و دیگر سیاهی بود…

dastan

از پله ها که تند تند بالا می رفت سرش گیج خورد، دستش را گرفت به نرده ها و لحظه ای ایستاد، بوی گاز حالش را بهم می زد، کناره روسری را بیشتر روی دهانش فشرد و چشم هایش را بست.

چشم هایش می سوخت ولی بازش نمی کرد، «پسره دیلاق» به نفس نفس افتاده بود و پشت ش که به تخت فشرده می شد تخت را به ناله در می آورد، گاز از پنجره نیمه باز سر زده بود توی اتاق تاریک، پسر سرفه ای کرد اما دختر کمرش را محکم گرفت تا رهایش نکند.

پشت در که رسید لحظه ای سرش را روی در گذاشت تا نفس ش جا بیاید، صدای ناله تخت از پشت در هم می آمد: اه

این را هم توی ذهنش گفت و هم به زبانش آمد، کلید را گرداند و در را باز کرد. صدای ناله و نفس نفس زدن هایشان توی گوشش لانه کرد: آخه چرا اینا ارضاء نمی شن؟

خودش گفته بود تا به حال یک بار هم نه او و نه این پسره دیلاق ارضاء نشدن، یک جای کارشون ایراد داره! به درک این قدر همدیگر را بگایید تا جونتون در بیاد.

با دلخوری روسری و مانتویش را درآورد و روی راحتی پرت کرد، به سرعت خودش را به دستشویی رساند و به سر و صورت و گردنش آب زد، چشمم توی آینه به قیافه خودش افتاد، زرد و تکیده

پسر نگاهش کرد، ناخن هایش داشت پوست کمرش را می خراشید اما می خواست تمامش کند، از بیرون صدای مردم می آمد که شعار می دادند، صدایشان خوب شنیده نمی شد اما گاز اشک آور مصیبت هر دو را تکمیل کرده بود.

سرش را برگرداند و با حوله صورتش را پوشاند. از کیف ش سیگاری در آورد و کامپیوترش را روشن کرد، سیگار را گیراند و به ناله های آن دو در اتاق روبرویی گوش داد، آخه چه مرگشونه اینا؟

تلویزیون را هم روشن کرد تا صدای ناله ها را بپوشاند، چهره احمدی نژاد صفحه تلویزیون را گرفت که لبخند مزورانه  او و لحن چاپلوسانه گوینده خبر حرص ش را در آورد.

دیوث!

خاموشش کرد و خاکستر سیگارش را توی سطل خالی ماست روی میز خالی کرد، صدای آژیر می آمد، گوشش هایش را تیز کرد.

لحظه ای از ناله کردن دست برداشت و گوش داد، چشم هایش را باز کرد و به پسر نگاه کرد، پسر حرکاتش را آهسته تر کرد و نگاهش کرد تا از نگاهش بخواند چه می خواهد.

صدایش درآمد: توئی؟

پاسخ داد: آره!

با لبخندی که ته مایه ای از شرم هم داشت گفت: خیلی سرو صدا می کنیم؟ ببخش!

به جای جواب، در را باز کرد و آمد تو: شما چه مرگتونه؟

هر دو مثل برق از جا پریدند و خودشان را زیر ملافه ای قایم کردند و خجالت زده نگاهش کردند، انگار مادرشان غافلگیرشان کرده.

خنده ش گرفت، آرام روی لبه تخت نشست، دختر و پسر ناخودآگاه بیشتر خودشان را جمع کردند.

وای این جوری نگاهم نکن!

سرش را برد زیر ملافه و از آن زیر پنهانی نگاهش کرد.

لبخندش پر رنگ تر شد، روی موهای پریشان مشکی دختر که نم عرق داشت دست کشید، سرش را بیرون آورد و مهربانه نگاهش کرد.

نمی دونم عزیزم، نمی دونم!

پسر الکی دماغش را بالا کشید و سرش را برگرداند. نگاهش کرد و به او هم لبخند زد: مردم دارند توی خیابون می جنگند، شما اینجا دارین چکار می کنین؟

در لحن ش سرزنش نبود، نوعی شیطنت بود که بر لب هر دو لبخند آورد، پسر سرش را برگرداند و گذاشت تا لبخندش را ببیند، هوم خوش تیپه لامصب!

فوری فکر پسر را از ذهن ش پس زد، سیگارش را توی جا سیگاری پر از ته سیگار کنار تخت خاموش کرد و به پنجره نیمه باز نگاه کرد.

آخه باید تموم بشه!

پسر نگاهش کرد و نفس ش را با صدا بیرون داد: تموم نمی شه!

در صدایش خستگی و یاسی پنهان بود، دختر نگاهش کرد و پسر سرش را زیر انداخت، دختر نیم خیز شد و ملافه را روی سینه هایش کشید و به دوستش نگاه کرد.

نگاهش کرد و فکر کرد چقدر زیباست.

فکر کرد چقدر زیباست، ناخودآگاه به سمتش کشیده شد.

فکر کرد باید ببوسمش؟ اونم درست حالا جلوی این دیلاق؟ بی خیال بابا!

سرش را کج کرد و بغلش کرد، دختر نفسش را پر صدا بیرون داد و سرش را چسباند روی شانه برهنه دوستش.

پسر نگاهشان کرد، دستش رفت به سمت بطری نوشابه سر کشید و نگاهشان کرد.

دستهایش را پشت ش قلاب کرد و محکم توی بغلش فشرد، دختر ملافه را رها کرد و خودش را توی بغلش جا کرد.

عزیزم!

فکر می کرد آنقدر آهسته گفته که فقط خودش شنیده ولی باعث شد تا نوشابه توی گلوی پسر گیر کند و به سرفه بیفتد!

