع گسترده بیماریهای روانی پنهان و آشکار از سوی دیگر سبب شده است تا بسیاری از روانشناسان و آسیب شناسان اجتماعی جامعه ایران را عمیقا «بحران زده» توصیف کنند.

تماشاگران نمایش اعدام را می توان بیمار اجتماعی تلقی کرد، چرا که اگر به جای جمعیت چند هزارنفره مشتاق، ترسان و هیجانزده در سحرگاه امروز جز چند نفری در این مراسم حضور نمی یافتند، این نمایش با رکود روبرو می شد.

 اما این بیماری اجتماعی را می توان به متغییرهای بسیاری مرتبط ساخت که حالا اکنون به واضح ترین شکل خود یعنی خرید بلیت نمایش اعدام دو جوان دیگر که جرمشان خود معلول بیماری و فساد جامعه ست، رخ می نماید:

پروپاگاندا: با وجود آنکه بسیاری از مردم در مناطق شهری، اخبار و تبلیغات رسانه های دولتی را باور نمی کنند اما سی و چهار سال بمباران تبلیغاتی با پوشش مذهبی سبب شده است تا ناخودآگاه اجتماعی بخش هایی از طبقات متوسط و حتی طبقات فرودست و بالادست نیز تحت تاثیر ارزش سازیهای این نظام قرار بگیرند.

سادومازوخیسم اجتماعی: گرایش به آزار دادن خود و دیگران در میان بخش هایی از مردم و جوانان جامعه ما به دلایل مختلف از جمله محرومیت های اجتماعی آن چنان شدید است که در فرهنگ عامه نام های مختلفی یافته اند، طبعا وقتی سرکوب اجتماعی شدیدتر باشد این گرایش نیز تشدید می شود و در رفتارهایی چون حضور در صحنه اعدام که در ذات خود امری نفرت برانگیز است، متجلی می شود. به عبارت دیگر از دیدگاهی روانکاوانه برای بخشی از مردم جامعه غریزه مرگ بر غریزه زندگی سبقت جسته است.

انگیزه وحشت طلبی: تمایل به ترساندن و ترسیده شدن بصورت معمول (یا هیجان طلبی) امری ست که اغلب مردم در خود حس می کنند، (مانند تماشای فیلم های ترسناک)، اما اگر این امر کمیت و کیفیتی غیرمعمول به خود بگیرد می تواند نشانه ای از یک بیماری روانی تلقی شود و در اینجا نیز به نظر می رسد که به دلیل درهم شکسته شدن مرزهای نُرم و هنجار در جامعه بیماری که شاید اگر بودریار آن را تجربه کرده مصداق واقعی «اسکیزوفرنیای اجتماعی» می خواند، تمایل به ترسیدن گرایشی بیمارگونه و نابهنجار یافته است.

فقر فرهنگی: جمهوری اسلامی به عنوان نظامی سرکوبگر و توتالیتار مانع از رشد فرهنگی جامعه شده و تلاش می کند تا مردم را تحت لوای مظاهر و ارزش های خود نگه دارد، از همین رو بخش هایی از مردم از دامنه مولفه های «فرهنگ مقاومت» و مفاهیم مترقی رایج در جهان عقب مانده اند.

سازش طلبی طبقاتی: طبقه متوسط شهری که با عوامل متعدد به ارکان قدرت زنجیر شده است، گاه نیاز دارد تا به ظاهر یا در باطن، خودآگاهانه یا ناخودآگاهانه خود را با ارزشهای حاکمیت سازگار کند و تطبیق دهد، از این رو گاه با حضور در «نمایش» های مختلف و متنوع فریب می خورد.

گرفتاری در سیکل خشونت اجتماعی: اعدام و مجازات های خشن به باور بسیاری از کارشناسان نه تنها عامل بازدارنده و پیشگیری کننده جرائم سنگین نیستند بلکه منجر به افزایش سیکلی از خشونت اجتماعی می شوند که دولت را نیز در خود گرفتار می سازند. با افزایش چرخه خشونت اجتماعی، گرایش به مشارکت در آن نیز از سوی بخش هایی از مردم تشدید می شود.

