Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

اشاره: این یادداشت ها در فاصله 23 خرداد ماه تا پنجم تیر ماه در فیس بوک منتشر شد که برای دسترسی همگانی بار دیگر در اینجا منتشر می شود.

یادداشت های ” کودتا ” : یک

آن چه که می توان از وقایع چند روز اخیر می توان فهمید وقوع یک “کودتای سیاسی” برای تغییر ساختار حکومت و تک جناحی کردن آن است.

این اتفاق در بیست و یکمین سال رخداد کم و بیش مشابهی رخ می دهد که در طی آن حزب جمهوری اسلامی در یک توطئه از پیش برنامه ریزی شده دست به شبه کودتایی در 29 خرداد ماه 1360 زد و با حمله به همه مراکز نیروهای سیاسی و دستگیریهای گسترده و متعاقب آن خلع بنی صدر از ریاست جمهوری دوران تازه ای از یک دهه سرکوب و خفقان و قتل عام را آغاز کرد که به دنبال آن رخدادهای خونین 30 خرداد و آغاز اعدام های دستجمعی رخ داد.

در اولین گروه از اعدامی ها سعید سلطانپور شاعر و هنرمند برجسته و مبارز ایران و عضو کادر مرکزی سازمان چ.ف..خ.ا (اقلیت) به همراه چند فدایی و زندانی سیاسی دیگر تیرباران و اعدام های شبانه آغاز شد.

سپاه پاسداران، بخش هایی از حاکمیت تحت پرچمداری احمدی نژاد و بدنه دستگاه های قضایی و امنیتی با هدایت علی خامنه ای با یک توطئه برنامه ریزی شده اکنون همان دسیسه را تکرار کرده اند با این تفاوت که تقریبا دیگر هیچ نیروی اپوزیسیون به شکل تشکیلات منسجم در کشور وجود ندارد و سروکارشان با گروهی از حاکمیت و در نخستین گام با انبوه جوانان خشمگین، سرخورده و به جان آمده است.

بدیهی است که در فقدان سازمان، حزب و تشکیلات این اعتراض ها، خیزش ها و شورشهای گسترده ممکن است به زودی سرکوب شود اما جامعه ایران بسیار جوان است و امکان هر تحولی در آن وجود دارد، چنانچه این اعتراضات گسترده شود و با بخش های دیگری از جامعه پیوند بحورد و به اعتصابات سیاسی گسترده بدل شود، رژیم فلج خواهد شد و آن گاه کودتاچیان چاره ای جز عقب نشینی ندارند و به یک نقطه محتوم و بی بازگشت خواهیم رسید.

این نوشته را به تدریج تکمیل خواهم کرد ولی فعلا کنفرانس مطبوعاتی رئیس جمهور خود خوانده آغاز شده و وی دارد در باره دمکراسی و آزادی انتخاب سخن می گوید!

ادامه:

آن چه مسلم است تنها ایستادگی در صحنه و به چالش کشیدن نظام اسلامی و رهبری آن می تواند مانع از ثبیت قدرت و افزایش فشار و خفقان و سانسور شود، به ویژه آن که این بار دولت احمدی نژاد شمشیر را از رو بسته و نه تنها قصد دارد صدای تمام مخالفان را خاموش کند بلکه قصد دارد تکلیف خود را با بخش های مهمی از حاکمیت که تاریخ مصرف شان تمام شده اند را یک سره کرده و آنها را از حاکمیت خارج سازد.

باید در باره همه دسیسه های برنامه ریزی شده هشیار بود، افراد، نیروها و گروه های صادق و با سابقه باید به یاری و هدایت امواج خروشان اعتراض بشاتبند.

نباید بگذاریم صدایمان را خفه کنند، همه شرافت و افتخار امروز و فردای ما اکنون در خیابان هاست، جایی که باید آزادی را در آنجا جست، سی و یک سال پیش یک ملت در برابر مقتدرترین ارتش خاورمیانه ایستاد و بنای یک نظام شاهنشاهی را در هم کوبید هر چند که به دلیل توهم به رهبری مذهبی دستاوردی جز فلاکت و بدبختی مضاعف نیافت اما این بار پنجاه میلیون جوان آگاه ایرانی در برابر یک حاکمیت نامشروع ایستاده اند، این روزهایی ست که تاریخ ورق می خورد…

نکته آخر: عزیزان خارج از کشوری، به یاری هم میهنان خود در ایران بشتابید، به هر طریقی صدای فریاد آنها را به گوش جهان برسانیم، این حداقل کاری ست که می توانیم بکنیم

یادداشت های روز “انتخابات” ریاست جمهوری اسلامی:

یادداشت چهارم

یادداشت سوم

یادداشت دوم

یادداشت اول

یادداشت های ” کودتا ” : دو ، چند توصیه

در فاصله دو روزی که از یادداشت اول گذشته است، گویا ما دهها روز را پشت سر گذاشته ایم و سرعت رخدادها آنچنان سریع و پرشتاب است که گاه روزنامه نگاران را نیز پشت سر می گذارد.
به گمان من اکنون ما وارد یک دوران یا مرحله تاریخی حساس و خطیر شده ایم که تنها شاید یک گام تا شرایط انقلابی فاصله داریم.

شرایط انقلابی، وضعیتی است که امکان بروز انقلاب و رسیدن به مرحله درگیر شدن برخی از گروه ها و طبقات اجتماعی در رخدادهایی که به سرعت جنبه قهرآمیز و انقلابی به خود می گیرد وجود دارد.
اکنون طبقه متوسط رفرم خواه به ویژه با راهپیمایی غیرقانونی نزدیک به یک میلیونی با تمام قوا به میان آمده است و به نظر می رسد که در شرایط فعلی امکان عقب راندن آنها با تمهیدات کنونی قابل تصور نباشد اما چنانچه سایر نیروها و طبقات اجتماعی نیز به این اعتراضات بپیوندند فرصتی تاریخی برای عبور از سد کلیت حاکمیت و درهم کوبیدن آن فراهم خواهد آمد.
در چند روز گذشته به بسیاری از دوستان اینترنتی که از طریق مسنجر با من در تماس هستند دلداری می دادم و از تجربه انقلاب 57 برای آنها می گفتم که مردم قدرتمندترین ارتش خاورمیانه را در مدت کوتاهی مقهور رای خود ساختند، وقتی که این اعتراضات با شیوه های گوناگون و با جمعیتی بیش از صد هزار نفر و در همین حال تظاهرات و اعتراضات پراکنده برای مدتی طولانی ادامه یابد نه تنها نیروهای نظامی، امنیتی و انتظامی رژیم تحلیل می روند و توان مقابله را از دست می دهند بلکه انگیزه خود را نیز از دست می دهند هر چند که به نظر می رسد بخشی از نیروهای نظامی و انتظامی از نظر ایدئولوژیک کاملا تحت تاثیر القائات مذهبی و سیاسی روحانیون و حاکمیت قرار گرفته اند ممکن است دیرتر توان خود را از دست بدهند.
راهپیمایی نزدیک به یک میلیون نفری روز گذشته اما سرآغاز تازه ای بر این تحولات گشود، سرآغازی که متاسفانه با تلخی جان باختن حداقل هشت تن از جوانان برومند میهن همراه شد.
با توجه به آن که اکثریت نیروهای درگیر در صحنه ها جوانان زیر 25 سالی هستند که حتی تجربه درگیریهای خیابانی دهه هفتاد و به ویژه خیزش دانشجویی 78 را هم ندارند، شاید یادآوری برخی موارد مفید به نظر برسد:
1- ما در شرایط قیام نیستیم، حمله ابتدا به ساکن به نیروهای مسلح و شستشوی مغزی شده که تصور می کنند در جنگ های صدر اسلام حضور دارند، امزی عقلانی نیست و سبب افزایش خشونت از سوی رژیم و تسریع در به میدان آوردن نیروهای نظامی خواهد شد.
2- تاکتیک های دفاع و ضدحمله در برابر حملات پلیس، حزب الله، بسیج و سپاه باید به جوانان آموزش داده شود، در بسیاری موارد می توان با اتخاد یک تاکتیک مشخص در برابر حملات گاردهای موتور سوار ایستادگی کرد و آنها را به عقب راند.
3- باید ماشین حکومتی را فلج کرد، اعتصابات سراسری سیاسی یک حربه موثر در به زانو درآوردن رژیم است، همچنین تحصن و اختلال در عملکرد دستگاه های دولتی با اتخاد تاکتیک های مختلف می تواند تلاش رژیم برای استقرار هر چه سریعتر نظم را به شکست بکشاند.
4- در کنار تظاهرات گسترده، تظاهرات پراکنده در هر مرحله در کوتاه مدت از یک سو توان سرکوبگران را تحلیل خواهد برد و از سوی دیگر سبب پیوستن نیروهای بیشتری به صف معترضان خواهد شد.
5- وجه مترقی و انقلابی اعتراضات باید خود را کاملا در اعتراضات نشان دهد، معترضان اکنون نه تنها از خط قرمز رهبری عبور کرده اند بلکه به زودی از حصار اصلاح طلبان نیز خواهند گذشت و خواسته ها و مطالبات واقعی خود را آشکار خواهند کرد.
6- هنرمندان، روشنفکران و اندیشمندان باید در کنار این جنبش اعتراضی رو به گسترش قرار گیرند و به یاری آن بشتابند.
7- برخورد انسانی با نیروهای سرکوبگر که به دست مردم می افتند وجه تمایز جنبش بالنده با نظام سرکوب جمهوری اسلامی است و این روحیه باید اعتلاء یابد.
8- پیش بینی روزهای آینده کار بسیار دشواری است اما بدیهی است که وظیفه نیروهای بالنده داشتن طرح و برنامه برای شرایط متحول آتی است و امکان استفاده از چالش ها برای بدل کردن آنها به فرصت ها.


شین دختری است 23 ساله در تهران، مدتی پیش که از او خواستم تا برای یک رسانه نظرش را در باره نمایش انتخابات بگوید سر باز زد و گفت می ترسد این کار برایش دردسرساز شود.
اما این روزها و شب ها او در محله شان پا به پای سایرجوان ها به مبارزه و درگیری با گارد می پردازد و تازه دیشب سراغ دستورالعمل ساخت کوکتل مولتف را می گرفت!

برخی از رسانه های فارسی زبان گویا هنوز گیج و مبهوت مانده اند و به همان روال قبلی ادامه می دهند و برخی دیگر شرایط تازه را درک کرده اند و به خوبی اهمیت اطلاع رسانی و تحلیل های ساعت به ساعت را فهمیده اند.
تلویزیون فارسی بی بی سی از این میان جای ویژه ای دارد، بیهوده نیست که از همان روز 22 خرداد بر روی آن پارازیت فرستادند تا از پخش آن نه تنها در ایران بلکه در اروپا نیز جلوگیری کنند.
ببینید:

جمال الدین موسوی مجری تلویزیون فارسی بی بی سی و اخبار درگیریها

با آن که ممکن است با برخی از تحلیل های برخی از تحلیل گران این تلویزیون که اغلب از طیف خاصی هستند موافق نباشم اما از نظر کار اطلاع رسانی و ارائه تحلیل های تازه (صرفنظر از بهت و دستپاچگی اولیه مسعود بهنود در شب 22 خرداد) از نظر من بی نظیر است که البته بدیهی هم هست.

غلط ها و اشتباهات خبرنگاران و رسانه های معتبر خارجی در باره سیستم حکومتی ایران پایانی ندارد من نمی دانم این ها کی میخواهند ایران را درست تلفظ کنند، بدانند که خامنه ای فقط رهبر مذهبی نیست بلکه رهبر نظام است یا قوای مجریه ظاهرا ربطی به قوه قضاییه ندارد و…

یادداشت های “کودتا”: یک

یادداشت های روز “انتخابات” ریاست جمهوری اسلامی:

یادداشت چهارم

یادداشت سوم

یادداشت دوم

یادداشت اول

پس از جان باختن بیش از سی نفر از مردم به جان آمده در خونین ترین درگیریهای خیابانی ربع قرن اخیر ایران در روز شنبه، به نظر می رسد که با فرمان رهبر جمهوری اسلامی که در نماز جمعه هم اعلام کرد، کار برای برگزاری تجمع های صدها هزار نفری و میلیونی در همین لحظه بسیار مشکل به نظر برسد.

با این حال در روز شنبه سی خرداد 1388 در درگیریهای خونین میدان انقلاب و خیابان آزادی تاریخ ایران ورق خورد.

مردم به سرعت از سطح بازیهای سیاسی جناح های درون رژیم گذشتند، فریاد مرگ برجمهوری اسلامی، مرگ بر خامنه ای و مرگ بر دیکتاتوری سر دادند و درحالی که جناح موسوم به رفرمیست که به شدت زیر منگه قرار گرفته است حتی حضور میرحسین موسوی در این تجمع غیرقانونی را نیز تکذیب کرد، مردم بدون اعتنا به “چانه زنی از بالا” به میدان آمدند، تظاهرکنندگان روز شنبه دیگر نه جمهوری اسلامی و جناح هایش را باور داشتند و نه برای دست یافتن به مطالبات خود منتظر معجزه ماندند، قهرمانانه با علم و یقین به آنکه جز گلوله چیزی در انتظارشان نیست به خیابان رفتند، با نیروهای سازمان یافته و دستجات تروریستی سپاه، بسیج، پلیس،حزب الله و وزارت اطلاعات درگیر شدند، آتش به پا ساختند، سنگر بندی کردند و با کوکتل مولتف از خود دفاع کردند و تاریخ را ورق زدند.

بیست و هشت سال پیش در چنین روزی، ابوالحسن بنی صدر نخستین رئیس جمهور کشور توسط مجلس شورای اسلامی با عدم کفایت سیاسی روبرو شد و کودتای سیاسی جناح روحانیت و حزب جمهوری اسلامی با معرکه گردانی بهشتی، خامنه ای، رفسنجانی و بسیاری از اصلاح طلبان فعلی که در مسندهای اصلی نظام اسلامی قرار داشتند شکل گرفت، سازمان مجاهدین خلق که می خواست به هر طریق ممکن خود را به لیبرال ها و بنی صدر سنجاق کند با تحلیل ابلهانه مسعود رجوی فرصت را غنیمت شمرد هزاران هوادار خود را در روز سی خرداد 1360 به خیابان فرستاد تا علیه کودتا تظاهرات کنند، پاسخ روشن بود، پاسداران همه را به رگبار بستند، تعداد کشته ها آن چنان زیاد بود که در خیابان انقلاب جنازه ها را روی هم انداخته بودند، حوالی عصر رهبری سازمان مجاهدین خلق در اقدامی احساسی و براساس تحلیلی کاملا اشتباه از موقعیت و با تصور آنکه با استفاده از نیروی هواداران امکان تسخیر فوری قدرت وجود دارد اعلام جنگ مسلحانه کرد.

اما نه تنها هواداران بلکه کادرهای سازمان مجاهدین خلق نیز برای جنگ مسلحانه آمادگی نداشتند و با بلاهت بی نظیر رهبرانشان به ویژه مسعود رجوی در تظاهرات مسلحانه (هواداران مجاهدین تا روز هفت تیر با چاقو و تیغ موکت بری در برابر مسلسل پاسداران به خیابان می آمدند) جز کشته های بی شمار حاصلی به بار نیاوردند. در عوض کودتاچیان حاضر و با برنامه بودند یکی پس از دیگری خانه ها و رهبران مجاهدین خلق و بسیاری از سران اپوزیسیون ازجمله سازمان چریکهای فدایی خلق ایران (اقلیت) را دستگیر و بلافاصله تیرباران کردند یا در درگیری کشتند و به این ترتیب ارتباط بدنه تشکیلات “سازمانهای انقلابی” با کادر مرکزی را در کمترین زمان ممکن قطع یا مختل کردند و البته در این راه از پشتیبانی اطلاعاتی حزب توده و سازمان فدائیان خلق (اکثریت) نیز برخوردار شدند.

درست 28 سال بعد جمهوری اسلامی با ترتیب دادن یک نمایش بزرگ و البته دیوانه وار، مردم را به پای صندوق های رای کشید تا از توی آن باز هم محمود احمدی نژاد را در بیاورد، فعالان سیاسی جناح مخالف را بازداشت و همه نیروها و افرادی که تصور می کرد احتمال دارد نقشی در مخالفت ایفا کنند را یک جا بازداشت کرد و دست به کودتای سیاسی دیگری زد که با به صحنه آوردن همه نیروهای نظامی و امنیتی ش به ویژه بسیج که در چهار سال گذشته با مانورهای مکرر ضد شورش و جنگ شهری آنها را آماده ساخته بود، تلاش کرد تا با نظامی کردن فضا مردم و جناح رقیب را مرعوب سازد و دیکتاتوری هار و عریان خود را استمرار بخشد.

اما این اقدام دیوانه وار در وارونه سازی آشکار آرای مردمی که دل به رفرم در جمهوری اسلامی بسته بودند می تواند همچون شمشیر دولبه عمل کند یعنی اگر محاسبات کودتاگران برای سرکوب شدید و نظامی همه مخالفان سیاسی درون کشور و حذف کامل جناح مخالف درست از آب در نیاید، رژیم جمهوری اسلامی چون غول یخی در برابر آتشفشان خشم ملت ذوب خواهد شد.

روز شنبه سی خرداد ماه 1388 تاریخ ایران ورق خورد، جمهوری اسلامی با صدها هزار جوان دلیری روبرو شد که بی محابا به خیابان آمده بودند تا به مقابله با دیکتاتوری برخیزند و از جان پاک خود مایه گذاشتند تا تاریخ پیروزمندان را بسازند و نه شکست خوردگان.

