داستان کوتاه: شب آخر

آرام خوابيده بود، به آهستگي کنارش دراز کشيدم و نگاهش کردم داشت خودش را مثل جنين جمع مي کرد به طرف من،‏‎ ‎حتما عطر بدنم را بو کشيده بود. پاهايش را کشيد توي شکمش و سرش را نزديک من آورد، سردش شده بود. نفس هايش ‏روي گردنم بود و موهاي بلندش که تازه چند تار موي سفيد درآورده بود کنار دستم.‏

سرش را  بيشتر توي بالش فرو کرد، مي خواست جاي سرش را راحت تر کند. اين عادتش بود از بچگي اين عادت را ‏داشت.‏
سرش به گردنم چسبيده بود و کم کم ريش تازه ش داشت گردنم را اذيت مي کرد ولي دلم نمي آمد خودم را کنار بکشم، شب ‏آخرش بود.‏
براندازش کردم شکمش از توي تي شرت سرمه اي زده بود بيرون و پاهاي پشمالويش در شلوارک سفيدش بس مضحک ‏بود.‏
طفلک، کجايي؟
آرام دستم را بردم داخل سرش، هوم! خواب من را مي بيني؟ طفلک!‏
ناگهان بيدارشد و وحشت زده نگاهم کرد، سعي کردم در نگاهم آرامش و استفهام را درهم بياميزم.‏
هنوز وحشت زده و متحير نگاهم مي کرد، حالا بايد با صدايم آرامش مي کردم. با صدايي گرم و عاشقانه پرسيدم: «چيه ‏عزيزم؟ از من ترسيدي؟!»‏
مبهوت بود کم کم با صدايي ترس خورده گفت: «نه!… نه!»‏
دروغ مي گفت، شايد براي اين لبخند زدم. از کنارش بلند شدم و دستش را گرفتم: «بيا!»‏
نگاهم کرد، بدن برهنه ام را در روبدوشامبر سفيدم که زير نور مهتاب پوستم را روشن تر نشان مي داد نگاه مي کرد، ‏مستقيم به چشمهايش نگاه کردم: «بيا!» جادو شد، برخاست و دست در دست من راه افتاد.‏
از کنار قفسه کتابهايش گذشتيم، روي ميز کارش داستان نيمه کاره ش مانده بود، صبح قرار داشت با ناشرش و به دروغ گفته ‏بود که تمامش کرده! پايش سست شد.‏
هنوز عادت داشت با خودکار مي نوشت، آن شب جوهر خودکارش تمام شده بود و من همه خودکارهايش را نيست کرده ‏بودم!‏
جلو مي رفتم و او را دنبال خودم مي کشاندم، داشت باسن برجسته ام را نگاه مي کرد که موقع راه رفتن دل هر مردي را مي ‏برد، طفلک!‏
از باغ گذشتيم، حواسش پرت شد، داشت سردش مي شد، ايستاد. برگشتم و نگاهش کردم، سرش را پايين انداخت و تسليم شد، ‏دنبال خودم کشاندمش.‏
باد مي آمد و موهاي بلندم به صورتش مي خورد، از دور صداي پارس سگ هاي ولگرد مي آمد و در کوچه که همه ‏چراغهايش سوخته بود ظلمات بود.‏
پايش روي خرده شيشه رفت و با اعتراض آخي گفت. سرزنش بار نگاهش کردم، خرده شيشه از پايش بيرون آمد.‏
باز دستش را گرفتم و دنبال خودم کشاندمش سر خيابان ايست بازرسي بسيج بود، با ديدن آنها دستش را از دستم بيرون ‏کشيد،ايستاد و حتي يک قدم هم عقب رفت.‏
گفتم: «بيا!» آسفالت را نگاه مي کرد: «آخه»… چيزي پيدا نکرد.‏
پرسيدم: «آخه؟» سعي کرد توي چشمهايم نگاه نکند، بسيجي ها را نگاه کرد که از دور ديده بودندش، من من کرد: «آخه با ‏شلوارک، پا برهنه، لباس خواب…»‏
سعي کردم لحنم بي حوصله باشد: «خوب؟» با هيجان انگار دليلي براي تعلل پيدا کرده باشد گفت: «تو هم که لختي!»‏
واقعا خنده ام گرفته بود، دستش را گرفتم و کشيدمش به طرف خيابان… بسيجي که وسط خيابان ايستاده بود، ژ‎-‎‏3 ش را ‏روي دوشش جابجا کرد و به ما خيره شد. شايد فکر مي کرد دارد درست مي بيند يا نه؟ بعد پوزخندي زد و به بسيجي ‏ديگري که به در اتومبيل تکيه داده بود و يواشکي هايده گوش مي کرد اشاره اي کرد: «ممد آقا رو باش! «‏
صداي بسيجي را که شنيد باز دلهره گرفت، چاره اي نداشتم با خودم کشيدمش تا از کنار بسيجي بگذريم، بسيجي با تعجب ‏سر تا پاي مرد را برانداز کرد که داشت از وسط خيابان رد مي شد، از کنارش که رد شدم عطر بدنم مسحورش کرد و گيج ‏و حيران وسط خيابان ماند.‏
آن ديگري کنارش آمد و وقتي چهره گيج ش را ديد. واکمن ش را خاموش کرد و گفت: «ميخ شدي مشدي؟» و رد نگاهش را ‏گرفت، مردي لابد ديوانه با لباس خواب وسط خيابان راه مي رفت.‏
صدايش را بلندتر کرد: «کي بود اين يارو؟» جواب شنيد: «کي؟» دوباره با تحکم پرسيد: کي؟! همين مرد لخت و پاپتي؟! ‏گذاشتي بره؟!» مسحور جوابش را داد: «يه زن بود!»‏
آن ديگري پوزخندي زد، کلاش ش را روي دوشش انداخت، هدفون را دوباره توي گوشش گذاشت و قبل از آنکه واکمن ‏قديمي ش را روشن کند، طعنه زد: «اخوي حشر زده بالا، فردا به حاجي بايد بگم دستي برات بالا کنه!»‏
‏»اخوي» همچنان وسط خيابان مرد را که دور مي شد، نگاه مي کرد و محسور مانده بود.‏
برگشتم بسيجي را نگاه کردم و برايش لبخندي زدم اگر مي توانست مرا ببيند حتما از اندامم خوشش مي آمد چون سينه هاي ‏بزرگ و باسن گرد و برجسته دوست دارد.‏
مرد باز سردش شده بود، دستش سرد بود و موهايم که باد به صورتش مي زد جلوي چشمهايش را مي گرفت. داشت به ‏داستانش فکر مي کرد. طفلک!‏
مي خواست برگردد تمامش کند ولي ديگر رسيده بوديم. بولدوزرها تازه گورهاي دستجمعي قديمي را زير و رو کرده بودند ‏تا ديگر نشاني از آنها نماند.‏
ترسيده بود، پايش به تکه اي از باقيمانده سنگ قبري گرفت و داشت سکندري مي خورد، با ملامت گفتم: «جلوي پايت را ‏نگاه کن!»‏
جلوي پايش را نگاه کرد، زمين سرد و شخم زده بود. پيدايش کردم يک قبرخالي. تازه براي دختري کنده بودند که امشب ‏خودکشي کرده بود، خودش را از بالاي پل سيدخندان پايين انداخته بود. وسط زمين و هوا پشيمان شده بود ولي من بغلش ‏کردم لبخند زد و سرش محکم خورد به آسفالت، خون ريزي مغزي کرده بود و داشت جان مي داد، مردم ترسيده فرار کرده ‏بودند.بهش گفتم نگران نباش ديگر داري مي ميري.‏
مرد را بالاي قبر خالي نگه داشتم، ترسيده بود و پاهاي لختش با آن شلوارک سفيدش مي لرزيد، گفت: «اينجا؟».‏
عشوه آلود گفتم: «آره، اينجا!»‏
روبدوشامبرم را به آرامي درآوردم و گذاشتم تا با نگاه حريص ش خوب اندامم را نگاه کند. هولش دادم توي قبر، سرش به ‏ديواره قبر خورده بود و تنش خاکي بود.خواست اعتراض کند. شلوارکش را بيرون کشيدم و رفتم رويش توي گوشش نجوا ‏کردم: «هر شب يک جا بوديم، حالا امشب نوبت اينجاست!» آلتش را که از ترس و شهوت سخت شده بود توي مهبلم فرو ‏کردم و قبل از آنکه از حال برود و من شروع کنم، بوسيدمش؛ ديگر کارش تمام بود…‏
سرش را اين طرف و آن طرف مي برد انگار راه نفس ش بند آمده بود، ناله مي کرد و مي لرزيد، ناگهان با يک تکان ‏ناگهاني از خواب پريد، دستم را از روي سرش برداشتم و سعي کردم با نگاهي آرام بخش و استفهامي خيالش را راحت کنم. ‏متحير مرا نگاه مي کرد، با صدايي گرم و عاشقانه پرسيدم: «چيه عزيزم؟ از من ترسيدي؟»‏
ترسيده و مبهوت نگاهم مي کرد: «نه!…نه!»‏
دروغ مي گفت، طفلکي شب آخرش بود! لبخند شيريني برايش زدم که دلش را بيشتر ببرم، به آرامي از کنارش بلند شدم و ‏گذاشتم تا با چشمهايش خوب اندام برهنه ام را که در روبدوشامبر سفيد حرير قالب گرفته شده بود ببيند. ديگر مسحور شده ‏بود. دستش را گرفتم و بلندش کردم: «بيا!»…‏