بی گمان عوامل دیگری نیز از جمله افزایش جرائم و ناامنی اجتماعی و نیاز ناخودآگاه به ایمن سازی محیط زندگی از این طریق، باورهای مذهبی در میان بخشی از مردم و کنجکاوی غیرعادی را می توان در این گرایش بیمارگونه به مشاهده اعدام مجرمان در خیابان ها و مناطق شهری دخیل دانست اما آنچه سبب می شود تا نفرت برانگیزی مجازاتی غیرانسانی دوچندان به نظر بیاید وجود همین تماشاگران گاه موبایل به دستی ست که از چنین صحنه دهشتناکی تصویربرداری می کنند.

به گمان من تا زمانی که جمهوری اسلامی از طریق اعدام های خیابانی رنگ مرگ بر شهرها می پاشد، تماشاگران این «نمایش مرگ» نیز شریک جرم ریشه دواندن غریزه مرگ به جای غریزه زندگی بر بطن جامعه بحران زده کشور هستند.

 این یادداشت را روز یکشنبه اول بهمن ۱۳۹۱  برای صفحه ناظران سایت فارسی بی بی سی نوشته بودم که امروز خبر دادند قابل انتشار نیست در نتیجه برای تبادل نظر و تداوم بحث در این باره در اینجا منتشرش می کنم.

نسخه ای متفاوتی از این مطلب در سایت عرصه سوم منتشر شده است

به بهانه اختصاص جایزه روان‌شناسی گراومیر ۲۰۰8

 آلبرت بندورا، روان‌شناسی برای همه فصول

درک چگونگی آموختن رفتارهای تازه، یکی از جذاب‌ترین و در عین حال ریشه‌ای‌ترین زمینه‌های تحقیق در روان‌شناسی بوده است که پیشینه نظریه‌پردازی درباره آن به قرن‌ها پیش باز می‌گردد.

چگونه یاد می‌گیریم که با دیگران رفتار کنیم؟ قوانین و ارزش‌های اجتماعی چگونه در انسان نهادینه می‌شوند؟ و رفتارهای جدید چگونه شکل می‌گیرند؟


آلبرت بندورا، چهارمین روان‌شناس تأثیرگذار در تاریخ این علم خوانده شده است

آلبرت بندورا با نظریه «یادگیری اجتماعی» (Social Learning) خود به پرسش‌هایی کلیدی در روان‌شناسی پاسخ گفت که اکنون پس از چند دهه به یکی از پایه‌های روان‌شناسی نوین بدل شده است.

به دلیل همین تحقیقات و نظریات برجسته، وی روز چهارشنبه گذشته به عنوان برنده جایزه روان‌شناسی گراومیر که هر سال به یکی از روان‌شناسان برجسته تعلق می‌گیرد، اعلام شد.

جایزه سال ۲۰۰۸ روان‌شناسی گراومیر در حالی به وی تعلق گرفت که از وی به عنوان برجسته‌ترین نظریه‌پرداز روان‌شناسی معاصر که در قید حیات است، یاد می‌شود.

این جایزه که در سال ۱۹۸۴ در دانشگاه لوییز ویل در شرق آمریکا پایه‌گذاری شده است، به کسانی که در رشته‌های مختلف علوم انسانی به گونه‌ای برجسته فعالیت داشته‌اند، اهدا می‌شود.

از جمله برندگان سال‌های پیشین این جایزه می‌توان به آرون بک، پایه‌گذار مکتب شناخت درمانی اشاره کرد که ۴۵۰ مقاله علمی و ۱۷ کتاب در این زمینه از وی منتشر شده است.

جایزه ۲۰۰ هزار دلاری سال ۲۰۰۸ گراومیر از میان ۳۱ نامزد از پنج کشور جهان به آلبرت بندورا روان‌شناس کانادایی که بیش از نیم‌قرن است ساکن آمریکا است، تعلق گرفت. وی در رده‌بندی که در سال ۲۰۰۲ انتشار یافت، چهارمین روان‌شناس برجسته تاریخ این علم پس از ب.اف.اسکینر، ژان پیاژه و زیگموند فروید نام گرفت.


آلبرت بندورا در دهه ۷۰ هنگامی که با نظریه یادگیری اجتماعی خود انقلاب شناختی را فراگیر کرد

آلبرت بندورا که به خاطر ارائه نظریه یادگیری اجتماعی‌اش در دهه ۷۰ شهرت یافت، با این نظریه رفتارگرایی را به شناخت‌درمانی که به تازگی ارائه شده بود، پیوند زد و یکی از مهم‌ترین رویکردهای روان‌شناسی در اواخر قرن بیستم را شکل داد که پیدایش رفتاردرمانی شناختی را در پی آورد، مکتبی که امروزه از هر سه روان‌شناس بالینی در آمریکا، دو نفر خود را متکی به آن می‌بینند.