حتی اگر جمهوری اسلامی بتواند با به رگبار بستن مردم در تظاهراتی که دیگر به دعوت این یا آن نامزد مغلوب نیست، جو سرکوب و وحشت را در جامعه برای مدت کوتاهی برقرار سازد، نخواهد توانست بر بحران درونی خود و خیزش مجدد طوفانی بنیان کن غلبه کند، این بار دیگر هیچ کس شکی ندارد که سروکارش نه با این بخش یا آن بخش از نظام جمهوری اسلامی بلکه با کلیت و رهبری آن است، این آن صفحه ای بود که در روز سی خرداد ورق خورد و در برابر میلیون ها نفر قرار گرفت:

سرنگونی جمهوری اسلامی

پس این تازه آغاز است، آغازی برای پایان این شب یلدای دهشت زا…

یادداشت های “کودتا”: دو

یادداشت های “کودتا”: یک

یادداشت های روز “انتخابات” ریاست جمهوری اسلامی:

یادداشت چهارم

یادداشت سوم

یادداشت دوم

یادداشت اول

اشاره: این یادداشت ها در روزهای دهمین “انتخابات” ریاست جمهوری اسلامی در صفحه فیس بوک نوشته شده که بنا بر اصرار و توصیه برخی از دوستان مبنی بر امکان قابل دسترسی بودن آنها مجددا هر چهار یادداشت مربوط به این موضوع را در همین جا کپی می کنم، ضمن اینکه فیلتر شدن این وبلاگ در اغلب عرضه کنندگان اینترنت در ایران همچنان سد راه دسترسی همگانی به مطالب این وبلاگ است.

یادداشت های روز “انتخابات” : یک

ساعت شش صبح در اروپای مرکزی و هشت و سی صبح در ایران، دهمین انتخابات ریاست جمهوری اسلامی آغاز شده است.

 1

پیش بینی من آن است که با توجه به موج تبلیغاتی گسترده ای که در ماهها و به ویژه هفته های اخیر به راه افتاده، اکثریت طبقه متوسط شهری و همچنین اکثریت رای دهندگان بالقوه در این نمایش انتخاباتی شرکت می کنند، به این ترتیب جمهوری اسلامی می تواند فردا ادعا کند که در یک “انتخابات آزاد و دمکراتیک” نزدیک به 80 درصد از واجدین شرایط شرکت کردند و این یعنی پس از سی سال مهم ترین نقطه اتکاء برای ماشین پروپاگاندای جمهوری اسلامی که دور دوم انتخابات قبلی ش با 41 درصد تحریم روبرو شد.

پیش بینی دوم من این است که در صورتی که شرایط ویژه و تقلب “خیلی گسترده” رخ ندهد میرحسین موسوی نخست وزیر دهه شصت جمهوری اسلامی در همین دور اول به پیروزی خواهد رسید و این اتفاق از نظر من سرآغاز دوران تازه ای از یاس، سرخوردگی، کشمکش و سرانجام اعتراض نسل جوانی خواهد شد که اسیر موج سبز شده است.

چند ساعت پیش از آغاز رای گیری سرویس اس ام است در ایران بطور کلی قطع شده است و تقریبا تمام وبلاگ های بلاگفا با اختلال شدید روبرو هستند، این یعنی رژیم جمهوری اسلامی از اطلاع رسانی سه میلیون وبلاگ نویس و سی میلیون مشترک تلفن همراه واهمه دارد و تلاش دارد حداقل در این روز دیواری که به دور کشور کشیده است تا مانع از اطلاع رسانی شود را مستحکم تر کند.

بسیاری از ایرانیان خارج از کشور نیز امروز آماده می شوند تا با حضور در برابر سفارتخانه های جمهوری اسلامی به این نمایش اعتراض کنند و خواستار برگزاری انتخابات آزاد و دمکراتیک شوند، دوستی هم اکنون در لندن آن لاین بود سلامی کرد و ساک پر از اعلامیه ش را بر دوش انداخت و رفت به سمت خیابان کنسینگتون، بدرود رفیق!

دوست دیگری در تهران گفت دارد با مادر و خواهرش می رود تا به کروبی رای بدهد چون کروبی از مطالبات زنان حمایت می کند. می گوید که میان بد و بدتر (از نظر او در اینجا یعنی میان موسوی و کروبی؛ احمدی نژاد که تکلیف ش معلوم است) بد را انتخاب کرده است، به او هم بدرود گفتم!

دارم گزارشی تحلیلی برای یک مرکز اروپایی از وضعیت اطلاع رسانی در انتخابات می نویسم ولی همه حواسم به مسنجرها، سایت ها و فیس بوک است.

نمی دانم چرا یاد اولین انتخابات مجلس در جمهوری اسلامی افتادم، دوران جالبی بود من 13 – 14 سالم بود و در میتینگ های پرشور انتخاباتی چپ ها چه شور و غوغایی بود، مشهورترین زندانیان سیاسی، روشنفکران، هنرمندان و نویسندگان نامزد انتخابات این مجلس بودند و ما در سخنرانی های آنها شرکت می کردیم، سرود می خواندیم و کف می زدیم.

چند روز مانده به “انتخابات” صلاحیت 95 درصد از آنها رد شد و تنها پنج نفر از آن نیرویی که حداقل یک ملییون هوادار در کشور داشت باقی ماند و…

چه “انتخاباتی” بود آن روز…

دوستی خبر می دهد که در شعبه امیرآباد با اینکه چندین نفری پشت در ایستاده اند، دست اندرکاران هنوز رای گیری را شروع نکرده اند تا جمعیت بیشتری پشت در جمع شوند.

بروم ببینم چه خبر است…

یادداشت های روز “انتخابات” : دو
 
چندین ساعت از زمان آغاز رای گیری گذشته، هنوز سه ساعت از آغاز رای گیری نگذشته بود که تمدن استاندار تهران در شبکه خبر از به پایان رسیدن برگه های اخذ رای در برخی از حوزه ها خبر داد.
تجمع مخالفان جمهوری اسلامی در لندن
Photo By: BBC Persian

دوستان خبر می دهند که شمار رای دهندگان در تهران بسیار است و با این حال برخی نگرانی های جدی بروز کرده است زیرا در برابر نام کاندیدا شماره کد نیز آمده که ممکن است برخی از رای دهندگان را به اشتباه بیندازد، با این حال ستاد انتخابات اعلام کرده است که پر کردن این قسمت الزامی نیست.

تجمع اعتراضی برای انتخابات دمکراتیک در لندن، استکهلم، برلین و چند پایتخت دیگر آغاز شده است و برخی از دوستان می گویند در خارج از کشور به جز دوبی و تا حدودی لندن استقبال چندانی از “انتخابات” نشده است در عوض در لندن، پلیس کمی هیجان برای مخالفان جمهوری اسلامی ایجاد کرده و برخی را بازداشت کرده است تا دست خالی به خانه برنگردند!

پخش برنامه های بی بی سی فارسی کمی پس از آغاز قطع شد و علت آن اشکال فنی در ماهواره هات برد اعلام شد، من البته هیج یک از کانالهای این ماهواره را دیگر نمی توانم دریافت کنم و تصور می کنم یک اشکال جدی برای این ماهواره پیش آمده است که امیدوارم به زودی رفع شود.

بدترین رخدادی که آدم می تواند شاهدش باشد حمله به جایی ست که دوستانت در آنجا در برابر یا پشت دوربین مشغول کار هستند.

استودیودقایقی پس از حمله

نیروهای بسیجی دقایقی پیش به استودیوی تلویزیون اینترنتی موج سوم حمله کردند و به ضرب و شتم کارکنان ، پرتاب گاز اشک آور و آسیب رساندن به وسایل پرداختند

http://iranema.mowj.ir/

از بچه ها پرسیدم همگی حالشون خوبه، اگر بشود البته این اصطلاح را به کار برد ولی حمله کنندگان برای دقایقی چند نفر از دوستان را در “بازداشت” خود نگه داشته بودند که حالا دیگر با سر رسیدن پلیس که بلاتکلیف است در برابر حمله کنندگان چه کند، اوضاع کمی آرام تر شده است.

خبرها و شایعات نگران کننده دیگری هم هست ولی بهرحال این روز تمام می شود، راستش امیدوارم این رئیس جمهوری که در تعادل روانی ش شک جدی هست با آرامش قدرت را واگذار کند، واقعا امیدوارم

یکی از حمله کنندگان در حال خروج از استودیو

فیلم پس از حمله به تلویزیون اینترنتی موح

عکس های آرش عاشوری نیا از حمله به ستاد میرحسین در قیطریه

به نظر شما چرا احمدی نژاد پس از رای دادن شناسنامه خودش را می بوسد؟

یادداشت اول

یادداشت های روز”انتخابات” : سه

به این نمی گویند تقلب، به این می گویند دیوانگی محض!
محمود احمدی نژاد 69 درصد؟
باورکردنی نیست، فعلا این را داشته باشید باز بیشتر می نویسم فعلا کمی گیج شده ام دارم با دوستان در ستادها حرف می زنم، بهت و ناباوری و یاس همه را فرا گرفته
آخرین نتایج اعلام شده

حالا ساعت هفت صبح در تهران است، آفتابی دیگر سر زد و احمدی نژاد دهمین رئیس جمهور اسلامی باقی ماند
حدود چهار هفته پیش در مناظره آن لاین با ابراهیم نبوی در آن ابراز تردید جدی کرده بودم که جناح مخافظه کار احمدی نژاد دیگر نخواهد گذاشت که قدرت به دست اصلاح طبان بیفتد ولی از سه هفته پیش به این سو موج تبلیغاتی طرفداران موسوی بسیاری از طبقه متوسط را تحت تاثیر قرار داده و به میدان کشیده بود و من داشتم کم کم به این نتیجه می رسیدم که با اختلاف بسیار موسوی رئیس جمهور خواهد شد حتی احتمال برنده شدن او در مرحله اول را هم می دادم اما در بر پاشنه دیگری چرخید و تقریبا همه جز دولتمردان احمدی نژاد و احتمالا خامنه ای غافلگیر شدیم.

به این ترتیب بار دیگر جمهوری اسلامی در نمایشی که به راه انداخت خود را برنده میدان اعلام کرد، مردم را به صحنه کشاند بیش از هفتاد درصد را بر اساس آمار رسمی پای صندوق های رای آورد تا از توی این صندوق ها احمدی نژاد را در بیاورد.

تقریبا هشتاد درصد صندوق ها شمارش شده و محمود احمدی نژاد با بیش از نوزده میلیون رای برنده نمایش اعلام شده است، آن هم در حالی که شهر در حالت یک حکومت نظامی اعلام نشده شب را به صبح رساند و از اصلاح طلبان پرمدعا هنوز صدایی برنخاسته که اگر هم برمیخواست کار به جاهای باریک می کشید

این دیگر تقلب نیست، این دیوانگی ست

این نشانه ای است از آنکه رهبر و دولتمردانش به این نتیجه رسیده اند که باید در برابر هر گونه تغییر و رفرمی مقاومت کنند.

شاید این نشانه ای باشد از این باور ما که این رژیم رفرم پذیر نیست و چشم امید داشتن به تغییر از بالا و بازیهای سیاسی به خیالباقی و معجزه می ماند.

امشب مسعود بهنود در تلویزیون بی بی سی با ناراحتی و آشفتگی آشکار سخن می گفت، ایراهیم نبوی که روزانه چندین پست برای نشویق هواداران موسوی می نوشت ساعتهاست که سکوت کرده و بسیاری از طرفداران شرکت در انتخابات بهت زده شده اند.

من با اینکه اعتقاد داشتم که “انتخاباتی” در کار نیست و همه چیز یک نمایش تکراری است اما از اینکه نظر من و بسیاری دیگر از کسانی که سازوکارهای رژیم را می شناسند با این دیوانگی دولتمردان و رهبر جمهوری اسلامی تایید شد، خوشحال نیستم

برای همه آن دوستانی که صبح تا شب در ستادهای مختلف کار کردند، تبلیغ کردند، بحث کردند؛، حرض خوردند و زخم زبان شنیدند، برای همه کسانی که امروز با امید پای صندوق ها رفتند و بسیاری از آنها اکنون در حال کابوس دیدن هستند

متاسفم

متاسفم برای همه و برای خودم، جمهوری اسلامی اصلاح پذیر نیست و سرنوشتی حز سقوط محتوم ندارذ ، پس اکنون که کم کم دارید بیدار می شوید تا صبح شنبه را با دلشکستگی و یاس آغاز کنید به روزی فکر کنید که “انتخابات” برگزار خواهد شد روزی که آزادی آنقدر آشنا ست که نه در خواب بلکه در بیداری همقدم شماست

به آفتاب سلامی دوباره کنیم

یادداشت دوم

یادداشت های روز (بعد از) “انتخابات” : چهار؛ نمایش تمام شد!

بازی تمام شد!

رهبر جمهوری اسلامی که همه رای باختگان چشم امید به او بسته بودند دقایقی پیش با صدور پیامی انتخاب رئیس جمهور منتخب با بیش از 24 میلیون رای را تبریک گفت.

تا همین دیروز گروهی معدود می گفتیم ، می نوشتیم و فریاد می زدیم که ای خلایق مستید و منگ؟
جمهوری اسلامی اصلاح پذیر نیست، جمهوری اسلامی پشیزی
به رای ملت احترام نمی گذارد، جمهوری اسلامی نظامی نامشروع است که شرکت در هر نمایش انتخابات فقط در حکم استخدام بی جیره و مواجب برای سیاهی لشگر تایید “مشروعیت” این نظام است.

خامنه ای ندای جشن و پیروزی سر داده است و از همه دست اندرکاران، دولت، وزارت کشور، نیروی انتظامی و اطلاعات و صدا و سیما و یکایک رای دهندگان تشکر کرده است.

دوستی از لندن خبر داد که امروز جمعی از ایرانیان به کنسینگتون می روند تا در برابر سفارت جمهوری اسلامی به نتایج “انتخابات” اعتراض کنند، گویی ظرف کمتر از 24 ساعت جای معترضان عوض شده است.

روز پیش در همین جا نزدیک به صد نفر ایرانی مخالف جمهوری اسلامی  گرد هم آمده بودند و به این نمایش اعتراض کردند و تعدادی نیز توسط پلیس دستگیر شدند، حالا همان رای دهندگان روز قبل می خواهند برای اعتراض در همان سمت خیابان جا بگیرند و فریاد بزنند.

دوستان، عزیزان، رفقای جوان نمایش تمام شد، انتظار معجزه و اعتراضی جز گلایه ها و جلسات خصوصی از دو کاندیدای مدعی اصلاح طلبی نداشته باشید،جمهوری اسلامی بار دیگر شما را به صحنه کشید تا به جهانیان نشان بدهد که این نمایش چقدر بزرگ و عظیم است.

همانطور که نوشتم خوشحال نیستم که پیش بینی م درست از آب در آمد اما نگران م

نگران وضعیتی هستم که در تهران پیش آمده و امکان انتقام جویی این دیکتاتورهای فسقلی قرن بیست و یکم

بیایید به چشم انداز دیگری نگاه کنیم، این بازی بازی ما نیست و این نمایش آشغال و تکراری دیگر جذابیتی ندارد، جمهوری اسلامی دیگر در تاریخ و حافظه ذهنی مردم و جوانان ما نباید جایی داشته باشد.

نمایش تمام شد، برگردیم به سراغ آفتاب

یادداشت سوم

ده دلیل برای تحریم انتخابات

مناظره امید حبیبی نیا و ابراهیم نبوی در باره انتخابات

Boycottدهمین انتخابات ریاست جمهوری اسلامی در جمهوری اسلامی ایران حدود سه هفته دیگر برگزار می شود و همان گونه که پیش بینی می شد بار دیگر بخشی از بدنه حاکمیت با کوبیدن بر طبل های پرسروصدای وعده های انتخاباتی، می کوشد تا بازار این نمایش تکراری را گرم و تنور حوزه های رای را داغ کند.