ا.ح مالمو 22 اسفند ماه 1387‏

 

 

 

 
منتشر شده در: روز

http://www.roozonline.com/archives/2009/03/post_12031.php

 

habibib.jpg

اميد حبيبي نيا – چهارشنبه 28 اسفند 1387 [2009.03.18]

♦♦♦ بهاران خجسته باد ‏ ‏ ‏ ‏ ‏

♦♦ ويژه نوروز 1388 ‏ ‏

Advertisements

9 دیدگاه برای “داستان کوتاه: شب آخر

  1. خوب بود. فقط کاش تو انتخاب کلمات دقت بیشتری می کردی. ایده‌ی خوبی بود. جذاب بود برام. آخرش هم انگار خودسانسوری کردی و خب حیف شد. موفق باشی.

  2. این هم یه جورشه. مرگ وقتی زن می شه و برهنه انسان ها رو سرد سرد می بره. حدس زدن چیزیو از این داستان کم نکرد.

  3. خیلی جالب بود امید جان
    بخصوص تلفیق واقعیت و خیال زمانی که بسیجیها قادر به دیدن اون زن بودن که در حقیقت یک وجود اثیری بوده…..
    مرسی

  4. فکر کنم من یه کم خنگم.شخصیت زن داستان برام گیج کننده بود تا اینکه کامنت یکی از دوستان رو خوندم .فکر کنم تا حالا کسی از این زاویه به مرگ نگاه نکرده بوده. جالب بود

  5. بازتاب: و دیگر سیاهی بود… « Omid Habibinia’s Blog

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s