به اعتقاد بندورا، آموزش و فراگیری رفتارهای جدید در انسان، بیشتر از آن که از طریق یادگیری مستقیم و کلاسیک رخ دهد، از طریق الگوسازی از روی رفتارهای دیگران رخ می‌دهد.

آزمایش مشهور او در دهه ۶۰ با «عروسک بوبو» امروز به یکی از متون کلاسیک روان‌شناسی بدل شده است، او در این سلسله آزمایش‌ها، به کودکان فیلمی را نشان می‌داد که مربی مهدکودک، در حال کتک زدن عروسکی به نام بوبو بود. پس از تماشای فیلم، کودکان در ضمن بازی خود، به طور مرتب همین عروسک را کتک می‌زدند.

وی به این ترتیب نظریه «یادگیری مشاهده‌ای» (observation learning) خود را مطرح کرد و گفت که این شیوه یادگیری، یکی از مؤثرترین و فراگیرترین روش‌های یادگیری رفتاری است که به ویژه از طریق رسانه‌هایی چون تلویزیون و سینما شکل می‌گیرند.


صحنه‌ای از آزمایش مشهور عروسک بوبو

بندورا بر خلاف رفتارگرایان، معتقد است که یادگیری لزوماً منجر به تغییر رفتار نمی‌شود. مردم می‌توانند اطلاعات جدیدی را فرا بگیرند؛ بدون آن که تغییری در رفتارهای آشکارشان رخ بنماید.

بسیاری از روان‌شناسان معتقدند مقاله «خود-کارآیی به سوی یک نظریه هم‌سان برای تغییر رفتار» آلبرت بندورا که در سال ۱۹۷۷ منتشر شد، یکی از پایگاه‌های انقلاب شناختی در روان‌شناسی در دهه‌های ۸۰ و ۹۰ را بنا کرد.

بندورا در این مقاله که بعدها در کتاب‌ها و مقالات دیگری نیز شرح و بسط یافت، نظریه «خودکارآیی» (Self-Efficacy) خود را مطرح کرده است که به گفته خودش، اعتقاد فرد به قابلیت‌های خود در سازمان‌دهی و انجام یک رشته فعالیت‌های مورد نیاز برای اداره‌ی خود در شرایط و وضعیت‌های مختلف است.

افرادی که دارای حس قوی خود-کارآیی باشند:
• به مسائل چالش‌برانگیز به صورت مشکلاتی که باید برآن‌ها غلبه کرد، می‌نگرند.
• علاقه عمیق‌تری به فعالیت‌هایی که در آن‌ها مشارکت دارند نشان می‌دهند.
• تعهد بیشتری نسبت به علایق و فعالیت‌هایشان حس می‌کنند.
• و به سرعت بر حس یأس و نومیدی چیره می‌شوند.

کسانی که حس خود-کارآیی ضعیفی داشته باشند:
• از کارهای چالش‌برانگیز اجتناب می‌کنند.
• عقیده دارند که شرایط و وظایف مشکل، خارج از حد توانایی و قابلیت آن‌هاست.
• بر روی ناکامی‌های شخصی و نتایج منفی تمرکز می‌کنند.
• و به سرعت اعتماد خود نسبت به قابلیت‌ها و توانایی‌های شخصی‌شان را از دست می‌دهند. (بندورا ۱۹۹۴)


آلبرت بندورا و دو نوه‌اش در حال حباب‌بازی

آلبرت بندورا در چهارم دسامبر ۱۹۲۵ در روستایی در ایالت آلبرتای کانادا متولد شد. لیسانس روان‌شناسی خودرا از دانشگاه بریتیش کلمبیا گرفت و سپس به دانشگاه آیوا در آمریکا رفت و فوق‌لیسانس و دکترای خود را از آن‌جا گرفت و به عنوان عضو هیأت علمی در همان دانشگاه مشغول به کار شد. پس از آن به دانشگاه استنفورد رفت و از سال ۱۹۵۳ به بعد به عنوان استاد روان‌شناسی این دانشگاه فعالیت کرده است.