صرف نظر از بدنامی اغلب دولتمردان و سران این جناح در طول بیش از ده سال حاکمیت خود (1368-1357)، بسیاری از مردم و جوانان هنوز می توانند کارنامه مردودی دولتمردان این جناح و عجز و همراهی آنان با جناح محافظه کار رقیب (1384-1376) را به خاطر بیاورند.
با این حال شاید بد نباشد که در اینجا برخی از دلایل اصلی کسانی که معتقد به تحریم انتخابات ریاست جمهوری اسلامی هستند را مرور کنیم:
1- رژیم جمهوری اسلامی یک رژیم توتالیتار مذهبی است: مذهب اساس و بنیان حکومت کنونی و همچنین مبنای اعتقادی تمام دولتمردان جناح های مختلف درون حکومتی است که از برآورده ساختن خواسته های مترقی بسیاری از مردم ناتوان است.
2- رژیم جمهوری اسلامی در ساختار موجودش امکان رفرم را ندارد: امکان اصلاح در رژیمی که بر اساس قانون اساسی اختیارات نهادهای قدرت حکومتی- نظامی در آن بیش از سایر نهادهای اجرایی و انتخابی است و هر گونه تلاش برای اصلاح با مخالفت شدید این نهادها روبرو می شود، وجود ندارد.
3- نهادهای اصلی قدرت در این رژیم مانع از هر گونه تغییر بنیادین می شوند: نیروهای نظامی، روحانیت، بازار و نهادهای سنتی قدرت در یک حکومت الیگارشی با هر گونه تغییری که منافع آنی آنها را به مخاطره می افکند به شدت مخالفت می کنند.
4- مدعیان رفرم صلاحیت، توان و انگیزه اصلاحات را ندارند: مدعیان اصلاحات کارنامه نامطلوبی در پیگیری مطالبات مردم دارند و به دلیل وابستگی همه جانبه خود به بافت حکومت از برآورد خواسته های مردم عاجز می مانند زیرا در این میانه آن چه بیشتر از همه برای آنها اهمیت دارد منافع اقتصادی و تثبیت موقعیت خود در ساختار حکومت مذهبی است.
5- نهادهای مدنی تسهیل کننده رفرم زیر سرکوب شدید و سازمان یافته قرار دارند: نهادهای مدنی؛ جنبش های دانشجویی، زنان، کارگران، معلمان و سندیکاها، اقلیت های قومی و مذهبی، همجنس گرایان، دگر اندیشان و سایر اقلیت هایی که مداوم تحت سرکوب پلیسی نظام مذهبی قرار دارند پیوندی با مدعیان اصلاحات ندارند تا “تئوری فشار از پایین، چانه زنی از بالا” امکان تجلی بیابد.
6- فرایند “انتخابات” در جمهوری اسلامی به یک نمایش “مزرعه حیوانات” شبیه است: نهادهای امنیتی، انتصابی، مذهبی و سنتی با برقرار کردن فیلترهای متعدد تنها صلاحیت کسانی را تایید می کنند که کاملا پیرو نظام ولایت فقیه باشند و در عرصه سیاست عملی به مستخدمان نظام بدل شوند.
7- تقلب، جعل آرا و اعلام نتایج مخدوش در این حکومت امری طبیعی است: نهادهای مجری و ناظر انتخابات هیج گاه به برگزاری انتخاباتی بر اساس شفافیت، صداقت و نظارت عمومی پایبند نیستند و با دخل و تصرف در آراء در نهایت فرد یا افراد مورد نظر خود را “از صندوق در می آورند”.
8- تحریم ابزاری برای نشان دادن مخالفت عمومی است: با وجود نمایش و صحنه سازیهای تکراری، تقلب گسترده و آمارسازیهای نهادهای مجری انتخابات، حوزه های رای گیری خلوت می تواند بهترین گواه فقدان مشروعیت سیاسی جمهوری اسلامی از نظر افکار عمومی تلقی شود.
9- تحریم نشانگر رشد سطح توقعات جامعه است: تحریم انتخابات ریاست جمهوری اسلامی به معنای ارتجاعی، سطحی بودن و عوامفریبانه تلقی کردن وعده های تبلیغاتی هر دو جناح حاکم و گذشتن سطح مطالبات و خواسته های اکثریت مردم از توان این یا آن جناح درون حکومتی است.
10- شرکت در هر انتخابات با چنین شرایطی سبب بروز شائبه مشروعیت رژیم می شود: برگزاری نمایشی به عنوان “انتخابات” در جمهوری اسلامی همواره خمیرمایه اصلی پروپاگاندای رژیم برای نمایش مشروعیت و انتخابی بودن بخشی از ارکان رژیم تلقی می شود، تحریم این نمایش به معنای “نه” به کلیت این نظام است، نظامی که کارنامه سیاه ش در سرکوب، اختناق، قتل عام و نقض دهشتناک حقوق بشر بر همگان روشن است.

انتخابات ریاست جمهوری اسلامی در 22 خرداد ماه به اعتقاد نگارنده باردیگر میدان آزمون این دو گزینه خواهد بود، گزینه بقاء یا مطالبه برای تغییرات ریشه ای در نظام سیاسی ایران که لاجرم در چارچوب رژیم موجود امکان پذیر نیست.
حتی اگر مدعیان اصلاحات برندگان این نمایش اعلام شوند، گزینه “نه” به کلیت نظام همچنان باقی می ماند و با عیان شدن ناتوانی، عجز و همسویی پنهان و آشکار اصلاح طلبان با محافظه کاران برای سرکوب مخالفان، بخش عمده ای از کسانی که دچار “توهم معجزه سبز” شده اند را به گزینه آلترناتیو سوق خواهد داد.

منتشر شده در: گویا نیوز

نجواهای والايش

hanna1.jpg

کمتر پيش مي آيد که نخستين آلبوم يک خواننده ايراني بتواند توجه بسياري از مخاطبان از هر سن، سليقه، ديدگاه و پايگاه ‏اجتماعي را به خود جلب کند.‏ از ابتذال مزمن موسيقي پاپ ايراني که بگذريم، مضمون اغلب اين آلبوم ها کمتر ممکن است براي بسياري از مخاطباني که ‏چندان ساده پسند نيستند، جذاب به نظر برسد.‏ اما نخستين آلبوم حنا جهان فروز از جنس ديگري است.‏ نه تنها صداي گرم، پخته و دلنشين ش بلکه نوع موسيقي، مضمون، انتخاب و ترانه هايش براي بسياري از کساني که شانس ‏شنيدن آنها را داشته اند، موهبتي سخت ديرهنگام اما شوق انگيز است.‏   نخستين آلبوم حنا دربرگيرنده هشت ترانه است که به فارسي، عبري و انگليسي اجرا شده اند.‏ نخستين ترانه آلبوم “نيايی” است، ترانه اي که در آن ترکيبي از سازهاي غربي و سنتي ايراني از جمله تنبک در کنار گيتار ‏با صداي حنا درهم آميخته اند.‏ انتخاب اين ترانه به عنوان نخستين ترانه آلبوم به خوبي سليقه و نوع نگاهش به موسيقي را نشان مي دهد، موسيقي که ‏گفتماني ست جهاني براي درهم آميختن و چندگانگي.‏ در اين آلبوم حنا پرسونايي چند سويه دارد، گويي ما زني را در آينه مي يابيم که سيمايش نه به وابستگي هاي جغرافيايي که ‏آن چنان که در ترانه هايش نيز هويداست، به کره خاکي و شايد هستي مرتبط است.‏ دومين ترانه آلبوم ‏Earth-Wind-Water-Fire، ترانه اي ست بر اساس رباعي خيام:‏ مائيم و مي و مطرب و اين کنج خراب جام وجان و جامه در رهن شراب فارغ از اميد رحمت و بيم عذاب آزاد زخاک و باد و از آتش و آب اجراي حنا و گروهش از اين رباعي آن چنان دلپذير است که شايد خود خيام را نيز به سر ذوق درآورد.‏ hanna2.jpg سومين ترانه آلبوم، ترانه اي عبري است که در قالبي متفاوت ارائه شده و در اسرائيل نيز محبوبيت بسياري يافته است.‏ اما خلاقانه ترين کار اين آلبوم چهارمين آهنگ آن است که ترکيبي از ملوديهاي خاورميانه اي و هندوستان است و گاه از ‏نظر ترکيب نواهاي شرقي و غربي به کارهاي انيگما و انيا پهلو مي زند بي آنکه هيچ ردي از گرته برداري در آن باشد، به ‏اين ترتيب در اين ترانه حنا به موسيقي آمبيانس با رگه هايي از موسيقي که برخي آن را عرفاني، برخي پست مدرن و ‏برخي پديدارشناسانه ميخوانند، مي رسد.‏ درويش پنجمين ترانه اين آلبوم است که باز هم برخي از گرايش هاي هستي شناخته خواننده را نشان مي دهند، نواي گيتار ‏در اين ترانه به خوبي با محتوا و مضمون شعر همراه شده و اثري شنيدني خلق مي کند.‏ My Heart‏ ترانه ي ست ترکيبي به عبري و فارسي که با سازهاي ارکسترال و آواهاي خواننده روايتي ست از گمگشدگي ‏براي يافتن مادر که شايد نمادي از جهان هستي و نوستالژي سرزميني کهنه باشد.‏ هفتمين ترانه آلبوم خداحافظ، بازخواني يک ترانه محبوب قديمي ايراني ست که شايد براي گروهي يادآور نوستالژيهايي ‏همراه با دوراني ايستادگي در برابر ظلم و بيداد باشد، روزگاري که گاه نمودي از روشنگري در برخي ترانه هاي ‏فلوکوريک و سنتي مي يافت.‏ و سرانجام آخرين ترانه اين آلبوم ‏Let Me Fly‏ به انگليسي ست که همچون برخي ديگر از ترانه هاي آلبوم به موسيقي ‏ترکيبي و آمبيانس نزديک است.‏ مضمون ترانه نيز مي تواند از منظرهاي مختلف با تعابير متفاوت ديده شود، اگر پرواز نوعي والايش براي رهايي از ترس ‏و تاريکي باشد، در اين صورت خواننده با اين اشاره از پرواز به عنوان استعاره اي براي عروج به شدني ديگر بهره گرفته ‏است.‏ حنا جهان فروز تا پيش از اين در تل آويو مددکار اجتماعي بود و شايد همين پيشه به او درک و بينشي عميق تر از بشريت و ‏جهان هستي بخشيده باشد، هر چه باشد او مددکار کساني بود که به او نياز داشتند و تنها عشق به انسانيت و اميد به والايش ‏اوست که مي تواند بيش از همه ديگران را براي کمک به ديگران برانگيزد.‏ hanna3.jpg موسيقي در هيچ دوره اي از زمانه مرزي براي خود نمي شناخت اما در جهاني که ارتباطات برايش مرزي نگذاشته است، ‏نواهاي مختلف از سرزمين هاي مختلف مردم را به يکديگر پيوند مي زند.‏ موسيقي حنا نيز چنين است، اين روزها اين موسيقي در کوچه پس کوچه هاي تهران، اصفهان، شيراز، اورشليم، غزه و يا ‏هر جاي ديگري شنيده مي شود، حتي مهم نيست که خواننده ش ايراني ست، اسرائيلي ست يا هر دو يا هيچ کدام؛ زني ست ‏که از درک خود از جهان مي گويد.‏ شايد براي حنا که در دوازده سالگي ناچار شد رنج عبور مخفيانه از مرز زادگاهش براي فرار از مصائب زندگي در سايه ‏ترس و فشار را تحمل کند، اين موسيقي خود نوعي والايش يا بازکشف خود باشد، اما براي ما نجواهايي ست که از ‏فراخودي گمگشته مي آيد.‏ در باره موسيقي حنا بيش از اين ها مي توان نوشت، اما ترانه ها خود بهتر از هر نوشته اي هستند، پس بگذاريد آرزو کنيم ‏که حنا در صدمين آلبوم مستقل خود نيز حنايي متفاوت باشد که براي مخاطبي بخواند که موسيقي را براي والايش و نه ‏جنباندن اندامي براي سپري کردن اوقاتي با الکي خوش بودنهاي بي انتهاي موسيقي تجاري فارسي يا جريان مسلط پاپ ‏غربي بخواهد.‏ اين آلبوم اما نويد چنين خواننده اي ست که در سرزميني موعود به انتظار ما نشسته است.‏

صفحه حنا در ماي اسپيس

صفحه حنا در فیس بوک

منتشر شده در: روز

دوازدهمین شماره  “روزنامه نگاران ایرانی” به موضوع انتخابات پرداخته است، همکاران این شماره :

روزنامه نگاران ایرانی

مجید آل ابراهیم (سوئد)، رودابه برومند (آمریکا)، محمد خواجه پور (ایران)، همایون خیری (استرالیا)،نسیم راستین (امارات)، مهران شقاقی (ایران)، پیام صفوی (ایران)، محمد معینی (ایران)، شهره منشی پور(سوئد) بوده اند، صفحه آرایی نشریه را رضا گنجی مانند همیشه با دقت و زیبایی انجام داده و سردبیرش من بوده ام.

گروه روزنامه نگاران ایرانی در فیس بوک

وبلاگ روزنامه نگاران ایرانی

انتخابات در ایران: ایلنا

انتخابات در مهد مکراسی مستقیم
امید حبیبی نیا- سوئیس/ سوئد
از کودکی همیشه می شنیدم که دولتمردان عتاب آلود به دیگران و گاه روزنامه نگاران می گفتند اینجا سوئیس نیست! این را توی روزنامه از قول شاه، هویدا، آموزگار و بالاخره خاتمی خوانده بودم ولی تا وقتی وارد سوئیس نشدم نفهمیدم چرا!
در این کشور برای هر امری که حزب یا گروهی بتوانند بیش از صد هزار امضاء جمع کند، دستگاه اجرایی موظف است رفراندم برگزار کند. سالانه بدون اغراق دهها رفراندم ملی و محلی برگزار می شود.
سوئیسی ها به این نظام سیاسی می گویند “دمکراسی مستقیم” و به آن می بالند، شاید برای این است که کم و بیش خود را تافته جدا بافته می دانند و به دیگر کشورهای اروپایی هم فخر می فروشند، کشوری که در آن دولت به معنای بوروکراسی موجود چنان کم رنگ است که گاه دیده نمی شود.
در روستایی که ما پنج سال ساکن آن بودیم، سنتی وجود داشت که در برخی روزهای سال مردان روستایی در میدان ده جمع می شدند و با بلند کردن دست رای می دادند، سالها طول کشید تا زنان نیز از حاشیه میدان به میان میدان آمدند و این البته چند سالی پس از حق رای زنان در ایران بود که بهانه خوبی بود برای یادآوری به هم دهاتی های مغرور سوئیسی!
به همین دلیل است که نه تنها سوئیس خود مظهری فعلا یکتا از بهترین شکل ممکن دمکراسی غربی شده بلکه پناهگاه بسیاری از انقلابیون، هنرمندان و روشنفکران تبعیدی نیز بوده است از ولادمیر ایلیچ لنین گرفته تا آلبرت انیشتین و حتی چارلز چاپلین. این شهرت البته منافع مالی بسیاری هم برای این کشور کوچک در قلب اروپای پر تلاطم نیمه نخست قرن بیستم به همراه داشته است.
سالها پیش از آنکه گذارم به ناچار به سوئیس بیافتد و چیزی از جنس دمکراسی مستقیم تجربه کنم همانند بسیاری از نوجوانان و جوانان در تب دمکراسی می سوختیم: تحریم، میتینگ های پرشور سیاسی که کاندیداهای تازه از زندان در آمده با شور و شوق با ما سخن می گفتند و سرانجام نخستین انتخابات ریاست جمهوری و … اما من هنوز نمی توانستم رای بدهم، زمانی رسید که می توانستم رای بدهم و همه هم توصیه می کردند که روی شناسنامه ت مهر بخورد بهتر است، اما این شناسنامه که حالا دیگر لابد اعتباری ندارد هیچ گاه در آن کشور مهر انتخابات نخورد!
در مهد دمکراسی مستقیم باید چند سالی صبر می کردیم تا نوبت به ما برسد و ما را پای صندوق رای بپذیرند اما حالا که حق رای داریم، مجالی نیست. تا تصمیم می گیری که در انتخابات بعدی شرکت کنی درگیر مشکلات زندگی می شوی و تا وقتی پوسترها را از خیابان جمع نکرده اند یادت رفته است که از حق شهروندی ت استفاده نکرده ای.
بهرحال اگر آنجا سوئیس نیست، اینجا سوئیس است! اما قرار نیست این معادله تاریخ مصرف گذشته تا ابد به همین شکل بماند، روزگاری خواهد رسید که دیگر کسی این جمله بی معنی و قلدرانه را بر زبان نراند.
چیزی که یادمان ندادند
نسیم راستین – امارات
اولین جایی که با مفهوم “انتخاب شدن” و “انتخاب کردن” روبرو شدم در مدرسه بود. زمانیکه برای اولین بار مبصر کلاس شدم. سال چهارم دبستان بودم. یک روز صبح معلممان آمد سر کلاس و گفت : “راستین از فردا تو مبصر کلاسی”. انتخاب شده بودم چون معلم اینطور خواسته بود. اما هیچ کس از هم کلاسیهای من نپرسید که آیا آنها دوست دارند که من مبصر کلاسمان باشم؟! از خودم هم کسی نظری نخواست. ما در این اتفاق هیچ نقشی نداشتیم.
در تمام دوران تحصیل به همین صورت انتخاب میشدیم و یا برایمان انتخاب میکردند. برای مبصر شدن، نماینده کلاس بودن و یا بازوبند انتطامات را بر بازو بستن فقط کافی بود معلم یا ناظم مدرسه از تو خوششان بیاید، آن وقت انتخاب میشدی و قدرت و مسئولیتت نسبت به بقیه دانش آموزان زیادتر میشد. البته کسی هم اعتراضی نمیکرد؛نه آن کسی که انتخاب میشد و نه آن کسی که برایش انتخاب می کردند. همه در ظاهر مطیع بودیم و به این روش انتخاب احترام میگذاشتیم ، اما در واقع چون انتخابی نکرده بودیم معترض بودیم و چون بلد نبودیم چگونه باید اعتراض کنیم روشهای دیگری را پیش می گرفتیم. آنهایی که انتخاب نمیشدند با خرابکاری و خود شیرینی و زیرآب زنی خود را به کادر مدرسه نشان میدادندو آنهایی که بدون علاقه انتخاب می شدند با از زیر کار و مسئولیت در رفتن و یا زورگویی به بقیه خودنمایی میکردند. اعتراض مستقیم و رو در رو معنا نداشت.
به نظرم هیچگاه یادمان ندادند “حق” یعنی چه؟! نه در انتخابش و نه در اعتراضش. و ما هم یاد نگرفتیم “انتخابات” یعنی چه؟! رای به چه معنی است؟ نظر گروهی کاربردش کجاست؟
فواید انتخابات
پیام صفوی – ایران
انتخابات کار بسیار خوبی است.من انتخابات را بسیار دوست می دارم. هر سال موقع انتخابات کدخدا غذاهای خوشمزه درست می کند و همه اهل ده را به صرف ناهار و شام دعوت می کند.کدخدا در موقع انتخابات بسیار مهربان میشود و می گذارد که ما در اسنخر خانه اش شنا کنیم .من همیشه آرزو می کنم که ای کاش هر ماه انتخابات برگزار میشد تا ما می توانستیم همش غذاهای خوشمزه بخوریم و خوش بگذرونیم. مامان ما هم خیلی از انتخابات خوشش میاد چون موقع انتخابات کدخدا برای پدرش خیرات می کند و به همه اهل ده روغن و برنج مجانی می دهد. پدرم ما هم از دوستداران انتخابات می باشد و همیشه می گوید خد ا پدر انتخابات را بیامرزد که حداقل باعث میشود کدخدای بی پدر یاد پدر مرحومش بیافتدو یک آبی از دستش بچکد. عمو حسن هم که تازه از دانشگاه لیسانس گرفته و به ده برگشته دیشب از انتخابات تعریف می کرد و می گفت انتخابات الفبای آزادیست و راهیست مطمئن برای نهادینه کردن دموکراسی و یک سری حرفهای دیگر هم زد که من معنی اش را نفهمیدم ولی فکر کنم یکم بی ادبی بود چون پدر بزرگ وسط حرفاش پرید و گفت پسر این دری وریها رو نگو این بچه رو هم از راه بدر میکنی. بعد هم پدر بزرگ به من یک شکلات داد و گفت پسرم تو به حرفهای این عموت گوش نکن انتخابات یک وظیفه هست و ما در هر انتخاباتی باید شرکت کنیم. پس ما از این انشا نتیجه میگیریم:من.تو.ما .به امید بهترین فردا. وعده ما پای صندوق رای.