پسر حیرت زده نگاهشان کرد که آرام سر برگردانده بودند و نگاهش می کردند و باز هر دو بی تفاوت همدیگر را بغل کردند.

بلاتکلیف و گیج نگاهشان کرد، شاید اصلا لز باشه!

هوم، خب پس تقصیر خودشه، نمی دونه دیگه! با مرد ارضاء نمی شه!

دختر را از آعوشش بیرون کشید و نگاه پرسشگرش را با لبخند پاسخ داد: باید برم!

از بیرون صدای آژیر و گلوله آمد، هر سه سرشان را به سمت پنجره چرخانند، دختر به پسر نگاه کرد و پسر به دختر.

برخاست شورت پسر که روی کتاب غزاله علیزاده افتاده بود را با گوشه کتابی کنار زد و پرت کرد روی صندلی.

از اتاق بیرون رفت و در را بست، پشت کامپیوترش نشست و مسنجرش را باز کرد.

پسر به دختر که طاق باز دراز کشیده بود و به سقف خیره شده بود،نگاه کرد، ابلهانه مسیر نگاه دختر را تعقیب کرد و چون چیز خاصی روی سقف ندید به پنجره نگاه کرد، هنوز صدای آژیر می آمد و صدای شعارهای مردم نزدیک تر شده بود.

گوش کرد، صدای مسنجر حواسش را پرت کرد، جوابش را داد.

رفت آشپزخانه بطری آب را از یخچال بیرون آورد و سر کشید، دلش شور می زد. به صفحه موبایلش خیره شد که خط نمی داد.

آرام روی بدنش دست کشید، دختر همان جور دراز کشیده بود فقط نفس هایش تند تر شد. دستش که به لب هایش رسید، گازش گرفت.

پسر وحشتزده دستش را عقب کشید، دختر با لبخند شیطنت آمیزی پسر را عقب زد و نشست روی سینه هایش.

از زیر سینک آشپزخانه دسته اعلامیه را بیرون کشید و گذاشت توی کیف ش، حالا صدای هیاهو از خیابان واضح تر شنیده می شد.

روسریش را برداشت و  مانتویش را تنش کرد، جلوی آینه به خودش نگاه کرد، از توی کیفش رژ قرمزش را بیرون آورد و روی لبهایش کشید، لبهایش را بهم مالید و نگاهشان کرد بعد پشیمان شد و پاک شان کرد.

کفش کتانی ش را از جاکفشی بیرون آورد و پوشید، یکی روی مسنجر حالش را پرسید: تند تند برایش نوشت: خوبم دارم میرم بیرون!

باز صدای ناله شان در آمده بود، حداقل این جوری کمتر خسته می شد، دختر چشم هایش بسته بود ولی او نگاهش می کرد، چرا تمام نمی شد؟

کیفش را روی دوشش انداخت، کامپیوتر را خاموش کرد و بلاتکلیف وسط هال ایستاد: خوب برم!

قدمی به سمت در برداشت اما ایستاد، هنوز دلش شور می زد. کیفش روی دوشش سنگینی می کرد، ناله های دختر بلند تر شده بود.

در را باز کرد.

سرش را برگرداند اما به حرکتش ادامه داد.

نزدیک تر شد و نگاهش کرد.

دختر توقف کرد و نگاهش کرد.

بوسیدش و دختر نفس ش بند آمد و با لذت و عاشقانه نگاهش کرد.

با سرعت برگشت و رفت و در اتاق را بست.

دختر نگاهش کرد و چشم هایش می درخشید.

گیج و عصبی نگاهش کرد، فاک! گفتم لزه دیگه!

بلند شد، ملافه را کشید روی خودش و به سرعت به سمت پنجره رفت.

در خانه را پشت سرش بست، لحظه ای ایستاد تا نفس ش جا بیاید، بعد کیف ش را روی دوشش محکم کرد و به سرعت از پله ها پایین رفت.

پنجره را باز کرد تا از آن بالا او را ببیند

حیرت زده نگاهش کرد و ناخودآگاه دستش را روی تخت کوبید!

برگشت و او را دید که توی قاب پنجره نگاهش می کند، لبخند به لبش نشست.

دوستت دارم

این را ناخودآگاه بدون آنکه صدایش در بیاید گفت.

در ازدحام خیابان گم شد، مردم این سو و آن سو می رفتند و با نگرانی و شور به سمتی نگاه می کردند.

دختر به پنجره تکیه داد و پسر به سقف، شاید به جایی که لحظه ای قبل دختر خیره شده بود، خیره شد.

دلش شور زد.

صدای موتورها آمد و جیغ و فریاد. به خیابان نگاه کرد.

آن دور چند لباس شخصی با پیراهن های سفید روی شلوار دختری را زیر مشت و لگد گرفته بودند و بعد کشان کشان روی زمین کشیدند تا پشت ون بیندازند.

بعضش ترکید و گریه کرد، گریه کرد.

تنش روی اسفالت خیابان کشیده می شد

نفس ش بند آمده بود و انگار سقف او را به تخت فشار می داد

گریه می کرد و ملافه را به دور خودش می پیچید و سرش را لای دستهایش فشار می داد

سرش را به در ون کوبیدند: جنده بی همه چیز!

خون صورتش را پر کرد

اشک صورتش را خیس کرد

چیزی قفسه سینه ش را فشار می داد

به سقف نگاه می کرد، به سیگارش با جای رژ قرمز توی جای سیگاری چشم دوخته بود، چشمهایش را بستند.

زمان کش آمد و ایستاد و دیگر سیاهی بود…

نوشاتل، نهم شهریور ماه 1388

منتشر شده در: روز

داستان کوتاه شب آخر

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s