وی در سال ۱۹۷۴ به عنوان رییس انجمن روان‌شناسی آمریکا انتخاب شد؛ زمانی که به تازگی نظریه یادگیری اجتماعی خود را منتشر کرده بود و کتاب‌ها ، مقالات و تحقیقاتش به شدت مورد توجه روان‌شناسان قرار گرفته بود.

اولین کتابش را در سال ۱۹۵۹ بر پایه تحقیقاتش با عروسک بوبو با عنوان «پرخاش‌گری نوجوانان» منتشر کرد که بر مبنای آن، در سال ۱۹۷۳ کتاب دیگری با عنوان «پرخاش‌گری: یک تحلیل یادگیری اجتماعی» نوشت.

کتاب مشهور «یادگیری اجتماعی» بندورا به فارسی نیز ترجمه شده است و نظریات وی در پایان‌نامه‌های دانشگاهی بسیاری در ایران مورد تحقیق و تحلیل قرار گرفته است.

بندورا که با صدها مقاله خود، برجسته‌ترین روان‌شناس زنده جهان خوانده شده است، کمی پس از اعلام اهدای این جایزه به وی و تأکید بر آن که چهارمین روان‌شناس تأثیرگذار در تاریخ این علم بوده است، با خنده به خبرنگاران گفت: «ولی از فروید، اسکینر و پیاژه به تازگی چیزی منتشر نشده است!»

وی گفت هنگامی که خبر دریافت مهم‌ترین جایزه مادی روان‌شناسی را به همسرش داده است، همسرش به وی گفت که بهتر است بار دیگر تعداد صفرها را بشمارد تا مطمئن شود که واقعاً مبلغ مورد نظر ۲۰۰ هزار دلار است.

بندورا گفت که از دریافت این جایزه خشنود شده است؛ اما روان‌شناسان بسیار دیگری هم هستند که به تحقیقات برجسته‌ای در این رشته پرداخته‌اند. در نتیجه دریافت این جایزه برای وی همراه با شگفتی بوده است.

آلبرت بندورا در اولین مصاحبه مطبوعاتی‌اش پس از اعلام اختصاصی این جایزه گفت که همواره احساس می‌کرده است بین نظریه‌پردازی در روان‌شناسی و زندگی روزمره ارتباطی وجود ندارد. شاید نظریات و تحقیقات بندورا بیش از هر روان‌شناس دیگری در دهه‌های اخیر این پل ارتباطی را بنا کرده باشد.

مطالب مرتبط:
خندیدن به زنانگی
راست‌گرایی و چپ‌گرایی در مغز
چت‌درمانی، روشی تازه در درمان‌های روان‌شناختی

منتشر شده در : زمانه رادیو زمانه

تاریخ انتشار: ۱۷ آذر ۱۳۸۶                                    • چاپ کنید     <!– • به دیگران بفرستید –>

یک تحقیق تازه در باره انگاره های تبعیض جنسی در فرهنگ عامه

خندیدن به زنانگی

بسیاری از ما، هر روز تعداد بسیار زیادی جوک با سوژه‌هایی که به نوعی به زنانگی مربوط می‌شود، می‌شنویم؛ می‌خوانیم یا ویدیوها و عکس‌هایی ظاهراً طنزآمیز در همین رابطه را در سایت‌های مختلف می‌بینیم. ولی شاید در وهله نخست به ماهیت کاملاً آشکارا ضد زن و یا به عبارت دیگر تبعیض جنسی‌گرایانه این سرگرمی‌ها، پی نبرده باشیم.

اما واقعیت آن است که بیش از ۷۰ درصد از طنزها و برنامه‌های سرگرم‌کننده در مورد زنان در رسانه‌ها ماهیتی علیه زنانگی دارند و در بر گیرنده عقده‌ها و یا تمنیات جنسیت مردانه درباره زنانگی به شمار می‌روند.


بخش مهمی از کلیشه‌های هالیوودی ماهیتی جنسیت‌گرایانه دارند، مرلین مونرو و تام اوول در نمایی از فیلم خارش هفت ساله

زیگموند فروید معتقد بود که شوخی‌ها اصولاً کارکرد و جنبه‌ای خصمانه دارند و ماهیتی علیه سوژه مورد استهزاء دارند؛ به ویژه شوخی‌های جنسی. این نوع از شوخی‌ها، «دشمن» را کوچک، حقیر، زبون و مسخره جلوه می‌دهند.