قدرت کنار زدن
محمد معینی – ایران
“انتخابات”، در روند دمکراسی، یعنی استفاده از روشی معیّن (رأی دادن) برای رسیدن به نتیجه ای نامعیّن.
رأی دادن ابزار دمکراسی است. مردم از بین خودشان به کسی یا کسانی رأی می دهند و آن ها می شوند نمایندگان مردم برای اداره شئون مملکت یا مثلا صنف و حتی محله ای ولی این تازه ابتدای راه دمکراسی است؛ اگر این، همه ی راه بود،دمکراسی منتهی به انتخاب آدولف هیتلر با رأی مرم آلمان در پیش از جنگ جهانی دوم، حضور کسی چون استالین پای صندوق رأی بعد از جنگ دوم جهانی یا رأی 99 درصدی مردم به ریاست جمهوری صدام در اواخر قرن گذشته را همه باید به سیاهه برکات دمکراسی افزود! … کارل پوپر اما تعریفی گره گشا از دمکراسی ارائه می کند. بر این اساس دمکراسی این نیست که مردم به کسانی در انتخابات رأی بدهند و قدرت را به آن ها بسپارند، دمکراسی آن است که مردم قدرتمندانی را که نمی خواهند “با رأی” و “مسالمت جویانه” کنار بگذارند. این فیلسوف اتریشیِ/ انگلیسی، در توصیف برتری دمکراسی بر سایر نظام¬های سیاسی گفته بود: دمکراسی تنها نظامی است که در آن مردم می¬توانند حکمرانان بد و نالایق را که تعدادشان کم هم نیست، بدون خونریزی و خشونت برکنار کنند.

روانشناسی انتخاب
مهران شقاقی- ایران
در مطالعات اخیر روانشناسی٬ نکته جالبی در مورد نحوه انتخاب اکثر افراد
شناخته شده {۱} و آن هم این که اکثر انسانها اول انتخابشان را انجام
می‌دهند و بعد دنبال توجیه مثبت انتخابشان برمي‌آیند. البته کاری که مغز
در توجیه انتخاب انجام می‌دهد موجه است که فقط نکات مثبت را می‌بیند٬ چه
اگر غیر این کار را می‌کرد٬ تمام زندگی آدمها می‌شد غصه خوردن. این تحقیق
نکات جالبی را برایم روشن کرد٬ مثلاً این که چرا اکثر افراد رشته
دانشگاهیشان را بهترین انتخاب می‌دانند٬ یا این که چرا اکثر ایرانیان
مهاجر معتقدند شهری که در آن زندگی می‌کنند -و در انتخاب آن آزادی
چندانی نداشته‌اند- بهترین شهر دنیاست؛ یا از آن جالبتر این‌که چرا اکثر
ازدواج‌های قدیمی که قبل از ازدواج همسران شناختی از هم نداشتند از
ازدواجهای امروزی موفق‌تر بوده.
حال کار آن معدود افراد خارج از نرمالی که مغزشان انتخاب بی‌محابایشان را
به همین راحتی ها توجیه نمی‌کند زار است…

1- P. Johansson, L. Hall, S. Sikström, A. Olsson; “Failure to Detect Mismatches Between Intention and Outcome in a Simple Decision Task”, in Science 7 October 2005:Vol. 310. no. 5745, pp. 116 – 119

انتخابات در سوئیس: امید حبیبی نیا

فرضیه دسیسه یا انتخابات
رودابه برومند- ایالات متحده آمریکا
اگر تعریف انتخابات را به عنوان یک شیوه مردم سالارانه برای تعیین سرنوشت مدنی مردم یک جامعه قبول داشته باشیم، پذیرفتن محدودیت‌هایی‌ که در برابر این فرایند تحمیل می‌‌شوند بسیار مشکل می‌‌شود. علاوه بر این تفکر مردمی که به دنبال توجیه نتایج غیر منتظره رای گیری هستند، در شرایط حساس همیشه این پرسش را پیش می‌‌آورد که آیا انتخابات همیشه عادلانه انجام میشود یا نه؟
اینکه هنگام همه پرسی‌ برای تغییر نظام فرا رسیده یا اینکه چه راهی‌ برای انتخاب سرنوشت یک گروه بهترین است بعضی‌ اوقات یا پاسخ قانع کننده‌ای ندارد، یا اصولا انجام شدنی نیست و سپس بیماری لاعلاجی گریبان برخی را می‌گیرد: باور به فرضیه دسیسه و انجام عملیات پشت پرده به جای باور به سالم بودن روند انتخابات.
این طرز تلقی‌ به معنی‌ این است که برخی از مردم فکر میکنند هر اتفاقی‌، نتیجهٔ یک سری عملیات برنامه ریزی شده و پشت پرده است. بدین ترتیب کسانی‌ که تصمیم گیرنده هستند، “آنها”یی هستند که “ما” از آنها اطلاع واضحی نداریم. استدلال روانشناسان این است که برخی از انسانها به طور غریزی میل دارند اتفاقات عظیم را با دلیل نامعقول مرتبط بدانند. با چنین روحیه‌ای تعداد زیادی از رای دهندگان به دلیل بی‌ اعتمادی به سیستم از شرکت در انتخابات منصرف می‌‌شوند، چون فکر می‌‌کنند نقشی‌ در این فرایند ندارند.
بهترین درمان برای کسانی‌ که همیشه میل به توجیه نتایج با استفاده از باور به دسیسه‌های پشت پرده دارند، نگاه عمیق تر به آن فرد یا قانونی‌ است که در انتخابات برنده است. شاید باورش سخت باشد، اما همیشه تشابه عجیبی‌ بین اکثریت جامعه با انتخابشان وجود دارد و دسیسه بیشتر ساخته ذهن مردمی است که به خود فرصت باور و انتخاب را نداده ا‌ند.

بلوغ فردی يا تصميم جمعی
همايون خيری- استرالیا

دست کم در صد سال گذشته در حوزه‌ی سياسی ايران موضوع انتخاب شدن و انتخاب کردن مهم‌ترين رکن فعاليت‌های سياسی بوده. اين که چه کسی منتخب است و چه کسی منتصب اشاره‌ای قدرتمند به پشتوانه‌ی مردمی يا غير مردمی فعالان حوزه‌ی سياسی‌ست. اما جدا از اين، موضوع سن انتخاب کردن و بلوغ فکری انتخاب کنندگان هم موضوع قابل توجهی بوده که هر از گاهی مورد تغيير قرار گرفته‌است. اين‌ها اما همه در وجه سياسی انتخابات است. اما يک وجه ديگر هم وجود دارد که به نظر من تأثير قابل ملاحظه‌ای بر نظام انتخاب کردن يا شدن می‌گذارد. همين حالا نوجوان‌های ايرانی برای درس خواندن و دانشگاه رفتن مجبور به تأسی از نظرات خانواده می‌شوند. جوان‌ها برای ازدواج مجبورند نظرات خانواده‌های‌شان را تأمين کنند و اگر زن هستند می‌بايست از هنجارهای خاص اجتماعی پيروی کنند. برای شاغل شدن بايد نظر مشخص اجتماعی اگر دارند کنار بگذارند و بر اساس نگاه صاحب کار به دنيا نگاه کنند. در شکل دادن نظم اجتماعی بايد تابع شکل خاصی از نظم باشند. در مدارس و دانشگاه هم مشابه همين ضوابط وجود دارد. چالش اصلي اينجاست که با چنين چيدمان فرهنگی چطور می‌توان از آن که می‌خواهد برای خود نماينده‌ای انتخاب کند انتظار داشت بر اساس بلوغ فکری‌اش دست به انتخاب بزند؟ آيا اصولأ در چنين شرايطی آنچه رخ می‌دهد ناشی از بلوغ فردی‌ست يا تصميم جمعی حاصل از فشار فرهنگ مسلط اجتماعی؟

جبر و اختیار
مجید آل ابراهیم، سوئد
بسیار سعی کرده ام که پرونده مجادله تاریخی جبر و اختیار را در بخش راکد ذهنم به بایگانی بسپارم و همچون دیگر موجودات عالم هستی فقط دمی خوش باشم و تنها دغدغه ام کسب روزی باشد و توالی نسل.
ولی گویا گریزی نیست از این مجادله و هر از گاهی باید آن پرونده را از بایگانی بیرون کشید و برگه ای دیگر بر آن افزود و دوباره آن را به جای سابق برگرداند و در این میان باید فقط دستی آلوده به غبار کهنه ای که یادگار قرنهاست، داشت. این فراخوان و بازگرداندن گاهی تنها به باز و بسته کردن این پوشه کهنه محدود نمی شود و گاهی نیز وسوسه ای، به مرور برگ هایی از آن وا می داردم. برگ هایی که بیشتر مروری هستند بر خاطراتم از این مجادله که همه در دو چیز مشترکند؛ انتخاب چیزی که در تعریف آنها هیچ نقشی نداشته ام و رفتن به سویی که در ظاهر خود انتخاب کرده ام. از انتخاب بین گشنه ماندن و غذایی که دوست نداشته ام گرفته تا انتخاب بین بد و بدتر در جامعه ای که در آن زندگی می کنم. گاهی نیز در این پرونده به احکامی که برعلیه ام صادر شده است بر می خورم. برگه هایی که در آن به منفعل بودن یا مقاومت در برابر انتخاب، متهم شده ام و به محروم شدن از حقی محکوم. همیشه پس از این بازبینی، با ذهنی آزرده، به جایی می رسم که می فهمم مختار یا مجبور بودن انسان، برایم مهم نیست آن چیزی که مهم است اجبار به انتخاب بین به و بهتر و بهترین است و نه عکس آن.

انتخاب با چشمان باز
شهره منشی پور-سوئد
در مراحل رشد شخصیت انسان ٬ برای رسیدن به مرحله انتخاب “شایسته” راه درازی در پیش است.
شناخت کافی از مورد انتخابی ٬ اتکاء به نفس ٬ اعتماد به لحظه ٬توانایی نه گفتن ٬ توانایی تجسم آینده ٬ توانایی سنجش . توانایی به تعادل رسیدن… و البته ده ها اصل دیگر٬ لازمه یک انتخاب مناسب است. اما حقیقت انتخاب درست چیست؟ زمانی که تعریف “درستی”و “نادرستی” یک اتفاق در زمان حال معنا خواهد داشت و زمانی که دامنه انتخاب گستردگی محدود دارد.از بین چند گزینه محدود و بعضا گزینه های غیر دلخواه . انتخاب مناسب چه معنایی خواهد داشت؟
شایدبتوان همه آنچه دراین مقوله گفته می شود را بتوان در قدرت انسان بالغ و رشد یافته در لحظه وقوع اتفاقی به نام “انتخاب” خلاصه کرد. با چشمان باز قبل از انتخاب و چشمان بسته در زمان انتخاب و اگرچه هنوز وجود “حق انتخاب واقعی” برای انسان به اثبات نرسیده است اما ما مدتهاست که شنیده ایم “انسان موجود انتخابگری” است.

الگوهای متفاوت رای دادن

محمد خواجه نوری- ایران
شاید یکی از مسائلی که در بررسی و پیش بینی نتایج انتخابات در ایران مورد توجه قرار نمیگیرد این است که رای دادن در شهرهای بزرگ، شهرهای کوچک و روستاها دارای الگوهای متفاوتی است و در بررسیهای آماری معمولاً بیشتر شهرهای بزرگ و بعد روستاها مورد توجه قرار می گیرند. در حالی که شهرهای کوچک در انتخابات بسیار موثر و البته دارای الگوهای خاصی هستند. در این گونه شهرها که جمعیتی بین 5 تا 50 هزارنفر دارند اهمیت انتخابات برعکس شهرهای بزرگ است. یعنی اهمیت انتخابات شوراهای شهر و مجلس شورای اسلامی به مراتب بیشتر از انتخابات ریاست جمهوری است زیرا این انتخابات تاثیرات مستقیمی بر وضعیت شهر دارد. در انتخابات ریاست جمهوری معمولاً تاثیر گروههای مرجع مانند تحصیلکردگان، روحانیون و رسانه ها در جهت دهی به آرای مردم بسیار زیاد است و معمولاً رای دهندگان به راحتی تحت تاثیر این گروهها قرار می گیرند. اثرپذیری مردم زمانی افزایش می یابد که احساس کنند انتخاب فردی بر ریاست جمهوری بر معادلات محلی آنان تاثیر می گذارد. البته امروزه با گسترش فضاهای رسانه ای این تفاوتها در میان شهرهای بزرگ و کوچک کمتر شده است اما همچنان مردم شهرهای کوچک با الگوهایی متفاوت و گاه حتی متضاد با شهرهای بزرگ در انتخاب رییس جمهور شرکت می کنند. این مساله یکی از عواملی است که انتخابات در ایران غیر قابل پیش بینی است.

برای دیدن عکس ها در اندازه بزرگتر روی آنها کلیک کنید

Image and video hosting by TinyPic

Image and video hosting by TinyPic

استفاده از مطالب و عکس های اختصاصی در سایر رسانه ها فقط با اجازه نویسندگان و صاحبان آثار مجاز است.

آرام خوابيده بود، به آهستگي کنارش دراز کشيدم و نگاهش کردم داشت خودش را مثل جنين جمع مي کرد به طرف من،‏‎ ‎حتما عطر بدنم را بو کشيده بود. پاهايش را کشيد توي شکمش و سرش را نزديک من آورد، سردش شده بود. نفس هايش ‏روي گردنم بود و موهاي بلندش که تازه چند تار موي سفيد درآورده بود کنار دستم.‏