در حالی که وفور طنزهایی از این دست در بین مردم که گاه هر چند دقیقه یک بار از طریق اس‌ام‌اس مبادله می‌شود، به امری کم و بیش عادی بدل شده است، روان‌شناسان هشدار داده‌اند که این امر نه تنها مخاطرات اجتماعی مرتبط با تعامل دو جنس را در پی می‌آورد، بلکه ممکن است به آسیب‌های روانی – اجتماعی وخیم‌تری نظیر رفتارهای پرخاش‌گرایانه، تحقیرآمیز و حتی تجاوز به زنان نیز دامن بزند.

در یک تحقیق تازه در دانشگاه وسترن کارولینا که این روزها در نشریات و محافل علمی کانون توجه همگان قرار گرفته است، بار دیگر مشخص شد که جوک‌هایی که درباره زنان رواج می‌یابد، می‌تواند انگاره‌های مردان نسبت به زنان را تحت‌الشعاع قرار دهد و به رفتارهای تبعیض‌آمیز علیه زنان دامن بزند.

دکتر توماس فورد، روان‌شناسی که به تحقیق تازه‌ای در این زمینه پرداخته است، می‌گوید نتایج تحقیقات وی نشان داده است که مردانی که بیش از همه تحت تأثیر این نوع از سرگرمی‌ها قرار می‌گیرند، بیش از دیگران نیز مستعد دست زدن به رفتارهای مردسالارانه علیه زنان هستند.

توماس فورد در این زمینه می‌گوید: «شوخی‌های جنسیت‌گرایانه تنها یک سرگرمی بی‌خطر نیستند. زیرا می‌توانند ادراکات مردان از محیط اجتماعی‌شان را تحت تأثیر قرار دهند و به آن‌ها اجازه می‌دهند که با انگارهای جنسیت‌گرایانه خود در برابر همکاران خود، احساس نامطلوبی نداشته باشند.» وی تصریح می‌کند که ما این طنزهای جنسیت‌گرایانه را «تخلیه پیش‌داوری» مردان ارزیابی می‌کنیم.


در تحقیق دکتر توماس فورد بار دیگر نقش شوخی‌های جنسی در تشدید انگاره‌های تبعیض جنسی آشکار شد.

فورد در مقاله تحقیقی خود که در شماره فوریه ۲۰۰۸ بولتن روان‌شناسی اجتماعی و شخصیت منتشر خواهد شد، به آزمودن نظریه پیامدهای اجتماعی منفی «طنز بی‌اعتبار کننده» و نقش مخرب آن در تعاملات اجتماعی بین دو جنس پرداخته است.

از دکتر فورد پرسیدم که آیا نتایج این تحقیق، مبین آن است که بسیاری از مخاطبان مرد می‌توانند در معرض تأثیرات بالقوه این سرگرمی‌های جنسیت‌گرایانه باشند؟ اما وی به دلیل مشغله کاری بسیار، تنها بخشی از متن تحقیقی خود را در پاسخ نوشت:

«تحقیق ما نشان می‌دهد که عرضه طنز‌های جنسیت‌گرایانه، می‌تواند شرایطی را خلق کند که به مردان – به ویژه مردانی که پیش‌انگاره‌های ضد زن دارند – اجازه می‌دهد باورهای خود را در قالب رفتارهای خود بیان کنند. به این ترتیب پذیرش اجتماعی شوخی‌های ضد زن می‌تواند به مردان چنین بنمایاند که رفتارهای تبعیض‌آمیز جنسی با پذیرش همگانی روبه‌رو است.»

آن چنان که از این تحقیق و تحقیقات بسیار دیگری که در این زمینه صورت گرفته‌اند برمی‌آید، خندیدن به زنانگی، تنها یک سرگرمی زودگذر مبتذل نیست؛ بلکه بیان‌گر ریشه‌های باورهای تبعیض جنسیتی و عقاید ضد زن و از آن بدتر، توهم پذیرش اجتماعی در برابر این باورها است.

بسیاری از روان‌شناسان و روان‌کاوان به ویژه فمنیست‌ها معتقدند که تولید، بازنمایی و پخش چنین انگاره‌های ضد زنی در قالب طنز، جوک و سرگرمی توسط مردان، نوعی مکانیسم روانی ناخودآگاه علیه «هراس از زنانگی» است.

«هراس از زنانگی» که در نظریه‌های روانکاوی نئوفرویدیست‌هایی چون کارن هورنی و دیگران مطرح شد، تأثیر بسیاری نیز در مطالعات رسانه‌ای فمنیستی در بررسی فیلم‌های هالیوودی و سریال‌ها و برنامه‌های تلویزیونی و اخیراً سرگرمی‌های اینترنتی و بازی‌های رایانه‌ای داشته است.


دکتر توماس فورد، استاد روان‌شناسی دانشگاه وسترن کارولینا

این نظریه در حوزه ارتباطات معتقد است که مردان برای مقابله با شایستگی‌های زنان (و در مواردی برتری‌های ذاتی زنان مثلا در برقراری ارتباط و هوش جنسی و اجتماعی) در جامعه مدرن امروزین که مقررات و قوانین ضد زن منسوخ شده است، به تمسخر زنان و زنانگی می‌پردازند تا هراس روان‌شناختی خود از جنسیت زنانه را در قالب طنز و یا تحقیر زنان در ژانرها (گونه‌ها)ی مختلف سینمایی و تلویزیونی پنهان کنند.

«بلوند احمق» یا «خوشگل احمق» دو اصطلاح رایج در این سرگرمی‌های مبتذل است که تکرار بیش از حد آن در کلیشه‌های هالیوودی و تلویزیونی، سبب شده است که کم و بیش در میان بخشی از مخاطبان پذیرفته شده و عادی جلوه کنند.

در این تحقیق تازه فورد و دانشجویانش از آزمودنی‌های مرد خواستند تا فرض کنند که در یک مؤسسه فعالیت‌های اجتماعی به کار مشغول هستند. سپس به این آزمودنی‌ها در سه گروه مختلف جوک‌های طنزآمیز ضد زن، متون جنسیت‌گرایانه و سرانجام جوک‌های معمولی عاری از مفاهیم جنسیت‌گرایانه ارائه شد. در نهایت از هر سه گروه خواسته شد تا بگویند چه قدر از بودجه مؤسسه خود را حاضرند به یک سازمان زنان برای پیش‌برد فعالیت‌هایش بپردازند.

فورد می‌گوید که یافته‌ها نشان دادند که مردانی که دارای باورهای تبعیض جنسی بالا بودند، پس از خواندن جوک‌های ضد زن، تمایل کمتری به اختصاص بودجه برای سازمان زنان داشتند و بودجه کمتری نیز برای این امر در نظر می‌گرفتند. اما مردانی که متون ضد زن یا جکو‌های معمولی خوانده بودند چنین واکنشی از خود نشان ندادند.

در آزمایش دیگری، به آزمودنی‌های مرد، ویدیوهای طنزآمیز جنسیت‌گرایانه و یا صرفاً کمدی نشان داده شد. سپس از آنان خواسته شد تا در زمینه قطع بودجه به سازمان‌های دانشجویی نظر دهند.


رسانه‌ها انباشته از شوخی‌های جنسی هستند که اغلب زنانگی را هدف استهزاء قرار می‌دهند.

یافته‌ها نشان داد مردانی که باورهای مردسالارانه بالاتری داشتند و فیلم‌های طنزآمیز ضد زن دیده بودند، بیش از سایر آزمودنی‌ها به قطع بودجه سازمان زنان رأی داده بودند. به علاوه کسانی که چنین فیلم‌هایی دیده بودند، بیش از دیگران معتقد بودند که رأی آن‌ها با حمایت سایر اعضای گروه نیز روبه‌رو خواهد شد.

توماس فورد در این باره می‌گوید: «بی‌اعتبارسازی طنزآمیز سبب القای این احساس می‌شود که دیگران نیز در مورد معیارهای تبعیض جنسی هم‌رأی هستند که ممکن است به رفتارهای تبعیض‌آمیز منجر شوند؛ زیرا شخص تصور می‌کند دیگران نیز در این زمینه با وی موافق هستند.»

این امر به خوبی نشان‌گر تأثیر مخرب چنین طنزهایی در باورها و رفتارهای اجتماعی علیه زنانگی است که متأسفانه هم در غرب و هم در شرق رواج دارد. بسیاری از صاحب‌نظران معتقدند که این سرگرمی‌های جنسیت‌گرایانه سبب عمق یافتن باورهای سنتی علیه زنانگی و تشدید مشروعیت بخشیدن به محدودیت علیه زنان، به ویژه در جوامع شرقی که حقوق زنان عملاً کمتر از غرب مورد پذیرش قرار گرفته است، می‌شود.