سرش را  بيشتر توي بالش فرو کرد، مي خواست جاي سرش را راحت تر کند. اين عادتش بود از بچگي اين عادت را ‏داشت.‏
سرش به گردنم چسبيده بود و کم کم ريش تازه ش داشت گردنم را اذيت مي کرد ولي دلم نمي آمد خودم را کنار بکشم، شب ‏آخرش بود.‏
براندازش کردم شکمش از توي تي شرت سرمه اي زده بود بيرون و پاهاي پشمالويش در شلوارک سفيدش بس مضحک ‏بود.‏
طفلک، کجايي؟
آرام دستم را بردم داخل سرش، هوم! خواب من را مي بيني؟ طفلک!‏
ناگهان بيدارشد و وحشت زده نگاهم کرد، سعي کردم در نگاهم آرامش و استفهام را درهم بياميزم.‏
هنوز وحشت زده و متحير نگاهم مي کرد، حالا بايد با صدايم آرامش مي کردم. با صدايي گرم و عاشقانه پرسيدم: “چيه ‏عزيزم؟ از من ترسيدي؟!”‏
مبهوت بود کم کم با صدايي ترس خورده گفت: “نه!… نه!”‏
دروغ مي گفت، شايد براي اين لبخند زدم. از کنارش بلند شدم و دستش را گرفتم: “بيا!”‏
نگاهم کرد، بدن برهنه ام را در روبدوشامبر سفيدم که زير نور مهتاب پوستم را روشن تر نشان مي داد نگاه مي کرد، ‏مستقيم به چشمهايش نگاه کردم: “بيا!” جادو شد، برخاست و دست در دست من راه افتاد.‏
از کنار قفسه کتابهايش گذشتيم، روي ميز کارش داستان نيمه کاره ش مانده بود، صبح قرار داشت با ناشرش و به دروغ گفته ‏بود که تمامش کرده! پايش سست شد.‏
هنوز عادت داشت با خودکار مي نوشت، آن شب جوهر خودکارش تمام شده بود و من همه خودکارهايش را نيست کرده ‏بودم!‏
جلو مي رفتم و او را دنبال خودم مي کشاندم، داشت باسن برجسته ام را نگاه مي کرد که موقع راه رفتن دل هر مردي را مي ‏برد، طفلک!‏
از باغ گذشتيم، حواسش پرت شد، داشت سردش مي شد، ايستاد. برگشتم و نگاهش کردم، سرش را پايين انداخت و تسليم شد، ‏دنبال خودم کشاندمش.‏
باد مي آمد و موهاي بلندم به صورتش مي خورد، از دور صداي پارس سگ هاي ولگرد مي آمد و در کوچه که همه ‏چراغهايش سوخته بود ظلمات بود.‏
پايش روي خرده شيشه رفت و با اعتراض آخي گفت. سرزنش بار نگاهش کردم، خرده شيشه از پايش بيرون آمد.‏
باز دستش را گرفتم و دنبال خودم کشاندمش سر خيابان ايست بازرسي بسيج بود، با ديدن آنها دستش را از دستم بيرون ‏کشيد،ايستاد و حتي يک قدم هم عقب رفت.‏
گفتم: “بيا!” آسفالت را نگاه مي کرد: “آخه”… چيزي پيدا نکرد.‏
پرسيدم: “آخه؟” سعي کرد توي چشمهايم نگاه نکند، بسيجي ها را نگاه کرد که از دور ديده بودندش، من من کرد: “آخه با ‏شلوارک، پا برهنه، لباس خواب…”‏
سعي کردم لحنم بي حوصله باشد: “خوب؟” با هيجان انگار دليلي براي تعلل پيدا کرده باشد گفت: “تو هم که لختي!”‏
واقعا خنده ام گرفته بود، دستش را گرفتم و کشيدمش به طرف خيابان… بسيجي که وسط خيابان ايستاده بود، ژ‎-‎‏3 ش را ‏روي دوشش جابجا کرد و به ما خيره شد. شايد فکر مي کرد دارد درست مي بيند يا نه؟ بعد پوزخندي زد و به بسيجي ‏ديگري که به در اتومبيل تکيه داده بود و يواشکي هايده گوش مي کرد اشاره اي کرد: “ممد آقا رو باش! “‏
صداي بسيجي را که شنيد باز دلهره گرفت، چاره اي نداشتم با خودم کشيدمش تا از کنار بسيجي بگذريم، بسيجي با تعجب ‏سر تا پاي مرد را برانداز کرد که داشت از وسط خيابان رد مي شد، از کنارش که رد شدم عطر بدنم مسحورش کرد و گيج ‏و حيران وسط خيابان ماند.‏
آن ديگري کنارش آمد و وقتي چهره گيج ش را ديد. واکمن ش را خاموش کرد و گفت: “ميخ شدي مشدي؟” و رد نگاهش را ‏گرفت، مردي لابد ديوانه با لباس خواب وسط خيابان راه مي رفت.‏
صدايش را بلندتر کرد: “کي بود اين يارو؟” جواب شنيد: “کي؟” دوباره با تحکم پرسيد: کي؟! همين مرد لخت و پاپتي؟! ‏گذاشتي بره؟!” مسحور جوابش را داد: “يه زن بود!”‏
آن ديگري پوزخندي زد، کلاش ش را روي دوشش انداخت، هدفون را دوباره توي گوشش گذاشت و قبل از آنکه واکمن ‏قديمي ش را روشن کند، طعنه زد: “اخوي حشر زده بالا، فردا به حاجي بايد بگم دستي برات بالا کنه!”‏
‏”اخوي” همچنان وسط خيابان مرد را که دور مي شد، نگاه مي کرد و محسور مانده بود.‏
برگشتم بسيجي را نگاه کردم و برايش لبخندي زدم اگر مي توانست مرا ببيند حتما از اندامم خوشش مي آمد چون سينه هاي ‏بزرگ و باسن گرد و برجسته دوست دارد.‏
مرد باز سردش شده بود، دستش سرد بود و موهايم که باد به صورتش مي زد جلوي چشمهايش را مي گرفت. داشت به ‏داستانش فکر مي کرد. طفلک!‏
مي خواست برگردد تمامش کند ولي ديگر رسيده بوديم. بولدوزرها تازه گورهاي دستجمعي قديمي را زير و رو کرده بودند ‏تا ديگر نشاني از آنها نماند.‏
ترسيده بود، پايش به تکه اي از باقيمانده سنگ قبري گرفت و داشت سکندري مي خورد، با ملامت گفتم: “جلوي پايت را ‏نگاه کن!”‏
جلوي پايش را نگاه کرد، زمين سرد و شخم زده بود. پيدايش کردم يک قبرخالي. تازه براي دختري کنده بودند که امشب ‏خودکشي کرده بود، خودش را از بالاي پل سيدخندان پايين انداخته بود. وسط زمين و هوا پشيمان شده بود ولي من بغلش ‏کردم لبخند زد و سرش محکم خورد به آسفالت، خون ريزي مغزي کرده بود و داشت جان مي داد، مردم ترسيده فرار کرده ‏بودند.بهش گفتم نگران نباش ديگر داري مي ميري.‏
مرد را بالاي قبر خالي نگه داشتم، ترسيده بود و پاهاي لختش با آن شلوارک سفيدش مي لرزيد، گفت: “اينجا؟”.‏
عشوه آلود گفتم: “آره، اينجا!”‏
روبدوشامبرم را به آرامي درآوردم و گذاشتم تا با نگاه حريص ش خوب اندامم را نگاه کند. هولش دادم توي قبر، سرش به ‏ديواره قبر خورده بود و تنش خاکي بود.خواست اعتراض کند. شلوارکش را بيرون کشيدم و رفتم رويش توي گوشش نجوا ‏کردم: “هر شب يک جا بوديم، حالا امشب نوبت اينجاست!” آلتش را که از ترس و شهوت سخت شده بود توي مهبلم فرو ‏کردم و قبل از آنکه از حال برود و من شروع کنم، بوسيدمش؛ ديگر کارش تمام بود…‏
سرش را اين طرف و آن طرف مي برد انگار راه نفس ش بند آمده بود، ناله مي کرد و مي لرزيد، ناگهان با يک تکان ‏ناگهاني از خواب پريد، دستم را از روي سرش برداشتم و سعي کردم با نگاهي آرام بخش و استفهامي خيالش را راحت کنم. ‏متحير مرا نگاه مي کرد، با صدايي گرم و عاشقانه پرسيدم: “چيه عزيزم؟ از من ترسيدي؟”‏
ترسيده و مبهوت نگاهم مي کرد: “نه!…نه!”‏
دروغ مي گفت، طفلکي شب آخرش بود! لبخند شيريني برايش زدم که دلش را بيشتر ببرم، به آرامي از کنارش بلند شدم و ‏گذاشتم تا با چشمهايش خوب اندام برهنه ام را که در روبدوشامبر سفيد حرير قالب گرفته شده بود ببيند. ديگر مسحور شده ‏بود. دستش را گرفتم و بلندش کردم: “بيا!”…‏

ا.ح مالمو 22 اسفند ماه 1387‏

 

 

 

 
منتشر شده در: روز

http://www.roozonline.com/archives/2009/03/post_12031.php

 

habibib.jpg

اميد حبيبي نيا – چهارشنبه 28 اسفند 1387 [2009.03.18]

♦♦♦ بهاران خجسته باد ‏ ‏ ‏ ‏ ‏

♦♦ ويژه نوروز 1388 ‏ ‏

پوستر قسمت اول چه ساخته سودربرگ: سرآغاز یک نبرد

پوستر قسمت اول چه ساخته سودربرگ: سرآغاز یک نبرد

بازنمایی شمایل یک انقلابی

 

قسمت اول(آرژانتینی): مارس 1957،چه گوارا با فیدل کاسترو که در تدارک اعزام گروهی داوطلب برای آغاز نبرد چریکی در کوباست، ملاقات و به گروه وی می پیوندد و در نبردهای مختلف به فرماندهی چریکها می رسد و سرانجام با پیروزهای مختلف آخرین مقاومت های نظامیان را درهم شکسته و پیروزمندانه وارد هاوانا شده و می گوید: “ما در نبرد پیروز شدیم حالا زمان آغاز انقلاب است!”
قسمت دوم(چریک): چه گوارا مخفیانه وارد بولیوی می شود و در روز بیست و ششم یک گروه چریکی سازمان می دهد. با گسترش عملیات چریکی، CIA افسر ارشد خود را برای نابودی چه گوارا به بولیوی می فرستد تا فرماندهی عملیات علیه وی را برعهده بگیرد. در روز 169 رژی دبره تئوریسین چپ فرانسوی که به ملاقات چه آمده بود توسط ارتش دستگیر می شود و از آن پس حملات سنگینی علیه گروه چریکی از زمین و آسمان صورت می گیرد تا بتوانند گروه را محاصره کنند، در روز سیصد و چهلم چه گوارا زخمی،محاصره و دستگیر می شود. به دستور رئیس جمهور بولیوی وی روز بعد تیرباران و جسدش مخفی می شود.
کارگردان: استیون سودربرگ، فیلمنامه: پیتر بوچمن، بنجامین ای ون در وین، موسیقی: آلبرتو ایگلسیاس، تدوین: پابلو زومرئگا، فیلمبرداری: استیون سودربرگ، بازیگران: بنیسیو دلتورو (چه)، فرانکا پوتنته، کاتالینا ساندینو مورنو، تهیه کننده:لارا بیکفورد، بنیسیو دلتورو محصول: 2008 235 دقیقه (هر دو قسمت)

ساختن فیلم مستقلی در باره چه گوارا پس از این همه سال آن هم توسط گروهی درون هالیوود و از همه جالب تر شیوه تولید چریکی فیلم، در این دوره و زمانه کمی عجیب به نظر می رسد. اما سودربرگ و تهیه کننده هایش با ساختن فیلمی آن هم در دو قسمت و به مدت چهار ساعت نشان دادند که گاهی همه چیز ممکن است!
با وجود اینکه بخش هایی از زندگی چریکی چه گوارا بالقوه از نظر سینمایی دارای جذابیت های دراماتیک بسیار است و سرشار از کنش و درگیری است (چنان که کم و بیش در فیلم های پیش تر دیده ایم) اما سودربرگ از سویی تلاش کرده است تا به لایه های روانشناختی چه گوارا نزدیک شود و از سوی دیگر به زمینه های فکری وی. بنابراین بار اصلی فیلم به جای داستان زندگی چریکی چه گوارا که دیگر هر کسی سرفصل های آن را می داند بر روی شخصیت چه گذارده شده است.

پوستر قسمت دوم چه

پوستر قسمت دوم چه

از سوی دیگر سودربرگ با انتخاب های خود از فرازهایی از زندگی چه گوارا نشان داده است که اولا برای او موضوع ایده انقلاب همه گیر چه گوارا و زمینه های مختلف آن در دهه شصت از اهمیت بیشتری برخوردار بوده و ثانیا آمریکای لاتین محور اصلی تمرکز وی بوده است.
از همین روست که در ابتدای هر دو قسمت فیلم، سودربرگ بر روی نقشه آمریکای لاتین متمرکز می شود.
با این حال تکیه بیش از حد بر روی ساختار روانشناختی این پرسوناژ کاریزماتیک نتیجه چندان مطلوبی با بازی دلتورو به ویژه در قسمت دوم فراهم نمی آورد زیرا برخلاف قسمت نخست که تا حدودی اکشن بیشتری داشت در این بخش که روزهای پایانی چه گوارا به ویژه اوج خلاقیت تئوریک وی است کمتر نشانی از پرسونای پاردوکسال محبوب ترین چهره نیمه دوم قرن بیستم می بینیم. این شاید بیش از آنکه به فیلم و دلتورو مربوط باشد به پیش انگاره های تماشاگر متوسط یا تیزبین برای دیدن چه گوارایی متفاوت بازگردد، کاری که با چنان گستره ای از احساسات و برداشت های متفاوت بسیار سخت جلوه می کند.
چه گوارا نه تنها شمایل انقلابی/شورشی/ مقدس/آرمانی نسل های بسیاری در تمام نقاط جهان بوده است بلکه بسیاری از برجسته ترین متفکران و اندیشمندان قرن بیستم وی را به عرش برده و او را “کامل ترین انسان عصر” یا “نمادی از یک انقلابی واقعی” خوانده اند. بنابراین ساخت فیلمی مستقل که همه وجوه روشنفکرانه و انقلابی وی را به نمایش درآورد از همان ابتدا چنان سخت به نظر می رسد که به هر روی باید شجاعت استیون سودربرگ را برای این کار آن هم با شیوه ای که کمتر کسی ممکن است ریسک آن را بپذیرد، ستود.
درحالی که در قسمت اول تنوع کنش با استفاده مداوم از زمان سیال و تنوع قالب بندی برای خلق فضای متفاوت، فیلم کمتر فرصت نفوذ به درون شخصیت چه گوارا را دارد اما در قسمت دوم که اغلب زمان آن در دل جنگل های مرموز و لابد وهم انگیزی که در محاصره “دشمن” خود حصاری برای دور ماندن چه و چریکها از مردم شده اند، می گذرد انتظار بیشتری می رفت تا سودربرگ به موضوع فیلم خود نزدیک شود، انتظاری که حداقل برای من چندان برآورده نشد تا بدانم چرا این “شمایل انقلابی قرن” و این مقدس ترین “شهید” تاریخ انقلاب های بشری، چه ویژگی های دیگری داشته که من ندیده و نخوانده بودم.

چه قسمت اول

چه قسمت اول

در همین قسمت نخست در کنار میزانسن های دینامیک و نورپردازیهای طبیعی فیلم در کوبا، در نماهای نیویورک، سودربرگ از فیلم سیاه و سفید با کنتراست بسیار استفاده کرده که علاوه بر مستندسازی بسیار کنایه آمیز هم جلوه می کند.
با این همه هر دو قسمت چه و به ویژه قسمت اول کاری خلاقه در کارنامه سودربرگ تلقی می شود که با مجموعه ای تقریبا خوب هماهنگ شده از تحقیق و فیلمنامه همراه با دیالوگ های خوب و کلیدی (مثلا وقتی چریک زنی که پنهانی به چه دلباخته از وی می پرسد که آیا وی ازدواج کرده است چه با صمیمت پاسخ می دهد بله و پنج بچه هم دارم!) و تنوع میزانسن و بالاخره موسیقی و تدوین، دیدنی است.
بنابراین تا اطلاع ثانوی فعلا این تنها فیلمی است که ما از این شمایل انقلابی قرن بیستم و حالا قرن بیست و یکم داریم، تا اگر کسی در آینده از ما پرسید چه گوارا کی بود؟ همین را نشان ش بدهیم!
در باره فیلم
استیون سودربرگ هر دو فیلم را با بودجه ای کمتر از صد میلیون دلار ساخته است که رقمی شگفت آور است. تولید کنندگان برای تولید آن بیش از هفت سال به تحقیق و مصاحبه، سفر و بررسی پرداخته اند و سودربرگ نیز تقریبا اغلب آثار نوشته شده در باره چه گوارا و زندگی ش را خوانده است.
وی فیلم را با وعده فروش حق تولید به کانالهای کابلی و از طریق جلب سرمایه گذاری پخش کنندگان ساخته است و یک گروه کوچک نقش تولیدکنندگان اصلی فیلم را برعهده داشته اند.
در ابتدا قرار بود ترنس مالیک که خود یک سال پیش از مرگ چه به عنوان روزنامه نگار در بولیوی حضور داشت فیلم را بسازد که به دلیل مشکلات مالی آن را رها کرد و استیون سودربرگ وارد میدان شد که به کلی مسیر تولید و شیوه روایت آن را تغییر داد.
تمام فیلم در دو دوره 39 روزه در اسپانیا، آرژانتین، پرتوریکو و مکزیک ساخته شده است.
در ابتدا دلتورو و بیکفورد تلاش کردند تا از روی کتاب پرفروش زندگی نامه چه گوارا نوشته آندرسون فیلمنامه ای تهیه کنند اما دو سال گذشت و آنها موفق به این کار نشدند.
در تلاش برای فراهم آوردن مقدمات فیلم، دلتورتو به کوبا سفر کرد که برداشت وی از چه گوارا را تغییر داد زیرا وی در کودکی همیشه تصور یک آدم شرور از وی را داشت ولی اکنون یک انقلابی محبوب را می یافت.
دلتورتو در کنفرانس مطبوعاتی جشنواره کن گفت که اگر در همان زمان به جای چه گوارا بود دقیقا همان کاری را می کرد که او کرده بود.
در همین سفر وی اتفاقی در یک نمایشگاه کتاب با فیدل کاسترو روبرو شده بود و وقتی از ماجرای تحقیق در باره زندگی چه با وی گفته بود فیدل از اینکه بالاخره یک تحقیق جدی در باره زندگی چه گوارا در حال انجام است ابراز خوشنودی کرده بود.
وی با سه بازمانده گروه چریکها در بولیوی و بسیاری از همرزمان چه گوارا در کوبا ملاقات کرد و از مجموعه این سفر ده ها ساعت تصویربرداری کرد.
پس از چند سال بیکفورد و دلتورتو از سودربرگ خواستند تا فیلم را بسازد، سودربرگ از آنها پرسید آیا ما قرار است نقش ناظر را بازی کنیم یا مداخله گر را؟ چون وقتی قرار بود چه گوارا در جایی نقش داشته باشد وی با همه وجود نقش داشت.
پس از آنکه آنها سرانجام بوچمن را برای نوشتن فیلمنامه به استخدام درآوردند، به مدت یک سال پروژه را برای ساخت ترافیک متوقف کردند، فیلمی تحسین شده که چهار جایزه اسکار بهترین کارگردانی (سودربرگ)، بهترین بازیگر مرد نقش مکمل (دلتورتو)، بهترین تدوین و بهترین فیلمنامه اقتباسی را از آن خود کرد و نامزد بهترین فیلم هم بود.
با چنین توفیقی، گروه برای تدارک مجدد پروژه کار خود را از سر گرفت، سرانجام وقتی فیلمنامه حاضر شد سودربرگ تصمیم گرفت آن را به دو قسمت بدل کند.
در نهایت فیلمبرداری فیلم در سال 2007 به پایان رسید و فیلم برای نخستین بار در جشنواره کن 2008 به نمایش درآمد که جایزه بهترین بازیگر مرد را از این جشنواره دریافت کرد و آلیدا مارچ همسر چه گوارا در پیامی این جایزه را به وی تبریک گفت.
فیلم ها در چند جشنواره دیگر نیز جوایزی به خود اختصاص دادند ولی در ایالات متحده، دلتورتو حتی در میان نامزدهای جوایز سالانه اتحادیه بازیگران نیز حضور نداشت.
نمایش فیلم ها با استقبال بسیاری در کوبا و آمریکای لاتین روبرو شد و به ویژه در آرژانتین به مدت یک هفته ترافیک بخش های اصلی بوینس آیرس مختل شد و شهرداری ناچار به وضع مقررات ترافیکی ویژه شد، این فیلم پرفروش ترین فیلم تاریخ این کشور شد و خیابانهای بوینس آیرس با ازدحام بی سابقه مردم برای تماشای فیلم روبرو شد.

benicio-che
در کوبا نیز در روزهای نخست نمایش فیلم صف های طویلی از تماشاگران که ساعت ها در انتظار رسیدن نوبت بودند تشکیل شد. دلتورتو که در افتتاحیه فیلم حاضر بود به مدت ده دقیقه با کف زدن های 2000 تماشاگری که اغلب آنها از همرزمان و انقلابیون دهه شصت کوبا بودند روبرو شد.
در نمایش افتتاحیه فیلم در نیویورک، تماشاگران که برخی بر روی زمین نشسته بودند شعار “زنده باد چه گوارا و زنده باد کوبا” سر دادند و چندین دقیقه سودربرگ و گروه سازنده را تشویق کردند، با این حال برخی دیگر نیز در جلسه پرسش و پاسخ که تا یک بامداد به طول انجامید چه گوارا را تروریست خواندند و سودربرگ در پاسخ گفت: مهم نیست که شما او را چه می نامید اگر او الان زنده بود شاید شما باز هم او را تیرباران می کردید، مهم این است که او ایدئولوژیی داشت و برای آرمانش اسلحه به دست گرفت و جان در راه آن نهاد و ما می خواهیم بدانیم این آرمان چه بود.
نمایش فیلم ها در مجموع در اروپا و آمریکا نیز موفق بود، با این حال به عنوان فیلمی طولانی که مستلزم تماشای هر دو قسمت است بخش اعظم فروش فیلم از طریق پخش کابلی و ویدئو تامین خواهد شد.
منتقدان در برابر فیلم ها واکنش های متفاوتی نشان داده اند ولی اغلب آنها را پسندیده اند و برخی آن را بهترین فیلم سال 2008 دانسته اند.
با اینکه برخی منتقدان آن را شاهکاری ناقص خواندند ولی سودربرگ با کنایه به آنان پاسخ داد که این یک فیلم متفاوت است و تنها سعی کرده است تا به تماشاگر این حس را بدهد که اگر قرار بود زمانی را با چه گوارا سپری کند، چه احساسی داشت.
در باره کارگردان

استیون سودربرگ، کارگردان دو فیلم آرژانتینی و چه

استیون سودربرگ، کارگردان دو فیلم آرژانتینی و چه

سودربرگ که تا پیش از این به عنوان کارگردانی پست مدرن و مولف شناخته می شد با ساخت ترافیک (2000)، یکی از خوش ساخت ترین، محبوب ترین و پرافتخارترین فیلم خود، اعتبار بسیاری برای خود دست و پا کرده است.
وی در سال 1963 در آتلانتا متولد شد و تباری سوئدی دارد. وی از نوجوانی با ساخت فیلم های سوپر هشت میلیمتری به فیلمسازی علاقمند شد و از آنجا که پدرش استاد دانشگاه لوئیزیانا بود توانست در پانزده سالگی جایی در پروژه های فیلمسازی این دانشگاه برای خود بیابد و نخستین فیلم شانزده میلمتری اش را بسازد.
وی سپس به هالیوود رفت و مشاغل مختلفی از متصدی کلاکت تا هدایت سیاهی لشگر را تجربه کرد. سرانجام جایی برای آنکه بتواند به عنوان دستیار تدوین گر کارآموزی کند یافت ولی سرآغاز موفقیت وی در کارگردانی کنسرت زنده اعلام نامزدهای جایزه موسیقی گرمی بود که پس از آن نیز کارگردانی تلویزیونی پخش زنده چند گروه راک در سال 1985 را برعهده وی نهادند.
در سال 1989 وی در هشت روز فیلمنامه ای نوشت و بطور مستقل آن را ساخت: سکس، دروغ و نوارهای ویدئو که جایزه نخل طلای جشنواره کن را ربود و سرآغازی برای سینمای مستقل در دهه نود محسوب می شود و در سن 26 سالگی جوان ترین کارگردانی بود که در تاریخ مهم ترین جشنواره سینمایی جهان این جایزه را دریافت می کرد.
کافکا (1991)، پادشاه تپه (1993) و لایه زیرین (1995) سه فیلم بعدی وی بودند که سودربرگ را به عنوان کارگردانی مستقل با سبکی منحصر به فرد مطرح کردند.
دور از منظر (1998) پس از سکس، دروغ و نوارهای ویدئو مهمترین فیلم موفق وی به ویژه در آمریکا بود، فیلم نامزد دو جایزه اسکار و یکی از پرفروش ترین فیلم های سال شد.
سودربرگ سال بعد موفقیتش را با ساخت فیلم ارین بروکویچ تکمیل کرد که با تحسین منتقدان و فروش خیره کننده روبرو شد.
پس از ترافیک، وی دسته یازده نفری اوشن را ساخت که با نقدهای متفاوتی روبرو شد ولی بهرحال در گیشه با وجود حضور سوپراستارهایش فروش خوبی یافت. پس از یک مستند وی بار دیگر به بازسازی یکی از فیلم های مشهور تاریخ سینما پرداخت و این بار به سراغ شاهکار آندره تارکوفسکی رفت: سولاریس که همچنان جورج کلونی در آن نقش اصلی را بازی می کرد ولی با وجود فروش نسبتا خوب، اغلب منتقدان مطرح در برابر آن سکوت کردند.
پس از ساخت اپیزودی از Eros، سودربرگ باردیگر با نقش آفرینی جورج کلونی فیلم دیگری در ادامه دسته یازده نفری اوشن ساخت به نام دسته دوازده نفری اوشن.
حباب (2005) فیلم ویدئویی HD، آلمانی خوب (2006)، دسته سیزده تایی اوشن (2007) فیلم های بعدی وی بودند.
در سال 2007 وی در دو قسمت سرانجام پروژه چه را به پایان رساند و هم اکنون در مرحله تولید خبرچین است که براساس کتابی از کورت ایشنوالد، روزنامه نگار مشهور شکل گرفته است.

امید حبیبی نیا مارس 2009

 ‎‎چهره يک انقلابي ابدی

che4.jpg

زندگي و مرگ ارنستو چه گوارا نه تنها در دهه هاي پيشين همواره بخشي از موضوعات محبوب در رسانه ها ‏بوده است، بلکه به نظر مي رسد نزديک به نيم قرن پس از مرگ اين اسطوره و شمايل ابدي انقلاب از ارزش و ‏اهميت آن کاسته نشده و همچنان کتاب ها، فيلم ها، مستندها، عکس ها و حتي تي شرت هاي او با استقبال فراوان ‏روبروست.‏

در اين ميان فيلمسازان بسياري از ديدگاه هاي متفاوتي به زندگي او پرداخته اند، شمار مستندهاي تلويزيوني که در ‏باره وي ساخته شده احتمالا نه تنها از هر شخصيت معاصر ديگري بلکه از مسيح هم بيشتر است. در اينجا نگاهي ‏مي اندازيم به برخي از فيلم ها و مستندهاي مشهور تر در باره چه گوارا.‏

 

‎خاطرات موتورسيکلت‎

ساخته والتر سلس (2004)، از روي کتاب پرفروشي به همين عنوان نوشته چه گوارا در باره خاطرات سفر يک ‏ساله ش به دور آمريکاي لاتين ساخته شد. اين کتاب در سال 2003 توسط نيويورک تايمز پرفروش ترين کتاب ‏سال شناخته شد و ديدگاه چه گواراي 23 ساله در باره آمريکاي لاتين را از خلال خاطراتش بيان مي کند.‏

فيلم همچنين از کتاب همسفر چه گوارا در اين سفر يعني آلبرتو گراندو نيز بهره گرفته است، نقش گراندو را در ‏فيلم را يکي از نواده هاي خانواده مادري چه گوارا بازي کرده است و اين هفتمين و تاکنون مشهورترين ساخته ‏کارگردان برزيلي در جشنواره کن 2004 خوش درخشيد.‏
‏ ‏
فيلم محصول مشترک هفت کشور آرژانتين، ايالات متحده، بريتانيا، آلمان، شيلي، پرو و فرانسه بود و با استقبال ‏خوب منتقدان روبرو شد و سه جايزه از جشنواره کن نصيب خود ساخت، فيلم همچنين نامزد نخل طلايي جشنواره ‏بود.‏

به علاوه جايزه اسکار بهترين موسيقي متن را نيز دريافت کرد، خوزه ريورا فيلمنامه نويس خاطرات ‏موتورسيکلت همچنين نامزد اسکار بهترين فيلمنامه اقتباسي بود.‏

‏ در همان سال نامزد هفت جايزه بفتا بود که به دو جايزه بهترين فيلم غير انگليسي زبان و بهترين موسيقي دست ‏يافت،

 

‎چه (قسمت اول و دوم)‏‎

استيون سودربرگ در سال 2004 پروژه ساخت فيلمي در باره بخشي از زندگي چه گوارا را آغاز کرد، وي ‏چهارده ماه را براي تحقيق و پيش توليد صرف کرد و سرانجام فيلم در دو نسخه در سال 2008 آماده شد که ‏قسمت اول و دوم در دو سانس مجزا از هفته آينده در سراسر آمريکا اکران خواهد شد.‏

che3.jpg

فيلم از ملاقات کاسترو و چه گوارا در مکزيکو سيتي آغاز مي شود و در قسمت اول تا پيروزي درخشان وي در ‏تسخير شهر سانتاکلارا و حرکت وي و ارتش چريکهاي تحت رهبريش به سمت هاوانا ادامه مي يابد.‏

در قسمت دوم پيروزي بر رژيم باتيستا و عزيمت وي به کنگو و سپس بوليوي و جان باختن ش در آنجا محور ‏اصلي فيلم است.‏

فيلم براساس فيلمنامه پيترباوخمن براساس خاطرات ارنستو چه گوارا ساخته شده و بنيکيو دل تورو در آن در نقش ‏چه گوارا ظاهر شده است.‏

چه نخستين بار در جشنواره کن در دو سانس متوالي به نمايش درآمد که دل تورو در آن برنده جايزه بهترين ‏بازيگر مرد شد. وي مي گويد بازي در اين نقش محتاج شخصيتي روشنفکرانه و در عين حال آکشن بود همانند که ‏گريگوري پک و استيو مک کوئين را بخواهيم با هم ترکيب کنيم.‏

فيلم با بودجه اي غيرآمريکايي ساخته شده و سودربرگ مي گويد از همين روست که فيلم همزمان با اکران عمومي ‏در سينماهاي آمريکا با دو کيفيت ديجيتال و معمولي در شبکه هاي کابلي از طريق درخواست فيلم در دسترس قرار ‏گرفته است با اين حال بخش مهمي از هزينه توليد فيلم از طريق پيش فروش آن تامين شده است.‏

چه در نوامبر 2008 در آرژانتين به نمايش درآمد و براي نخستين بار در تاريخ اين کشور خيابانهاي بوينس آيرس ‏به خاطر نمايش اين فيلم شاهد ترافيک سنگين و صف هاي چند کيلومتري در برابر گيشه هاي سالن ها بود.‏

دل تورو که در کودکي آموخته بود چه گوارا يک خرابکار بوده است در جواني چه را کشف کرده بود و در نمايش ‏افتتاحيه فيلم در فرانسه گفت: اگر او هم جاي چه در دهه شصت بود دست به اسلحه مي برد، آرماني که چه براي ‏آن مبارزه مي کرد امروز هم پيش روي ماست.‏

 

چه در يک اکران اختصاصي در ششم دسامبر در هاوانا به نمايش درآمد و در جريان جشنواره فيلم آمريکاي لاتين ‏با استقبال فراوان روبرو شد، فيلمبرداري صحنه هاي مربوط به کوبا در اسپانيا و بوليوي صورت گرفته است ‏زيرا کوبا بيش از 45 سال است که تحت تحريم همه جانبه آمريکا قرار دارد.‏

در حالي که برخي از منتقدان معتقدند که قسمت دوم فيلم از قسمت اول فيلم بهتر از آب درآمده، نقدهاي متفاوتي در ‏باره فيلم در رسانه ها مطرح شده است با اين حال به اعتقاد بسياري چهره انساني، آرمان گرا و اخلاق گرايانه چه ‏گوارا در اين فيلم به خوبي نشان داده شده است.‏

‎چه (1969)‏‎

اولين فيلم هاليوودي در باره چه، کمتر از دو سال پس از قتل چه در عمليات تحت رهبري سي آي ا به نمايش ‏درآمد، در اين فيلم عمرشريف در نقش چه گوارا ظاهر شد و ريچارد فليشر با استفاده از محبوبيت اين شخصيت ‏در پي جذب تماشاگران برآمد. جک پالانس نيز در نقش کاسترو ظاهر شد. فيلم بي بو و خاصيتي که فقط براي ‏پيروي از مد روز ساخته شده بود و در ايران زمان شاه به فيلم انقلابي شهره شده بود!‏

‎فيدل (2002)‏‎

ميني سري تلويزيوني در باره انقلاب کوبا و فيدل کاسترو که در بخش هايي از آن به چه گوارا و نقش او در ‏پيروزي و تئوريزه کردن انقلاب پرداخته مي شود. ديويد اتوود کارگردان اين مجموعه سابقه طولاني در ساخت ‏ميني سري دارد.‏

‎پيروزي از آن ماست (1997)‏‎

ساخته خوان کارلوس دسانزو، کارگردان آرژانتيني دکودرامايي در باره چه گوارا است که نگاهي حماسي به ‏زندگي وي دارد.‏

‎مرگ يک رفيق (2007)‏‎

ساخته خوليو کوينتانا هجويه اي کمدي ست که بخشي از آن در باره روابط فيدل و چه است که در آن فيدل جوان ‏عاشق آمريکاست و در آرزوي ستاره سينما شدن است.‏

‎داستان واقعي چه گوارا (2007)‏‎

ساخته ماريا وي بري، يکي از آخرين مستندهاي تلويزيوني در باره اين شخصيت است.‏

در باره چه گوارا، مستندها، فيلم هاي تلويزيوني و فيلم هاي سينمايي زيادي به زبان هاي مختلف به ويژه اسپانيايي ‏و پرتغالي ساخته شده است و همچنين از کاراکتر وي به عنوان يک شمايل محبوب در بسياري از فيلم هاي ديگر ‏استفاده شده است. ‏

اما به نظر مي رسد که چهار دهه پس از مرگ وي، همچنان حرفها و ديدگاه هاي تازه اي در باره اين انقلابي ابدي ‏وجود دارد و سينما و رسانه ها هرگز او را فراموش نکرده اند.‏

 

 
اميد حبيبي نيا omidha@gmail.com – چهارشنبه 28 اسفند 1387 [2009.03.18]

منتشر شده در: روز

مطالب مرتبط:
چه گوارا، داستان یک زندگی و امید
نگاهی به دو فیلم چه ساخته استیون سودربرگ

 

به بهانه دو فیلم چه: چه گوارا، شمایل آرمانی عصر ما

♦♦♦ ‏ ‏

omidhabibinia.jpgپنجاه و چهارسال پيش پزشک کمونيست جوان و پرشوري با کشتي کوچکي از انقلابيوني که در پي سرنگوني ‏رژيم باتيستا در کوبا بودند به همراه فيدل کاسترو و يارانش پا به خاک کوبا گذاشت، پنج سال بعد در هشتم ژانويه 1959 ‏ارتش انقلابي همراه با قيام مردمي هاوانا را آزاد کردند.‏

تصویر چه گوارا به شمایل عصر ما بدل شده است

با اين حال چه گواراي آرژانتيني نه تنها به اندازه فيدل کاسترو رهبر جنبش کمونيستي 26 جولاي محبوبيت داشت ‏بلکه شيوه و منش او پس از پيروزي که همان زندگي ساده چريکي و مشي انقلابي را دنبال مي کرد وي را به ‏چهره اي محبوب بدل ساخت، چهره اي که با عکسي از کوردوا عکاس انقلاب کوبا و مرگ اسطوره اي ش بدل به ‏شمايل قرن ما شد.‏

ارنستو رافائل گوارا دلاسرنا که چريکها وي را چه مي خوانند، در 14 ژوئن 1928 در منطقه روساريو ي ‏آرژانتين متولد شد وي اولين فرزند خانواده اي بود که ريشه در باسک اسپانيا و ايرلند داشت؛ به اين ترتيب شور ‏انقلاب را از هر دو کشور اجدادي ش به ارث برده بود.‏