از همین رو بسیاری از سریال‌ها و برنامه‌های طنزآمیز سیمای جمهوری اسلامی نیز به باور برخی از منتقدان و کارشناسان رسانه، بازنمایان‌گر همین کلیشه‌های جنسی در برخورد با زنانگی و بی‌اعتبارسازی آنان است.

تحقیقاتی که در زمینه تأثیر طنزها و سرگرمی‌های جنسیت‌گرایانه در فرهنگ عامه و رسانه‌ها صورت گرفته است، می‌تواند زمینه‌های مقاومت فرهنگ مردسالارانه در برابر زنانگی را نیز روشن سازند.


مژگان کاهن، روان‌شناس سکسولوژیست

مژگان کاهن، روان‌شناسی که به کار و تحقیق در زمینه سکسولوژی می‌پردازد، در این باره می‌گوید: «این تحقیق از این نظر جالب است که نشان می‌دهد هنوز حتی در کشورهای پیشرفته نیز، یک سری کلیشه‌ها و تصاویر منفی و نابرابر در ارتباط با زن وجود دارد.

البته فضای دموکراتیک و برابری‌خواه این جوامع تا حد زیادی مانع بیان و حتی آگاه شدن فرد از این کلیشه‌ها و تصاویر که در ناخودآگاه و نیمه‌آگاه افراد وجود دارد می‌شود. «شوخی» و «جوک» به دلیل فضایی که ایجاد می‌کنند، باعث می‌شوند که کلیشه‌ها با راحتی بیشتری خود را در رفتار افراد بروز دهند.

زیرا شوخی پدیده‌ای است که در اجتماع پذیرفته شده است و یکی از معدود قالب‌هایی است که می‌توان در آن حرف‌هایی زد که در اجتماع صورت خوشی ندارند؛ مثلاً حرف‌های نژادپرستانه یا ضد زن. زیرا در شوخی، نه بیان‌کننده‌ی مطلب و نه شنونده‌ی آن، مسئولیتی در مقابل حرف‌هایی که می‌زنند و می‌شنوند، نمی‌پذیرد. زیرا «تنها یک شوخی است» و نه بیشتر.

مشخصاً در فرهنگ ما پدیده‌ی شوخی جایگاه مهمی دارد. زیرا ما فرهنگی داریم که در آن حرف زدن از دیگری و عقیده‌ی خود را در مورد او مستقیم گفتن، بسیار برخورنده می‌تواند باشد. شوخی نقش مهمی در روابط ما بازی می‌کند. در عین این‌که حرفمان را می‌توانیم بزنیم، می‌توانیم به صرف شوخی بودن، آن را انکار کنیم.

روان‌شناسان اجتماعی در زمینه‌های «تأثیر محرک‌های اجتماعی بر رفتار فرد» تحقیقات جالبی کرده‌اند که من فکر می‌کنم پیاده کردن یک سری از این آزمایش‌ها در بین ما ایرانی‌ها، می‌تواند اطلاعات مهمی در مورد تأثیر متقابل فرد و اجتماع در جامعه‌ی ما به دست دهند.

در ارتباط با کلیشه‌هایی که از زن وجود دارد به خاطر می‌آورم یک روان‌شناس اجتماعی (که متأسفانه اسمش را به خاطر ندارم) معمایی را برای اشخاص مطرح کرده بود. من این معما را برای ایرانی‌های زیادی مطرح کردم و نتایجش جالب بود.


کلیشه بلوند احمق در بسیاری از تبلیغات و برنامه‌های تلویزیونی تکرار می‌شود.

این معما از قرار زیر است: پدری با پسرش در جاده تصادفی شدید می‌کند. پدر در جا می‌میرد. پسر را به بیمارستان می‌برند. دکتر جراح همین که پسر را می‌بیند، می‌گوید: «این که پسر من است!»

سؤالی که از فرد می‌کنیم، این است که چگونه چنین چیزی ممکن است؟ جواب ساده است: «چون جراح مادر پسر است!» ولی نکته‌ی جالب این است که خیلی کم هستند اشخاصی که جواب این معما را پیدا می‌کنند!