پدرش گفته بود: اولين مشخصه پسرم آن بود که در رگ هايش خون انقلابي گري ايرلندي، پيروزي طلبي ‏اسپانيايي و ميهن پرستي آرژانتيني جريان داشت. چيزي در ذات او بود که او را به خطر و انقلاب مي کشاند.‏

چه جوان در خانواده اي چپ گرا رشد يافت، پدرش هوادار خوان پرون و سوسياليست ها بود و از همان کودکي ‏ارنستو همپاي پدرش در همايش ها و محافل سياسي بود. در نوجواني با وجود بيماري آسم از فعاليت هاي ورزشي ‏دوري نمي کرد و در مسابقات راگبي يکي از ستاره هاي آن به شمار مي رفت وي همچنين در شطرنج نيز در بين ‏دانش آموزان به قهرماني رسيد.‏

در همان دوران توجه ش بيش از پيش به شعر و ادبيات جلب شد و شيفته شاعران چپ گراي آمريکاي لاتين چون ‏پابلو نرودا و نويسندگاني چون فدريکو گارسيا لورکا شد، چه حتي در ميانه جنگ در جنگل هاي کوبا هم همواره ‏کتاب شعر و يا داستاني به همراه داشت که در هر فرصتي به مطالعه آن مي پرداخت.‏

ارنستوي نوجوان حتي برخي از اشعار شاعران محبوبش را از بر کرده بود. در کتابخانه خانه آنها بيش از 3000 ‏جلد کتاب موجود بود که اغلب اوقات چه نوجوان را مشغول مي ساخت. در همان ايام تقريبا تمام کتابهاي کارل ‏مارکس، ويليام فالکنر، آندره ژيد، فرانک کافکا، آلبر کامو، ولاديمير ايليچ لنين، ژان پل سارتر، فردريک انگلس و ‏بسياري ديگر از نويسندگان و متفکران بزرگ را خوانده بود.‏

هر چه که بزرگ تر مي شد علاقه ش به ادبيات آمريکاي لاتين بيشتر مي شد و بسياري از دستنوشته هاي وي از ‏اين دوران سرشار از اين دلبستگي است.‏

در سال 1948 چه گوارا براي تحصيل در رشته پزشکي وارد دانشگاه بوينس آيرس شد ولي در ميانه تحصيل يک ‏سال مرخصي گرفت تا شيفتگي خود به آمريکاي لاتين را تا به سفري را با رفيق ش آلبرتا گرانادو با ‏موتورسيکلت به کشورهاي آمريکاي لاتين برود. در همين سفر بود که ايده هاي انقلابي و قهرآميز او بيش از ‏گذشته شکل گرفتند ؛ مشاهدات وي از وضعيت مردم محروم او را راديکال تر ساخت و به اين باور رساند که تنها ‏راه رسيدن به برابري انقلاب مسلحانه است. وي در خاطرات خود از اين سفر تحت عنوان خاطرات موتورسيکلت ‏به تشريح وضعيت اين کشورها و برداشت هاي خود از آن پرداخته است اين خاطرات بيش از چهار دهه پس از ‏مرگش در ايالات متحده پرفروش ترين کتاب سال شد و از روي آن فيلمي تحسين شده به همين نام ساخته شد.‏

پس از اين سفر طولاني وي به دانشگاه برگشت و در سال 1953 فارغ التحصيل شد. پس از آن بار ديگر سفرش ‏به کشورهاي آمريکاي لاتين به عنوان پزشک را از سر گرفت، وي خود گفته است: من گرسنگي، فقر و بيماري ‏را از نزديک لمس کردم و تلاش کردم که به اين مردم کمک کنم.‏

پس از مدتي چه گوارا در گواتمالا که سرانجام دولتي اصلاح طلب يافته بود ساکن شد و در آنجا با هيلدا گادئا ‏آکوستا يک اقتصاددان زن پرويي آشنا شد که وي را به بسياري از مقامات دولتي معرفي کرد و رابط وي با ‏سازماني به نام اتحاد انقلابيون خلق هاي آمريکا شد.‏

روابط چه و آلیدا به زودي بدل به روابط عاشقانه شد و آنها با يکديگر زندگي مي کردند. ‏

از همان طريق وي با برخي از تبعيديان کوبايي که با فيدل کاسترو در ارتباط بودند آشنا شد. گروه فيدل کاسترو ‏رهبري حمله به يک پادگان نظامي در سانتياگو در 26 جولاي همان سال را برعهده گرفته بود که به معناي اعلام ‏موجوديت جنبش چريکي کوبا به شمار مي رفت.‏

در مه 1954 سي آي ا کودتاي نظامي عليه دولت رفرميست آربنز سازمان داد و چه بي درنگ به جنبش مقاومت ‏مسلحانه براي مقابله با کودتاچيان پيوست اما کودتاچيان به پيروزي رسيدند و بسياري از حاميان چپ گراي دولت ‏رفرميست نيز کشته يا دستگير شدند. چه نيز ناچار شد مدتي در کنسولگري آرژانتين بماند تا کودتاگران به وي ‏اجازه خروج از کشور را بدهند.‏

سرنگوني دولت آربنز سبب شد تا چه بيش از گذشته به نقش مداخله گرايانه و امپرياليستي ايالات متحده در ‏آمريکاي لاتين پي ببرد و باور به استقرار سوسياليسم با قوه قهريه را در وي تقويت کرد زيرا معتقد بود رفرم و ‏اصلاحات در جايي که امپرياليسم با تمام توان و قدرت حضور دارد به جايي ختم نخواهد شد.‏

در سپتامبر 1954 چه وارد مکزيکو سيتي شد که برخي از تبعيديان کوبايي که وي مي شناخت نيز پس از کودتاي ‏گواتمالا در آنجا پناه گرفته بودند. کمي بعد وي به رائول کاسترو معرفي شد و او نيز شبي چه را به منزل برادرش ‏فيدل کاسترو که رهبر جنبش چريکي 26 جولاي بود دعوت کرد، فيدل و چه يک شب تمام تا صبح به بحث و ‏مذاکره پرداختند و سيگار کشيدند، قبل از سپيده چه تصميم گرفت تا با فيدل و همراهانش سوار بر کشتي به کوبا ‏برود و عضو جنبش 26 جولاي شود.‏

با وجود اينکه وي تصور مي کرد پزشک جنگي خواهد بود تحت تعليمات چريکي قرار گرفت و به زودي به دليل ‏شايستگي هايش به رهبري يک جوخه منصوب شد.‏

فيدل و 81 همراهش در جوخه هاي مجزا در اولين فرصت به نيروهاي ارتش باتيستا حمله کردند اما بسياري از ‏آنها در درگيريهاي اوليه کشته و يا پس از اسارت بلافاصله در ملاعام تيرباران شدند.‏

از گروه فيدل کاسترو تنها حدود 20 نفر باقي مانده بود که به دو گروه تقسيم شده بودند و رهبري يکي را چه ‏برعهده گرفته بود.‏

هر دو گروه به کوههاي سيرا ماسترا عقب نشيني کردند و پس از پيوستن به يکديگر آنجا را پايگاه آموزشي و ‏عضوگيري خود کردند. چند هفته بعد چريکهاي شهري به آنها پيوستند و عملياتي را نيز در شهرها سازمان دادند، ‏روستائيان و ساکنان منطقه نيز از آنها استقبال کردند، چريکها که در بين مردم به ريشوها مشهور بودند براي مردم ‏مدرسه، شورا و بيمارستان تاسيس کردند و چه به درمان مردم و سوادآموزي مي پرداخت. در همين زمان بود که ‏وي با چريک زني به نام آميلدا آشنا شد که بعد از پيروزي به روابط عاشقانه منتهي شد.‏

در سال 1957 در حالي که عمليات جنگلي ها و شهري ها عليه ارتش و پليس باتيستا شدت يافته بود، ارتش با تمام ‏توان خود به پايگاه هاي اصلي چريکها در سيرا ماسترا حمله بردند، با وجود تلفات سنگين چريکها، کاسترو دو ‏ارتش مجزا از چريکها سازماندهي کرد که فرماندهي يکي را برعهده چه گوارا گذاشت.‏

هر دو ارتش چريکي سرانجام از محاصره نيروهاي دولتي درآمدند و به نبرد خود ادامه دادند، در همين زمان ‏عمليات چريکهاي شهري و تظاهرات، اعتصابات و اعتراضات در شهرهاي مختلف کوبا عرصه را بر دولت ‏باتيستا تنگ کرده بود و چريکها فرصت يافتند تا به شهرهاي اصلي کوبا نزديک تر شوند.‏

چه گوارا در اين دوران خود از بسياري از تله ها و تورهاي نظاميان نجات يافته بود، علاوه بر اين ميان مردم ‏منطقه و چريکها از محبوبيت بسياري برخوردار بود، هر چقدر در برابر رفقا و مردم مهربان و صميمي بود از ‏کوچک ترين خطاهاي چريکها در برخورد با مردم نمي گذشت و خاطيان را به شديدترين وجهه تنبيه مي کرد.‏

در فوريه 1958 چه گوارا راديو انقلاب را بنيان گذاشت که در سازماندهي انقلابيون نقش موثري ايفاء کرد. در ‏جولاي همان سال چه با خلق يک تاکتيک نظامي با يک گروه کوچک يک گردان نظامي را شکست داد، تاکتيکي ‏که سالها از سوي سي آي ا مورد بررسي و تحليل قرار گرفت. پيروزي در اين نبرد از سوي روحيه ارتشيان را ‏درهم شکست و از سوي ديگر از فرمانده چه اسطوره اي شکست ناپذير ساخت.‏

در اواخر دسامبر 1958 وي يک گروه کوچک از يارانش را سازمان داد تا به سانتاکلارا دومين شهر بزرگ کوبا ‏حمله کنند وي به آنها خاطرنشان کرد که اين حمله اي انتحاري است و بازگشتي در کار نيست اما اغلب چريکهاي ‏تحت فرمان وي حاضر به شرکت در اين عمليات شدند با وجود آنکه ارتش در برابر اين حمله از نيروي هوايي، ‏تانک و توپخانه استفاده کرد و حتي بدون هدف مناطق شهري را بمباران کرد، پس از چندين روز پادگان و مقر ‏پليس شهر سقوط کرد و تسليم شد.‏

اين حمله آخرين پايگاه نظامي باتيستا در کوبا را نابود کرد و چريکها از همه سو به سوي هاوانا که در همان زمان ‏درگير نبرد چريکهاي شهري و قيام مردمي بود حمله بردند، چه که فرماندهي ارتش دوم را داشت با نيروهاي ‏باتيستا در حوالي هاوانا درگير شد و در حالي که راديوي هاوانا به قصد تضعيف روحيه مردم خبر کشته شدن وي ‏را پخش کرد، در آخرين ساعات سال 1958 چه ارتش باتيستا را از سر راه برداشت و به هاوانا رسيد.‏

نبرد شهري در هاوانا هشت روز به طول انجاميد و نيروهاي تحت فرماندهي کاسترو سرانجام توانستند رژيم را ‏سرنگون سازند و دولت انقلابي به پاس خدمات چه در پيروزي وي را زاده کوبا اعلام کرد. ‏
در ژوئن همان سال وي با آميلدا مارچ ازدواج کرد و پس از آن کاسترو وي را براي چند ماه به کشورهاي مختلف ‏آفريقايي و آسيايي فرستاد تا وي فرصت طرح حمايت از ايده انقلاب در آمريکاي لاتين را نيابد. چه هنگامي به ‏کوبا بازگشت که آمريکا دسته هاي ضد انقلابي را عليه دولت کاسترو تحت عنوان نيروهاي ضد کمونيست سازمان ‏داده بود و با همکاري ملاکين به عمليات عليه انقلابيون و ترور اعضاي شوراهاي محلي مي پرداختند.‏
در سال 1959 گروه هاي نظامي بين المللي که در ميان آنها آلماني و يوناني نيز بود با همکاري دولت جمهوري ‏دومنيکن و سازماندهي آمريکا عمليات گسترده اي را عليه دولت کوبا به راه انداختند که کشور را درگير جنگ ‏داخلي ساخت. ‏

در سال 1960 يک کشتي باري حامل سلاح ظاهرا به دليل خرابکاري دچار انفجار شد و صد نفر از خدمه و ‏کارکنان اسکله در اين واقعه کشته شدند، چه که در آن زمان چند پست دولتي را همزمان برعهده داشت، بلافاصله ‏خود را به اسکله رساند و مشغول مداواي زخمي ها شد و در مراسم تشيع قربانيان شرکت کرد. آلبرتو کوردا از ‏حضور چه در اين مراسم عکس هايي گرفت که يکي از آنها تحت عنوان چه قهرمان به شهرت رسيد و همان ‏عکسي ست که امروز بر ديوار اتاق بسياري از جوانان و بر تي شرت بسياري از مردم در گوشه و کنار جهان ‏نقش بسته است.‏

در همين دوران وي فرصت يافت تا به تئوريزه کردن مدل انقلاب کوبايي که بعدها به درسنامه اصلي ادبيات ‏چريکي در جهان بدل شد بپردازد و چندين کتاب در اين باره نوشت.‏

در حالي که نيروهاي ضدانقلابي تحت حمايت رزمناوهاي آمريکايي در سال 1961 در خليج خوکها به کوبا حمله ‏کردند، کاسترو به چه دستور داد تا رهبري عمليات دفاعي در غرب کوبا را برعهده بگيرد زيرا تصور مي شد که ‏ممکن است نيروهاي آمريکايي براي فريب دادن کوبايي ها ضد انقلابي ها را وادار به حمله از خليج خوکها کرده ‏اند و خود دست به حمله اصلي از غرب بزنند.‏

اما با شکست سخت و فوري ضد انقلابيون در خليج خوکها، خبري از حمله آمريکا به غرب کوبا نشد و کاسترو از ‏شمال و چه از غرب به هاوانا برگشتند اما چه تصادفا مجروح و گلوله اي به گونه ش اصابت کرد.‏

در جريان کنفرانس اقتصادي کشورهاي قاره آمريکا که چه در آن به عنوان وزير دارايي کوبا حضور داشت، از ‏طريق منشي کاخ سفيد يادداشتي به جان اف کندي رساند با اين مضمون: “براي حمله خليج خوک ها متشکريم، ‏پيش از اين حمله انقلاب ضعيف بود اما اکنون از هر زماني قوي تر است! “‏

چه گوارا يکي از حاميان اصلي استقرار موشکهاي بالستيک اتمي شوروي در کوبا بود که به بحران تازه اي در ‏روابط کوبا و آمريکا بدل شد.‏

دو سال بعد در سال 1964 وي در حالي براي شرکت در مجمع عمومي سازمان ملل وارد نيويورک شد که ‏تبليغات دولت آمريکا از وي به عنوان خطري بالقوه براي آمريکا ياد مي کرد وي در سخنراني تاريخي خود به ‏شدت “يانکي” ها را براي استثمار آمريکاي لاتين مورد انتقاد قرار داد. در زمان اقامت کوتاهش در نيويورک با ‏بسياري از سياستمداران از جمله مالکوم ايکس ملاقات و با بسياري از روزنامه نگاران مصاحبه کرد.‏

پس از آن به مدت سه ماه به کشورهاي بلوک چپ در آسيا و آفريقا از جمله مصر تحت رهبري ناصر سفر کرد و ‏در برخي از سخنراني هاي خود از سياست هاي اقتصادي شوروي براي کشورهاي بلوک شرق انتقاد کرد. بر ‏اساس اين دکترين در دهه شصت بسياري از کشورهاي بلوک شرق ناچار بودند تنها به توليد محصولات خاص ‏بپردازند که اقتصاد بلوک شرق به آنها نياز داشت.‏

پس از بازگشت به کوبا به سمت وزير صنايع محسوب شد اما در ميان شگفتي روس ها، سياست دوري از شوروي ‏و ميدان دادن به چيني ها را در پيش گرفت و حامي اصلي نزديکي به چين شد که به يکي از دلايل اصلي اختلاف ‏نظر بين وي و کاسترو بدل شد.‏

وي پيش تر در سخنراني در الجزيره از سيطره آمريکا بر غرب و سيطره شوروي بر شرق سخن به ميان آورده و ‏خواستار قيام جنوب عليه هر دو شده بود، تئوري که تاثير بسياري بر متفکران چپ نوين کشورهاي جنوب گذارد.‏

cheb1.jpg

در حمايت از کمونيست ها در ويتنام وي در نوشتاري خواستار قيام مسلحانه مردم کشورهاي جنوب و بدل کردن ‏اين کشورها به ويتنام هاي ديگري شد.‏

در اکتبر 1965 کاسترو اعلام کرد که چه گوارا از همه سمت هاي دولتي و حزبي خود استعفاء داده، کشور را ‏ترک کرده تا به آرمانهاي انقلابي خود بپردازد اما دولت کوبا به مدت دو سال هيچ اطلاع ديگري از محل چه ‏گوارا نداد.‏

چه گوارا چند ماه پيش تر کوبا را به مقصد کنگو ترک کرده بود، چه و معدودي از ياران نزديکش به همراه صد ‏کوبايي آفريقايي تبار براي پشتيباني از جنبش چريکي کنگو به اين کشور رفته بودند. سي اي آ به زودي از پايگاه ‏چه گوارا مطلع شد و ارتش کنگو را براي به دام انداختن وي بسيج کرد، در همين حال چه گوارا نيز رهبر ‏چريکهاي کنگو را فاقد صلاحيت رهبري يافت.‏