من حتی این معما را برای یک گروه از آقایان پزشک ایرانی که در خارج از ایران زندگی می‌کنند مطرح کردم و با کمال تعجب متوجه شدم که هیچ کدام جواب را پیدا نکردند! این آزمایش دقیقاً اهمیت یک سری کلیشه‌ها را نشان می‌دهد. تا حدی که ذهن ما قدرت پاسخ به معمای ساده‌ای نیز که جواب بدیهی‌اش را دارد، از دست می‌دهد.»

رواج چنین کلیشه‌هایی در رسانه‌های جریان اصلی که به ویژه در تبلیغات تلویزیونی نیز کاربردهای فراوانی دارند، سبب شده‌اند که زنانگی به موضوع برای تمسخر، شوخی و استهزاء بدل شود. برخی از تحقیقات روان‌شناسان در سال‌های گذشته نشان داده است که این امر حتی می‌تواند محرک رفتارهای خشونت‌آمیز و خشنی نظیر تجاوز نیز باشد.

در تحقیق مشهور کاترین ریان و جینی کانجاروسکی، اغلب دانشجویان مرد مورد تحقیق که بیش از همه از شوخی‌های ضد زن استقبال می‌کردند، نسبت به رفتارهای خشونت‌بار جنسی علیه زنان نظیر «سکس به زور» (Forcing Sex) یا تجاوز، انگاره‌های منفی کمتری نسبت به دانشجویانی که کمتر چنین شوخی‌ها را دنبال می‌کردند، بروز داده بودند.


روان‌شناسان معتقدند شوخی‌های جنسیت‌گرایانه ممکن است رفتارهای پرخاشجویانه جنسی را تقویت کنند.

یافته‌های این تحقیقات سبب شده است تا در بسیاری از کشورهای جهان، روان‌شناسان و صاحب‌نظران ارتباطات در کنار مؤسسات ناظر بر رسانه‌ها در برابر بازنمایی چنین شوخی‌هایی که کلیشه‌های مرد سالارانه از زن را نمایان می‌سازند، حساسیت به خرج دهند. با این حال هنوز این رسانه‌ها انباشته از چنین کلیشه‌هایی هستند.

در کشور‌هایی نظیر ایران که مؤسسه‌های تخصصی ناظر بر رسانه‌ها وجود ندارند و یا نظرات روان‌شناسان و متخصصان ارتباطات انعکاس چندانی نمی‌یابد، وضعیت به مراتب بدتر است و باورهای سنتی در برابر زنان را که در سال‌های اخیر به سوی تصرف قدرت مردانه خیز برداشته‌اند، تقویت می‌کنند.

در حالی که بیش از ۹۰ درصد پست‌های مدیریتی در ادارات دولتی ایران در اختیار مردان است، برخی از روان‌شناسان معتقدند که شوخی‌های جنسی بین مردان بیش از زنان رواج دارد و اغلب این شوخی‌ها نیز مضمونی ضد زن دارند.

نکته جالب‌تر در این میان آن است که در اداراتی که برخی پست‌های مدیریتی به دلایل مختلف به زنان واگذار شده است، مقاومت کارمندان مرد در برابر شرایط تازه از طریق این نوع شوخی‌های مبتذل بیش از دیگر ادارات جلوه‌گر می‌شود.

با توجه به آن که یافته‌های روان‌شناسان نشان می‌دهد این شوخی‌ها به گونه‌ای ناخودآگاه، مخاطب را تحت تأثیر قرار داده و باورهای کلیشه‌ای را تقویت می‌کنند، شاید بد نباشد این بار که اس‌ام‌اس یا جوکی درباره زنان خواندید، قبل از آن که «Send to All» را کلیک کنید، به یاد بیاورید که این جوک یا شوخی چه زمینه‌های فرهنگی، سیاسی و روان‌شناختی در بر دارد و سپس با خیال آسوده آن را Delete و روانه سطل آشغال کنید!

‌ ‌

***

 

مطالب مرتبط:
راست‌گرایی و چپ‌گرایی در مغز
مخاطبان رسانه‌های ایران مردانند
چت‌درمانی روشی تازه در درمان‌های روان‌شناختی
فروید و سیما، همچون در یک آینه
وعده‌های سکسی در انتخابات بلژیک
دانستی‌های سکس در ایران
رابطه، فرهنگ و میل جنسی
How the web became a sexists› paradise

منتشر شده در: زمانه رادیو زمانه 

تاریخ انتشار: ۸ آذر ۱۳۸۶