دولت آمريکا حتي براي کمک به عمليات نابودي چه گوارا رزمناوهاي خود را به منطقه فرستاد تا درصورت ‏لزوم تفنگداران آمريکايي را در اين عمليات شرکت دهد. در حالي که چه از يک سو به ارتش کنگو و از سوي ‏ديگر با ماموران سي آي ا درگير بود هر چه بيشتر به ضعف ها و خطاهاي رهبري چريک ها در کنگو پي مي ‏برد و آنها را درکتاب خاطرات کنگو نوشت، در اين ميان وي به اسهال خوني نيز مبتلا شد و با شدت يافتن آسم ش ‏به سختي بيمار شد. در اين زمان از کوبايي ها خواست تا به کوبا برگردند و خود در کنگو بميرد، اما کاسترو دو ‏نفر از نزديکانش را مخفيانه براي مجاب کردن چه به بازگشت به کنگو فرستاد و سرانجام چه بيمار، مايوس و ‏ناتوان بازگشت و در مقدمه کتاب خاطرات کنگو نوشت: اين تاريخ يک شکست است اما از بازگشت به هاوانا ‏سرباز زد زيرا کاسترو وصيت نامه وي را منتشر کرده بود وي مدتي در دارالسلام و مدتي در پراگ ماند و طرح ‏دو کتاب در باره فلسفه و اقتصاد را نوشت.‏

در سال 1967 در حالي که محل اقامت چه گوارا همچنان نامعلوم بود، شايعات حاکي از حضور وي در بين ‏چريکهاي بوليوي بود. رهبري و آموزش هاي چه در ابتدا پيروزيهاي سريع براي چريکهاي بوليوي به ارمغان ‏آورد اما در سپتامبر همان سال ارتش موفق شد به هر دو گروه چريکي ضربات سختي وارد آورد و گفته مي شود ‏که چه گوارا با گروه اندکي از يارانش پس از پراکنده شدن گروه ها و جدا ماندن از آنها، ناچار به عقب نشيني شد.‏

سي آي ا يک تيم ويژه متخصص از نيروهاي مخصوص ارتش آمريکا براي قتل وي به منطقه اعزام کرده بود که ‏مستقيما در عمليات ارتش شرکت داشته و آن را رهبري مي کردند.‏

از سوي ديگر چه بر روي حمايت حزب کمونيست بوليوي از جنبش چريکي حساب کرده بود در حالي که اين ‏حزب به شوروي نزديک بود و مايل به پشتيباني از مدل انقلاب کوبا نبود، چه رهبري اين حزب را در کتاب ‏خاطراتش که پس از مرگش به دست آمد: بي وفا و ابله ناميده بود.‏

در هفتم اکتبر 1967، فليکس رودريگز افسر سي آي ا عمليات محاصره چه گوارا را رهبري کرد که منجر به ‏درگيري با چه و چند همراه باقي مانده ش در دره يورو، شد.‏

چه گوارا پس از آن که به شدت زخمي شد به اسارت درآمد، طناب پيچ شد و به مدرسه اي در آن نزديکي برده شد ‏و يک روز تمام در حالي که با مرگ دست و پنجه نرم مي کرد تحت بازجويي قرار گرفت اما سکوت کرد.‏

شاهدان مي گويند با وجود جراحت شديد، چه مستقيم به چشمان بازجويان نگاه مي کرد، سرش را بالا مي گرفت و ‏تنها تقاضاي سيگار مي کرد.‏

در نهم اکتبر رئيس جمهور بوليوي دستور اعدام چه گوارا را صادر کرد، نظاميان براي کشتن چه در بين خود ‏قرعه کشيدند، قرعه به نام سرجوخه ماريو تران افتاد.‏

به سرجوخه تران دستور داده شد به گونه اي صحنه پردازي کند که گويي چه گوارا در درگيري کشته شده است، ‏لحظه اي قبل از مرگ، سربازان از چه پرسيدند آيا به جاودانگي خودت مي انديشي و او گفته بود نه به جاودانگي ‏انقلاب فکر مي کنم.‏

هنگامي که سرجوخه تران به وي نزديک مي شد، چه فرياد زد: من مي دانم آمده اي که من را بکشي، پس نترس ‏تو فقط داري يک مرد را مي کشي.‏

تران نخست به دست ها و پاهاي چه گوارا شليک کرد و بعد به سينه ش و در حالي که او از درد به خود مي پيچيد ‏‏9 بار به او شليک کرد و سرانجام گلويش را هدف گرفت. در ساعت سيزده و ده دقيقه چه گوارا جان سپرده بود.‏

سپس جسدش که به گفته شاهدان به شمايل مسيح مي ماند به سردخانه بيمارستاني به نام مالتا برده شد و از آن ‏عکسبرداري شد.‏

جسد وي نيز بلافاصله در نزديکي رودخانه اي دفن شد و رودريگز که بسياري از وسايل به جا مانده از چه گوارا ‏را تصاحب کرده بود شخصا مرگ چه گوارا را به سي آي ا گزارش داد وي چندي بعد ساعت مچي چه گوارا را ‏که سالها آن را به دست مي کرد به خبرنگاران نشان داد.‏

دست هاي چه گوارا که براي تشخيص هويت از تن جدا شده بودند مدتها بعد توسط آرژانتين به کوبا فرستاده شد، ‏در پانزدهم اکتبر دولت کوبا مرگ چه گوارا را تاييد و سه روز عزاي عمومي اعلام کرد، در روز سوم فيدل ‏کاسترو در برابر جمعيتي بيش از يک ميليون نفر در هاوانا از صفات بارز چه گوارا سخن گفت.‏

رژي دبره، فيلسوف چپ گراي فرانسوي که مدت کوتاهي همراه با چه گوارا در بوليوي بود مي گويد چه در ميانه ‏بيماريهاي جنگلي و دايره محاصره ارتش که هر روز تنگ تر مي شد به آينده آمريکاي لاتين اميدوار بود و معتقد ‏بود که روزي دمکراسي و برابري در اين قاره جاي ديکتاتورها و فقر را خواهد گرفت.‏

 

در سال 1995 يک ژنرال بازنشسته ارتش بوليوي که فرمانده عمليات بود محل تقريبي دفن جنازه چه گوارا را ‏اعلام کرد اما دو سال طول کشيد تا سرانجام گروهي از کارشناسان آرژانتيني و کوبايي توانستند دو گور دسته ‏جمعي را کشف کنند که در يکي بقاياي جسدي بدون دست وجود داشت و پس از آزمايشات مختلف مشخص شد که ‏متعلق به چه گوارا است.‏

در هفدهم اکتبر بقاياي جسد چه گوارا و شش همراهش طي مراسمي با حضور جمعيتي عظيم در آرامگاهي در ‏سانتاکلارا دفن شد. همان شهري که چهل سال قبل چه گوارا با عملياتي فداکارانه آن را آزاد و راه پيروزي به سوي ‏هاوانا را گشوده بود.‏

با مرگ چه گوارا اما اسطوره اي از وي در جهان شکل گرفت، جنبش هاي چريکي در اواخر دهه شصت تحت ‏تاثير آموزه هاي چه گوارا از ايران تا عمان و از نپال تا آلمان غربي شکل گرفتند و نزديک به دو دهه خيابانها و ‏جنگل هاي بسياري از کشورهاي جنوب و حتي شمال صحنه نبرد چريکي آرمانخواهان جان برکف و فدائيان از ‏خود گذشته شد، اما امروز آن چه برجاي مانده تنها تصويري است که به تاريخ خيره مانده است، اما نه تاريخ يک ‏شکست، تاريخ يک اميد!

اميد حبيبي نيا ‏ omidha@gmail.com – چهارشنبه 28 اسفند 1387 [2009.03.18]

منتشر شده در:  روز

ويژه نوروز ١٣٨٨‏

مطالب مرتبط:

نگاهی به فیلم های ساخته شده در باره چه گوارا

نگاهی به فیلم های چه، ساخته استیون سودربرگ

بهاریه

آدم بچه که باشد زود بزرگ می شود!

 

rose

پدرم دستم را گرفته بود، شايد فکر مي کرد اين جوري بيشتر احساس اطمينان مي کنم، يا شايد مي ترسيد که ميان ‏جمعيت گم شوم.‏

اما من همه حواسم به سالن انتظار، عکس ها و معماري بود،‏‎…‎‏ هوم پس اين سينماست!‏
خوشحال بودم و حسي گنگ داشتم، آدم وقتي بچه است همه چيزها برايش جالب است، آخرين باري که به خانه رفتم از ‏پسرم که يادش نمي رفت هر چند وقت يک بار يادآوري کند: “ددي من ترا خيلي دوست دارم”؛ پرسيدم: داتيس، يعني تو ‏وقتي بزرگ بشي هم باز من را دوست داري؟ بلافاصله گفت: “نه ديگه ددي، اون وقت ديگه چيزهاي ‏excitingمي ‏بينم، اين قدر ترا دوست ندارم”! ‏
سينما ششم بهمن بود در ميدان ششم بهمن خرم آباد سال 1350 که هر چند وقت به آتشش مي کشيدند و باز با سماجت ‏قشنگ تر از قبل مي ساختندش.‏
آنقدر محو فضاي سينما، نوري که از آپاراتخانه مي آمد و عکس العمل تماشاگران، صندلي شيک و راحتش، پرده سينما ‏که باز مي شد و سرود شاهنشاهي که همه بايد برمي خاستيم و اداي احترام مي کرديم و هزارها جزييات ديگر شده بودم ‏که تقريبا از فيلم چيزي به خاطرم نمي آيد.‏
دفعه پيش که برگشته بودم سوئيس، بردمش سينما براي اولين بار، خوشش آمده بود، شايد نه به اندازه من نزديک چهل ‏سال پيش ولي حداقل من که ذوق زده شده بودم و دائم وقتي سوال مي کرد نگاهش مي کردم، فيلم بچه گانه و سينما پر از ‏بچه بود، دستش را گرفته بودم و با هم به همه جا سرک کشيديم.‏
از آن پس تفريح آخر هفته هايمان در آن شهر کوچک غريب سينما بود؛ گوژپشت نتردام، از عشق مردن، دکتر ژيواگو، ‏آواي موسيقي( اشک ها و لبخندها) و…‏
مري پاپينز را با هم مي ديديم و من گوشه چشمش به او بود، خوشش آمده بود!‏
نوستالژي سينما و روزگاري که اين فرشته زيبا و خوش سخن که هنوز هم دل مي برد، چيزي از آن احساس گنگ سينما ‏رفتن در کودکي را در من زنده کرده بود، روزگاري که فرشته هاي سينما را به آساني باور مي کرديم.‏
فيلم که تمام شد رويش را به من کرد و گفت: “ددي چرا مري پاپينز برگشت؟” گفتم خوب خودش گفت که بچه هاي ديگه ‏اي هم هستن که به کمکش احتياج دارن، جين و مايکل ديگه با ددي و مامي شون خوبن حالا بايد بره سراغ بچه هاي ‏ديگه اي که با ددي يا مامي شون مشکل دارن!‏
به جايي خيره شد و ساکت ماند.‏
حتما من هم دلم مي خواست مري پاپينز پيش بچه ها مي ماند ولي خب پس فيلم چطوري بايد تمام مي شد؟‏
همه فيلم ها بالاخره بايد تمام شوند.‏
پس اندازش را جمع کرده بود و يک روز رفت و يک تلويزيون سياه و سفيد بزرگ مبله با خودش آورد تلويزيون شاب ‏لورنس با جعبه چوبي قهوه اي تيره که باز و بسته کردن درش براي من سرگرمي شده بود.‏
آدم که بچه باشد مدتها با چيزهاي کوچک سرگرم مي شود، براي من هم آن تلويزيون يک پرده سينماي غول آسا بود که ‏هزاران تماشاگر مانند سالن سينما منتظر آغاز نمايش فيلم هستند.‏
بزرگ تر که شدم عصرهاي يکشنبه در اصفهان به کارگاه موسيقي راديو و تلويزيون مي رفتم، شبي مدير توليد برنامه ‏کودک مرکز اصفهان به سراغمان آمد که مجري برنامه قصه گويي انتخاب کند.‏
از هر کسي خواست تا قصه اي بگويد، هر کسي قصه اي که بلد بود تعريف کرد، نوبت من که رسيد نمي دانم چرا ‏تصميم گرفتم تا نه قصه اي که بلد بودم بگويم و نه حتي يکي دو تا قصه اي که در کيهان بچه ها نوشته بودم و به جرگه ‏نويسندگان پيوسته بودم. خلق الساعه قصه اي ساختم که کلوچه هاي مادربزرگ قبل از پخته شدن از دست ش فرار مي ‏کنند ولي به نقطه اوج داستان که رسيدم گير کردم و داشتم فکر مي کردم که بايد بالاخره مادربزرگ کلوچه ها را بگيرد ‏يا کلوچه ها بايد پيروز شوند؟ مدير توليد که با عينک و سيبيل هاي آويزان کمونيستي ش به من خيره شده بود، اين پا و ‏آن پا شد و گفت: خوب بعد؟
بالاخره فکر کردم مادربزرگ گناه دارد و بايد کلوچه ها را بگيرد، هنوز جمله اول را نگفته بودم که مدير توليد تقريبا ‏فرياد زد: اسمت چيه شما؟
گفتم، گفت اين داستان خودته ديگه نه؟ گفتم بله، گفت نامه مي دم بده به پدرت، خوب؟ گفتم خوب!‏
از آن روز ديگر تلويزيون بازي نکردم، خودم توي تلويزيون بودم!‏
توي سرويس مدرسه دخترها هوايم را داشتند: لواشک، آلو خشکه،قارا، تمبرهندي… هيچ کدام را دوست نداشتم، چرا ‏دخترها اين قدر چيزهاي ترش مي خورند؟‏
آدم بچه که باشد سياست ندارد، حرفش را رک و راست مي زند. ‏

aks
بايد کت و شلوار سرمه اي با پيراهن سفيد مي پوشيديم و پاپيون سياه مي زديم، دخترها هم روپوش سفيد و آبي مي ‏پوشيدند، اما توي تلويزيون کت اسپرت مي پوشيدم و شلوار کبريتي راه راه. ‏
قصه ها تمام شد و با ملودي ياد گرفتيم که چطور شورش کنيم، نتيجه روشن بود: پرونده ام را فرستادند به آموزش و ‏پرورش ناحيه به عنوان اخراجي!‏
پدرم دادستان حکومت نظامي بود با جيپ ارتشي آمد مدرسه و مدير و ناظم را شرمنده کرد: آقا اين بچه س، شما که بچه ‏نيستين، همين يه دونه بچه س شلوغ مي کنه؟ اين همه ملت را نمي بينين؟
به زنداني هايش و رئيس دادگاه هم لابد همين را مي گفت که صداي بالاتري ها را درآورده بود.‏
دستش را گرفته بودم که از خيابان رد شويم، وسط خيابان يک پسربچه ديگري در سني که من انقلاب کردم و برادر ‏کوچکش که همسن پسر من بود ايستاده بودند روبرويشان مک دونالد بود، پسر کوچکتر چيزي پرسيده بود و پسر ‏بزرگتر داشت برايش توضيح مي داد که چرا ما مک دونالد را که مال سرمايه دارها و امپرياليسم است تحريم کرده ايم و ‏مک دونالد چطور با بي رحمي حيوانهاي بيچاره را بدل به همبرگر مي کند و… از روبروي مک دونالد که رد شديم ‏پسرم به من نگاه کرد و گفت: “ددي منظورشون همين مک دونالد بودا”! گفتم آره ددي همين بود!‏
آدم که بچه باشد زود همه چيز را باور مي کند، زود عاشق مي شود و زود بزرگ مي شود!‏
سينما حافظ چهارباغ، چگونه فولاد آبديده شد را گذاشته بود، کتابش را که حفظ بوديم با بچه ها، سعيد، آذر و مينا دسته ‏جمعي رفته بوديم فيلم ببينم با کيف هاي پر از نشريه و فکر مي کرديم دنيا مال ماست و اين هم حماسه ماست.‏
سر آذر هنوز پانسمان داشت اما مي خنديد با چوب نزديک ميدان انقلاب زده بودند توي سرش، موهايش بلوند بود و ‏هميشه لبخندي بر گوشه لب داشت، شايد آن شب آخر هم لبخند زده بود… “کجايي رفيق اميد، رفيقتو کشتن”! اين را به ‏تقليد از قيصر مي گفت وقتي من دير مي رسيدم نجاتش بدهم از دست چماقدارها…‏
آدم که بچه باشد کمتر حسرت روزگار از دست رفته را مي خورد، از بس چيزهاي ‏exciting‏ مي بيند!‏
حسرت لبخند آذر وقتي فرياد مي زد: کار…؛
حسرت ماهي قرمز توي تنگ بلور که موقع تحويل سال دور خودش مي چرخد؛‏
حسرت نخودچي هاي مادربزرگ و قصه هايش؛
حسرت عيدي پدربزرگ با اسکانس 20 توماني ش؛‏
يا حتي آن لواشک هاي ترش…‏
دستش توي دستم بود، فيلم تمام شده بود ولي دلم نمي آمد از سينما بيرون بيايم، رويابين ها را در رويا ديدم، چشم هايش ‏را به من دوخته بود که محو نگاهش شده بودم…‏
نه فيلم تمام نشده!‏
مالمو، سوئد 19 اسفند 1387‏
منتشر شده در روز

http://www.roozonline.com/archives/2009/03/post_12090.php

مطلب مرتبط:

http://omidh.blogfa.com/post-128.aspx

Older Posts »